راسخون

غزلیات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیده‌ام

زیر هر تار صد شکنجی جهان جان دیده‌ام

دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گوئی کجاست

مرغ و ماهی آرمید و من نیارامیده‌ام

بی‌میانجی زبان و زحمت گوش آن زمان

لابه‌ها بنموده‌ام لبیک‌ها بشنیده‌ام

گوهری کز چشم من زاد آفتاب روی تو

هم به دست اشک در پای غمش پاشیده‌ام

از نحیفی همچو تار رشته‌ام در عقد او

لاجرم هم بستر اویم وز او پوشیده‌ام

گرچه آن خوش لب جهان خرمی را برفروخت

من به دندان محنت او را به جان بخریده‌ام

او مرا بی‌زحمت من دوست دارد زین قبل

دشمن خاقانیم تا مهر او بگزیده‌ام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از دهر غدر پیشه وفائی نیافتم

وز بخت تیره رای صفایی نیافتم

بر رقعهٔ زمانه قماری نباختم

کورا بهر دو نقش دغایی نیافتم

آن شما ندانم و دانم که تا منم

کار زمانه را سر و پایی نیافتم

سایه است هم‌نشینم و ناله است هم‌دمم

بیرون ازین دو، لطف نمائی نیافتم

ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل

کاندر یگانگی چو شمایی نیافتم

از دوستان عهد بسی آزموده‌ام

کس را بگاه عهد وفایی نیافتم

زین پس برون عالم جویم وفا و عهد

کاندر درون عالم جایی نیافتم

بر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانه‌وار

کز هیچ سینه بوی رضایی نیافتم

مانا که مردمی به عدم بازرفت از آنک

نگذشت یک زمان که جفایی نیافتم

در بوستان عهد شنیدم که میوهاست

جستم به چند سال و گیایی نیافتم

زان طبخ‌ها که دیگ سلامت همی پزد

خوش‌خوارتر ز فقر ابایی نیافتم

بر زخمها که بازوی ایام می‌زند

سازنده‌تر ز صبح دوایی یافتم

خاقانیا بنال که بر ساز روزگار

خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نام تو چون بر زبان می‌آیدم

آب حیوان در دهان می‌آیدم

تا لب من خاک‌بوس کوی توست

هردم از لب بوی جان می‌آیدم

گر قدم بر آسمانم پیش تو

فرق سر بر آستان می‌آیدم

تا همایم خوانده‌ای در کام دل

هر نواله استخوان می‌آیدم

وارهان زین دام‌گاه غم مرا

کرزوی آشیان می‌آیدم

مایه عشق توست چون او حاصل است

شاید ار عمری زیان می‌آیدم

در صف عشاق خاقانی منم

کاسب معنی زیر ران می‌آیدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زنگ دل از آب روی شستیم

وز درد هوا سبوی شستیم

دل را به کنار جوی بردیم

وز یار کناره جوی شستیم

از شهر شما دواسبه راندیم

از خون سر چار سوی شستیم

جان را به وداع آفرینش

از عالم تنگ خوی شستیم

سجاده به هشت باغ بردیم

دراعه به چار جوی شستیم

نه قندز شب نه قاقم روز

چون دست ز هر دو موی شستیم

گفتی که دهان به هفت خاک آب

از یاد خسان بشوی، شستیم

گفتی ز جهان نشسته‌ای دست

در گوش جهان بگوی شستیم

از زن صفتی به آب مردی

حیض همه رنگ و بوی شستیم

زان نفس که آب روی جستی

ما دست ز آبروی شستیم

خاقانی‌وار تختهٔ عمر

از ابجد گفت‌گوی شستیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای قوم الغیاث که کار اوفتاده‌ایم

یاری دهید کز دل یار اوفتاده‌ایم

از ره روان حضرت او بازمانده‌ایم

از کاروان گسسته و بار اوفتاده‌ایم

در صدر دیده‌ای که چه اقبال دیده‌ایم

بر آستان نگر که چه زار اوفتاده‌ایم

از من دواسبه قافلهٔ صبر درگذشت

ما در میان راه و غبار اوفتاده‌ایم

اندر بلا همی کندم آزمون بلی

در آتش از برای عیار اوفتاده‌ایم

ای کاش یار غار نرفتی ز دست من

اکنون که پای بر دم مار اوفتاده‌ایم

خاقانی عزیز سخن بودم ای دریغ

آخر چه اوفتاد که خوار اوفتاده‌ایم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم آه آتشین بس کن، نه من خاک توام

نه مسلسل هم‌چو آبم تا هوسناک توام

مهرهٔ افعی است آن لب زهر افعی باک نیست

ای گوزن آسا نه من زنده به تریاک توام

گفت هجرت تلخ وانگه خوش‌دلی آن من است

من به داغ این حدیث از خوی بی‌باک توام

بس که سربسته چو غنچه دردسر دارم چو بید

چون شکوفه نشکفم کز سرو چالاک توام

خاک شهرت می‌بری کاب و هوا نگزایدت

با خودم بر کاخر از روی هوا خاک توام

قفل مهر از سینه چون برداشتی خاقانیا

نه کلید گنج خانهٔ خاطر پاک توام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم

ز دیوان هواکارم چنان آمد که من خواهم

ز دفتر فال امیدم چنان آمد که من جستم

ز قرعه نقش پندارم چنان آمد که من خواهم

مرا یاران سپاس ایزد کنند امروز کز طالع

به نام ایزد دل و یارم چنان آمد که من خواهم

چه نقش است این که طالع بست تا بر جامهٔ عمرم

طرازی کار زو دارم چنان آمد که من خواهم

چه دام است این که بخت افکند کان آهوی شیر افکن

به یک‌دم صید گفتارم چنان آمد که من خواهم

مرا بر کعبتین دل سه شش نقش آمد از وصلش

زهی نقشی که این بارم چنان آمد که من خواهم

دلا سر بر زمین دار و کله بر آسمان افشان

که آن ماه کله دارم چنان آمد که من خواهم

به باران مژه در ابر می‌جستم وصالش را

کنون ناجسته دربارم چنان آمد که من خواهم

چه عذر آرم که بگشایم زبان بسته چون بلبل

که آن گل‌برگ بی‌خارم چنان آمد که من خواهم

از آن روی جهان دارد که چون عیسی است جان پرور

دوای جان بیمارم چنان آمد که من خواهم

صبوحی ساز خاقانی و کار آب کن یعنی

که آب کار بازارم چنان آمد که من خواهم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانم

چون کار به جان آری جان دگرت خوانم

زهر غم خویشم ده تا عمر خوشت گویم

خاک در خویشم خوان تا تاج سرت خوانم

اشک و رخ من هر دو سرخ است و کبود از تو

خوش رنگرزی زین پس عیسی هنرت خوانم

چون درد توام گیرد دامان غمت گیرم

آیم به سر کویت وز در به درت خوانم

زین خواندن بی‌حاصل بستم لب و بس کردم

هم کم شنوی دانم گر بیشترت خوانم

گفتی که چو وقت آید کارت به ازین سازم

این عشوه مده کانگه افسوس گرت خوانم

از محنت خاقانی بس بی‌خبری ویحک

دانم نشوی در خط گر بی‌خبرت خوانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در سایهٔ غم شکست روزم

خورشید سیاه شد ز سوزم

از دود جگر سلاح کردم

تا کین دل از فلک بتوزم

تنها همه شب من و چراغی

مونس شده تا بگاه روزم

گاهی بکشم به آه سردش

گاه از تف سینه برفروزم

یک اهل نماند پس چرا چشم

زین پرده در آن فرو ندوزم

خاقانی دل شکسته‌ام، باش

تا عمر چه بردهد هنوزم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می‌خور که جهان حریف جوی است

آفاق ز سبزه تازه روی است

بر عیش زدند ناف عالم

اکنون که بهار نافه بوی است

از زهد کنار جوی کاین وقت

وقت طرب و کنار جوی است

شو خوانچه کن و چمانه در خواه

زان یوسف ما که گرگ خوی است

گرگ آشتی است روز و شب را

و آن بت شب و روز جنگ‌جوی است

خاقانی گفت خاک اویم

جان و سر او که راست گوی است

گفتی ز سگان کیست افضل

گر هست هم از سگان اوی است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما پیشکش تو جان فرستیم

ور دست رسد جهان فرستیم

جان خود چه سگ و جهان چه خاک است

تا بر درت این و آن فرستیم

یک وام لبت نداده باشیم

آنگه که هزار جان فرستیم

در قیمت لعل تو چه ارزد

ما ارچه هزار کان فرستیم

دندان مزد سگان کویت

بپذیری اگر روان فرستیم

این لاشهٔ تن کشیده در جل

بر آخور پاسبان فرستیم

بس عذر کز آخور تو خواهیم

گر ابلق آسمان فرستیم

قصه به تو هر نفس نویسیم

قاصد به تو هر زمان فرستیم

دیده هم از آن توست بگذار

تا مرغ به آشیان فرستیم

خاقانی را هزار گنج است

یک یک به تو رایگان فرستیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم

دردی است مرا در دل، باور نکنی دانم

خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت

گر بوسه زنم پایت، سر برنکنی دانم

گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی

عمری شد و زین وعده، کمتر نکنی دانم

بوسیم عطا کردی، زان کرده پشیمانی

دانی که خطا کردی، دیگر نکنی دانم

گر کشتنیم باری هم دست تو و تیغت

خود دست به خون من، هم تر نکنی دانم

گه‌گه زنی از شوخی حلقهٔ در خاقانی

خانه همه خون بینی، سر درنکنی دانم

هان ای دل خاقانی سر در سر کارش کن

الا هوس وصلش، در سر نکنی دانم

گرچه به عراق اندر سلطان سخن گشتی

جز خاک در سلطان افسر نکنی دانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم

به خاک پای او کامید خاک پای او دارم

ازو تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد

من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم

گر او از لطف عام خود مرا مقبول خود دارد

نیندیشم که چون خاصان قبول رای او دارم

اگر دل در غمش گم شد چه شاید کرد، گو گم شو

دل اینجا از سگان کیست تا پروای او دارم

بن هر موی را گر باز پرسی تا چه سر دارد

ندا آید که تا سر دارم این سودای او دارم

به جان او کزو جان را به درد اوست خرسندی

که جان داروی خویش از درد جان افزای او دارم

شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رخ زانم

که در گردن کمند زلف دود آسای او دارم

اگر صد جان خاقانی به بالایش برافشانم

خجل باشم که این خلعت نه بر بالای او دارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم

ور زخم زنی دل را بر خنجرت افشانم

معلوم من از عالم جانی است، چه فرمائی

بر خنجر تو پاشم یا بر سرت افشانم

بر سوزن مژگانم صد رشته گهر دارم

در دامن تو ریزم یا در برت افشانم

آئی به کف آن خنجر چون چشم من از گوهر

من گوهر عمر خود بر گوهرت افشانم

گر گوهر جان خواهی هم در کمرت دوزم

ور دانهٔ دل خواهی هم در برت افشانم

طاووس خودآرائی در زیور زیبائی

گر دیده قبول آید بر زیورت افشانم

با من به سلام خشک ای دوست زبان ترکن

تا از مژه هر ساعت لعل ترت افشانم

خاک در سلطان را افسر کن و بر سر نه

تا سر به کله داری بر افسرت افشانم

آن پیکر روحانی بنمای به خاقانی

تا دیدهٔ نورانی بر پیکرت افشانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم به ری مراد دل آسان برآورم

ز آنجا سفر به خاک خراسان برآورم

در ره دمی به تربت بسطام برزنم

وز طوس و روضه آرزوی جان برآورم

ری دیده پس به خاک خراسان رسم چنانک

حج کرده عمره بر اثر آن برآورم

از اوج آسمان به سر سدره بگذرم

وز سدره سر به گلشن رضوان برآورم

ایزد نخواست آنچه دلم خواست لاجرم

هر لحظه آهی از دل سوزان برآورم