راسخون

غزلیات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از گشت چرخ کار به سامان نیافتم

وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم

زین روزگار بی‌بر و گردون کژ نهاد

یک رنج بازگوی که من آن نیافتم

نطقم از آن گسست که همدم ندیده‌ام

دردم از آن فزود که درمان نیافتم

از قبضهٔ کمان فلک بر دلم به قهر

تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم

خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنی

جز قرص آفتاب در آن خوان نیافتم

بر ابلق امید نشستم به جد و جهد

جولان نکرد بخت که میدان نیافتم

بر چرخ هفتمین شدم از نحس روزگار

یک هم‌نشین سعد چو کیوان نیافتم

پشتم شکست چرخ که رویم نگه نداشت

آبم ببرد دهر کز او نان نیافتم

در مصر انتظار چو یوسف بمانده‌ام

بسیار جهد کردم و کنعان نیافتم

گوئی سکندرم ز پی آب زندگی

عمرم گذشت و چشمهٔ حیوان نیافتم

ز افراسیاب دهر خراب است ملک دل

دردا که زور رستم دستان نیافتم

گویا ترم ز بلبل لیکن ز غم چو باز

خاموش از آن شدم که سخندان نیافتم

خاقانیا تو غم خور کز جور روزگار

یک رادمرد خوش‌دل و خندان نیافتم

داد سخن دهم که زمانه به رمز گفت

آن یافتم ز تو که ز حسان نیافتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با بخت در عتابم و با روزگار هم

وز یار در حجابم و از غم‌گسار هم

بر دوستان نکالم و بر اهلبیت نیز

بر آسمان وبالم و بر روزگار هم

اندر جهان منم که محیط غم مرا

پایان پدید نیست چه پایان کنار هم

حیرانم از سپهر چه حیران؟ که مست نیز

محرومم از زمانه، چه محروم؟ خوار هم

روزم به غم فروشد، لابل که عمر نیز

حالم بهم برآمد لابل که کار هم

کس را پناه چون کنم و راز چون دهم

کز اهل بی‌نصیبم و از راز دار هم

بر بوی هم‌دمی که بیابم یگانه رنگ

عمرم در آرزو شد و در انتظار هم

امروز مردمی و وفا کیمیا شده است

ای مرد کیمیا چه؟ که سیمرغ‌وار هم

بر مردم اعتماد نمانده است در جهان

گفتی که اعتماد، مگو زینهار هم

گویند کار طالع خاقانی از فلک

امسال بد نبود، چو امسال، پار هم

با این همه به دولت احمد در این زمان

سلطان منم بر اهل سخن، کام کار هم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عقل در عشق تو سرگردان بماند

چشم جان در روی تو حیران بماند

در ره سرگشتگی عشق تو

روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

چون ندید اندر دو عالم محرمی

آفتاب روی تو پنهان بماند

هرکه چوگان سر زلف تو دید

همچو گویی در سر چوگان بماند

هر که سر گم کرد و دل در کار تو

چون سر زلف تو بی‌سامان بماند

هرکه یک‌دم آب دندان تو دید

تا ابد انگشت بر دندان بماند

هرکه جست آب حیات از لعل تو

جاودان در ظلمت هجران بماند

گر کسی را وصل دادی بی‌طلب

دیدم آن در درد بی‌درمان بماند

ور کسی را با تو یکدم دست بود

عمرها در هر دو عالم زان بماند

حاصل خاقانی از سودای تو

چشم گریان و دل بریان بماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در سینه نفس چنان شکستم

کز نالهٔ دل جهان شکستم

دل آتش غصه در میان داشت

آب از مژه در میان شکستم

بردم به سرشک خون شبیخون

تا لشکر شبروان شکستم

از ناله در آن گران رکابی

الحق سپه گران شکستم

از بس که زدم در سحرگاه

آخر در آسمان شکستم

بر مرده دلان به صور آهی

این دخمهٔ باستان شکستم

چو ناوکیان به ناوک صبح

در روی فلک کمان شکستم

با صف حواریان صفه

برخوان مسیح نان شکستم

هر خار که گلبن طمع داشت

در چشم نمک فشان شکستم

دیدم که زبان سگ گزنده است

دندان جفاش از آن شکستم

ترسم که برآرد آشکارا

آن دندان کز نهان شکستم

آب رخم آتش جگر برد

من پل همه بر زبان شکستم

من بودم و یک کلید گفتار

هم در غلق دهان شکستم

چون طبع طفیل آرزو بود

حالیش به امتحان شکستم

هر روز هزار تازیانه

بر طبع طفیل‌سان شکستم

روئین دژ آز را گشادم

و آوازهٔ هفت‌خوان شکستم

خاقانی دل‌شکسته‌ام لیک

دل بهر خلاص جان شکستم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز خاک پاشی در دستخون فروماندیم

ز پاک‌بازی نقش فنا فرو خواندیم

به نعش عالم جیفه نماز برکردیم

به فرق گنبد فرتوت خاک بفشاندیم

همه حدیث شما تیغ بود و گردن ما

نه گردنیم که از حکم سربرافشاندیم

چراغ‌وار به کشتن نشسته بر سر نطع

به باد سرد چراغ زمانه بنشاندیم

به یک دو شب به سه چار اهل پنج شش ساعت

به هفت هشت حیل نه ده آرزو راندیم

به بیست سی غم و چل پنجه‌اند هان چون صید

به شصت واقعه هفتاد روز درماندیم

ز بس که تیغ زبان موی کرد خاقانی

تن چو موی به مویه ز تیغ برهاندیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر به عیار کسان از همه کس کمتریم

هیچ کسان را به نقد از همه محرم‌تریم

گر به امیدی که هست دولتیان خرم‌اند

ما به قبولی که نیست از همه خرم‌تریم

گر تو به کوی مراد راه مسلم روی

ما به سر کوی عجز از تو مسلم‌تریم

صاف طرب شرب توست چون که فراهم نه‌ای

دردی غم قوت ماست وز تو فراهم‌تریم

غصهٔ تلخ از درون خندهٔ شیرین زنیم

روی ترش چون کنیم نز گل تر کمتریم

گر تو چو بلعم به زهد لاف کرامت زنی

ما ز سگی دم زنیم وز تو مکرم‌تریم

خرمن عمر ای دریغ رفت به باد محال

در خوی خجلت ز عمر از مژه پرنم‌تریم

گرچه بهین عمر شد روز به پیشین رسید

راست چو صبح پسین از همه خوشدم تریم

گفتی خاقانیا کز غم تو بی‌غمیم

گر تو ز ما بی‌غمی ما ز تو بی‌غم‌تریم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا چند ستم رسیده باشم

چون سایه ز خود رمیده باشم

لب بسته گلو گرفته چون نای

نالان و ستم رسیده باشم

انصاف بده چرا ننالم

کانصاف ز کس ندیده باشم

چند از سگ ابلق شب و روز

افتادهٔ سگ گزیده باشم

چند از پی آب‌دست هر خس

چون بلبله قد خمیده باشم

تا کی چو ترازو از زبانی

در گردن زه کشیده باشم

طیار شوم زبان ببرم

تا راست روی گزیده باشم

چون صبح و محک به راست گویی

گویای زبان بریده باشم

گوئی که ز غم مجوش و مخروش

این پند بسی شنیده باشم

درجوش و خروش ابر و بحرم

نتوانم کرمیده باشم

خاقانی دلفکارم آری

اندیک نه شوخ‌دیده باشم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نماند اهل رنگی که من داشتم

برفت آب و سنگی که من داشتم

به بوی دل یار یک‌رنگ بود

به منزل درنگی که من داشتم

برد رنگ دیبا هوا لاجرم

هوا برد رنگی که من داشتم

خزان شد بهاری که من یافتم

کمان شد خدنگی که من داشتم

بجز با لب و چشم خوبان نبود

همه صلح و جنگی که من داشتم

چو شیر، آتشین چنگ و چست آمدم

پی هر پلنگی که من داشتم

کنون جز به تعویذ طفلان درون

نبینند چنگی که من داشتم

نه خاقانیم نام گم کن مرا

که شد نام و ننگی که من داشتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر سریر نیاز می‌غلطم

بر چراگاه ناز می‌غلطم

خوش خوش آید مرا که پیش درت

به سر خاک باز می‌غلطم

پیش زخم تو کعبتین کردار

بر بساط نیاز می‌غلطم

زیر دست غم تو مهره صفت

در کف حقه باز می‌غلطم

تو مرا می‌کشی به خنجر لطف

من در آن خون به ناز می‌غلطم

پس مرا خون دوباره می‌ریزی

من به خونابه باز می‌غلطم

از پی سجدهٔ رخ تو چنان

عابدان در نماز می‌غلطم

بر سر سنبل رخ تو چنانک

آهوان در طراز می‌غلطم

بر سر آتش غمت چو سپند

با خروش و گداز می‌غلطم

تو کشان زلف و من چو گربه بر آن

سنبل دل نواز می‌غلطم

پیش زلفت چو کبک خسته جگر

زیر چنگال باز می‌غلطم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم آن کز طرب غمین باشم

لیکن از غم طرب گزین باشم

درد غم بایدم نه صاف طرب

زانکه با دردکش قرین باشم

یک‌دم و نیم جان گرو دارم

من مقامر دلم چنین باشم

سه یک دوستان سه شش خواهم

که همه با گرو به کین باشم

ور سه شش نقش خویش یک بینم

هم نخواهم که نقش‌بین باشم

راست بیرون دهم همه کژ خویش

گرچه کژ نقش چون نگین باشم

آفتابم که خاک ره بوسم

نه هلالم که نازنین باشم

نه چنوهم کمان کشم بر خلق

بهر یک شب که در کمین باشم

جرعه برچیند آفتاب از خاک

من هم از خاک جرعه چین باشم

کو خرابات کهف شیر دلان

تا سگ آستان نشین باشم

نه نه آن جمع هفت مردانند

من که باشم که هشتمین باشم

من که باشم که در وجود نیم

تا در این دور کم حزین باشم

یا به صد سال پیش ازین بودم

یا به صد سال بعد ازین باشم

چون من از عهد هیچ نندیشم

از بدی عهد چون غمین باشم

چون من امروز در میانه نیم

چه میانجی کفر و دین باشم

من نه خاقانیم که خاقانم

تا کله‌دار راستین باشم

شرق و غرب اتفاق کرد بر آنک

مبدع معنی آفرین باشم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است

در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است

درد کهنت بود برآورد روزگار

این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است

شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن

اینجا چه جای غم‌زدگان قلندر است

گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق

انصاف می‌دهم که ز انصاف خوش‌تر است

اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است

لاف از دمشق بس که ترازوت بی‌زر است

اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش

زنجیر می‌گسل که خرد حلقه بر در است

جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست

هرجا که مشک بینی جوجو برابر است

از کس دیت مخواه که خون‌ریز تو تویی

نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است

خاقانی است و چند هزار آرزوی دل

دل را چه جای عشق و چه پروای دلبر است

بیچاره زاغ را که سیاه است جمله تن

از جمله تن سپیدی چشمش چه درخور است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دردی که مرا هست به مرهم نفروشم

ور عافیتش صرف دهی هم نفروشم

بگداخت مرا مرهم و بنواخت مرا درد

من درد نوازنده به مرهم نفروشم

ای خواجه من و تو چه فروشیم به بازار

شادی بفروشی تو و من غم نفروشم

رازی که چو نای از لب یاران ستدم من

از راه زبان بر دل همدم نفروشم

آری منم آن نای زبان گم شده کاسرار

الا ز ره چشم به محرم نفروشم

چون نای شدم سر چو زبان گم شده خواهم

تا پیش ز کس دم نخرم دم نفروشم

من نیست شدم نیست شدن مایهٔ هستی است

این نیست به هستی ابد کم نفروشم

کو تیغ که مفتاح نجات است سرم را

کان تیغ به صد تاج سر جم نفروشم

لب خنده زنان زهر سر تیغ کنم نوش

زهری که به صد مهرهٔ ارقم نفروشم

دستار به سرپوش زنان دادم و حقا

کنرا به بهین حلهٔ آدم نفروشم

زان مقنعه کان شاه به بهرام فرستاد

یک تار به صد مغفر رستم نفروشم

زین خام که دارد جگر پخته تریزش

پرزی به هزار اطلس معلم نفروشم

این یک شبه خلوت که به هر هفته مرا هست

حقا که به شش روز مسلم نفروشم

گفتی نکنی خدمت سلطان، نکنم نی

یک لحظه فراغت به دو عالم نفروشم

گویند که خاقانی ندهد به خسان دل

دل کو سگ کهف است به بلعم نفروشم

بر کور دلان سوزن عیسی نسپارم

بر پرده‌دران رشتهٔ مریم نفروشم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما از عراق جان غم آلود می‌بریم

وز آتش جگر دل پردود می‌بریم

در گریهٔ وداع تذروان کبک لب

طاووس‌وار پای گل‌آلود می‌بریم

شب‌ها ز بس که سوزش تب‌ها همی کشیم

لب‌ها کبود و آبله فرسود می‌بریم

داریم درد فرقت یاران گمان مبر

کاندوه بود یا غم نابود می‌بریم

یاری ز دست رفته غم کار می‌خوریم

مایه زیان شده هوس سود می‌بریم

خونین دلی به صبر سر اندوده وز سرشک

خاکین رخی چو کاه گل‌اندود می‌بریم

گل درد سر برآورد و ما درد سر چو گل

دیر آوریم و زحمت خود زود می‌بریم

گفتی چو می‌برید ز بغداد زاد راه

صد دجله خون که دیده به پالود می‌بریم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از هستی خود که یاد دارم

جز سایه نماند یادگارم

ور سایه ز من بریده گردد

هم نیست عجب ز روزگارم

چون یار ز من برید سایه

چون سایه ز من رمید یارم

از هم‌نفسان مرا چراغی است

زان هیچ نفس زدن نیارم

زان بیم که از نفس بمیرد

در کام نفس شکسته دارم

چون هم‌نفسی کنم تمنا

بر آینه چشم برگمارم

ترسم ز نفاق آینه هم

زان نتوانم که دم برآرم

خاقانی‌وار وام ایام

از کیسهٔ عمر می‌گزارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم

چون مغان از قلهٔ می قبله‌ای برساختیم

شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند

کاب کار و کار آبی را بهم درساختیم

خواجهٔ جان گو مسلسل باش چون راهب که ما

میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم

کشتی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم

گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم

کشتی ما در گذشتن خواست از گیتی و لیک

هفته‌ای هم سوزن عیسیش لنگر ساختیم

آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب

عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم

بر پری‌روی سلیمانی برافشاندیم پاک

سبحه‌ها کز اشک داودی مزور ساختیم

غصهٔ عالم نمی‌شاید فرو بردن به دل

زان به می با عالم پاکش برابر ساختیم

خاک مجلس بود خاقانی به بوی جرعه‌ای

هم به بوی جرعه‌ای خاکش معطر ساختیم