راسخون

غزلیات خاقانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خسته‌ام نیک از بد ایام خویش

طیره‌ام بر طالع پدرام خویش

از سپیدی کار طالع بخت را

بس سیه بینم زبان و کام خویش

دل سبوی غم تهی بر من کند

من ز خون دل کنم پر جام خویش

دل هم از من دوست‌گیر است ای عجب

بر زبان غم دهد پیغام خویش

من به دندان گوشهٔ دل چون خورم

کو چنان در گوشه دید آرام خویش

دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت

گوشت نتوان خوردن از اندام خویش

آسمان هردم کشد وانگه دهد

کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش

کلبهٔ قصاب چند آرد برون

سرخ زنبوران خون آشام خویش

وام بستانم دهم خواهنده را

پس ز گنج غیب بدهم وام خویش

سایلان از من چنین خوش‌دل روند

من چنین ناخوش‌دل از ایام خویش

سایل ار خرم شود زاکرام من

من شوم خرم‌تر از اکرام خویش

از برای شادی سائل به رنگ

زعفران سازم رخ زرفام خویش

دانگی از خود باز گیرم بهر قوت

پس دهم دیناری از انعام خویش

کام من بالله که ناکام من است

تا به ناکامی برآرم کام خویش

دست همت بس فراخ آمد مرا

پای همت تنگ دارم گام خویش

او به نسبت خوانده خاقانی مرا

من کنم خاقان همت نام خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عقل ما سلطان جان می‌خواندش

مجلس‌افروز جهان می‌خواندش

نسر طائر تا لب خندانش دید

طوطی شکرفشان می‌خواندش

تا ملاحت را به حسن آمیخته است

هر که این می‌بیند آن می‌خواندش

تا لبش را لب نخوانی زینهار

زانکه روح القدس جان می‌خواندش

تا خیال لعل او در چشم ماست

هرچه در کون است کان می‌خواندش

کوی او از اختران چشم من

هر که دیده است آسمان می‌خواندش

کمترین وصاف او خاقانی است

کاسمان صاحب‌قران می‌خواندش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگش

صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش

بکنند رخ به ناخن بگزند لب به دندان

همه ساحران بابل ز دو چشم شوخ و شنگش

اگر از قیاس جان را جگر آهنین نبودی

نتواندی کشیدن ستم دل چو سنگش

به گه صبوح زهره ز فلک همی سراید

ز صدای صوت زارش ز نوای زیر چنگش

چو گشاد تیر غمزه ز خم کمان ابرو

گذرد ز سنگ خارا سر ناوک خدنگش

لب اوست لعل و شکر من اگر نه شور بختم

شکرین چراست بر من سخنان چون شرنگش

لب اوست آب حیوان دلم از طلب سکندر

خضر دگر شوم من اگر آرمی به چنگش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل آن زنار نگسستی هنوز

رشتهٔ پندار نگسستی هنوز

خاک هر پی خون توست از کوی یار

پی ز کوی یار نگسستی هنوز

در سر کار هوا شد دین و دل

هم نظر زان کار نگسستی هنوز

تن چو جان از دیده نادیدار ماند

دیده ز آن دیدار نگسستی هنوز

بر سر بازار عشق آبت برفت

پای ز آن بازار نگسستی هنوز

تاختی بر اسب همت سال‌ها

تنگ آن رهوار نگسستی هنوز

رشتهٔ جانت ز غم یک تار ماند

شکر کن کان تار نگسستی هنوز

لاف یک‌رنگی مزن خاقانیا

کز میان زنار نگسستی هنوز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم ز هوای تو بر نمی‌گردد

هوای تو ز دلم زاستر نمی‌گردد

بدل مجوی که بر تو بدل نمی‌جویم

دگر مشو که غم تو دگر نمی‌گردد

اثر نماند ز من در غم تو این عجب است

که در دل تو ازین غم اثر نمی‌گردد

بد است کار من از فرقت تو وین بد را

هزار شکر کنم چون بتر نمی‌گردد

به زر شدی همه کارم ز وصل تو چون زر

ز بی‌زری است که کارم چو زر نمی‌گردد

مرا ز بخت خود است این و خود عجب دارم

اگر جهان به چنین بخت برنمی‌گردد

اگرچه آب فراقت ز فرق من بگذشت

دلم خوش است که کعب تو تر نمی‌گردد

کدام روز که پیش در تو خاقانی

شهیدوار به خونابه در نمی‌گردد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دهان شیشه گشا صبح شد شراب بریز

میی به ساغر من همچو آفتاب بریز

هلال عید بود بر سپهر پا به رکاب

به جام ساقی گل چهره می شتاب بریز

نقاب برفکن و آتشی به جانم زن

ز دیدهٔ تر من همچو شمع، آب بریز

دلم ز دست تو آباد گر نمی‌گردد

بیار آتش و درخانهٔ خراب بریز

لب تو داد به دستم قدح ز شربت قند

در او ز روی عرقناک خود گلاب بریز

گهی که جرم مرا پیش تو حساب کنند

تو رشحه‌ای ز کرم‌های بی‌حساب بریز

ببین به دیدهٔ انصاف نظم خاقانی

طبق طبق ز جواهر بر انتخاب بریز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن کو چو تو دلربای دارد

بر فرق زمانه پای دارد

سخت آباد است خانهٔ حسن

تا روی تو کدخدای دارد

خوش عطاری است باد شب‌گیر

تا زلف تو مشک‌سای دارد

جان کز تو در این مقام دور است

آهنگ دگر سرای دارد

هیهات که روی دل‌ربایت

با ما به وصال رای دارد

سلطان سعادت آنچنان نیست

کاندیشهٔ هر گدای دارد

خاقانی از آسمان گذشته است

تا خاک در تو جای دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزم به نیابت شب آمد

جام به زیارت لب آمد

از بس که شنید یاربم چرخ

از یارب من به یارب آمد

عشق آمد و جام جام درداد

زان می که خلاف مذهب آمد

هر بار به جرعه مست گشتم

این بار قدح لبالب آمد

کاری نه به قدر همت افتاد

راهی نه به پای مرکب آمد

رفتم به درش رقیب من گفت

کاین شیفته بر چه موجب آمد

همسایه شنید آه من گفت

خاقانی را مگر تب آمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش

به دل چون رنگ بر گل می‌دود زخم نمایانش

همین بس در بهارستان محشر خون‌بهای من

غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش

گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می‌گردد

به عارض تا فتاد از تاب بی‌گلهای خندانش

نشانش از که می‌پرسی سراغش از که می‌گیری

گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش

ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد

تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس‌ستانش

میان انجمن ناگفتنی بسیار می‌ماند

من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش

در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی‌گنجد

هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش

من مخمور اگر مستم ز چشم یار می‌دانم

مرا از من جدا کرده اشارت‌های پنهانش

پریشان می‌شوی حال دل عاشق چه می‌پرسی

نمی‌داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش

بنازم شان بی‌قدری من آن بی‌دست و پا بودم

که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش

ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی

دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شور عشق تو در جهان افتاد

بیدلان را به جان زیان افتاد

تو هنوز از جهان نزاده بدی

کز تو آوازه در جهان افتاد

آتشی زد غم تو در جانم

که شرارش بر آسمان افتاد

تو سلامت گزین که نام دلم

از ملامت به هر زبان افتاد

کار من مصلحت کجا گیرد

خاصه کاین فتنه در میان افتاد

صوتر حال خصم و خاقانی

مثل مار و باغبان افتاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیار

نوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار

دست مقامر ببوس نقش حریفان بخواه

بزم صبوحی بساز نزل دگرگون بیار

شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بده

مطرب جان خوش نواست نغمهٔ موزون بیار

شرط صبوحی بود گاو زر و خون رز

خون سیاوش بده، گاو فریدون بیار

پیش که یاوه شوند خرد وشاقان چرخ

بر بر گل عارضان ساغر گلگون بیار

باده به کم کاسگان تا خط بغداد ده

بهر لب خاصگان یک دو خط افزون بیار

غصهٔ ایام ریخت خون چو خاقانیی

شو دیت خون او زان می چون خون بیار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم آخر به وصالش برسد

جان به پیوند جمالش برسد

زار از آن گریم تا گوهر اشک

به نثار لب و خالش برسد

نه به نو شیفته گردم چو به من

مه به مه پیک خیالش برسد

دل دیوانه بشیبد هر ماه

چون نظر سوی هلالش برسد

صبر شد روزهٔ هجران بگرفت

تا مگر عید وصالش برسد

گرچه فتراک وصال است بلند

دستم آخر به دوالش برسد

پر و بالی بزند مرغ امید

گر ز دولت پر و بالش برسد

روز امید به پیشین برسید

ترسم آوخ که زوالش برسد

یادخاقانی اگر کم نکند

بر فلک سحر حلالش برسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر دل که غم تو داغ کردش

خون جگر آمد آب‌خوردش

چون کوشم با غمت که گردون

کوشید و نبود هم نبردش

در درد فراق تو دل من

جان داد و نکرد هیچ دردش

دور از تو گذشت روز عمرم

نزدیک شد آفتاب زردش

در بابل اگر نهند شمعی

زینجا بکشم به باد سردش

وصل تو دواسبه رفت چون باد

هیهات کجا رسم به گردش

خاقانی را جهان سرآمد

دریاب که نیست پایمردش

خاصه که به شعر بی‌نظیر است

در جملهٔ آفتاب گردش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آوازهٔ جمالت اندر جهان فتاد

شوری ز کبریای تو در آسمان فتاد

دل در سرای وصل تو یک گام درنهاد

برداشت گام دیگر و بر آستان فتاد

بر شاه‌راه سینهٔ من سوز عشق تو

دزد دلاوری است که بر کاروان فتاد

بازارگانی از دل زارتر که دید

کز عشق سود جست به جان در زیان فتاد

کشتی صبر من سوی ساحل کجا رسد

با صد هزار رخنه که در بادبان فتاد

قفلی که از وفای تو بر سینه داشتم

اکنون ز بیم خصم توام بر دهان فتاد

خاقانی از تو دور نه بر اختیار ماند

دانی که در بلا به ضرورت توان فتاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب

از شرم روی توست رخ ماه زیر آب

ماهی تنی و می‌کنی از اشک من گریز

نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب

نی نی توراست عذر که مشک و میی بهم

نی مشک و می شود آنگاه زیر آب

تخم وفاست دانهٔ دل چون به دست توست

خواهی به زیر خاک بنه خواه زیر آب

در اشک گرم غرقم و آنگاه سوخته

کس دید غرق سوخته به نگاه زیر آب

دریا کشم ز چاه غمت گر برآرم آه

سوزد نهنگ را طپش آه زیر اب

همسایگان ز تف دلم برکنند شمع

چون شد چراغ روز شبانگاه زیر آب

گریم چنان که از دم دریای چشم من

هر گوش ماهیی شود آگاه زیر اب

آبم برفت و گر شنود سنگ آه من

از سنگ بشنوند علی‌الله زیر آب

ای در آبدار جوانی ز پیچ و خم

در آب شد ز شرم تو صد راه زیر آب

حال من و تو از من و تو دور نیست زانک

تو آب زیر کاهی و من کاه زیر آب

خاقانیا به چاه فرو گوی راز دل

کز دوست رازدارتر آن چاه زیر آب