راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزی‌ که عشق رنگ جهان نقش بسته بود

تقدیر، نوک خامهٔ صنعت شکسته بود

عیش و غمی که نوبر باغ تجدد است

چندین هزار مرتبه ازیاد جسته بود

خاک تلاش‌ کرد به سر، خلق بی‌تمیز

ورنه غبار وادی مطلب نشسته بود

این اجتماع وهم بهار دگر نداشت

رنگ پریدهٔ گل تحقیق دسته بود

ربط‌ کلام خلق نشد کوک اتفاق

تاری‌ که داشت ساز تعین ‌گسسته بود

عمری‌ست پاس وضع قناعت وبال ماست

وارستگی هم از غم دنیا نرسته بود

کس جان به در نبرد زآفات ما و من

سرها فکنده دم تیغ دو دسته بود

دیدیم عرض قافلهٔ اعتبارها

جمعیتی که داشت همین بار بسته بود

بیدل نه رنگ بود و نه بویی در چمن

رسواییی به چهره عبرت نشسته بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب که در یادت سراپایم زبان ناله بود

خواستم رنگی بگردانم عنان ناله بود

کس نیامد محرم راز نفس دزدیدنم

ورنه این شمع خموش از دودمان ناله بود

جوش دردم نونیاز بیقراری نیستم

در خموشی هم سرم بر آستان ناله بود

از فسون عشق حیرانم چها خواهم‌کشید

گر کشیدم ناوکت از دل کمان ناله بود

با تظلم‌ پیشگان خوش باشد استغنای عشق

شیشه‌گر بر سنگم آمد امتحان ناله بود

یاد آن محمل‌ طراز‌ی های گرد بیخودی

کز دلم تا کوی جانان ‌کاروان ناله بود

سوختن‌ کرد اینقدر آگاهم از احوال دل

کاین سپند بی‌نوا مهر زبان ناله بود

حسرت دیدار نیرنگی عجب درکار داشت

هرقدر دل آب شد آتش به‌جان ناله بود

شوخی اظهار ما از وضع خود شرمنده نیست

گوش سنگین ادافهمان فسان ناله بود

اینقدر ای محمل‌آرا از دلم غافل مباش

روزگاری این جرس هم آشیان ناله بود

بی‌تمیزیهای قدر عافیت هم عالمی است

خامشی پر می زد و ما را گمان ناله بود

ترک هستی شد دلیل یک جهان رسوایی‌ام

عالم از خود برون چیدن دکان ناله بود

درد عشق از بی‌نیازی فال معراجی نزد

ورنه چون نی بندبندم نردبان ناله بود

بیدلیها گشت بیدل مانع اظهار شوق

گر دلی می‌داشتم با خود جهان ناله بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنروز که پیدایی ما را اثری بود

در آینهٔ ذره غبار نظری بود

نقشی ندمیدیم به صد رنگ تامل

نقاش هوس خامهٔ موی ‌کمری بود

گرعافیتی هست ازین بحر برون است

غواص ندانست ‌که ساحل ‌گهری بود

از جرات پرواز به جایی نرسیدیم

جمعیت بی ‌بال و پری‌، بال و پری بود

تا شوق‌کشد محمل فرصت‌، مژه بستم

دربار شرر شوخی برق نظری بود

نگذاشت فلک با تو مقابل دل ما را

فریاد که آیینه به دست دگری بود

روزی ‌که ‌گذشتی ز سر خاک شهیدان

هر گرد که در پای تو افتاد سری بود

آخر ز خودم برد به راه تو نشستن

آسودگی شعله ‌کمین سفری بود

دل‌کشتهٔ یکتایی حسن‌ست وگرکه

در پیش تو آیینه شکستن هنری بود

بیدل به تمناکدهٔ عرض هوسه

از دل‌دو جهان شور و ز ماگوش‌کری بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود

لبریز خیال توگداز جگری بود

افسوس که دامان هوایی نگرفتیم

خاکستر ما قابل عرض سحری بود

دل رنگ امیدی ندمانیدکه نشکست

عبرتکده‌ام کارگه شیشه‌گری بود

چون اشک دویدیم و به جایی نرسیدیم

خضرره ما لغزش بی‌پا و سری بود

هر غنچه‌ که بی‌پرده شد آهی به قفس داشت

این‌گلشن خون‌گشته طلسم جگری بود

کس منفعل تلخی ایام نگردید

در حنظل این دشت‌گمان شکری بود

دیدیم‌که بی‌وضع فنا جان نتوان برد

دیوانگی آشوب و خرد دردسری بود

بی‌چشم تر اجزای فناییم چو شبنم

تا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود

دل خاک شد و عافیتی نذر هوس‌کرد

این اخگر واسوخته بالین پری بود

نیک و بد عالم همه عنقاصفتانند

بیدل خبر از هرکه‌ گرفتم خبری بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود

هر جلوه‌که دیدم نشنیدن سخنی بود

این فرصت ‌هستی‌ که نفس‌ کشمکش ‌اوست

هنگامهٔ بیتاب ‌گسستن رسنی بود

تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام

قطع نفس از هر من و ما جامه‌کنی بود

جمعیت سر بستهٔ هر غنچه در این باغ

زان پیش‌ که ‌گل در نظر آید چمنی بود

تکرار نفس شد سبب مبحث اضداد

امزوز تو و ماست‌ کزین پیش منی بود

در بیکسی‌ام خفت همچشمی ‌کس نیست

ای بیخبران عالم غربت وطنی بود

امروز جنون تب عشق تو ندارم

صبح ازلم پنبهٔ داغ ‌کهنی بود

ما را به عد نیز همان قید وجود است

زان زلف‌ گرهگبر به هرجا شکنی بود

افسوس که دل را به جلایی نرساندیم

صبح چمن آینهٔ صیقل‌زدنی بود

زین رشته ‌که در کارگه موی سفید است

جولاه امل سسلسله ‌باف کفنی بود

آخربه تپش مردم وآگاه نگشتم

آن چاه‌ که زندانی اویم ذقنی بود

فردا شوی آگاه ز پرواز غبارم

کاین خلعت نازک به بر گل بدنی بود

بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب

فانوس خیال من و ما انجمنی بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب‌که وصل آغوش‌پرداز دل دیوانه بود

از هجوم زخم شوق آیینهٔ ما شانه بود

عشق‌می‌جوشید هرجاگرد شوخی‌داشت‌حسن

رنگ شمع از پرفشانی عالم پروانه بود

یاد آن عیشی‌که از رنگینی بیداد عشق

سیل در ویرانهٔ من باده در پیمانه بود

از محیط ما و من توفان‌کثرت اعتبار

نه صدف‌گل‌کرد اماگوهر یکدانه بود

از تپیدنهای دل رنگ دو عالم ربختند

هر کجا دیدم بنایی گرد این ویرانه بود

راز دل از وسعت مشرب به رسوایی‌کشید

دامن صحرا گریبان چاکی دیوانه بود

خانه وبرانی به روی آتش من آب ریخت

سوختنها داشتم چون شمع با‌ کاشانه بود

جرم آزادیست‌کر نشناخت ما را هیچکس

معنی بیرنگ ما از لفظ پر بیگانه بود

عالمی را سعی ما و من به خاموشی رساند

بهر خواب مرگ شور زندگی افسانه بود

اختلاط خلق جز ژولیدگی صورت نبست

هر دو عالم پیچش یک گیسوی بی‌شانه بود

چشم‌لطف‌از سخت‌رویان‌داشتن بی‌دانشی‌ست

سنگ در هرجا نمایان‌گشت آتشخانه بود

دوش حیرانم چه می‌پیمود اشک از بیخودی

کز مژه تا خاک کویش لغزش مستانه بود

مفت سامان ادب کز جلوه غافل می‌روبم

چشم واکردن دلیل وضع گستاخانه بود

هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم

بیدل‌آ‌غوش فلک هم روزنی زین خانه بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه را دیدم ز لاف ما و من شرمنده بود

شخص‌هستی‌چون‌سحر هرجانفس‌زد خنده‌بود

ماجرای چرخ با دلها همین امروز نیست

دانه‌ای گر داشت دایم آسیا گردنده بود

خودفروشان خاک گردیدند و نامی چند ماند

عالمی عنقاست اینجا نیستی پاینده بود

خلق از بی‌اتفاقی ننگ خفت می‌کشد

پنبه‌ها ربطی اگر می‌داشت دلق و ژنده بود

آرزوها در کمین نقب شهرت خاک شد

نام هم بهر فرورفتن زمینی‌ کنده بود

صورت آیینه جز مستقبل تمثال نیست

بی‌تکلف رفتهٔ ما بود اگر آینده بود

نرگسستانهاست گلجوش از غبار این چمن

خوش نگاهی از حیا چشمی به‌ خاک افکنده بود

بر سر فرهاد تا محشر قیامت می‌کند

تیشه‌ای ‌کز بی‌تمیزی روی شیرین‌ کنده بود

عالمی‌ زین انجمن‌در خود نفس‌دزدید و رفت

تا کجا بوی چراغ زندگانی ‌گنده بود

مستی و مخموری این بزم بی‌تغییر نیست

باده تا بوده است یکسر رنگ گرداننده بود

نُه فلک دیدیم و نگرفتیم ایراد دویی

از دم یک ‌شیشه‌گر این‌ شیشه‌ها آکنده بود

دوش جبر و اختیاری مبحث تحقیق داشت

جز به حیرت دم نزد بیدل چه سازد بنده بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود

خیال هستی موهوم سکته‌خوانی بود

چه رنگها که ندادم به بادپیمایی

بهار شمع در این انجمن خزانی بود

نیافت عشق جفاپیشه قابل ستمی

همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود

هنوزآن پری ازسنگ فرق شیشه نداشت

که دل شررکده ی چشمک نهانی بود

به‌کام دل نگشودیم بال پروازی

چو رنگ‌، هستی ما گرد پرفشانی بود

پس از غبار شدن گشت اینقدر معلوم

که بار ما همه بر دوش ناتوانی بود

به خاک راه تو یکسان شدیم و منفعلیم

که سجده نیز درین راه سرگردانی بود

طراوت گل اظهار شبنمی می‌خواست

ز خجلت آب نگشتن چه زندگانی‌ بود

علم به هرزه‌درایی شدیم ازین غافل

که صد کتاب سخن محو بیزبانی بود

تلاش موج درتن بحر هیچ پیش نرفت

گهر دمیدن ما پاس بیکرانی بود

جهان ‌گذرگه آیینه است و ما نفسیم

تو هم چو ما نفسی باش اگر ‌توانی بود

فریب معرفتی خورده بود بیدل ما

چو وارسید یقینها همه‌ گمانی بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

محوتسلیمیم اما سجده لغزش مایه بود

سر خط پیشانی ما را مداد از سایه بود

یک نفس با مهلتی سودا نکردیم آه عمر

این حباب بی‌سر وپا پرتنک سرمایه بود

مایهٔ بالیدن ما پهلوی خود خوردنست

درگداز استخوان شمع شیر دایه بود

نالهٔ فرهاد می‌آید هنوز از بیستون

رونق تفسیر قرآن وفا این آیه بود

این شماتتهای یاران زیر چرخ امروز نیست

خانهٔ شطرنج تا بوده‌ست خوش همسایه بود

التفات نازی از مژگان سیاهی داشتیم

هرکجا رفتیم از خود بر سر ما سایه بود

محمل نازش ز صحرایی‌که بال افشان گذشت

گرد اگر برخاست طاووس چمن پیرایه بود

بید‌ل از چاک جگر چون صبح بستم نردبان

منظری‌کز خود برآیم با فلک هم‌پایه بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شبنم صبح از چمن آبله دل می‌رود

عیش عرق می‌کند خنده خجل می‌رود

مخمصهٔ زندگی فرصت ماکرد تنگ

عیش والم هیچ نیست عمر مخل می‌رود

زبن همه نشو و نما منفعل است اصل ما

درخور شاخ بلند ربشه به‌گل می‌رود

تک به هوا می زند خلق زحرص بگیر

گرجه به دوش نفس‌*‌رد بهل می‌رود

هرچه دمد زین بهار نشئهٔ آفت شمار

در رگ گل آب نیست خون بحل می‌رود

رنج و الم هم نداد داد ثباتی‌که نیست

زین مرض‌آباد یأس دق شد و سل می‌رود

فرصت‌کار نفس مغتنم غفلت است

آمده در یاد نیست رفته ز دل می‌رود

بیدل ازین رنگ وبو غنچهٔ دل جمع نیست

قافلهٔ اتفاق ربط گسل می‌رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا مه نوبر فلک بال‌گشا می‌رود

در نظرم رخش عمر نعل‌ نما می‌ رود

خواه نفس فرض‌کن خواه غبار هوس

نی سحراست ونه شام سیل فنا می‌رود

قطع نفس تا بجاست خاک همین منزلیم

شمع رهش زیر پاست سعی کجا می‌رود

نشو و نماگفتگوست در چمن احتیاج

رو به فلک یکقلم دست دعا می‌رود

قافلهٔ عجز و باز حکم به هر سو بتاز

عالم واماندگی‌ست آبله‌ها می‌رود

سجده نمی‌خواهدت زحمت جهد قدم

چون سرت افتاد پیش نوبت پا می‌رود

زبن همه باغ و بهاردست بهم سوده‌گیر

فرصت رنگ حنا از کف ما می‌رود

در چمن اعتبارگر همه سیر دل است

چشم نخواهی‌ گشود عرض حیا می‌رود

هرزه‌خرام است و هم بیهده‌تازست فکر

هیچ‌کس آگاه نیست آمده یا می‌رود

موسم ییری رسید آنهمه بر خود مبال

روزبه فصل شتا غنچه قبا می‌رود

هیأت شمعند خلق ساز اقامت کراست

پا اگر فشرد‌ه‌اند سر به هوا می‌رود

تا به‌کجا بایدم ماتم خود داشتن

با نفسم عمرهاست آب بقا می‌رود

مقصد و مختار شوق کعبه و بتخانه نیست

بی‌سبب و بی‌طلب دل همه جا می‌رود

اینک به خود چیده‌ایم فرصت ناز و نیاز

دلبر ما یک دوگام پا به حنا می‌رود

هرچه‌گذشت از نظر نیست برون از خیال

بیدل ازین دامگاه رفته ‌کجا می‌رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که آمد در جان بیکس‌تر از ما می‌رود

کاروانها زین ره باریک تنها می‌رود

از شکست اعتبار آگاه باید زیستن

نیست بی‌گرد پری راهی ‌که مینا می‌رود

سر خط مضمون زلفش‌ کج رقم افتاده است

شانه‌ گر صد خامه پردازد چلیپا می‌رود

گر سر رفتن بود سوی ‌گریبان رو کنید

شمع زپن محفل برون بی‌زحمت پا می‌رود

بی‌وداع جاه نتوان از دنائت وارهید

سایه با آثار این دیوار یک‌جا می‌رود

طمطراق عالم عبرت تماشاکردنی‌ست

پیش پیشش بانگ خرگرم است مرزا می‌رود

زاهدان بر خود مچینید اینقدر سودای پوچ

ریش و فش آخر چو پشم از کون دنیا می‌رود

انتظار صبح محشر عالمی را خاک‌ کرد

عمرها رفت‌و همین امروز و فردا می‌رود

کاش موهومی به فریاد غبار ما رسد

رنگها باید پری افشاند عنقا می‌رود

در کمین صنعت علم و فنون دیوانگی‌ست

بام و در، بی‌جستجو آخر به صحرا می‌رود

ششجهت واماندهٔ یاس سراغ مدعاست

نام فرصت نیست‌کم‌گر بر زبانها می‌رود

حیف دانایی که گردد غافل از آزادگی

در تلاش‌گوهر، آب روی دریا می‌رود

دوستان‌گر مدعا عرض پیام آرزوست

قاصد دیگر چه لازم فرصت ما می‌رود

پی غلط‌ کرده است بیدل آمد و رفت نفس

خلق می‌آید به آیینی‌ که‌ گویا می‌رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر چنین اشکم ز شرم پرگناهی می‌رود

همچو ابر از نامه‌ام رنگ سیاهی می‌رود

بی‌جمالت جز هلاک خود ندارم در نظر

مرگ می‌بیند چو آب از چشم ماهی می‌رود

سعی قاتل را تلافی مشکل است از بسملم

تا به عذر آیم زمان عذرخواهی می‌رود

لنگر جمعیت دل در شکست آرزوست

موج چون ساکن شد ازکشتی تباهی می‌رود

از هوسهای سری بگذر که در انجام کار

شمع این محفل به داغ بی‌کلاهی می‌رود

گیر و دار اوج دولتها غباری بیش نیست

بر هوا چون گردباد اورنگ شاهی می‌رود

تیره‌بختی هم شبستان چراغان وفاست

داغ تا روشن شود زیر سیاهی می‌رود

کیست گردد منکر گل کردن اسرار عشق

رنگها اینجا به سامان گواهی می‌رود

ای نفس پیش از هوا گشتن خروشی ساز کن

فرصت عرض قیامت دستگاهی می‌رود

شمع تصویرم، مپرس از درد و داغ حسرتم

اشک من عمریست ناگردیده راهی می‌رود

بیدل انجام تماشا محو حیرت گشتن است

این همه سعی نگه تا بی‌نگاهی می‌رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل ز پی‌اش عمرهاست سجده‌ کمین می‌رود

سایه به ره خفته است لیک چنین می‌رود

قافله بانگ جرس دارد و گرد فسوس

پیش تو آن رفته است بعد تو این می رود

با تک و تاز نفس عزم عنان تاب نیست

امدن اینجا کجاست عمر همین می‌رود

نقب به ‌کهسار برد نالهٔ شهرت‌ کمین

نام شهان زین هوس زیر نگین می‌رود

خواجه جه دارد ز جاه جز دو سه دم‌ کر و فر

پشه چو بالش نماند ناز طنین می‌رود

شیخ ‌گر این سودن است دست تو بر حال ما

آبلهٔ سبحه‌ات ازکف دین می‌رود

تازه بکن چون سحر زخم دل ای بیخبر

گرد خرام نفس پر نمکین می‌رود

خاک عدم مرجع خجلت بی ‌مایگی‌ست

کوشش آب تنک زیر زمین می‌رود

گر همه سر بر هواست نقش قدم مدعاست

قاصد ما همچو شمع آینه‌بین می‌رود

فرصت این دشت و در نیست اقامت اثر

حال مقیمان مپرس خانه چو زین می‌رود

بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت

دامت آخر چو صبح درپی چین می‌رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون آب روان پر مگذر بی‌خبر از خود

کز هرچه ‌گذشتی‌، نگذشتی مگر از خود

در بارگه عشق نه ردی نه قبولی‌ست

ای تحفه‌کش هیچ تو خود را ببر از خود

گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجا

کم نیست دهی عرض اثر این قدر از خود

در پلهٔ موهومی ما کوه گران است

سنگی‌که ندارد به ترازو شرر از خود

چشمی بگشا منشاء پرواز همین است

چون بیضه شکستی دمدت بال و پر از خود

هیهات به صد دشت و در از وهم دویدیم

اما نرسیدیم به‌ گرد اثر از خود

گرتا به ابد در غم اسباب بمیرد

عالم همه راضی‌ست به این دردسر از خود

افتاد به‌گردن‌، غم پیری‌، چه توان‌کرد

زبن حلقه هم افسوس نرفتم بدر ازخود

سیر سر زانو هم از افسون جنون بود

افکند خیالم به جهان دگر از خود

سهل است ‌گذشتن ز هوسهای دو عالم

گر مرد رهی یک دو قدم درگذر از خود

یاران عدم تاز، غبار تپشی چند

پیش ازتو فشاندند درین دشت و دراز خود

واکش به تسلیکدهٔ ‌کنج تغافل

بشنو من و مای همه چون‌گوش‌کر از خود

ای موج‌گر احسان طلب در نظر تست

در وصل‌گهر هم نگشایی‌کمر از خود

آیینه شدن چیست درین محفل عبرت

هنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود

در خلق گر انصاف شود آینه‌دارت

بیدل چو خودت کس ننماید بتر از خود