راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب‌که از شوق توپروازم بهار آهنگ بود

استخوان هم در تنم چون‌شمع‌ مغز رنگ بود

خواب راحت باخت دل آخر به افسون صفا

داشت مژگانی بهم آیینه تا در زنگ بود

در جهان بی‌تمیزی صلح هم موجود نیست

صبروکوشش را تامل عرصه‌گاه جنگ بود

نقد راحت می‌شماردگرد از خود رفتنم

همچو آتش بستر نازم شکست رنگ بود

اشک از لغزیدنی بر دوش صد مژگان‌گذشت

قطع چندین جاده پا انداز عذر لنگ بود

تیره‌بختی سرمهٔ کام و زبان کس مباد

چنگ‌گیسو هم به چندین تار بی‌آهنگ بود

شوخی مژگانت از خواب‌ گران سر برتداشت

پنجهٔ این ظالم بیباک زبر سنگ بود

بلبل ما را همین پرواز عبرت غنچه نیست

ناله هم منقار شد از بسکه‌ گلشن تنگ بود

مرده‌ام اما خجالت از مزارم می‌دمد

دور از آن در خاک‌گشتن هم غبار ننگ بود

قید دل بیدل نفس را هرزه‌سنج وهم‌کرد

شوخی ناز پری در شیشه پر بی‌سنگ بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا نفس ما ومن غبارنبود

همه بودیم و غیر یار نبود

نخل این باغ را به‌کسوت شمع

جز گداز خود آبیار نبود

سعی پرواز آشیان گم کرد

بی‌پر و بالی آشکار نبود

عالم آیینه خانهٔ سوداست

جز به خود هیچکس دچار نبود

هر حبابی‌که بازکرد آغوش

غیر درباب بی‌کنار نبود

چه حنا رنگ ناز بیرون داد

دست ما نیز بی‌نگار نبود

وهم بی‌پردگی قیامت‌کرد

نغمهٔ کس برون تار نبود

عثثبق‌از هرچه‌خواست‌شور انگیخت

خاک ما قابل غبار نبود

انتظار گل دگر داریم

اینقدر رنگ و بو بهار نبود

سیر بام سپهر هم کردیم

این هواها و هوای یار نبود

سیر بام سپهر هم‌کردیم

این هواها هوای یار نبود

حلقه‌گشتیم لیک بر در یاس

خلوتی داشتیم و بار نبود

محرمی چشم ما ز ما پوشید

چه توان کرد پرده‌دار نبود

نشنیدیم بوی زنده‌دلی

ششجهت غیریک مزار نبود

غم تیمار جسم باید خورد

رنج ما ناقه بود بار نبود

عجز جز زیر پاکجا تازد

سایه آخر شترسوار نبود

هیچکس قدر زندگی نشناخت

وصل ما مردن انتظار نبود

عالمی در خیال عشق و هوس

کارها کرد و هیچ ‌کار نبود

اینکه مختار فعل نیک و بدیم

بیدل آیین اختیار نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود

جوهر ناله درین آینه محسوس نبود

شب که شوق تو خسک در جگر محفل ریخت

شعلهٔ شمع به بیتابی فانوس نبود

بسکه نرنگ دو عالم به خرامت فرش است

نقش پا هم به رهت جز پر طاووس نبود

یاد آن عیش‌ که در انجمن ذوق وصال

داشت پیغام جضوری ‌که به صد بوس نبود

سعی پرواز من آخر عرقی ریخت به خاک

اشک هم اینقدرش‌ کوشش معکوس نبود

تا بر آییم ز خجلتکدهٔ دام امید

بال برهم زدنی جز کف افسوس نبود

سیر آیینهٔ دل ضبط نفس می‌خواهد

ورنه آزادی ما اینهمه محبوس نبود

نوبهاری ‌که تصور به خیالش خون است

ما به آن رنگ ندیدیم‌که محسوس نبود

جلوه در محفل ما جمله نقاب‌آرایی‌ست

شمع آن بزم نیفروخت‌که فانوس نبود

در تظلمکده دیر محبت بیدل

ناله فریاد دلی داشت‌که ناقوس نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درشت‌خو سخنش عافیت ثمر نبود

صدای تار رگ سنگ جز شرر نبود

هجوم حادثه با صاف دل چه خواهدکرد

ز سیل خانهٔ آیینه را خطر نبود

غبار وحشت ما از سراغ مستغنی‌ست

به رفتن نگه از نقش پا اثر نبود

به عالمی که ادب محو بی‌نشانیهاست

هوس اگر همه عنقاست نامه‌بر نبود

به‌ کارگاه تآمل همان دل است نفس

گره به رشتهٔ‌ کارم‌ کم از گهر نبود

ز بخت شکوه ندارم‌ که نخل شمع مرا

بهار سوختنی هست اگر ثمر نبود

به رنگ ریگ روان رهنورد سودا را

به غیر آبلهٔ پا گل سفر نبود

در این محیط که هر قطره نقد باختن است

خوش آن حباب ‌که آهیش در جگر نبود

مخواه رنگ حلاوت زگفتگو بیدل

نیی‌ که ناله ‌کند قابل شکر نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ناله می‌افشاند پر در باغ ما بلبل نبود

عبرتی بر رنگ عشرت خنده می‌زد گل نبود

سیر این باغم نفس درپیچ وتاب جهد سوخت

موج خشکی داشت جوی آرزو سنبل نبود

وضع ترتیب تعلق غیر دردسر نداشت

خوشه بند دانه ی زنجیر جز غلغل نبود

رنگ حال هیچکس بر هیچکس روشن نشد

رونق این انجمن غیر از چراغ‌گل نبود

زین خمستان هیچکس سرشار معنی برنخواست

جامها بسیار بود اما یکی پر مل نبود

عالمی بر وهم رعنایی بساط ناز چید

موی چینی دستگاه طره و کاکل نبود

پرده‌ها برداشتیم از اعتبارات غرور

در میان خواجه و خر حایلی جز جل نبود

خلق بر خود تهمتی چند از تخیل بسته‌اند

ورنه سرو آزاد یا قمری اسیر غل نبود

پیکر خاکی جهانی را غریق وهم ‌کرد

از سر آبی ‌که بگذشتیم ما جز پل نبود

مستی اوهام بیدل بیدماغم ‌کرد و رفت

فرصتی می‌زد نفس در شیشه‌ها قلقل نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه زین انجمن آثار صفا می‌بیند

نشئه از باده و از تار صدا می‌بیند

روغن از پردهٔ بادام تواند دیدن

هرکه از نرگس مست تو ادا می‌بیند

نیست رنگین ز حنا ناخن پایت‌که بهار

طلعت خویش در این آینه‌ها می‌بیند

چه خطاها که ندارد اثر کج‌نظری

سرو را احول معذور دوتا می‌بیند

در مقامی که تماشا اثر بیرنگی‌ست

چشم پوشیده به معنی همه را می‌بیند

این غروری‌ که به خلوتگه یکتایی اوست

گر همه آینه‌ گردیم‌ کجا می‌بیند

از خم کاکل او فکر رهایی غلط است

شانه هم دست خود آنجا به قفا می‌بیند

جلوهٔ شخص ز تمثال عیان‌ست اینجا

از تو غافل نبود هرکه مرا می‌بیند

شش‌جهت آب شد و آینه‌ای ساز نکرد

حسن یارب چقدر عرض حیا می‌بیند

غیر در عالم تحقیق ندارد اثری

بیدل آیینهٔ ما صورت ما می‌بیند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غافل شدیم وگشت خروش هوس بلند

افسون خواب کرد غرور نفس بلند

یکسر به زیر چرخ‌، پر و بال ریختیم

پرواز کس نجست ز بام قفس بلند

از حرف و صوت راه قیامت‌گرفت خلق

منزل شد اینقدر ز فسون جرس بلند

سهل است دستگاه غرور سبکسران

آتش نگردد آن همه از خار و خس بلند

وحشت نواست شهرت اقبال ناکسان

بی‌پر زدن نگشت طنین مگس بلند

همّت در این جونکده زنجیر پای ماست

یارب مباد اینهمه دامان کس بلند

دردا که در قلمرو طاقت نیافتیم

یک ناله چون تغافل فریادرس بلند

دست تلاش خاک به ‌گردون نمی‌رسد

پر نارساست دانش و تحقیق بس بلند

بیدل اگر جنون نکند هرزه‌ تازیت

گرد دگر نمی‌شود از پیش و پس بلند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب که جز یأس به کام دل مأیوس نبود

ناله هم غیر صدای‌کف افسوس نبود

از خودم می‌برد آن سیل‌که چون ریگ رو‌ان

آبش ازآینهٔ آبله محسوس نبود

دل مأیوس صنم خا‌نهٔ اندیشه کیست

رنگ اشکی نشکستیم‌ که ناقوس نبود

ناله در پرده ی دل بیهده می سوخت نفس

شمع ما اینهمه وامانده فانوس نبود

گوش ارباب تمیز انجمن سیماب است

ورنه بیتابی دل نیزکم از کوس نبود

ای جنون خوش ادب از کسوت هستی ‌کردی

آخر این جیب هوس پردهٔ ناموس نبود

زنگ غفلت شدم و پرده رازت ‌گشتم

صافی آینه جز دیده جاسوس نبود

تا به یک پر زدن آیینهٔ قمری میریخت

حلقهٔ داغ تو در گردن طاووس نبود

دل به هر رنگ‌که بستیم ندامت‌گل‌کرد

عکس و آیینه بهم جز کف افسوس نبود

سجده‌اش آیینهٔ عافیتم شد بیدل

راحت نقش قدم غیر زمین‌بوس نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ماضی ومستقبل این بزم حیرت حال بود

شخص از خود رفته در آیینه‌ها تمثال بود

سوختن همچون سپند از ننگ ایجادم رهاند

ورنه هستی برلب عرض نفس تبخال بود

بسکه یاس ناتوانی در مزاجم ریشه‌کرد

بر زبان خامه حرف مدعایم نال بود

هرقدر بر جا فسردم وحشتم سامان‌گرفت

چون غبار رنگ در ساز شکستم بال بود

غیر حسرت از جهان جستجوگردی نکرد

کاروان ما نگاه واپسین دنبال بود

خلق را در تیرباران هجوم احتیاج

آبرو تا بود وقف چشمهٔ غربال بود

هرکجا فال شکفتن زد بهار غنچه‌اش

صبح از ایجاد تبسم چین روی زال بود

بی‌نصیبان چشم درگرد دو رنگی باختند

ورنه حسنش را سواد هردو عالم خال بود

غیر را در دل شکوه عشق‌ گنجایش نداد

خانهٔ خورشید از خورشید مالامال بود

جلوهٔ عیش و الم یکسر به موهومی گذشت

عمر را کیفیت تصو‌یر ماه و سال بود

ماجرای سایه از خورشید هم روشن نشد

رفتنم از خویش، یا، زان جلوه استقبال بود

بیدل از بیدردی روز وداعت سوختم

سینه می‌کندی چه می‌شد گر زبانت لال بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نقش هستی جز غبار وهم نیرنگی نبود

چون سحر در کلک نقاش نفس رنگی نبود

منحرف شد اعتدال از امتحان بیش و کم

در ترازویی که ما بودیم‌، پاسنگی نبود

اینقدر از پردهٔ بی‌خواست توفان کرده‌ایم

ساز ما را با هزار آهنگ آهنگی نبود

مقصد دل هر قدم چندین مراحل داشته است

عمرها شد گرد خود گشتیم و فرسنگی نبود

هرکجا رفتیم پا در دامن دل داشتیم

سعی جولان نفس جز کوشش لنگی نبود

نام از شهرت کمینی شد گرفتار نگین

یاد ایّامی که پیش پای ما سنگی نبود

از فضولی چون نفس آوارهٔ دشت و دریم

ورنه دل هم آنقدرها خانهٔ تنگی نبود

دل ز پرخاش خروسان جمع باید داشتن

تاجداری این تقاضا می‌کند جنگی نبود

خاک را وهم سلیمانی به پستی داغ‌کرد

خوشتر از بر باد رفتن هیچ اورنگی نبود

ذوق تمثال است کاین مقدار کلفت می‌کشیم

گر نمی‌بود آینه در دست ما زنگی نبود

اینقدر وهمی که بیدل در دماغ زند‌ست

بی‌گمان معلوم شد کاین نسخه بی‌بنگی نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امشب غبار نالهٔ دل سرمه رنگ بود

یا رب شکست‌شیشهٔ‌ من از چه سنگ بود

از کشتنم نشد شفقی طرف دامنی

خونم درپن ستمکده نومید رنگ بود

تا صاف‌ گشت آینه خود را ندیدم ام

چون سایه نقش هستی من جمله زنگ بود

عالم به خون تپیدهٔ نومیدی من است

جستن ز صیدگاه مرادم خدنگ بود

حسن از غبار شوخ‌نگاهان رمیده است

اینجا هجوم آینه پشت پلنگ بود

همت نمی‌رود به سر ترک اختیار

ازخویش رفتنم به رهت عذر لنگ بود

عنقای دیگرم که ز بنیاد هستی‌ام

تا نام‌، شوخی اثری داشت‌، ننگ بود

در دل برون دل دو جهان جلوه رنگ ریخت

این جامه بر قد تو چه مقدارتنگ بود

از بس که بی‌دماغ تماشای فرصتیم

ما را به خود نیامده رفتن درنگ بود

بیدل‌،‌که داشت جلوه‌ که از برق خجلتش

در مجلس بهار چراغان رنگ بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نهال وحشت ما خالی از ثمر نبود

ز خود برآمدن ناله ناله بی‌اثر نبود

ز محو جلوه مجو لذت شناسایی

که چشم آینه را بهرهٔ نظرنبود

حصار عالم بیچارگی دهان بلاست

پناه ما دم تیغ است اگر سپر نبود

غبار هر دو جهان در سراغ ما خون ‌کرد

ز رنگ باخته در هیچ جا اثر نبود

ز سعی جسم مکش منت سبک‌روحی

خوش است بار مسیحا به دوش خر نبود

سراغ منزل مقصد ز خاکساران پرس

کسی چو جاده در این دشت راهبر نبود

ز بس که الفت مردم عذاب روحانی‌ست

فشار قبر چو آغوش یکدگر نبود

طلسم حیرت ما منظر تجلی اوست

غرور حسن ز آیینه بی‌خبر نبود

به غیر ساز عدم هرچه هست رسوایی‌ست

مباد سایهٔ شب بر سر سحر نبود

زبان چه عافیت اندوزد از سخن بیدل

ز عرض نغمهٔ خود، ساز صرفه‌بر نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب‌ که از جوش خیالت بزم‌ گلشن تنگ بود

برهوا چون نکهت‌گل آشیان رنگ بود

بعد ازبن از سایه باید دید عرض آفتاب

تا تغافل داشت حسن آیینهٔ ما زنگ بود

کس نمی‌گردد حریف منع از خود رفتگان

غنچه هم عمری به ضبط دامن دل چنگ بود

نوحه توفان ‌کرد هرجا نغمه سرکردیم ما

ساز ما را خیر باد عیش پیشاهنگ بود

هر قدر اسباب دنیا بیش‌، بار وهم بیش

مزرع هر کس درینجا سبز دیدم بنگ بود

ناله‌ای را از گداز شیشه موزون کرده‌ام

پیش ازبنم قلقل آوازشکست سنگ بود

ناتوانی برنیاورد از طلسم حیرتم

همچو موج‌ گوهرم یک ‌گام‌ صد فرسنگ بود

هر بن‌مویم به‌پیری آشیان ناله‌ای‌ست

یک سر و چندین‌گریبان نغمهٔ این چنگ بود

بی‌نشان ‌بود این ‌چمن ‌گر وسعتی ‌می‌د‌‌اشت ‌دل

رنگ می بیرون نشست از بس که مینا تنگ بود

شب بهٔاد نوگلی چون غنچه پیچیدم به خویش

صبح بیدل درکنارم یک‌گلستان رنگ بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکدو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بود

هرچه دیدم میهمان خانهٔ آیینه بود

ابتذال باغ امکان رنگ گردیدن نداشت

هرگلی ‌کامسالم آمد در نظر پارینه بود

منفعل می‌شد ز دنیا هوش اگر می‌داشت خلق

صبر و حنظل در مذاق‌گاو و خر لوزینه بود

هیچ شکلی بی‌هیولا قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن‌ کادم شود بوزینه بود

امتحان اجناس بازار ریا می‌داد عرض

ریشها دیدیم با قیمت‌تر از پشمینه بود

هرکجا دیدیم صحبتهای گرم زاهدان

چون نکاح دختر رز در شب آدینه بود

خاک‌شد فطرت‌ز پستی لیک‌مژگان برنداشت

ورنه از ما تا به بام آسمان یک زینه بود

تختهٔ مشق حوادث‌کرد ما را عاجزی

زخم دندان بیشتر وقف لب زیرینه بود

در جهان بی‌تمیزی چاره از تشویش نیست

ما به صد جا منقسم‌کردیم و دل در سینه بود

آرزوها ماند محو ناز در بزم وصال

پاس ناموس تحیّر مهر این ‌گنجینه بود

هرکجا رفتیم بیدل درد ما پنهان نماند

خرقهٔ دروبشی ما لختی از دل پنبه بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون شرر اقبال هستی بسکه فرصت‌کاه بود

هر کجا گل ‌کرد روز ما همان بیگاه بود

بر خیال پوچ خلقی تردماغ ناز سوخت

شعله هم مغرور گل از پرده ‌های کاه بود

فهم ناقص رمز قرآن محبت درنیافت

ورنه یک سر نالهٔ دل مد بسم‌الله بود

فقر با ان ‌جز بی‌نقش غنا صورت نبست

تاگداگفتیم نامش در نگین شاه بود

در غرور آباد نقش هستی امکان چه یافت

هر کجا عرض کتان دادند نور ماه بود

هیچ کافر مبتلای ناقبولیها مباد

یاد ایامی‌که ما را در دل کس راه بود

دل به جیب محرمی آخر نفس را ره نداد

ییچ و تاب ربسمان از خشکی این چاه بود

گرد دامانی نیفشاندیم و فرصتها گذشت

دست فقر از آستین هم یک دو چین‌ کوتاه بود

جیب خجلت می‌درد ناقدردانیهای درد

چون سحر ما خنده دانستیم و در دل آه بود

تا کجا هنگامهٔ طبع فضول آراستن

عمر مستعجل ز ننگ وضع ما آگاه بود

می‌تند بیدل جهانی بر تک و تاز امل

نه فلک یک‌گردش ما سورهٔ جولاه بود