راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تقلید از چه علم به لافم علم‌کند

طوطی نی‌ام‌که آینه بر من ستم‌کند

سعی غبار من که به جایی نمی‌رسد

با دامنش زند اگر از خویش رم کند

انگشت زینهار دمیدیم و سوختیم

کوگردنی دگرکه‌کشد شمع و خم‌کند

بر باد رفت آمد و رفت نفس چوصبح

فرصت نشد کفیل ‌که فهم عدم ‌کند

آسوده خاک شوکه مبادا به حکم وهم

عمر نفس‌شمار حساب قدم کند

بالیده است خواجهٔ بی‌حس به ناز جاه

مردار آفتاب مقابل ورم‌کند

خودسنجی‌ات به‌پلهٔ پستی نشانده است

جهدی‌که سنگ‌کوه وقار توکم‌کند

هرجا عدم به تهمت هستی رسیده است

باید حیا به لوح جبینم رقم‌ کند

پرواز می کنم چه‌کنم جای امن نیست

دامی نبیافتم‌که پرم را بهم کند

خجلت ‌گداز عفو نگردی که آفتاب

گر دامن تو خشک‌کند جبهه نم‌کند

توهیچ باش و، علم وعمل‌ها به طاق نه

گو خلق هرزه‌فکر حدوث و قدم‌کند

بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشته‌ام

کو سایه‌ای که بر سر خاکم کرم کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از بسکه به تحصیل غنا حرص توجان ‌کند

قبر است نگینی‌ که به نام تو توان‌ کند

جزتخم ندامت چه‌کند خرمن ازبن دشت

بیحاصل جهدی‌که زمین دگران‌کند

چون شمع درین ورطه فرو رفت جهانی

رستن چه خیال است ز جاهی‌که زبان‌کند

امروز به حکم اثر لاف تهور

رستم زن مردی‌ست ‌که بال مگسان‌ کند

در هر کف ‌خاکی دو جهان ‌ریشهٔ مستی‌ است

با قوت تقوا نتوان بیخ رزان‌کند

زهاد ز بس جان به لب صرفهٔ ریشند

در ماتم این مرده‌دلان مو نتوان ‌کند

فریاد که راهی به حقیقت نگشودیم

نقبی‌که به دل‌کند نفس سخت نهان‌کند

چون غنچه به جمعیت دل ساخته بودیم

این عقده‌که واکردکه ما را ز میان‌کند

در دل هوسی پا نفشرد از رم فرصت

هر سبزه ‌که برریشه زد این آب روان ‌کند

پیچ و خم این عقده ‌گشودیم به پیری

یعنی‌که به دندان نتوان دل ز جهان ‌کند

بیدل نه به دنیاست قرارت نه به عقبا

خورده است خدنگ تو ازین هفت‌ کمان ‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر معنی خامشی ‌گل کند

لب غنچه تعلیم بلبل ‌کند

بساط جهان جای آرام نیست

چرا کس وطن بر سر پل‌ کند

درین انجمن مفلسان خامشند

صراحی خالی چه قلقل ‌کند

قبا کن در بن باغ‌،جیب طرب

که از لخت دل غنچه فرگل‌ کند

زبان را مکن پر فشان طلب

مبادا چراغ حیا گل‌کند

مکش سر ز پستی‌ که آواز آب

ترقی بقدر تنزل‌ کند

چه سیل است یارب دم تیغ او

که چون بگذرد از سرم پل‌ کند

من‌ و یاد حسنی که در حسرتش

جگر دامن ناله پرگل کند

ز رمز دهانش نباید اثر

عدم هم به خود گر تامل ‌کند

ز بیداد آن چشم نتوان‌ گذشت

دلی را که او خون کند مل کند

ز بس قهر و لطفش همه خوش‌اداست

نگه می‌کند گر تغافل ‌کند

دلت بی‌دماغ‌ست بیدل مباد

به تعطیل‌، حکم توکل‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرجا خرام ناز تو تمکین عیان‌ کند

حیرت در آب آینه کشتی روان کند

زخمی که خندد از دم تیغ تبسمت

خون چکیده را چمن زعفران کند

چشمت به محفلی که تغافل کند بلند

نی هم به میل سرمه نیاز فغان کند

از فرصت گذشته رسیدن گذشته گیر

رنگ پریده در چه بهار آشیان کند؟

خاموش باش بر در دل ورنه بی‌ادب

هر دم زدن یک آینه‌وارت زیان‌ کند

از فعل زشت دشمن آسایش خودیم

ما را مگر به خویش حیا مهربان کند

آن شعله طینتم که پی طعمهٔ گداز

مغزم چو شمع پرورش استخوان کند

تغییر پهلویم ستم است از هجوم درد

ترسم که بوریای مرا نیستان کند

در خاک من غبار فنا نیست پرفشان

خواب عدم کجا مژه‌ام را گران کند

بسمل صفت به سکته رسانیده‌ام ورق

سطری ز خون مگر سبقم را روان کند

باور نداشتم که غبار مرا چو صبح

دامان چیده تا به فلک نردبان کند

تمثال من چو صورت عنقا همین صداست

چیزی نی‌ام که آینه‌ام امتحان کند

ای آینه عیوب مثالم به رو میار

بگذار تا عرق ته آبم نهان کند

بیدل مخوان فسانهٔ بخت سیاه من

کافاق را مباد چو شب سرمه ‌دان‌ کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طبع دانا الم دهر مکدر نکند

گرد بر روی ‌گهر آن همه لنگر نکند

به خیالی نتوان غرهٔ تحقیق شدن

گر همه حسن دمد آینه باور نکند

می‌دهد عاقبت‌ کار حسد سینه به زخم

بدرگی تا به‌کجا تکیه به نشتر نکند

در خرابات‌، شیاطین نسبان بسیارند

دختر رز جلبی نیست ‌که شوهر نکند

بی‌زری ممتحن جوهر انسانی نیست

آدم آنست‌ که مال و حشمش خر نکند

شیشهٔ حرص به صهبای قناعت پرکن

کز تنگ‌حوصلگی ناله به ساغر نکند

مجلس‌آرای هوس با تو حسابی دارد

تا نسوزد دلت آرایش مجمر نکند

به نگاهی چو شرر قانع پیدایی باش

تا ترا در نظر خلق مکرر نکند

شبنم‌ گلشن ایجاد خجالت دارد

صبح تصویر بر آ تا نفست تر نکند

شوق دل حسرت‌ گلزار حضوری دارد

همچو طاووس چرا آینه دفتر نکند

خاک درگاه مذلت ز چه اکسیرکم است

کیمیا گو مس بیقدر مرا زر نکند

عشوهٔ الفت دنیا نخرد بیدل ما

نقد دل باخته سودای محقر نکند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هوس جنون‌زدهٔ نفس به کدام جلوه کمین کند

چو سحر به گرد عدم تند که تبسم نمکین کند

ز چه سرمه رنج ادب کشم که خروش جنون حشم

به هزار عرصه‌کشد الم نفسی‌که پرده‌نشین‌کند

ز خموشی ادب امتحان‌، به فسردگی نبری‌گمان

که کمند نالهٔ عاشقان‌، لب برهم آمده چین کند

سر بی‌نیازی فکر را به بلندیی نرسانده‌ام

که به جز تتبع نظم من‌، احدی خیال زمین کند

زفسون فرصت وهم و ظن‌، بگداخت شیشهٔ ساعتم

که غبار دل به هم آرد و طلب شهور و سنین ‌کند

ز بهار عبرت جزوکل‌، به‌گشاد یک مژه قانعم

چه‌کم است صیقلی از شرر،‌که نگاه آینه‌بین‌کند

پی عذر طاقت نارسا، برو آنقدرکه کشد دلت

ته پاست منزل رهروی‌که به پشت آبله زین‌کند

نه بقاست مایهٔ فرصتی‌، نه نفس بهانهٔ شهرتی

به خیال خنده زندکسی‌که تلاش‌ نقش نگین‌کند

چقدر در انجمن رضا، خجل است جرأت مدعا

که دل از فضولی نارسا، هوس چنان و چنین‌کند

ز حضور شعلهٔ قامتی‌، ز خیال فتنه علامتی

نرسیده‌ام به قیامتی‌، که کسی گمان یقین کند

به چه ناز سجده اداکند، به در تو بیدل هیچکس

که به نقش پا برد التجا و خطی نیاز جبین‌ کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مشرب عشاق بر وضع هوس تنگی‌کند

عالم عنقا به پرواز مگس تنگی کند

واصل مقصد ز خاموشی ندارد چاره‌ای

چون به منزل آمد آواز جرس تنگی کند

سیری از شوخی ندارد طفل آتش‌خوی من

اشک را کی در دویدن‌ها نفس تنگی کند

انتظار بیخودی ما را جنون پیمانه‌ کرد

خلق مستان از شراب دیررس تنگی کند

بوی‌گل در رنگ دزدد بال پرواز نفس

باغ امکان بی‌تو از آهم ز بس تنگی‌کند

دیده بی رویت ندارد طاقت تشویش غیر

آن‌چه بر گل واشود بر خار و خس تنگی‌کند

بی‌دماغ دستگاه مشرب یکتایی‌ام

خانهٔ آیینهٔ ما بر دو کس تنگی کند

کیسه‌پردازان افلاس از فضولی فارغند

بی‌گشادی نیست‌گر دست هوس تنگی‌کند

عالمی را الفت جسم از عدم دلگیر کرد

بر قفس پرورده بیرون قفس تنگی کند

چون سحر بیدل من و هستی تعب پیراهنی

کز حیا بر خویش تا بالد نفس تنگی کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بسکه بی‌روپت بهارم ‌کلفت انشا می‌کند

چون حنا رنگ از گرانی سایه پیدا می‌کند

گر نه باد صبح چین طره‌ات وا می‌کند

نسخهٔ جمعیت ما را که اجزا می‌کند

عضو عضوم‌بسکه می‌بالد به‌سودای جنون

وسعت دامان داغ ایجاد صحرا می کند

همت !ز تدبیر بیجا تاکجا خجلت‌کشد

ای جنون رحمی که ما را هوش رسوا می‌کند

نسخهٔ هستی ز بس دقت سواد افتاده است

چشم برهم بسته حل این معما می‌کند

جنس درد بیکسی ‌کم نیست در بازار ما

گر شنیدن مایه دارد ناله سودا می‌کند

جلوه از شوخی‌ نقاب حیرتی افکنده است

رنگ صهبا در نظرها کار مینا می‌کند

دیده ما را خمار شوخی رفتار او

عاقبت خمیازه‌ ای نقش کف پا می‌کند

چون ‌شود بیحاصلی ‌معلوم‌ مطلب حاصل‌ست

حاجت ما را روا نومیدی ما می‌کند

گر چنین بالد هوای پر فشانیهای شوق

آه ما را ربشهٔ ‌تخم ثریا می‌کند

در شکست آرزو تعمیر آزادی‌ گم است

بال چون بر هم خورد پرواز پیدا می کند

سنگ بر تدبیر زن‌، ‌کار کس اینجا بسته نیست

یک شکستن صد کلید از قفل انشا می‌کند

رهبر مقصود بیدل وحشت ‌از خویش‌ است‌ و بس

سیل چون مطلق عنان شد سیر دربا می‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اشک ‌گهر طینت ما راه تپش سر نکند

طفل دبستان ادب این سبق از بر نکند

وسوسه بر هم نزند رابطهٔ ساز یقین

کوه‌گران حوصله را ناله سبکسر نکند

منفعلیهای زمان فطرت ما را چه زیان

عبرت تمثال محیط آینه را تر نکند

عالم اسباب فنا چند دهد فرصت ما

اشک به دوش مژه‌ها آنهمه لنگر نکند

شبنم بی‌بال و پریم آینه‌پرداز تری

طاقت ما غیر عرق پیشهٔ دیگر نکند

تاب ‌و تب عشق ‌و هوس‌ نیست کفیل‌ دو نفس

صبح طربگاه شرر خنده مکرر نکند

شد ز ازل چهره‌گشا عجز ز پیدایی ما

مو ننهد پا به نمو تا قدم از سر نکند

دل بگدازید به غم دیده رسانید به نم

شیشه خمی تا نخورد باده به ساغر نکند

نیست ز هم فرق‌نما انجمن و خلوت ما

طایر گلزار یقین سر به ته پر نکند

بیدل از انجام نفس هرکه برد بوی اثر

گر همه آفاق شود ناز کر و فر نکند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر نفس دل صدهزار اندیشه پیدا می‌کند

جنبش این دانه چندین ریشه پیدا می‌کند

اقتضای جلوه دارد این‌قَدَر تمهید رنگ

تا پری بی‌پرده‌ گردد شیشه پیدا می‌کند

شمع این محفل مرا بر سوختن پروانه‌ کرد

هرکه باشد غیرت از هم پیشه پیدا می‌کند

مرد را سامان غیرت عارضی نبود که شیر

ناخن و دندان همان در بیشه پیدا می‌کند

در زوال عمر وضع قامت پیری بس است

نخل این باغ ازخمیدن تیشه پیدا می‌کند

یأس‌ دل‌ کم‌ نیست‌ گر خواهی ز خود برخاستن

نشئه‌واری از شکست این شیشه پیدا می‌کند

حسرت پیکان او بی‌ناله نپسندد مرا

آخر این تخم محبت ریشه پیدا می‌کند

دل وفا، بلبل نوا، واعظ فسون‌، عاشق جنون

هرکسی در خورد همت پیشه پیدا می‌کند

عرصهٔ آفاق جای جلوهٔ یک ناله نیست

نی‌گره از تنگی این بیشه پیدا می‌کند

بیدل از سیر تأمل‌خانهٔ دل نگذری

نقشها این پردهٔ اندیشه پیدا می‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساز امکان از شکست آواز پیدا می‌کند

بال بر هم می‌خورد پرواز پیدا می‌کند

می‌نهد پیش از سخن گردن به تیغ انفعال

چون قلم هرکس که شرح راز پیدا می‌کند

پاس ناموس حیا هم نیست آسان دشتن

چون جبین برنم زند غمازپیدا می‌کند

نور عبرت نیست دل را بی‌غبار حادثات

از شکست این آینه‌ پرداز پیدا می‌کند

چون خط پرگار بر انجام می‌سوزد نفس

تاکسی سررشتهٔ آغازپیدا می‌کند

همچو شمع افسانهٔ دعوی مسلسل‌کرده‌ای

این زبان آخر دهان گاز پیدا می‌کند

چون نگه هر چند در مژگان زدن‌ گم می‌شویم

حسرت دیدار ما را باز پیدا می کند

تا بود ممکن حدیث پنبه باید گوش ‌کرد

نغمه‌ها این محفل بی‌ساز پیدا می‌کند

نفس کافر را مسلمان ‌کن کمال اینست و بس

سحر چون باطل شود اعجاز پیدا می‌کند

حسن بی ایجاد عشقی نیست در اقلیم ناز

گل چو موج رنگ زد گلباز پیدا می‌کند

عجز چون موصول بزم ‌کبر‌یا شد عجز نیست

گر نیاز آنجا رساندی ناز پیدا می‌کند

پا ز جوش آبله بیدل مقیم دامنست

هرکه سامان‌کرد عجز اعزاز پیدا می‌‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاقبت‌در حلقهٔ‌آن زلف‌، دل جا می‌کند

عکس در آیینه راه شوخیی وامی‌کند

غمزهٔ وحشی مزاجت در دل مجروح من

زخم ناخن را خیال موج دریا می‌کند

سطر آهی تا نمایان شد دل از جا رفته است

خامهٔ الفت نمی‌دانم چه انشا می‌کند

گه تغافل می‌تراشد گاه نیرنگ نگاه

جلوه را آیینهٔ ما سخت رسوا می‌کند

دامن مستی به آسانی نمی‌آید به دست

باده خونها می‌خورد تا نشئه پیدا می‌کند

در زیان خویش ‌کوش ای آنکه خواهی نفع خلق

مومیایی هم شکست خود تمنا می‌کند

غنچه می‌گویدکه ای در بندکلفت‌ماندگان

عقدهٔ دل را همین آشفتگی وامی‌کند

:نیست موجودی‌که نبود غرقهٔ‌گرداب وهم

بحر هم عمری‌ست دست موج بالا می‌کند

هستی بیحاصل ما بسکه مشتاق فناست

هرکه‌ گردد خاک دل اندیشهٔ ما می‌کند

خاکساران تا کجا دارند پاس آبرو

سایه را از عاجزی هرکس ته پا می‌کند

آشیان الفت دل چون نفس در راه ماست

ورنه ما را اینقدر پرواز عنقا می‌کند

در بیابان طلب بیدل تأمل رهزن است

کار امروز ترا اندیشه فردا می‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وهم بلند وپست جاه چند دلت سیه‌کند

گر گذری ز بام و در سایه بساط ته ‌کند

رفع غبار وهم و ظن آن همه‌کذب داشته‌ست

یک مژه‌ گر به هم خورد نقش جهان تبه‌کند

داد نشان میکشان‌گر ندهد سپهر دون

جام پر و تهی همان‌ کار هلال و مه‌ کند

جمع شدن به جیب خویش مغتنم نفس شمار

یک ‌گره است شش جهت‌ کس به دل ‌که ره‌ کند

شمع به حسرت فنا تا به سحر درآتش است

کاش نسیم دامنی بیگه ما پگه‌ کند

محو صفای شوق باش تا به طربگه حضور

سیر هزار رنگ ‌گل آینه بی‌نگه ‌کند

طبع فضول ظالم است دادش از انفعال خواه

خجلت اگر زند به سنگ روی عرق سیه‌ کند

در طلب‌غنا چو شمع‌جبهه به عجز سودن است

آبله‌ بشکند به پا تا سر ما کله‌ کند

بعد تهی شدن ز خویش واشدنت چه فایده

شرم کن از حساب اگر، صفر، یک تو، ده‌ کند

غیر توقع‌ کرم هیچ نداشت زندگی

فال وجود زد عدم تا دو نفس نگه‌ کند

گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شود

بیدل ناامید ما رو به چه بارگه‌ کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند

شرم به چشم جهات سایهٔ مژگان‌ کند

گر به تغافل دهد جلوه عنان نگاه

خانهٔ صد آینه یک مژه وبران‌کند

حسن عرقناک او محرمی دل نخواست

آتش غیرت کجاست کاین ورق افشان کند

هرزه‌دو مطلبم‌کاش چو موج‌گهر

آبله‌ام‌ یک نفس محرم دامان کند

فو‌ت زمان حضور آینهٔ دل شکست

یأس کنون جای مو ناله پریشان‌کند

در بن دندان شوق حسرت‌کنج لبی‌ست

گر بگزم پشت دست بوسه چراغان‌کند

در برم از نیستی جامهٔ پوشیده‌ای‌ست

تاکی از این‌کسوتم رنگ تو عریان‌کند

شبهه نچیند بساط در ره تسلیم عشق

آب ز عکس غریق آینه پنهان‌کند

با همه واماندگی شوق‌ گر آید بجوش

آبلهٔ پا چو شمع بر مژه توفان ‌کند

گر سر مجنون او گردشی آرد به عرض

دشت و در از گردباد رو به گریبان ‌کند

عالم تصویر وهم صید فریبم نکرد

کافر آن غمزه را بت چه مسلمان‌ کند

بیدل ز آن نرگسم جرات بیداد کو

سرمه ز خاکم مگر بالد و افغان ‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بادهء تحقیق را ظرف هوس تنگی‌کند

در بر آتش لباس خار و خس تنگی‌کند

درد را جولا‌نگهی چون سینهٔ عشاق نیست

بر فغان مشکل‌که آغوش جرس تنگی‌کند

بر جنون می‌پیچم واز خویش بیرون می‌روم

گردباد شوق را تاکی نفس تنگی‌کند

عیش رسوایی به ‌کارم‌ کوچه ‌گردان وفاست

ای‌خوش‌آن وضعی‌کزو خلق‌عسس تنگی‌کند

در خیال راحت از فیض تپیدن غافلیم

آشیان ای‌ کاش بر ما چون قفس تنگی‌ کند

همچو آن سوزن‌که درماند ز تار نارسا

عمر رنگ سعی بازد چون نفس تنگی‌ کند

نه فلک در وسعت‌آباد دل دیوانه‌ام

هست خلخالی که در پای مگس تنگی کند

غنچه‌ بر یک مشت‌ زر صد رنگ خست‌ چیده است

اینقدر یارب مبادا دست کس تنگی کند

شکوه مردم‌ ز گردون بیدل از کم وسعتی‌ست

ناله در پرواز آید چون قفس تنگی‌کند