راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد

آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد

شبنم به چه امید برد صرفهٔ ایجاد

چشمی که گشودم عرق خجلت من شد

نشکافتم آخر ره تحقیق‌گریبان

فرصت نفسی داشت‌که پامال سخن شد

تدبیر، علاج مرض ذاتی‌کس نیست

از شیشه شدن سنگ همان توبه‌شکن شد

حیرت نپسندید ز ما گرم نگاهی

بردیم در آن بزم چراغی‌ که لگن شد

تنزیه ز آگاهی ما گشت‌ کدورت

جان بود که در فکر خود افتاد و بدن شد

جز یأس ز لاف من و ما هیچ نبردیم

تار نفس از بسکه جنون یافت ‌کفن شد

شب در خم اندیشه‌ ی ‌گیسوی تو بودم

فکرم گرهی خورد که یک نافه ختن شد

چون اشک به همواری ازین دشت‌ گذشتم

لغزیدن پا راه مرا مهره زدن شد

گرد ره غربت چقدر سعی وفا دشت

خاکم به سرافشاند به حدی‌که وطن شد

بیدل اثری برده‌ای از یاد خرامش

طاووس برون آگه خیال تو چمن شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زین ساز بم و زیر توقع چه خروشد

از گاو فلک صبح مگر شیر بدوشد

آربش‌کر و فر دونان همه پوچ‌ست

زان پوست مجو مغز که از آبله جوشد

تحقیق ز تمثال چه‌گل دسته نماید

حیف است‌ کسی در طلب آینه ‌کوشد

جز جبههٔ ما کز تری آرد عرقی چند

کس آب ز سرچشمهٔ خورشید ننوشد

درکیسهٔ ما مایه خیال است درم نیست

دریا گهر راز به ماهی چه فروشد

یک گوش تهی نیست ز افسون تغافل

حرفی که توان گفت مگر پنبه نیوشد

بیدل به حیا چاره افلاس توان‌کرد

عریانی اگر جامه ندارد مژه پوشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی ‌که نیک و بد هوشیار و مست بپوشد

خدا عیوب وی از چشم هر که هست بپوشد

به دستگاه نشاید وبال بخل کشیدن

حذر کنید از آن آستین ‌که دست بپوشد

بهار رنگ تماشاست الوداع تعلّق

غبار نیست ‌که چشمت دمی ‌که جست بپوشد

تلاش موج جنون است نارسیده به ‌گوهر

عیوب آبله‌پایان همین نشست بپوشد

کمال پر نگشاید به کارگاه دنائت

هوا بلندی خود در زمین پست بپوشد

ترحمی‌ است به نخجیر اگر کمان‌کش ما را

سزد که چشم به وقت‌ گشاد شست بپوشد

حیا به ضبط نگه مانع خیال نگردد

گمان مبر ره شوق ‌آنکه چشم بست بپوشد

ز وهم جاه چه موهاست در دماغ تعیّن

غرور چینی این انجمن شکست بپوشد

گل بهشت شود غنچه بهر بوس دهانت

لب تو زاهد اگر عیب می‌پرست بپوشد

به طعن بیدل دیوانه سربرهنه نیایی

مباد کفش ز پا برکند به دست بپوشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا پری به ‌عرض آمد موج شیشه عریان شد

پیرهن ز بس بالید دهر یوسفستان شد

جلوه‌اش جهانی را محو بیخودیها کرد

آینه دکان بر چین جنس حیرت ارزان شد

خاک من به یاد آورد چهره عرقناکش

هچو بیضهٔ طاووس در عدم چراغان شد

کوشش زمینگیرم برعروج بینش تاخت

خارپای شمعِ آخر دستگاه مژگان شد

وحشتم درین محفل شوخی سپندی داشت

تا قفس زدم آتش ناله‌ای پرافشان شد

انفعال هستی را من عیار افسوسم

دست داغ سودن بود طبع اگر پشیمان شد

امتحان آفاتم رنگ طاقت دل ریخت

آبگینه‌ام آخر از شکست سندان شد

زین‌ چمن به هر رنگم سیر آگهی مفت‌ است

داغ لاله هم‌کم نیست‌گر بهار نتوان شد

سازگردن‌افرازی رنج هرزه‌گردی داشت

سر به جیب دزدیدم پا مقیم دامان شد

داغ درد شو بیدل ‌کز گداز بی حاصل

اشکها درین محفل ریشخند مژگان شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون شفق از رنگ خونم هیچکس‌گلچین نشد

ناخنی هم زین حنای بی‌نمک رنگین نشد

از ازل مغز سر من پنبهٔ‌گوش من است

بهر خواب غفلتم دردسر بالین نشد

در محیطی‌کاستقامت صید دام موج بود

گوهر بی‌طاقت ما محرم تمکین نشد

بی‌لبت از آب حیوان خضر خونها می‌خورد

تا چرا از خاکساران خط مشکین نشد

ناز هستی در تماشاخانهٔ دل عیب نیست

کیست در سیر بهار آیینهٔ خودبین نشد

بی‌جگر خوردن‌، بهار طرز نتوان تازه‌کرد

غوطه تا در خون نزد فطرت‌، سخن رنگین نشد

چشم زخمم تا به روی تیغ او واکرده‌اند

از روانی موج خون را چون نگه تسکین نشد

بسکه ما را عافیت آیینه‌دار آفت است

آشیان هم جز فشار پنجهٔ شاهین نشد

داغم از وارستگیهای دعای بی‌اثر

کز فسون مدعا زحمتکش آمین نشد

عاقل از وضع ضلالت آگهی ازکف نداد

بی‌خبر ازکفر هم بگذشت و اهل دین نشد

همت وارستگان وامانده اسباب نیست

ز اختلاط سنگ‌، پرواز شرر سنگین نشد

هرقدر بیدل دماغ سعی راحت سوختیم

همچو آتش جز همان خاکسترم بالین نشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز وهم متهم ظرف کم نخواهی شد

محیط اگر نشدی قطره هم نخواهی شد

به بحر قطره ز تشویش خشکی آزاد است

اگر عدم شده باشی عدم نخواهی شد

غم فنا و بقا هرزه‌ فکری وهم است

جنون‌تراش حدوث و قدم نخواهی شد

هزار مرحله دوری ز دامن مقصود

اگرچو دست ز سودن بهم نخواهی شد

برهمنی اگر این قشقه بر جبین دارد

به صد هزار تناسخ صنم نخواهی شد

مقلد هوس از دعوی طرب رسواست

ز شکل خنده بهار ارم نخواهی شد

مباد در غم واماندگی به باد روی

چو شمع آنهمه خار قدم نخواهی شد

طواف دل نفسی چند چون نفس کم نیست

تلاش بسمل دیر و حرم نخواهی شد

چو سرو اگر همه سر تا قدم دل آری بار

ز بار منت افلاک خم نخواهی شد

غبار کوی ادب سرکش فضولی نیست

اگر به باد دهندت علم نخواهی شد

به محفلی‌که در اقران موافقت‌سنجی است

کم زیاده‌ سری گیر کم نخواهی شد

چوگل دمی‌که‌گسست اتفاق رشتهٔ عهد

دگر خمارکش ربط هم نخواهی شد

سراغ ملک یقین بیدل از هوس دور است

رفیق قافلهٔ کیف و کم نخواهی شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه تنها از قدح مستی و از گل رنگ می‌جوشد

نوای محفل قدرت به صد آهنگ می‌جوشد

بجا واماندنت زیر قدم صد دشت گم دارد

اگر در گردش آیی خانه با فرسنگ می‌جوشد

جهان را بی‌تأمّل کرده‌ای نظاره زین غافل

که این حیرت‌فزا از سینه‌های تنگ می جوشد

در این‌ صحرا که یکسر بال‌ طاووس است اجزایش

غباری گر به خود بالد همان نیرنگ میجوشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حیرت‌کفیل پر زدن‌گفتگو نشد

شادم که آب آینه‌ام شعله‌خو نشد

مردیم تشنه در طلب آب تیغ او

آخر ز سرگذشت و نصیب‌گلو نشد

افسوس ناله‌ای ‌که به‌ کویش رهی نبرد

آه از دلی‌ که خون شد و در پای او نشد

آسایشم به راه تو یک نقش پا نبست

جمیعتم ز زلف تو یک تار مو نشد

عمری‌ست خدمت لب خاموش می‌کنم

ای بخت ناز کن‌ که نفس هرزه‌گو نشد

بی‌قدر نیست شبنم حیرت بهار عشق

نگداخت دل‌ که آینهٔ آبرو نشد

اشیا مثال آینهٔ بی‌نشانیند

نشکفت ازین چمن گل رنگی که بو نشد

وهم ظهور سر به گریبان خجلت است

فکری نداد رو که سر ما فرو نشد

بیگانه است مشرب فقر و غنا زهم

ساغر نگشت کشتی و مینا کدو نشد

بیدل چو شمع ساخت جبین نیازما

با سجده‌ای که غیر گدازش وضو نشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشکفد

خون خورد صد شعله تا داغی به سامان بشکفد

آببار ما ادبکاران گداز جرأت است

چشم ما مشکل‌ که بر رخسار جانان بشکفد

بیدماغی فرصت‌اندیش شکست رنگ نیست

گل به رنگ صبح بابد دامن‌افشان بشکفد

تنگنای عرصهٔ موهوم امکان را کجاست

اتفدر وسعت‌که یک زخم نمایان بشکفد

در شکست من طلسم عیش امکان بسته‌اند

رنگ آغوشی‌کشد تا این‌گلستان بشکفد

مهرورزی نیست اینجا کم ز باد مهرگان

چاک زن جیب وفا تا طبع یاران بشکفد

وضع مستوری غبار مشرب مجنون مباد

داغ دل یارب به رنگ ناله عریان بشکفد

قابل نظارِِهٔ آن جلوه‌گشتن مشکل است

گرهمه صد نرگسستان چشم حیران بشکفد

هیچ تخمی قابل سرسبزی امید نیست

اشک بایدکاشتن چندان که توفان بشکفد

زبن‌ چمن محروم دارد چشم خواب‌آلوده‌ام

بی‌بهاری‌نیست حیرت‌کاش مژگان بشکفد

در گلستانی‌ که دارد اشک بیدل شبنمی

برگ برگش نالهٔ بلبل به دامان بشکفد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به یاد آستانت هرکه سر بر خاک می‌مالد

غبارش چون سحر پیشانی افلاک می‌مالد

گهر حل می‌کند یا شبنمی در پرده می‌بیزد

حیا چیزی بر آن رخسار آتشناک می‌مالد

امل افسون بیباکی‌ست در عبرتگه امکان

بقدر ریشه مستی آستین تاک می‌مالد

سخن بی‌پرده‌کم‌گوییدکاین افسانهٔ عبرت

به‌ گوشی تا خورد اول لب بیباک می‌مالد

به ذوق سدره و طوبی تو هم دندان به سوهان زن

امل ‌کام جهانی را به این مسواک می‌مالد

صفای‌دامن صبح و نم شبنم چه ننگ است این

فلک صابون همین بر خامه‌های پاک می‌مالد

در‌بن‌گلشن ز وضع لاله وگل سیر عبرت‌کن

که یک ‌مژگان گشودن‌ سینه بر ضد چاک می‌مالد

سیه‌چشمی‌ست امشب ساقی مستان‌که نیرنگش

به جام هرکه اندازد نظر تم‌-‌یاک می‌مالد

به چندین زنگ ازآن نقش قدم ‌گل می‌توان چیدن

به رفتارت پر طاووس رو بر خاک می‌مالد

مشو از امتیاز خیر و شر طنبور این محفل

که عبرت گوش هر کس درخور ادراک می‌مالد

مگر سعی ندامت هم دلی انشاکند بیدل

نفس دستی به صد امید برگ تاک می‌مالد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حاصلم زبن مزرع بی‌بر نمی‌دانم چه شد

خاک بودم خون شدم دیگر نمی‌دانم چه شد

ناله بالی می‌زند دیگر مپرس از حال دل

رشته در خون می‌تپدگوهر نمی‌دانم چه شد

ساخنم با غم دماغ ساغر عیشم نماند

در بهشت آتش زدم کوثر نمی‌دانم چه شد

محرم عجز آشناییهای حیرت نیستیم

اینقدر دانم‌که سعی پر نمی‌دانم چه شد

بیش ازبن در خلوت تحقیق وصلم بار نیست

جستجوها خاک شد دیگر نمی‌دانم چه شد

مشت خونی ‌کز تپیدن صد جهان امید داشت

تا درت دل بود آنسوتر نمی‌دانم چه شد

سیر حسنی دآشتم در حیوت‌آباد خفال

تا شکست آیینه‌ام دلر نمی‌دانم چه شد

دی من و صوفی به درس معرفت پرداختیم

او رقم‌کم‌کرد و من دفتر نمی‌دانم چه شد

بیدماغ طاقت از سودای هستی فارغ‌ است

تا چو اشک از پا فتادم سر نمی‌دانم چه شد

بیدل اکنون با خودم غیراز ندامت هیج نعست

آنچه بی‌خود داشتم در بر نمی‌دانم چه شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط‌ نفسم شد

قلقل ‌به ‌لب‌شیشه ‌شکستن ‌جرسم شد

پرواز ضعیفان تب و تاب مژه دارد

بالی نگشودم ‌که نه چاک قفسم شد

فریاد زگیرایی قلاب محبت

هر سوکه‌گذشتم مژه او عسسم شد

تا چاشنی بوسی ازآن لعل‌گرفتم

شیرینی لذات دو عالم مگسم شد

گفتم به نوایی رسم از ساز سلامت

دل زمزمه تعلیم نبی بی‌نفسم شد

کو خواب عدم ‌کز تب و تابم ‌کند ایمن

چون شمع ‌گشاد مژه در دیده خسم شد

بر هرخس و خاری‌ که در این باغ رسیدم

شرم نرسیدن ثمرپیشرسم شد

سرتا قدمم در عرق شمع فرورفت

یارب زکجا سیر گریبان هوسم شد

عنقای جهان خودم اما چه توان کرد

این یک دو نفس الفت بیدل قفسم شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سپند بزم تو تا بیقرار گردد و نالد

تپیدن از دل من آشکار گردد و نالد

هزارکعبه و لبیک محو شوق‌پرستی

که‌گرد دل چونفس یکدوبارگردد و نالد

چه نغمه‌ها که ندارد ز خود تهی شدن من

به ذوق آنکه نفس نی سوار گردد و نالد

ز ساز جرات عشاق‌گل نکرد نوایی

مگر ضعیفی این قوم تارگردد و نالد

من و تظلم الفت‌ کدام دوست چه دشمن

ستم رسیده به هرکس دچار گردد و نالد

چو طایری که دهد آشیان به غارت آتش

نفس به‌گرد من خاکسارگردد و نالد

به ‌گریه خو مکن ای دید‌‌ه کز چکیدن اشکی

دل شکسته مباد آشکار گردد و نالد

هزار قافله شور جرس به چنگ امید

چه باشد اینهمه یک ناله‌وارگردد و نالد

ز روزگار وفا چشم دارم آن‌همه فرصت

که سخت‌جانی من کوهسارگردد ونالد

در آتش افکن وترک ادب مخواه ز بیدل

سپند نیست که بی‌اختیار گردد و نالد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وحشتم گر یک تپش در دشت امکان بشکفد

تا به دامان قیامت چین دامان بشکفد

اشک مژگان‌پرورم‌، از حسرتم غافل مباش

ناله‌اندودست آن گل کز نیستان بشکفد

کو نسیم مژده وصلی که از پرواز شوق

غنچهٔ دل در برم تا کوی جانان بشکفد

می‌توان با صد خیابان بهشتم طرح داد

یک مژه چشمی که بر روی عزیزان بشکفد

تا قیامت در کف خاکی که نقش پای اوست

دل تپد، آیینه بالد،‌گل دمد، جان بشکفد

هستی جاوبد ریزدگل به دامان عدم

یک تبسم‌وار اگر آن لعل خندان بشکفد

گل‌فروشان جنون را دستگاهی لازم است

غنچهٔ این باغ ترسم بی‌گریبان بشکفد

ناله‌ها از کلفت بی‌دردی دل آب شد

یارب این گلشن به بخت عندلیبان بشکفد

نیست غیر از شرم حاجت ابر گلزار کرم

می‌کند سایل عرق تا دست احسان بشکفد

بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزم

غنچهٔ این عقده کاش از سعی دندان بشکفد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عالم همه زین میکده بیهوش برآمد

چون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد

چندانکه گشودیم سر دیگ تسلی

سرپوش دگر از ته سرپوش برآمد

حرفی به زبان آمده صد جلدکتاب‌ست

عنقا به خیال که فراموش برآمد

ای بیخبران چارهٔ فرمان ازل نیست

آهی‌که دل امروز کشد دوش برآمد

بی‌مطلبی آینه‌، جمعیت دلهاست

موج‌گهر از عالم آغوش برآمد

کیفیت مو داشت‌ گل شیب و شبابت

پیش ازکفن این جلوه سیه‌پوش برآمد

این دیر خرابات خیالی‌ست که اینجا

تا شعلهٔ جواله قدح‌نوش برآمد

دون‌طبع همان منفعل عرض بزرگی‌ست

دستار نمود آبله پاپوش برآمد

بر منظر معنی‌که ز اوهام بلندست

نتوان به خیالات هوس ‌گوش برآمد

صد مرحله طی‌کرد خرد در طلب اما

آخرپی ما آن طرف هوش برآمد

از نغمهٔ تحقیق صدایی نشنیدیم

فریاد که ساز همه خاموش برآمد

دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود

سر آخر کار آبلهٔ دوش برآمد

بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستی

زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد