راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نشئه دودی است‌ که از آتش می می‌خیزد

نغمه گردی‌ست که ازکوچهٔ نی می‌خیزد

از لب نو خط او گر سخن ایجادکنم

جام را مو به تن از موجهٔ می می‌خیزد

پیرگشتی ز اثرهای امل عبرت‌گیر

ازکمان بهر شکستن رگ وپی می‌خیزد

پیشتاز است خروس نفس از وحشت عمر

گرد جولان همه را گرچه ز پی می‌خیزد

چه خیال‌ست به خون تا به‌گلو ننشیند

هرکه چون شیشه رگ گردن وی می‌خیزد

دل اگر آیینهٔ انجمن امکان نیست

اینقدر نقش تحیر ز چه شی می‌خیزد

عالمی سلسله پیرای جنون است اما

گردباد دگر از وادی حی می‌خیزد

سعی آه ازدل ما پیچ و خم وهم نبرد

جوهر از آینه با مصقله‌ کی می‌خیزد

مشو از آفت دمسردی پیری غافل

دود از طبع نفس موسم دی می‌خیزد

بیدل از بس به غم عشق سراپا گرهم

از دلم ناله به زنجیر چو نی می‌خیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خطی‌ که بر گل روی تو آب می‌ریزد

به سایه آب رخ آفتاب می‌ریزد

زبان نکهت‌گل ازسوال خود خجل است

لبت ز بسکه به نرمی جواب می‌ریزد

فلک زخون ‌شفق آنچه شب به شیشه‌ کند

صباح در قدح آفتاب‌ می‌ریزد

به هرچه دیده گشودیم ‌گرد وبرانی‌ست

دل‌که رنگ جهان خراب می‌ریزد

خیال تیغ نگاه تو خون دلها ر‌بخت

به نشئه‌ای‌ که ز مینا شراب می‌ریزد

بیا که بی‌توام امشب به جنبش مژه‌ها

نگه ز دیده چوگرد ازکتاب می‌ریزد

دمی که از دم تیغت سخن رود به زبان

به حلق تشنهٔ ما حسرت آب می‌ریزد

به ‌گریه منکر تردامنان عشق مباش

که اشک بحر ز چشم حباب می‌ریزد

شکنج حلقهٔ دامی‌ که جیب هستی تست

اگر ز خویش برآیی رکاب می‌ریزد

تو ای حباب چه یابی خبر ز حسن محیط

که چشم شوخ تو رنگ نقاب می‌ریزد

درین محیط زبس جای خرمی تنگ است

اگر به خویش ببالد حباب می‌ریزد

بر آتش که نهادند پهلوی بیدل

که جای اشک‌، شرر زبن‌کباب می ریزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به طراز دامن ناز و چه ز خاکساری ما رسد

نزد آن مژه به بلندیی که ز گرد سرمه دعا رسد

تک و پوی بیهده یک نفس در انفعال هوس نزد

به محیط می رسدم شنا عرقی اگربه حیا رسد

به فشارتنگی این قفس چو حباب غنچه نشسته‌ام

پر صبح می‌کشم از بغل همه‌ گر نفس به هوا رسد

ز خمار فرصت پرفشان نه بهار دیدم و نی خزان

همه جاست نشئه به شرط آن‌که دماغها به وفا رسد

نه زمین بساط غبار ما نه فلک دلیل بخار ما

به سراغ‌گرد نفس‌کسی به‌کجا رسدکه به ما رسد

به‌گشاد دست‌ کرم قسم‌ که درین زیانکدهٔ ستم

نرسد به تهمت بستگی ز دری‌ که نان به‌گدا رسد

دل بینوا به‌کجا برد غم تنگدستی ومفلسی

مژه برهم آورد از حیاکه برهنه‌ای به قبا رسد

مگذر ز خاصیت سخا که سحاب مزرعهٔ وفا

به فتادگی شکند عصا که فتاده‌ای به عصا رسد

به دعایی از لب عاجزان نگشوده‌ای در امتحان

که زآبیاری یک نفس سحری به نشو و نما رسد

به‌ کمین جهد تو خفته است الم ندامت عاجزی

مدو آنقدر به ره هوس‌ که به خواب آبله پا رسد

به قبول آن‌کف نازنین‌که‌کند شفاعت خون من

در صبر می‌زنم آنقدرکه بهار رنگ حنا رسد

سر رشتهٔ طرب آگهان به بهار می‌کشد از خزان

تو خیال بیدل اگر کنی زتو بگذرد به خدا رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خرد به عشق‌ کند حیله‌ساز جنگ و گریزد

چو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد

به ننگ مرد ازین بیشتر گمان نتوان برد

قیامتی ‌که بزه باشدش خدنگ و گریزد

نگارخانهٔ امکان به و‌حشتی‌ست که گردون

کشند زره‌رزوشبش صورت پلنگ وگریزد

کنار امن مجویید از آن محیط که موجش

ز جیب خود به ‌در آرد سر نهنگ و گریزد

ازین قلمرو حیرت چه ممکن است رهایی

مگر کسی قدم انشا کند ز رنگ و گریزد

ز انس طرف نبستم به قید عالم صورت

چو مؤمنی ‌که دلش ‌گیرد از فرنگ وگریزد

دل رمیدهٔ عاشق بهانه‌جوست به رنگی

که شیشه‌گر شکنی بشنود ترنگ و گریزد

سپندوار فتاده‌ست عمر نعل در آتش

بهوش باش مبادا زند شلنگ و گریزد

کدام سیل نهاده‌ست روم به خانهٔ چشمم

که اشک آبله بندد به پای لنگ و گریزد

رمیدنی‌ست ز شور زمانه رو به قفایم

چو کودکی‌ که سگی را زند به سنگ و گریزد

مخوان به موج ‌گهر قصهٔ تعلق بیدل

مباد چون نفس از دل شود به تنگ و گریزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به این عجزم چه ز خاک حیاپرورد برخیزد

مگر مشتی عرق از من به‌جای ‌گرد برخیزد

مگو سهل‌است عاشق را به نومیدی علم‌گشتن

چها زپا نشیند تا یک آه سرد برخیزد

به‌مقصد برد شور یک‌جرس صد کاروان محمل

مباش از ناله غافل گر همه بی‌ درد بر خیزد

خیال آوارهٔ دشت هوای اوست اجزایم

مبادا حسرتی زین خاک بادآورد برخیزد

در آن وادی‌ که دامان تصرف بشکند رنگم

چو اوراق خزان نقش قدم هم زرد برخیزد

ازین دام تعلق بسکه دشوار است وارستن

تحیر نقش بندد گر نگاهی فرد برخیزد

اگر این است نیرنگ اثر زخم محبت را

نفس از سینه چون صبحم قفس‌پرورد برخیزد

بقدر اعتبار آیینه دارد جوهر هرکس

ز جرات‌ گیر اگر مو بر تن نامرد برخیزد

ز املاک هوس‌، دل نام کلفت مزرعی دارم

چو زخم آنجا همه‌گر خنده‌کارم درد برخیزد

ز سامان جنون جوش سحر خواهم زدن بیدل

گریبان می‌درم چندان که از من گرد برخیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دورگردون تا دماغ جام عیشم تازه‌کرد

پیکرم چون ماه یکسر طعمهٔ خمیازه کرد

گو دو روزم نسخهٔ فطرت پریشا‌نی‌کشد

چشم بستن خواهد اجزای هوس شیرازه‌کرد

رونق شام و سحر پر انفعال آماده است

چهرهٔ زنگی به خون زین بیش نتوان غازه ‌کرد

شهرت صبح از غبار رفته بر باد است و بس

سرمه‌گردیدن جهانی را بلند آوازه‌کرد

کس سر مویی برون زین خانه نتوانست رفت

وقف هر دیوار اگر چون شانه صد دروازه‌کرد

خاک‌گردیدن یقینم شدعرق‌کردم ز شرم

این تیمم نشئهٔ عبرت وضوبم تازه‌کرد

بیدل اینجا ذره تا خورشید لبریز غناست

ساغر ما را فضولی غافل از اندازه کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دگر تظلم ما عاجزان‌کجا برسد

بس است نالهٔ ماگر به‌گوش ما برسد

به خاک منتظرانت بهارکاشته‌اند

بیا ز چشم دهیم آب تا حنا برسد

کسی به می نکند چارهٔ خمار وفا

پیامی از تو رسد قا دماغ ما برسد

سبکروان ز غم زاه و منزل آزادند

صدا ز خویش‌گذشته‌ست هر کجا برسد

تمامی خط پرگار بی‌کمالی نیست

دعا کنید سر ما به نقش‌ پا برسد

ز آه‌، بی‌جگر چاک بهره نتوان برد

گشودنی‌ست در خانه تا هوا برسد

ز سعی قامت خم‌ گشته چشم آن دارم

که رفته رفته به آن طرهٔ دوتا برسد

ستمکش هوس نارسای اقبالم

به استخوان رسدم‌ کار تا هما برسد

دماغ شکوه ندارم وگرنه می‌گفتم

به دوستان ز فراموشی‌ام دعا برسد

به عالمی‌که امل می‌کشد محاسن شیخ

کراست تاب رسیدن مگر قضا برسد

زکوشش است‌که دستت به دامنی نرسد

اگر دراز کنی پا به مدعا برسد

چنین‌ که صرف طمع‌ کردی آبرو بیدل

عرق کجاست اگر نوبت حیا برسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زبان به‌کام خموشی‌ کشد بیانش و لرزد

نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد

نگه نظاره‌ کند از حیا نهانش و لرزد

زبان سخن‌ کند از تنگی دهانش و لرزد

چه شوکت است ادبگاه حسن را که تبسم

ببوسد از لب موج‌گهر دهانش و لرزد

قلم چگونه دهد عرض دستگاه توهم

که فکر مو شود ازحیرت میانش و لرزد

دمی‌که آرزوی دل به عرض شوق توکوشد

گره چو شمع شود ناله بر زبانش و لرزد

خیال ما کند آهنگ سجدهٔ سر راهت

برد تصور از آنسوی آسمانش و لرزد

نظربه طینت بیتاب عاشق اینهمه سهل است

که همچو مو ج شود ناله برزبانش ولرزد

عجب مدار ز نیرنگ اختراع مروت

که همچوآه زدل بگذرد سنانش ولرزد

بود ترحم عشقت به حال ناکسی من

چو مشت خس‌ که ‌کند شعله امتحانش و لرزد

به محفل تو که اظهار مدعاست تحیر

نفس در آینه پنهان کند فغانش و لرزد

به وصل وحشتم از دل نمی‌رود چه توان کرد

که سست مشق رسد تیر بر نشانش و لرزد

به عافیت نی‌ام ایمن ز آفتی‌ که ‌کشید

چون آن غریق ‌که آرند بر کرانش و لرزد

ز بسکه شرم سجودش گداخت پیکر بیدل

چو عکس آب نهد سر بر آستانش و لرزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهار حیرت‌ست اینجا نه‌گل نی جام می‌خیزد

ز هستی تا عدم یک دیدهٔ بادام می‌خیزد

خروش فتنه زان چشم جنون آشام می‌خیزد

که جوش ‌الامان از جان خاص و عام می‌خیزد

دلیل شوق نیرنگ تماشای که شد یارب

که آب از آینه چون اشک بی‌آرام می‌خیزد

چه امکان‌ست صید خاکساران فنا کردن

به راه انتظار ما غبار از دام می‌خیزد

به‌طوف مدعا چون ناله عریان شو که عاشق را

فسردنها ز طوف جامهٔ احرام می‌خیزد

هوای پختگی داری کلاه فقر سامان‌کن

که از تاج سرافرازان خیال خام می‌خیزد

ز نادانی حباب باده می‌نامند بیدردان

به دیدار تو چشم حیرتی‌ کز جام می‌خیزد

نفس در دل شکستم شعله زد دود دماغ من

هوا در خانه می‌دزدم غبار از بام می‌خیزد

رمیدن برنمی‌تابد هوای عالم الفت

چو جوش سبزه ‌گرد این بیابان رام می‌خیزد

درین مزرع که دارد ریشه از ساز گرفتاری

اگر یک دانه افتد بر زمین صد دام می‌خیزد

دماغ جاده‌پیمایی ندارد رهرو شوقت

شرر اول قدم از خود به جای‌گام می‌خیزد

ر بس در آرزوی می سرا ‌پا حسرتم بیدل

نفس تا بر لبم آید صدای جام می‌خیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد

ما خود نمی‌رسیم مگرعجزما رسد

هر شیوه‌ای کمینگر ایجاد رتبه‌ای‌ست

شکل غبار ناشده‌کی بر هوا رسد

فهم شباب قابل تحقیق ضعف نیست

پیری‌ست فطرتی‌که به قد دوتا رسد

ما را چو شمع‌ کشته اگر اوج بینش است

کم نیست ا-‌بنکه سعی نگه تا به پا رسد

در وادیی ‌که منزل و ره جمله رفتنی‌ست

اندیشه رفته است ز خود تا کجا رسد

آیینه را به قسمت حیرت قناعتی‌ست

زین جوش خون بس است ‌که رنگی به ما رسد

تا گرد ما و من به هوا نیست پر فشان

بیدل به کنه ذره رسیدن‌ کرا رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جایی‌ که شکوه‌ها به صف زیر و بم رسد

حلوای آشتی است دو لب‌گر به هم رسد

پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز

زان سفله شرم‌کن‌ که به جاه وحشم رسد

تغییر وضع ما ز تریهای فطرت است

خط بی‌نسق شود چو به اوراق نم رسد

ساغرکش و، عیارکمال دماغ‌گیر

تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد

ناایمنی به عالم دل نارسیدن است

آهو ز رم برآید اگرتا حرم رسد

در دست جهد نیست عنان سبک‌روان

هرجا رسد خیال و نظر بی‌قدم رسد

قسمت نفس‌شمار درنگ و شتاب نیست

باور مکن ‌که نان شبت صبحدم رسد

ای‌ زندگی به حسرت وصل اضطراب چیست

بنشین دمی‌ که قاصد ما از عدم رسد

هنگام انفعال حزین است لاف مرد

چون نم‌کشیدکوس برآواز خم رسد

یک قطره درمحیط تهی ازمحیط نست

ما را ز بخشش تو که داری چه کم رسد

بیدل ‌گشودن لبت افشای راز ماست

معنی به خط ز جاده شق قلم رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کیست‌ کز جهد به آن انجمن ناز رسد

سرمه‌گردیم مگر تا به تو آواز رسد

درخور غفلت دل دعوی پیدایی ماست

همه محویم‌گر آیینه به پرداز رسد

حذر ای شمع ز تشویش زبان‌آرایی

که مبادا سر حرفت به لب‌گاز رسد

ما و من آینه‌دار دو جهان رسوایی‌ست

هستی آن عیب نداردکه به غمّاز رسد

سر به جیب از نفس شمع عرق می‌ریزد

یعنی آب است نوایی که به این ساز رسد

حشر آتش همه‌جا آینهٔ سوختن است

آه از انجام غروری که به آغاز رسد

هستی‌ام نیستی انگاشتنی می‌خواهد

ورنه آن رنگ ندارم که به پرواز رسد

خاکساری اثر چون و چرا نپسندد

عجز بر هرچه زند سرمه به آواز رسد

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل

سحر مشکل که به کیفیت اعجاز رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سراغت از چمن‌‌ کبریا که می‌پرسد

به وهم‌ گرد کن آنجا ترا که می‌پرسد

معاملات نفس هر نفس زدن پاکست

حساب مدت چون و چرا که می‌پرسد

جهان محاسب خویش است زاهدان معذور

خطای ما ز صواب شما که می‌پرسد

کرم قلمرو عفو است رنج یأس مکش

به‌کارخانهٔ شرم از خطا که می‌پرسد

گرفته‌ایم همه دامن زمینگیری

ره تلاش به این دست وپاکه می‌پرسد

دلیل مقصد اشک چکیده مژگان نیست

فتادگی بلدیم از عصا که می‌پرسد

درین حدیقه چو شبم نشسته‌ایم همه

سراغ خانهٔ خورشید تا که می‌پرسد

به حال پیکر بیجان‌گربستن دارد

مرا دمی‌ه توگشتی جداکه می‌پرسد

غبار دشت عدم سخت بی‌پر و بال است

اگر تو پا نزنی حال ما که می‌پرسد

جواب خون شهیدان تغافلت‌ کافی‌ست

جبین مده به عرق از حیا که می‌پرسد

دمیده ششجهت اقبال آفتاب ازل

ز تیره‌روزی بال هما که می‌پرسد

چه عالی و چه دنی از خیال غیر بریست

غم معاملهٔ سر ز پا که می‌پرسد

ز دل حقیقت رد و قبول پرسیدم

به خنده گفت‌: برو یا بیا که می‌پرسد

چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل

به عالمی‌که تو باشی مراکه می‌پرسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همه راست زین چمن آرزو، که به کام دل ثمری رسد

من و پرفشانی حسرتی‌، که ز نامه گل به سری رسد

چقدر ز منت قاصدان‌، بگدازدم دل ناتوان

به بر تو نامه‌بر خودم‌، اگرم چو رنگ پری رسد

نگهی نکرده ز خود سفر، ز کمال خود چه برد اثر

برویم در پی‌ات آنقدر که به ما ز ما خبری رسد

شرر، طبیعت عاشقان‌، به فسردگی ندهد عنان

تب موج ما نبری گمان‌، که به سکتهٔ گهری رسد

به‌کدام آینه جوهری‌،‌کشم التفاتی از آن پری

مگر التماس‌گداز من به قبول شیشه‌گری رسد

به تلاش معنی نازکم‌،‌که درین قلمرو امتحان

نرسم اگر من ناتوان‌، سخنم به موکمری رسد

ز معاملات جهان کد، تو برآکزین همه دام و دد

عفف سگی به سگی خورد، لگد خری به خری رسد

به چنین جنونکدهٔ ستم‌، ز تظلم توکراست غم

به هزار خون تپد از الم‌،‌که رگی به نیشتری رسد

همه جاست شوق طرب‌کمین‌، ز وداع غنچه‌گل‌آفرین

تو اگر ز خود روی اینچنین به تو از تو خوبتری رسد

به هزارکوچه دویده‌ام‌، به تسلّیی نرسیده‌ام

ز قد خمیده شنیده‌ام‌،‌که چو حلقه شد به دری رسد

زکمال نظم فسون اثر، بگداخت بیدل بیخبر

چه قیامت است بر آن هنرکه به همچو بی‌هنری رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سحر طلو‌ع گل دعا که مراد اهل همم رسد

دل‌سرد مردهٔ‌ حرص را همه دود آه و الم رسد

هوس حلاوه حرص و کد سحر و گل‌ دگر آورد

که ‌دم وداع حواس کس‌ کمر و کلاه ‌و علم رسد

دل‌ طامع و گلهٔ‌ عطا، دم‌ گرم و سرد سوالها

که دهد مراد گدا مگر مدد دوام کرم رسد

سر حرص و مصدر دردسر مسراگل‌گهر دگر

که هلاک حاصل مال را همه دم ملال درم رسد

سر و کار عالم مرده دم هوس مطالعه ‌کرد کم

که علوّ ‌گرد هوا علم همه در سواد عدم رسد

دل ساده ی هوس و هوا همه را مسلم مدعا

ره دور گرد امل اگر گره آورد گهرم رسد

که دهد مصالح کام دل ‌که دمد دگر گل طالعم

سحر اردمد رمد آورد عسل ‌ار دهدهمه‌سم‌رسد

رگ‌ و هم علم و عمل گسل‌، مگسل حلاوه درد دل

که مراد اگرهمه‌دل‌رسددل‌دردوحوصله‌کم رسد

رم‌طور مصرع‌بیدلم‌، دم‌و دود سلسله‌ام رسا

کمک د‌‌و عالم امل دمد که سراسر علمم رسد