راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر سو نظرگشودیم زان جلوه رنگ دارد

آیینه خانه‌ها را یک عکس تنگ دارد

بیش وکم تو و ماست نقص وکمال فطرت

میزان عدل یکتا شرم از دو سنگ دارد

خفاش و سایه عمری‌ست از آفتاب دورند

از وضع تیره‌طبعان تحقیق ننگ دارد

صیادی مرادت گر مطلب تمناست

زبن دامگاه عبرت جستن خدنگ دارد

عالم جمال یار است بی‌پردهٔ تکلف

اماکسی چه بیند آیینه زنگ دارد

گردی دگرکه دیده است ازکاروان امید

افسوس فرصت اینجا چندی درنگ دارد

زین‌ کارگاه تمثال با دل قناعت اولی‌ست

از هرگلی‌که خواهی آیینه رنگ دارد

آسان نمی‌توان شد غیرت شریک مجنون

از خانه برمیایید، صحرا پلنگ دارد

کس تاکجا بمالد چشم تامل اینجا

سیر سواد هستی صد دشت بنگ دارد

شغل دگر نداریم جز سر به پا فکندن

شمع بساط تسلیم یک‌گل به چنگ دارد

پیری دمی‌که‌گل‌کرد بی‌یأس دم زدن نیست

چون شیشه سرنگون شد قلقل ترنگ دارد

آیینه عالمی را بی‌دم زدن فروبرد

آغوش سینه صافی‌ کام نهنگ دارد

نقاش چشم مستی گردانده است رنگم

تصویر من ‌کشیدن چندین فرنگ دارد

در طبع هرکه دیدیم سعی نگین‌تراشی است

تا نام بی‌نشان نیست این‌ کوه سنگ دارد

بیدل تلاش دولت ننگ هزار عیب است

بر نردبان دویدن رفتار لنگ دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد

عرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد

بساط ناز می‌پردازم اما ساز فرصت‌کو

مه اینجا پیشتر ز آرایش دامن شکن دارد

به‌این‌فرصت‌بضاعت‌هرچه‌داری‌رفته‌گیر ازکف

گمانی هم ‌کزین بازیچه بردی باختن دارد

وفا جز سوختن آرایش دیگر نمی‌خواهد

همین داغست اگرشمع بساط مالگن دارد

خموشی چشمهٔ جوشست دریای معانی را

مدد از سرمه دارد چون قلم هرکس سخن دارد

به این نیرنگ تاکی خفّت افلاس پوشیدن

فلک صد رنگ می‌گرداند و یک پیرهن دارد

پی یک لقمه در مهمانسرای عالم حاجت

هوس تا دست شوید آبروها ریختن دارد

بهار عمر باید در خزان‌کردن تماشایش

گل شمعی ‌که ما داریم در چیدن چمن دارد

به جایی واکشیدی‌کز سلامت نیست آثاری

تو مست خواب و این ویرانه دیوارکهن دارد

دو روزی عذرخواه نالهٔ دل بایدم بودن

غریبی در دیار بیکسی یاد وطن دارد

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل

به سیلی تا رسد کارت طمع‌ کردن زدن دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد

سری‌ که غیر هوا پشم درکلاه ندارد

دماغ نشئهٔ فقر آرزوی جاه ندارد

سر برهنهٔ ما دردی ازکلاه ندارد

قسم به جوهر بی‌ربطی نیاز و تعین

که هرکه را جگری داده‌اند آه ندارد

ز باد دستی آن زلف تابدار کبابم

که‌ گر همه دلش افتد به‌ کف نگاه ندارد

حقیقت تو مجازاست دل به وهم مفرسا

که غیر شیشه پری هیچ دستگاه ندارد

نفس به جاده طرازی اگر فضول نیفتد

سراسر دو جهان منزل است‌، راه ندارد

چو چشم از مژه غافل ‌مشو که هیچ کس این جا

به غیر سایهٔ دیوار خود پناه ندارد

مباش بیخیر از برق بی‌امان دمیدن

که دانه در دهن اینجا به غیر کاه ندارد

اگر ز محکمهٔ‌ عدل دادخواه نجاتی

دو لب به مهر رسان دعویت‌ گواه ندارد

بساط‌ حشر که خورشید فضل‌ می‌دمد اینجا

تو سایه‌ گر نبری نامهٔ سیاه ندارد

ترحم است بر احوال خلق یأس بضاعت

که در خور کرمش هیچکس گناه ندارد

ز دستگاه تعلق مجو حساب تجرد

بلندی مژه بالیدن نگاه ندارد

نفس تظلم آوارگی ‌کجا برد آخر

ز دل برآمده در هیچ جا پناه ندارد

به غیر داغ‌ که پوشد چو شمع بیدل ما را

که پای تا به سرش غیر یک ‌کلاه ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد

عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد

نمی‌دانم شهادتگاه شوق کیست این وادی

که رفتنهای خون بسمل اینجا کاروان دارد

به‌ این‌ یک غنجه دل‌ کز فکر وصلت کرده‌ام خونش

نفس در هر تپش صبح بهاری پرفشان دارد

تحیر برکه بندم با تماشای‌که پیوندم

خیال حلقهٔ زلفت هزار آیینه‌دان دارد

در این‌ گلشن ‌شکست‌ رنگ‌ و بو سطری‌ست ‌از حالم

پیام بینوایان نامهٔ برگ خزان دارد

ز تعجیل بهاران بیش ازین نتوان شدن غافل

شکفتنهای‌گل چندین جرس عرض فغان دارد

به‌استعداد جان سختی‌ست‌جست ‌و جوی این‌دریا

ز گوهر پیکر هر قطره بوی استخوان دارد

کسی را دعوی آزادگی چون سرو می‌زیبد

که با هر چار فصل از بی‌نیازی یک زبان دارد

شکست ‌رنگ ‌هم صبحی‌ ست ‌از گلزار خرسندی

گل اینجا در خزان سیر بهار زعفران دارد

به حیرت بال مژگان نیست بی انداز پروازی

درین دریا عنان لنگر ما بادبان دارد

اگر خاکسترم پروازم و گر شعله جولانم

هوای او ز من صد رنگ تغییر عنان دارد

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش

نگه در دیده‌ها انگشت حیرت در دهان دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد

بار نفس دو دم بیش آیینه برندارد

فرصت به دوش عبرت بسته است محمل ‌رنگ

کس زین بهار حیرت برگل نظر ندارد

محو جمال او را دادند همچو یاقوت

آبی که نیست موجش رنگی که پر ندارد

گر وحشت غبارت غفلت‌ کمین نباشد

دامان بی‌نیازی چین دگر ندارد

از نارسایی آخر با هیچ صلح کردیم

ما دست اگر نداربم او هم کمر ندارد

آیینه ساخت با زنگ ماند آبگینه در سنگ

این کوهسار نیرنگ یک شیشه‌گر ندارد

در عالم من و ما افسرده‌گیر فطرت

تا دود پرفشان است آتش شرر ندارد

افلاس عالمی را از اختیار واداشت

دستی در آستین نیست‌گر کیسه زر ندارد

در تنگنای گردون باید فسرد و خون شد

این خانه آنچه دارد بیرون در ندارد

تدبیرکین دشمن سهل است بر عرق زن

در عرصه‌ای ‌که آب است آتش جگر ندارد

غواصی تآمل بی‌مزد معنیی نیست

گر ما نفس ندزدیم دریا گهر ندارد

نیرنگ‌ کعبه و دیر محمل‌کش هوس چند

زآنجاکه مسکن اوست او هم خبر ندارد

دود دماغ ما را برد آنسوی قیامت

بیدل به این بلندی ‌کس موی سر ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نفس به غیر تک و پوی باطلی‌ که ندارد

دگرکجا بردم جز به منزلی‌که ندارد

به باد هرزه‌دوی داد خاک مزرع راحت

دماغ سوخته خرمن ز حاصلی که ندارد

به یک دو قطره‌که‌گوهر دمانده است تأمل

محیط خفته در آغوش ساحلی‌که ندارد

بپوش دیده و بگذر که‌ گرد دشت تعلق

هزار ناقه نشانده‌ست در گلی که ندارد

بهارگلشن امکان ز ساز و برک شکفتن

همین شکستن رنگ است مشکلی‌که ندارد

عرق ذخیره نماید به بارگاه‌کریمان

زبان جرات اظهار سایلی که ندارد

به غیرتهمت خونی‌که نیست در رک بسمل

چه بست وهم به دامان قاتلی‌که ندارد

در این رباط‌ کهن خواب ناز برده جهان را

به زبر سایهٔ دیوار مایلی که ندارد

غبار شیشه ز مردم نهفته است پری را

مپوش چشم ز لیلی به محملی‌که ندارد

هزار آینه بر سنگ زد غرور تعین

جهان به خود طرف است از مقابلی‌که ندارد

نفس‌گداخت دویدن، به باد رفت نپیدن

خیال پا نکشید آخر از گلی ‌که ندارد

به جز جنون چه فروزد چراغ فطرت انسان

به خلوتی‌که ندیده است و محفلی‌که ندارد

غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا

چها نمی‌کشد این بیدل از دلی که ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سعی نفس جز شمار گام ندارد

قاصد ما نامه و پیام ندارد

هر سر و چندین‌ جنون هواست د‌‌ر اینجا

منزل کس احتیاج بام ندارد

این علما جمله تابع جهلایند

پختگی اقبال طبع خام ندارد

بی‌سروپا می‌رویم حاصل ماکو

سبحهٔ ریگ روان امام ندارد

خواه بنالیم و خواه بال فشانیم

صید گرفتار شوق دام ندارد

گر همه عنقا شویم حاصل ما کو

نقش نیگن خیال نام ندارد

سجده خاک‌ست اوج عزت گردون

خواجه چه دارد اگر غلام ندارد

نفرت ازین مزبله به قدر تمیز است

مفت دماغی ‌که جز زکام ندارد

تا به دلت‌ کین ‌کس بود مژه مگشا

تیغ غضب جز حیا نیام ندارد

سوخت دل اما نکر‌د آینه روشن

حیف چراغی‌ که هیچ شام ندارد

خواه نفس‌ گوی خواه عمر گرامی

شاهد ما غیر یک خرام ندارد

عالم بیچارگیست پیش که نالیم

عشق مکافات و انتقام ندارد

طاس فلک پوچ و نقش ما همه باطل

بگذر ازین بازیی تمام ندارد

بیدل‌ازین‌ما ومن‌خموشی‌ات‌اولی‌ست

هستی ما جز صدای جام ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نامم هوس نگین ندارد

نظمم چو نفس زمین ندارد

همت چه فرازد از تکلف

دامان سپهر چین ندارد

هستی جز شبهه نیست لیکن

بر شبهه کسی یقین ندارد

در طبع لئیم شرم‌ کس نیست

خست عرق جبین ندارد

هرچند به دامنش بپوشی

دست کرم آستین ندارد

درد وطن ازشکسته دل پرس

چنی جز مو ز چین ندارد

هر سو نظر افکنی اسیریم

صیادی ما کمین ندارد

خود خصم خودیم ورنه‌گردون

با خلق ضعیف‌ کین ندارد

عیش و الم از تو پیش رفته‌ست

فرصت دم واپسین ندارد

عیش و الم از تو پیش رفته‌ست

فرصت دم واپسین ندارد

ما و تو خراب اعتقادیم

بت‌، کار به کفر و دین ندارد

تعداد به عالم احد نیست

او در هرجاست این ندارد

هر جلوه ‌که ناگزیر اویی

خواهی دیدن ببین ندارد

شوقی‌ست ترانه‌سنج فطرت

بیدل سر آفرین ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جایی‌ که جام در دست آن مه خرام دارد

مژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد

عام است ذکر عشاق در معبد خیالش

گر برهمن نباشد بت رام رام دارد

دی آن نگار مخمور در پرده‌گردشی داشت

امروز صد خرابات مینا و جام دارد

کم‌مایگان به هر رنگ سامان انفعالند

هستی دو روزه‌ عصیان زحمت دوام دارد

رنگ بهار امکان ازگردش آفریدند

هر صاف در‌ثماست هر صبح شام دارد

جز انفعال ازین بزم ‌کام دگر مجویید

لذات عالم خواب یک احتلام دارد

بیتابی تفسها عمری‌ست دارد آواز

کای صبح پرفشان باش این دشت دام دارد

ضبط نفس در این بحر جمعیت‌آفرین است

گوهر هزار قلاب مصروف‌کام دارد

آثار جوهر مرد پنهان نمی‌توان‌کرد

تیغ‌کشیدهٔ‌کوه ننگ از نیام دارد

دل را ودیعت وهم باید ز سر ادا کرد

از خلق آنچه دارد آیینه وام دارد

قلقل همین ‌دو حرف ‌است ‌ای‌ شیشه دردسر چند

چیزی بگوی و بگذر قاصد پیام دارد

گفتم به دل‌که عمری‌ست ذوق وصال دارم

خندید کاین خیالت سودای خام دارد

جوش خطی‌ست بیدل پرگار مرکز حسن

دود چراغ این بزم پروانه نام دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نهال زندگی بالیدنی وحشت‌کمین دارد

نفس‌گر ریشه پیدا می‌کند ننگ از زمین دارد

عدم سرمایه‌ایم از دستگاه ما چه می‌پرسی

شرار از نقد هستی یک نگاه واپسین دارد

نمی‌خواهد کسی خود را غبارآلود بی‌دردی

اگر ما درد دل داریم زاهد درد دین دارد

فسردن نیست دل را بی تو در کنج گرانجانی

که در هر جزو این سنگ آتش دیگرکمین دارد

تصرف نیست ممکن در دل ما عیش امکان را

که این اقلیم را داغ غمت زیر نگین دارد

تو هر رنگی‌که خواهی جلوه‌کن در تنگنای دل

سراسر خانهٔ آیینه‌ام یک‌گل زمین دارد

به‌هر بی‌دست‌وپایی شمع‌از خودمی‌برد خود را

نبیند واپسی هرکس نگاه پیش‌بین دارد

شکنج چهرهٔ اقبال باشد درخور دولت

به قدر نردبان قصر شهان چین جبین دارد

ندارد چاره از بی‌دستگاهی طینت موزون

که سرو این چمن صد دست در یک آستین دارد

به احرام محبّت از گداز دل مشو ایمن

هوای وادی مجنون مزاج آتشین دارد

کمال دانش ماگر فراموشی‌ست از عالم

مشو مغرور آگاهی که غفلت هم همین دارد

به رنج یک تپیدن صد جهان عشرت نمی‌ارزد

نمی‌دانم کدامین آرزو دل را برین دارد

به همّت یک قدم زین عرصه نتوان تاختن بیدل

وگر نه هر که بینی رخش صد دعوی به زین دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد

سفالین ‌کوس ‌درویشان ز بس‌ خشک است ‌نم د‌ارد

سر در جیب‌، آزاد است از فتراک آفتها

مقیم‌گوشهٔ دل حکم آهوی حرم دارد

پریشان نسخه‌ایم از ربط این اجزا چه می‌پرسی

تأملهای بی‌شیرازگی ما را بهم دارد

تمیز پشت و رویت اینقدر فطرت نمی‌خواهد

عدم آنجاکه هستی‌گل‌کند .ستی عدم دارد

نگاهی تا ببالد رفته‌ای بیرون ازبن محفل

چو شمع اینجا همان تحریک مژگانت قدم دارد

صدا بر ششجهت‌می‌پیچد ازیک دامن افشاندن

جهان صید کمند وحشیی‌ کز خویش رم دارد

به‌پرهیز ای هوس از اتفاق پنبه و آتش

مریض حسرتیم و شربت دیدار سم دارد

ندامت مطلبم دیگر مپرس از رمز مکتوبم

شقی در سینه دارد خامهٔ من گر رقم دارد

نوای نیستان عافیت‌، آهنگ تصویرم

ز ساز خود برون ناآمدنهایم علم دارد

نفس تا می‌کشم چون غنچه ازخود رفته‌ام‌بیدل

ز غفلت در بغل مینای من سنگ ستم دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عدم زین بیش برهانی ندارد

وجوب است آنچه امکانی ندارد

گشاد و بست چشمت عالم‌آراست

جهان پیدا و پنهانی ندارد

دماغ ما و من بیهوده مفروش

خیال چیده دکانی ندارد

بخند ای صبح بر عریانی خویش

گریبان تو دامانی ندارد

کف خاک از پریشانی غبار است

به خود بالیدنت شانی ندارد

به نفی اعتبار اندیشه تا چند

شکست رنگ تاوانی ندارد

کسی جز شبهه از هستی چه خواند

سر این نامه عنوانی ندارد

چه دانشها که بر بادش ندادیم

جنون هم کار آسانی ندارد

مروت از دل خوبان مجویید

فرنگستان مسلمانی ندارد

ز اسباب نعیم و ناز دنیا

چه دارد کس گر احسانی ندارد

درین وادی همه‌ گر خضر باشد

ز هستی غیر بهتانی ندارد

خیال زندگی دردی‌ست بیدل

که غیر از مرگ درمانی ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خامش‌نفسی خفت گوینده ندارد

لبهای ز هم واشده جز خنده ندارد

پرواز رسایی‌ که بنازیم به جهدش

چون رنگ به غیر از پر برکنده‌ ندارد

خواهی به عدم غوطه زن و خواه به هستی

بنباد تو جز غفلت یابنده ندارد

معیارتک و تاز من و ما ز نفس‌گیر

جز رفتن ازین مرحله آینده ندارد

موج و کف دریای عدم سحرنگاری‌ست

نادار همه دارد و دارنده ندارد

از دلق گشودیم معمای قلندر

پوشیدگی این است‌که‌ کس ژنده ندارد

سیر خم زانو به هوس جمع نگردد

نامحرم معنی سر افکنده ندارد

همواری و صحرای تعین چه خیال است

این تختهٔ نجار جنون رنده ندارد

زین گردش رنگی که جبین ساز تماشاست

آن‌‌یست‌که صد جامهٔ زببنده ندارد

معشوق مزاجی‌ست ‌که این باغ تجدد

یک ربشه به جز سرو خرامنده ندارد

جمعیت دل خواه چه دنیا و چه عقبا

موج گهر اجزا‌ی پراکنده ندارد

بیدل سخن این است تأمل کن و تن زن

من خواجه طلب مردم و او بنده ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در این وادی‌ کف یایی ز آسایش خبر دارد

که بالینهای نرم آبله در زیر سر دارد

نمی‌گردد فروغ عاریت شمع ره مستان

به نوز باده چشم جام‌، سامان نظر دارد

به دل رو کن اگر سرمنزل امنی هوس داری

نفس در خانهٔ آیینه آرامی سفر دارد

سلامت ‌نیست‌ ساز دل‌، چه در صحرا، چه در منزل

متاع رنگ ما صد کاروان آفت به‌ بر دارد

مرید نام را نبود گزیر از خون دل خوردن

نگین دایم ز نقش خویش دندان بر جگر دارد

کدامین دستگاه آیینهٔ نازست دریا را

که از افسردگی‌ها خاک ساحل هم‌ گهر دارد

دوبینیهاست اما در شهود غیر احول را

به خودگر می‌ گشاید چشم از وحدت خبر دارد

نمی‌دانم چه آشوبی‌که در بزم تماشایت

نگال از موج مژگان هر طرف دستی به سر دارد

به آهی می‌توان رخت جهان خاکستری‌کردن

که‌گلخنها به سامان است‌ گر دل یک شرر دارد

تحیر نقش نیرنگ دو عالم سوخت در چشمم

چراغ خانهٔ آیینه‌ام برقی دگر دارد

به این بی‌ دست و پایی‌ کیست‌گرد ‌دستگیر من

مگر همچون سپند از جای خویشم ناله بر‌دارد

حباب از حیرت‌ کم‌فرصتی‌های زمان بیدل

نگاهی جانب دریا به پشت چشم تر دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی‌یأس دل از هرچه نداردگله دارد

ناسودن دست تو هزار آبله دارد

محمل‌کش مجنون‌روشان بی ‌سر و پایی‌ست

این قافلهٔ اشک عجب راحله دارد

از عالم نـیرنگ املِ هیچِ مپرسید

آفاق‌، شرر فرصت و، زاهد چله دارد

از خار کند شکوه ‌گل آبلهٔ من

آیینه گر از شوخی جوهر گله دارد

یک نچه به صد رنگ‌گل‌افشان خیال ست

یکتایی او اینقدرم ده دله دارد

نگذشته ز سر راه به جایی نتوان برد

هشدار که پای تو همین آبله دارد

دل محوگداز است چه در هجر چه در وصل

این آینه در آب شدن حوصله دارد

دور شکم اهل دول بین و دهل زن

کاین طایفه را تخم امل حامله دارد

هرجا روی از برق فنا جان نتوان برد

عمری‌ست‌که آتش پی این قافله دارد

دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال

آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد

بیدل من و آن نظم که هر مصرع شوخش

چون سرو ز آزادی غمها صله دارد