راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نمی‌دزددکس از لذات‌کاهش آفرین خود را

فرو خورده‌ست شمع اینجا به‌ذوق انگبین خود را

به لبیک حرم ناقوس دیرآهنگها دارد

دراین‌محفل‌طرف‌دیده‌ست‌شک‌هم‌بایقین‌خودرا

به همواری طریق صلح را چندی غنیمت‌دان

ز چنگ سبحه برزنارپیچیده‌ست دین خود را

به این پا در رکابی چون شرر در سنگ اگر باشی

تصورکن همان چون خانه بر دوشان زین خود را

سخا و بخل وقف وسعت مقدور می‌باشد

برآورده‌ست دست اینجا به قدر آستین خود را

به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالی

به پستی متهم هرگز نمی‌داند زمین خود را

خیال‌آباد یکتایی قیامت عالمی دارد

که هرجا وارسی بایدپرستیدن همین خود را

تغافل زن به‌هستی صیقل فطرت همینت بس

صفای آینه‌گر مدعا باشد مبین خودرا

در این‌گلشن نباید خار دامان هوس بودن

گل آزادگی رنگی دگر دارد بچین خود را

خیال جان‌کنی ظلم است بر طبع سبکروحان

به چاه افکنده‌ای چون نام از نقب نگین خود را

سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل

تو هم‌کر عافیت‌خواهی نهالین در جبین خود را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به شبنم صبح، این‌گلستان‌، نشاند جوش غبار خود را

عرق چوسیلاب ازجبین رفت وما نکردیم‌کار خود را

ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه‌ام ناگزیر طاقت

که هرچه زین‌کاروان‌گران‌شد به‌دوشم افکند بار خودرا

به‌عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش وکم ز غفلت

توگر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمارخود را

ز شرم‌مستی قدح‌نگون‌کن‌، دماغ هستی به‌وهم خون‌کن

تو ای حباب‌از طرب چه داری پر از عدم‌کن‌کنار خود را

بلندی سر به جیب هستی‌، شد اعتبار جهان هستی

که شمع این بزم تا سحرگاه‌زنده دارد مزار خود را

به‌خویش اگر چشم‌می‌گشودی‌، چوموج دریاگره نبودی

چه سحرکرد آرزوی‌گوهرکه غنچه‌کردی بهار خود را

تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این‌که غنچه مانی

فسرد خودداریت به‌رنگی‌که سنگ‌کردی شرار خود را

قدم به صد دشت و درگشادی‌، ز ناله درگوشها فتادی

عنان به ضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را

وداع آرایش نگین‌کن‌، ز شرم دامان حرص چین‌کن

مزن به سنگ ازجنون شهرت چونام عنقا وقار خود را

اگر دلت زنگ‌کین زداید خلاف خلقت به پیش ناید

صفای آیینه شرم داردکه خرده‌گیرد دچار خود را

به در زن از مدعا چوبیدل زالفت وهم پوچ بگسل

بر آستان امید باطل‌، خجل مکن انتظار خود را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لب جویی‌که از عکس توپردازی‌ست آبش را

نفس در حیرت آیینه می‌بالد حبابش را

به‌صحرایی‌که‌من دریاد چشمت خانه بردوشم

به ابرو ناز شوخی می‌رسد موج سرابش را

هماغوش جنون رنگ غفلت دیده‌ای دارم

که برهم بستن مژگان چومخمل نیست خوابش را

زشبنم هم به باغ حسن چشم شوخ می‌خندد

عرق‌گر شرم دارد به‌که نفروشدگلابش را

نگاهم بی‌تو چون آیینه شد پامال حیرانی

براین سرچشمه‌رحمی‌کن که‌موجی نیست‌آبش‌را

ز هستی نبض دل چون‌موج رقص بسملی دارد

مباد آن جلوه در آیینه‌گیرد اضطرابش را

ندارد ناز لیلی شیوهٔ بی‌پرده گردیدن

مگرمجنون ز جیب خود درد طرف‌نقابش را

به هربزمی‌که لعل نوخط او حیرت انگیزد

رگ یاقوت می‌گیرد عنان دودکبابش را

به تسلیم ازکمال نسخهٔ هستی مشو غافل

سر افتاده شاید نقطه باشد انتخابش را

بلندی آنقدر بالیده است از خیمهٔ لیلی

که نتواندکشیدن نالهٔ مجنون طنابش را

در آن وادی‌که از خود رفتنم پر می‌زند بیدل

شرر عرض خرام سنگ می‌داند شتابش را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را

سرمایه ز خون‌گرمی داغ تو جگر را

تاگشت خیال تو دلیل ره شوقم

جوشیدن اشک آبله پاکرد نظر را

شد جوش خطت پردة اسرار تبسم

پوشید هجوم مگس این تنگ شکر را

رسوای جهانگرد مرا شوخی حسنت

جز پرده‌دری جوش‌گلی نیست سحر را

تاکی مژه‌ام از نم اشکی‌که ندارد

بر خاک درت عرضه‌کند حال جگر را

بر طبع ضعیفان ز حوادث المی نیست

خاشاک‌کندکشتی خود موج خطر را

دانا نبود از هنر خویش برومند

از میوة خود بهره محال است شجر را

آیینه به آرایش جوهر چه نماید

شوخی عرق جبههٔ ماکرد هنر را

زنهار به جمعیت دل غره مباشید

آسودگی از بحر جداکردگهر را

ای بی‌خبر از فیض اثرهای ندامت

ترسم نفشاری به مژه دامن تر را

ازکیسه بریهای مکافات بیندیش

ای غنچه‌گره چندکنی خردة زر را

بیدل چه بلایی‌که زتوفان خروشت

در راه طلب پی نتوان یافت اثر را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز آهم مجویید تأثیر را

پر از بال عنقاست این تیر را

مصوربه هرجاکشد نقش من

ز تمثال رنگی‌ست تصویر را

درین دشت و در، دم صیاد نیست

رمیدن گرفته‌ست نخجیر را

بنای نفس بر هوا بسته‌اند

زتسکین‌گلی نیست تعمیر را

گهی دیر تازیم وگه‌کعبه جو

جنونهاست مجبور تقدیر را

به خواب عدم هستیی دیده‌ایم

ز هذیان مده رنج‌، تعبیر را

گرفتار وهم است آزادی‌ات

صدا می‌کشد بار ‌زنجیر را

به وهم اینقدر چند خوابیدنت

برآر از بغل پای در قیر را

زروی‌ترش عرض‌پیری مبر

تبه می‌کند سرکه ین شیر را

خم قامتت این صلا می‌زند

که بر طاق نه ذوق شبگیر را

به هرجا مخاطب ادا فهم نیست

برین ساز بشکن بم وزیر را

به تهدید ازین همدمان امن خواه

تسلسل وبال است تقریر را

اگر مرجع زندگی خاک نیست

کلک زن خناق‌گلوگیر را

زمین تا فلک نغمهٔ بیدل ست

خمیدن‌کجا می‌برد پیر را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فشاند محمل نازت‌گل چه رنگ به صحرا

که‌گرد می‌کند آیینهٔ فرنگ به صحرا

به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف

چو خاربن سرمجنون زدهست چنگ به‌صحرا

کجاست شور جنونی‌که من ز وجد رهایی

چوگردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا

ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان

رسانده‌ام تک آهو ز پای لنگ به صحرا

ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی

همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا

فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون

یکی هزارشد اکنون حساب سنگ به صحرا

کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد

نشسته‌ایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا

توفکرحاصل خودکن‌که خلق سوخته خرمن

فتاده است پراکنده چون‌کلنگ به صحرا

درین جنونکده منع فضولی‌ات نتوان‌کرد

هوس به‌طبع تو خودروست همچو بنگ به‌صحرا

مباش غرهٔ نشوو نمای فرصت هستی

خرام سیل‌کند ناکجا درنگ به صحرا

زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد

گذشته‌ایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا

به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل

نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز بزم وصل‌، خواهشهای بیجا می‌برد ما را

چوگوهر موج ما بیرون دریا می‌برد ما را

ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان

نگه تا می‌رود ازخود به یغما می‌برد ما را

چو فریاد جرس ماییم جولان پریشانی

به‌هر راهی‌که‌خواهد بی‌خودیها می‌برد ما را

جنون می‌ریزد از ما رنگ آتشخانهٔ عالم

به هرجا مشت خاری شد تقاضا می‌برد ما را

چوکار نارسای عاجزان با اینهمه پستی

به جز دست دعا دیگرکه بالا می‌برد ما را

همان چون سایه ما و سجدهٔ شکرجبین سایی

که تا آن آستان بی‌زحمت پا می‌برد ما را

ز وحشت شعلهٔ ما مژدهٔ خاکستری دارد

پرافشانی به طوف بال عنقا می‌برد ما را

ندارد نشئهٔ آزادی ما ساغر دیگر

غبار دامن‌افشاندن به صحرا می‌برد ما را

مدارایی به یاران می‌کند تمکین ما، ورنه

شکست‌رنگ از این محفل چومینا می‌برد ما را

نه‌گلشن را زما رنگی نه صحرا را زماگردی

به هرجا می‌برد شوق تو بی‌ما می‌برد ما را

گداز درد توفان‌کرد، دست از ما بشو بیدل

نبرد این سیل اگر امروز، فردا می‌برد ما را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را

به رنگ موی چینی سرمه می‌گیرد فغانش را

ز فیض خاکساری اینقدر عزت هوس دارم

که در آغوش نقش سجده‌گیرم آستانش را

زبان حال عاشق گر دعایی دارد این دارد

که یارب مهربان‌گردان دل نامهربانش را

تحیرگلشن است اماکه دارد سیر اسرارش

خموشی بلبل است اماکه می‌فهمد زبانش را

درین غفلت‌سراگویی مقیم خانهٔ چشمم

که با خواب است یکسر رنگ الفت پاسبانش را

؟؟؟ در جستجو خاصیت موج نظر دارد

که غیراز چشم‌بستن نیست منزل‌کاروانش را

شودکم ظرف در نعمت ز شکر ایزدی غافل

که‌سیری مهرخاموشی است چون ساغردهانش را

هجوم شکوهٔ هرکس زدرد مفلسی باشد

نخیزد ناله از نی تا بود مغز استخوانش را

به رنگ‌گردباد آن طایر وحشت پر و بالم

که هم در عالم پرواز بستند آشیانش را

طلسم جسم‌گردد مانع پرواز روحانی

چو بوی‌گل‌که دیوار چمن‌گیرد عنانش را

چوبرق ازچنگ فرصت رفت بیدل دامن وصلش

ز دود خرمن هستی مگریابم نشانش را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جوش زخمم دادسر در صبح محشرتیغ را

کرد خون‌گرم من بال سمندرتیغ را

از گزیدنهای رشک ابروی چین‌پرورت

بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را

بسمل نازتو چون مشق تپیدن می‌کند

می‌کشد چون مدّ بسم‌الله بر سرتیغ را

جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی

از برش عاری بود گر سازی از زرتیغ را

زینت هرکس به قدر اقتضای وضع اوست

قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را

سرخوش‌تسلیم ازتهدید دوران‌ایمن است

کس نراند برسر بسمل مکررتیغ را

در هجوم عاجزی آفت گوارا می‌شود

می‌شمارد مرغ بی‌پرواز شهر تیغ را

کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب

نالهٔ خوابیده می‌دانیم بر سر تیغ را

طبع سرکش ناکجا تقلید همواری‌کند

سخت‌دشوار است دادن آب‌گوهر تیغ را

از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است

رشتهٔ شمع‌است بیدل موج جوهرتیغ را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ستم‌است اگر هوست‌کشدکه به‌سیر سرو و سمن درآ

تو ز غنچه‌کم ندمیده‌ای‌، در دل‌گشا به چمن درآ

پی نافه‌های رمیده بو، مپسند زحمت جستجو

به خیال حلقهٔ زلف اوگرهی خور و به ختن درآ

نفست اگرنه فسون دمد به تعلق هوس جسد

زه دامن توکه می‌کشدکه در این رباط‌کهن درآ

هوس تو نیک وبد تو شد، نفس تو دم و دد تو شد

که به این جنون بلد توشدکه به عالم توو من درآ

غم انتظار تو برده‌ام به ره خیال تو مرده‌ام

قدمی به پرسش من‌گشا نفسی چوجان به بدن درآ

چو هوا ز هستی مبهمی به تأملی زده‌ام خمی

گره حقیقت شبنمی بشکاف و در دل من درآ

نه‌هوای اوج و نه پستی‌ات نه خروش هوش و نه مستی‌ت

چوسحر چه حاصل هستی‌ات نفسی شو و به‌سخن درآ

چه‌کشی زکوشش عاریت الم شهادت بی‌دیت

به بهشت عالم عافیت در جستجو بشکن درآ

به‌کدام آینه مایلی‌که ز فرصت این همه غافلی

تو نگاه دیدهٔ بسملی مژه واکن و به‌کفن درآ

زسروش محفل‌کبریا همه وقت می‌رسد این‌ندا

که به خلوت ادب و وفا ز در برون نشدن درآ

بدرآی بیدل ازین قفس اگرآن طرف‌کشدت هوس

تو به‌غربت آن‌همه خوش‌نه‌ای‌که‌بگویمت به‌وطن درآ

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه‌امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را

مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را

بهار عافیت عمری‌ست‌کز ما دور می‌تازد

به‌گردش آورم رنگی که گردانم عنانش را

مشو ایمن ز تزویر قد خم‌گشتهٔ زاهد

که پیش از تیر در پرواز می‌بینم‌کمانش را

مدارای حسود ازکینه‌خوییها بتر باشد

خطر در آب تیغ از قعرکم نبودکرانش را

ز مهماخانهٔ گردون چه‌جویی نعمت سیری

که‌نقش‌کاسه‌ای جزتنگ‌چشمی نیست‌خوانش‌را

جهان بر دستگاه خویش می‌نازد ازین غافل

که چشم بسته زیربال دارد آسمانش را

درشتی آنقدر در باغ امکان آبرو دارد

که‌جای مغزپرورده‌ست خرما استخوانش را

زندگر شمع با حسن تو لاف‌گرم بازاری

به آهی می‌توانم قفل بر درزد دکانش را

کجا یابد سر ما ناکسان بار سجود او

مگر برجبهه بنویسیم نام آستانش را

نهان از دیده‌ها تصویر عاشق گریه‌ای دارد

مبادا رنگ گیرد دامن اشک روانش را

به‌این فطرت‌که درفکر سراغ خودگمم بیدل

چه‌خواهم‌گفت اگر ‌حیرت زمن پرسد نشانش را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگرحیرت به‌این رنگست دست وتیغ قاتل را

رگ باقوت می‌گردد روانی خون بسمل را

به این توفان ندانم در تمنای‌که می‌گریم

که سیل اشک من در قعر دریا راند ساحل را

مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم

شراری دشتم پیش ازدمیدن سوخت حاصل را

خیال جذبهٔ افتادگان دست سودایت

به رنگ جاده دارد درکمند عجز منزل را

زکلفت‌گر دلت‌شد غنچه‌، گلزارش تصورکن

که خرسندی به آسانی رساندکار مشکل را

لب اهل زبان نتوان به مهر خامشی بستن

قلم از سرمه خوردن‌کم نسازد نالهٔ دل را

عبارت محرمی بی‌حاصل از معنی نمی‌باشد

به لیلی چشم واکن‌گر توانی دید محمل را

درآن محفل که‌حاجت می‌شود مضراب بیتابی

نواها درشکست رنگ استغناست سایل را

کف خونی‌که دارم تا چکیدن خاک می‌گردد

چه‌سان گیرم به این بی‌مایگی دامان قاتل را

بساط نیستی‌گرم است‌کو شمع و چه پروانه

کف خاکستری در خود فرو برده‌ست محفل را

به بی‌ارامی است آسایش ذوق طلب بیدل

خوش‌آن رهروکه‌خار پای خود فهمید منزل را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرکنم با این سر پرشور بالین سنگ را

از شررپرواز خواهدگشت تمکین سنگ را

من به درد نارساییها چه‌سان دزدم نفس

می‌کند بی‌دست و پایی ناله تلقین سنگ را

از جسد رنگ گداز دل توان دید آشکار

گرشود دامن به خون لعل رنگین سنگ را

چون‌صداهرکس به‌رنگی‌می‌رود زین‌کوهسار

آتشم فهمید آخر خانهٔ زین سنگ را

از شکست ما صدای شکوه نتوان یافتن

شیشه اینجامی‌گشاید لب به‌تحسین سنگ را

دیدهٔ بیدار را خواب‌گران زیبنده نیست

ای شررتا چند خواهی‌کرد بالین سنگ را

ساز این کهسار غیر از ناله آهنگی نداشت

آرمیدن اینقدرهاکرد سنگین سنگ را

صافی دل مفت عیش است از حسد پرهیزکن

هوش اگر جامت دهد برشیشه مگزین سنگ‌را

فیض سودا مشربان از بس‌که عام فتاده است

خون مجنون می‌کند دامان‌گلچین سنگ را

ظالم از ساز حسد بی‌دستگاه عیش نیست

از شرر دایم چراغان در دل است این سنگ را

تا نفس دارد تردد جسم را سرگشتگی‌ست

تا نیاساید فلاخن نیست تسکین سنگ را

گرهمه برخاک پیچید عشق حسن آرد برون

کوشش فرهاد آخرکرد شیرین سنگ را

عافیتها نیست غیر از پردهٔ ساز شکست

شیشه می‌بیند نگاه عاقبت بین سنگ را

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک

در میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را

ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را

گیسوی تو دامی‌ست که تحریر خیالش

از نال به زنجیرکشیده‌ست قلم را

با این قد و عارض به چمن‌گر بخرامی

گل‌، تاج به خاک افکند و سروعلم را

اسرار دهانت به تأمل نتوان یافت

از فکر،‌کسی پی نبرد راه عدم را

عمری‌ست‌که در عالم سودای محبت

از نالهٔ من نرخ بلندست الم را

چندن نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ

خاکم به بر خویش‌کشد نقش قدم را

از آه اثر باخته‌ام باک مدارید

تیغم عوض خون همه‌جا ریخته دم را

مینای من و الفت سودای شکستن

حیف است به یاقوت دهم سنگ ستم را

تا چند زنی بال هوس در طلب عیش

هشدارکه ازکف ندهی دامن غم را

بک معنی فردیم‌که در وهم نگنجد

هرگه به تأمل نگری صورت هم را

خورشید ز ظلمتکدة سایه برون است

تاکی ز حدوث آینه سازید قدم را

بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی‌آب

از دیدة تر قطع مکن نسبت نم را

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت‌کرد بسمل را

کف خونی‌که برگ‌گل‌کند دامان قاتل را

زتأثیر شکستن غنچه آغوش چمن دارد

تو هم مگذار دامان شکست شیشهٔ دل را

نم راحت ازین دریا مجو کز درد بی‌آبی

لب افسوس تبخال حباب آورد ساحل را

درین وادی حضور عافیت واماندگی دارد

مده ازکف به‌صد دست‌تصرف پای درگل را

تفاوت در نقاب و حسن جز نامی نمی‌باشد

خوشا آیینهٔ صافی‌که لیلی دید محمل را

چه‌احسان داشت‌یارب جوهرشمشیر بید

که‌درهرقطرة‌خون‌سجدة‌شکری‌ست‌بسرال را

نفس در قطع راه عمر عذر لنگ می‌

نصیحت پیشرو باشد به وقت‌کارکاهل را

چو ماه نو مکن‌گردن‌کشی‌گر نیستی ن

که اینجا جپ سعرداری‌کمالی نیست‌کاملرا

عروج چرخ را عنوان عزت خواندهٔ لیکن

چنین بر باد نتوان داد الا فرد باطل را

دل آسوده از جوش هوسها ناله‌فرسا شد

خیال هرزه تازی جاده گردانید منزل را

سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل

من و آیینهٔ نازی‌که می‌سوزد مقابل را