راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیشی تا علم همت عنقا برداشت

کلهی بود که ما را ز سرما برداشت

ازگرانباری این قافله‌ها هیچ مپرس

کوه یک نالهٔ ما بر همه اعضا برداشت

وصل مقصد چه‌قدر شکر طلب می‌خواهد

شمع اینجا نتوانست سر از پا برداشت

زندگی فرصت درس شرر آسان فهمید

منتخب نقطه‌ای از نسخهٔ عنقا برداشت

تا نفس هست ازین دامگه آزادی نیست

تهمتی بود تجرد که مسیحا برداشت

یک سر و این همه سودا چه قیامت‌ سازیست

حق فرصت نفسی بود اداها برداشت

دوری فطرت از اسرار حقیقت ازلیست

گوهر این عقده جاوید ز دریا برداشت

اوج قدر همه بر ترک علایق ختم است

آسمان نیز دلی داشت ز دنیا برداشت

دور پیمانهٔ خودداری ما آخر شد

امشب آن قامت افراخته مینا برداشت

زین خرامی‌ که غبارش همه اجزای دل است

خواهد ایینه سر از راه تو فردا برداشت

تیغ بیداد تو بر خاک شهیدان وفا

سرم افکند به آن ناز که‌ گویا برداشت

سیر این انجمنم وقف‌گدازی‌ست چو شمع

بار دوش مژه باید به تماشا بردشت

چقدر عالم بیدل به خیال آمده‌ایم

هرکه بر ما نظری کرد دل از ما برداشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در ربط خلق یکسر ناموس‌کبریایی‌ست

چون‌سبحه هر اینجا در عالم جدایی‌ست

منعم به چتر و افسر اقبال می‌فروشد

غافل‌که بر سر ما بی‌سایگی همایی‌ست

وارستگی ایاغیم‌، بی‌وهم باغ و راغیم

صبح فلک دماغیم بر بام ما هوایی‌ست

دارد جهان اقبال‌، ادبار در مقابل

بر خودسری مچینید هرجا سری‌ست پایی‌ست

آرام و رم درین دشت فرق آنقدر ندارد

در دیده آنچه‌کوهی‌ست‌درگوشها صد‌ایی‌ست

آوارهٔ خیالات دل بر چه بندد آخر

گر عشق‌بی‌نیازست‌در حسن بی‌وفایی‌ست

زین‌ورطهٔ خجالت آسان نمی‌توان رست

چون شمع زندگی را در هر عرق شنایی‌ست

در خورد سخت‌جانی باید غم جهان خورد

ترکیب وسع طاقت معجون اشتهایی‌ست

بیمایگان قدرت شایستهٔ قبولند

دست شکسته بارش برگردن دعایی‌ست

گوش تظلم دل زین انجمن‌که دارد

دنیا گذرگهی بهند پنداشتیم جایی‌ست

گلزار بی‌بریها وارستگی بهار است

درگرد موی چینی فریاد سرمه‌سایی‌ست

بیدل‌کجا بردکس بیداد بی‌تمیزی

در سرنگونی بید هم برگ پشت پایی‌ست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صاف‌طبعان را غمی از خار خارکینه نیست

زحمت مژگان به چشم‌گوهر و آیینه نیست

در زراعتگاه امکان بسکه بیم آفت است

خلق را چون دانهٔ‌گندم دلی در سینه نیست

فیل صاحب‌منصب است و گاو و خر روزینه‌دار

فخر انسانی ز روی منصب و روزینه نیست

قسمت منعم ز دنیا بند وسواس است و بس

قفل‌را جز عقدهٔه دل حاصل ازگنجینه نیست

ابر دارد در نمد آیینهٔ گلزار را

پنبهٔ داغم به غیر از خرقه‌‌ی پشمینه نیست

مشکل است آیینه از زنگ صفا پرداختن

گر همه‌سنگ‌است‌دل‌فارغ‌ز مهر وکینه نیست

جز خیالت دلنشین ما نگردد نقش غیر

عکس چون حیرت مقیم خانهٔ آیینه نیست

در محبت رهنورد جاده ی دردیم و بس

چون سحرجولان ما بیرون چاک سینه نیست

پی نبرد اندیشه بر بطلان احکام نفس

سالها رفت از خود و تقویم ما پارینه نیست

چند روزی‌شد به هستی ریشه پیداکردنت

می‌توان‌ کند از زمین‌ کاین ‌نخل ‌پر دیرینه نیست

بهر درد بینوایی صبرتسکین است و بس

دست بر دل زن‌ که دیگر دلق ما را پینه نیست

سعد و نحس‌دهربیدل‌کی دهد تشویش ما

همچو طفلان ‌کار ما با شنبه و آدینه نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی‌ساز انفعال سراپای من تهی‌ست

چون شبنم ازوداع عرق جای من تهی‌ست

نیرنگ عالمی به خیالم شمرده‌گیر

صفر ز خودگذشته‌ام اجزای من تهی‌ست

رنگی ندارد آینهٔ مشرب فنا

ازگرد خوا دامن صحرای من تهی‌ست

دل محو مطلق است چه هستی‌کجا عدم

از هرچه دارد اسم معمای من تهی‌ست

چون صبح بالی از نفس سرد می‌زنم

عمری‌ست آشیانهٔ عنقای من‌تهی‌ست

از نقد دستگاه زیانکار من مپرس

امروز من چوکیسهٔ فرد‌ای من تهی‌ست

چون پیکر حبابم از آفت سرشته‌اند

از مغز عافیت سر بی‌پای من تهی‌ست

یارب نقاب کس ندّرد اعتبار پوچ

از یک حباب قالب دریای من تهی‌ست

تاکی فروشم از عرق شرم جام عذر

چشمش خمار دارد و مینای من‌تهی‌ست

بیدل سرمحیط سلامت چه موج وکف

تا او بجاست جای تو و جای‌من‌تهی‌ست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت

جان‌کنیها، ریشه‌ای در تیشهٔ فرهاد داشت

دل به‌کلفت سخت مجبوراست از قسمت مپرس

آه از آن آیینه‌کز جوش نفس امداد داشت

بی‌تو در ظلمت سرای جسم‌کی بودی فروغ

پرتو مهرتو این ویرانه را آباد داشت

لخت دل را سد راه ناله‌کردن مشکل است

دست رد از برگ‌گل نتوان به روی باد داشت

پیش ازآن‌کاندیشهٔ دام و قفس زهزن شود

طایر ما آشیان در خاطر صیاد داشت

عالمی بر باد رفت و ریشهٔ عجزم بجاست

ناتوانی بر مزاجم جوهر فولاد داشت

آنچه بر دل رفت از یاد برهمن زاده‌ای

کافرم‌گر هیچ‌کافر این قیامت یاد داشت

برده‌ام تا جلوه‌ای نقب خرابیهای دل

این عمارت جای خشت آیینه دربنیاد داشت

یاد ایامی که در صحرای پرشور جنون

همچو موج سیل نقش پای من فریاد داشت

انتخاب‌کلک صنع از حسن خط‌کردیم سیر

بیت ابرو درازل هرمصرع آن صاد داشت

یأس مطلب نالهٔ ما را نفس‌فرسا نکرد

بی‌بری این سرو را از ریشه هم آزاد داشت

بس‌که پیکان بود بیدل غنچهٔ این‌گلستان

زهرخند زخم چون‌گل خاطر ما شاد داشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب‌که شور بلبل ما ریشه درگلزار داشت

بوی‌ گل در غنچه رنگ ناله در منقار داشت

نغمه‌ جولا‌ن صید نیرنگ‌ که‌ زین‌ صحرا گذشت

ترکش تیر بتان فریاد موسیقار داشت

رخصت یک جنبش مژگان نداد آگاهی‌ام

حیرت اینحا خواب یا از دیدهای بیدار داشت

عقدهٔ محرومیِ کس فکر جمعیت مباد

تا پریشان بود دل‌، بویی ز زلف یار داشت

داغ بی‌دردی نشاند، آخر به خاک تیره‌ام

بود پر چتر گل‌، تا شمع در پا خار داشت

گر همه‌ کفر است نتوان سر ز همواری‌ کشید

سبحه را دیدیم طوف حلقهٔ زنار داشت

عجز هم‌کافی‌ست‌ هرجا مقصد از خود رفتن‌ است

سایه ‌هستی تا عدم یک لغزشی هموار داشت

صفحه‌ای آتش زدیم آیینه‌ها پرداختیم

سوختن ‌چندین ‌چراغان چشمک ‌دیدار داشت

ب‌ی‌گل صد انجمن بی‌پرده بود اما چه سود

التفات رنگ ما را درپس دیوار داشت

نارسابی صد خیال هرزه انشا کند

طینت بیکار، ما را بیشتر در کار داشت

عمرها شد چون‌گهر تهمت‌کش بی‌دردی‌ام

یاد ایامی‌ که چشمم یک دو شبنم‌وار داشت

آسمانی از کف خاک اختراع غفلت است

بیدل از فخری ‌که ما دارپم باید عار داشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرم‌رفتاری که سر در راه آن یکتا گذاشت

گام اول چون شرر خود را به جای پاگذشت

وارث دیگر ندارد دودمان زندگی

هرکه‌حسرت‌برد اپن‌جا عبرتی‌بر ماگذاشت

درتماشای تو چون آ‌بینه از جنس شعور

آنچه با ما بود حیرت بود و چشمی واگذاشت

الوداع ای نغمهٔ فرصت‌، ‌کز افسون امل

عشرت امروز ما بنیاد بر فردا گذاشت

بی‌نیازیهای یأس از بهر ما سامان نکرد

آنقدر دستی که نتوان دامن دلها گذاشت

بعد ازین دربند گوهر خاک می‌باید شدن

قطر ما رقص موجی داشت در دریاگذاشت

درگداز خود چو اخگر فیض مرهم دیده ایم

می‌توان خاکستر ما را به داغ ما گذاشت

همت ما را دماغ بی‌نشانی هم نبود

خودنمایی اینقدر سر در پی عنقا گذاشت

سجده شکر فنا خاص جبین شمع نیست

هرکه طی‌کرد این بیابان سر به زیر پا گذاشت

جور طفلان هم بهار راحت دیوانه است

سر به سنگی می‌نهد گر دامن صحرا گذاشت

گر عروج آهنگی‌، از زندانگه‌گردون برآ

می سراپا نشئه شد تا دامن مینا گذاشت

شب ز برق بیخودی چون‌کاغذ آتش‌زده

سوختم چندان‌که داغت بر تن من جاگذاشت

چو سپند از درد و داغ بی‌کسیهایم مپرس

دود آهی داشتم رفت و مرا تنها گذاشت

هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم

گام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بسکه اجزایم چمن‌پروردهٔ نیرنگ اوست

گرهمه خونم به‌جوش شوخی آید رنگ اوست

کوه تمکینش بود هرجا بساط‌آرای ناز

نالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنگ اوست

جوهر آیینهٔ وحدت برون است از عرض

هر قدر صافی تصورکرده باشی زنگ اوست

عشق آزادست اما در طلسم ما و من

آمد و رفت نفس تمهید عذر لنگ اوست

بی‌محبت زندگانی نیست جز ننگ عدم

خاک‌کن برفرق آن سازی‌که بی‌آهنگ اوست

جذبهٔ عشقت شرار از سنگ می‌آرد برون

من به‌این وحشت‌گر از خود برنیایم‌ننگ اوست

عمرها شد حیرت ازخویشم به جایی می‌برد

آه از رهروکه مژگان جاده و فرسنگ اوست

حسن ازننگ طرف با جلوه نپسندید صلح

خلوت آیینهٔ ما عرصه‌گاه جنگ اوست

بر دلم افسون بی‌دردی مخوان ای عافیت

شیشه‌ای دارم که یاد ناشکستن سنگ اوست

کیست زین‌گلشن به رنگ وبوی معنی وارسد

غنچه‌هم بیدل نمی‌داند چه‌گل در چنگ اوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست

بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست

ازین قلمرو مجنون‌کسی نمی‌جوشد

که نارسیده به‌فهمت درآرزوی تو نیست

خروش‌کن‌فیکون در خم ازل ازلی‌ست

نوای‌کس به خرابات های و هوی تو نیست

ز دور باش ادب خیز حکم یکتایی

غبارما همه‌گرخون شود به‌کوی تونیست

جهان به حسرت دیدار می‌زند پر و بال

ولی چه سودکه رفع حجاب خوی تو‌نیست

ز بی‌نیازی مطلق‌، شکوه چوگانت

به‌عالمی‌ست‌که‌این هفت عرصه‌،‌گوی تو نیست

به‌کار خانهٔ یکتایی این چه استغناست

جهان‌جلوه‌ای و جلوه روبروی تو نیست

ز جوش بحر نواهاست در طبیعت موج

من وتویی همه آفاق غیرتوی تونیست

هزار آینه توفان حیرتست اینجا

که چشم سوی توداریم و هیچ سوی تونیست

حدیث مکتب عنقا چه سرکند بیدل

که حرف و صوت جزافسانهٔ مگوی تو نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز خویش‌ مگذر اگر جوهرت‌ شناسایی‌ ست

که خو‌‌دپرستی عالم‌، بهار یکتایی‌ست

نه‌ گلشنی‌ست به پیش نظر، نه‌دشت و نه در

بلندی مژه ا‌ث منظر خودآرایی‌ست

بهار رمز ازل تا چه وقت‌کیرد رنگ

هنوز نغمهٔ نی تشنهٔ لب نایی‌ست

مگیر ز غیب برآییم‌ تا عیان گردیم

ز خود نشان چه دهد قطره‌ای‌ که دریایی‌ست

ز ذات محض چه اسما که برنمی‌آییم

جهان وهم و گمان فطرت معمایی‌ست

دل از تکلف هستی جنون‌نمایی کرد

نفس در آینه رنگ بهار سودایی ‌ست

به بلزم وصل جنون ناگزبر عشه افتاد

ز منع بلبل ادب کن بهار سودایی ست

کس به ستر عیوب نفس چه چار‌ند

غبار نیستی آیینه‌ایم و رسوایی‌ست

لطافتی‌ست به طبع درشتی آفاق

مقیم پرده سنگ انتظار مینایی‌ست

شکست بام و دری چند می‌کند فریاد

که از هوا به‌در آیید خانه صحرایی‌ست

به عرض نیم نفس‌ کس چه‌ گردن افرازد

حباب ما عرق انفعال پیدایی ‌ست

تو هم دری چو شرر واکن و ببند، بس است

به‌ کارخانهٔ فرصت‌، عدم تماشایی ‌ست

فتاده‌ایم به راهت چو سایه جبهه به خاک

ز پش ما به تغافل زدن چه رعنایی‌ست

رعونتی به طبعت‌ که چون غبار سحر

اگر به باد روی پیشت اوج‌پیمایی‌ست

تلاش‌ کعبه و دیرت نمی‌رود بیدل

بهشت ‌و دوزخ‌خویشی خیال هرجایی ‌ست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جرأت سؤال شرم تراگر جواب داشت

انگشت زینهار به غربال آب داشت

خلقی ز مدعا تهی از هیچ پر شده‌ست

نه چرخ یک علامت صاد انتخاب داشت

بیرون نجست ازآتش دل سعی هیچ‌کس

شور جهان چکیدن اشک کباب داشت

تا نقش ما غبارنشد برنخاستیم

کس پی نبرد صورت دیباچه خواب داشت

از پیکر خمیده‌، دل آسودگی ندید

این خانه پا ز حلقهٔ در در رکاب داشت

خاک فسرده بر سر ناموس اعتبار

گنجی‌ست درخیال‌که‌ما راخراب داشت

صبح ازل همان عدمم بوده در نظر

در پنبه‌زار نیزکتان ماهتاب داشت

یارب تبسم‌که زد این شیشه‌ها به سنگ

تاریخت اشکم از مژه بوی‌گلاب داشت

زین بزم‌، سر خوش دل مأیوس می‌رویم

پیمانهٔ شکستهٔ ماهم شراب داشت

دیدیم جلوه‌ای که کس آنجا نمی‌رسد

ای حیرت آب شوکه تماشا نقاب داشت

امروز با هزارکدورت مقابلیم

رفت آن صفاکه آینه با ما حساب داشت

سودیم دست و ختم شد اظهار وهم وظن

علم و عمل درین دو ورق صدکتاب داشت

این تیرگی‌که در ورق ما نوشته‌اند

چون سایه نسخه در بغل آفتاب داشت

دست رد ازگشودن لب‌کرد یأس بیخت

دم نازدن دعای همه مستجاب داشت

از عرض احتیاج شکستیم رنگ شرم

آه از حیاکه رنگ رخ ما حباب داشت

بیدل به قلزمی‌که تو غواص فطرتی

گوهرگره به رشتهٔ موج سراب داشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زان خوشه‌که میناگری باغ عنب داشت

هر دانه پریخانه ی بازار حلب داشت

خورشید پس از رفع سحر پرده‌ دری‌ کرد

تاگرد نفس کم نشد این آینه شب داشت

یکتایی‌اش افسون ادب خواند بر اظهار

مقراض بیان‌گشت زبانی‌که دو لب داشت

مفهوم نگردیدکه ما و من هستی

در خواب‌عدم این‌همه هذیان‌ز چه‌تب داشت

بی‌تجربه مکشوف نشد نفرت دنیا

تا وصل‌دماغ همه‌کس حرص عزب داشت

از مشتری و زهره، نه رنگی‌ست‌، نه بویی

این باغ همین‌ خار و خس راس و ذنب داشت

چیزی ننمودیم‌که ارزد به خیالی

تمثال ز آیینهٔ تحقیق ادب داشت

صد هرگز به امل هرزه شمردیم وگرنه

سر تا قدم‌شمع همین یک‌دو وجب داشت

گر بر خط تسلیم قضا سر ننهادیم

پیشانی بی‌سجدهٔ ما چین غضب داشت

دلگیرتر از منت مرهم نتوان زیست

زخمی‌که‌ لب ‌از خنده‌ ندزدید طرب داشت

بیدل دل هر ذره تپش‌خانهٔ آهی‌ست

نایابی مطلب چقدر درد طلب داشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با دل تنگ است‌کار اینجا ز حرمان چاره نیست

گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست

زآمد ورفت نفس عمری‌ست زحمت می‌کشیم

خانهٔ ما را ازین ناخوانده مهمان چاره نیست

دشت تا معموره یکسر از غبار دل پر است

هیچ‌کس را هیچ‌جا زین خانه ویران چاره نیست

تا نفس باقی‌ست باید چون نفس آواره زیست

ای سحر بنیاد از وضع پریشان چاره نیست

سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است

در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست

دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد

کف به هم ساییدن ازطبع پشیمان چاره نیست

جرأت پیری چه مقدار انفعال زندگی‌ست

پشت‌دستی هم‌گر افشاری ز دندان چاره نیست

آدم از بهر چه گندم‌گون قرارش داده‌اند

یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست

آگهی‌گرد دو عالم شبهه دارد درکمین

تا نگه باقی‌ست از تشویش مژگان چاره نیست

کارها با غیرت عشق غیور افتاده است

ششجهت دیدار و ما را ازگریبان چاره نیست

عمرها شد در کفنت رنگ حنا آیینه است

گر نیاید یادت ازخون شهیدان چاره نیست

برق تازی با رم هر دره دارد توأمی

ی خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست

شامل‌است اخلاق‌حق با طو‌ر خوب‌و زشت خلق

شخص دین را بیدل ازگبرو مسلمان چاره نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز انقلاب جسم‌، دل بر ساز وحشت هاله نیست

سنگ هرچند آسیا گردد، شرر جواله نیست

درگلستانی که داغ عشق منظور وفاست

جز دل فرهاد و مجنون هر چه‌ کاری لاله نیست

پرتو هر شمع‌، در انجام‌، دودی می‌کند

کاروان ‌گر خود همه رنگ است‌، بی‌دنباله نیست

عذر مستان گر فسون سامری باشد چه سود

محتسب خرکره است‌، ای بیخودان‌گوساله نیست

از غبار کسوت آزاداند مجنون‌طینتان

غیر طوق قمری اینجا یک‌ گریبان هاله نیست

صورت دل بسته‌ایم‌، از شرم باید آب شد

هیچ تدبیری حریف انفعال ژاله نیست

سرمه‌ جوشانده‌ ست ‌عشق‌ ، از ما تظلم‌ حرف ‌کیست

در نیستانی ‌که آتش دیده باشد ناله نیست

هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق

بیدل این‌نه آسمان سرپوش یک تبخاله نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل را به خیال خط او سیر فرنگیست

این آینه صاحب‌نظر از سرمهٔ زنگیست

غافل مشو از سیر تماشاگه داغم

هر برگ گلی زین چمن آیینهٔ زنگیست

در گلخن وحشتکدهٔ فرصت امکان

دودی‌، شرری چند شتابی و درنگیست

چون بشکند این ساز، چه خشم و چه مدارا

زیر و بم تار نفست صلحی و جنگیست

از اهل تکبر مطلب ساز شکفتن

چین ‌بر رخ ‌این ‌شعله ‌مزاجان ‌رگ سنگیست

محمل کش صف قافله بیتابی شوقیم

چاک دل ما هم جرس ناله به چنگیست

جهدی که برآیی زکمانخانهٔ آفاق

نخجیر مراد دو جهان صید خدنگیست

حیرت مگر از دل ‌کند ایجاد فضایی

ورنه چو نگه خانهٔ ما گوشهٔ تنگیست

چون لاله ز بس‌گرمرو حسرت داغم

صحرا ز نشان قدمم پشت پلنگیست

آزادگی موج‌، زگوهر چه خیالی‌ست

تمکین به ره قطرهٔ ما پشتهٔ سنگیست

چون شمع ز بس آینه سامان بهارم

تا ناوک آهم‌ سر و برگش پر رنگیست

بیدل‌گهر عشق به بحری است‌که آنجا

آیینهٔ هر قطره‌گریبان نهنگیست