راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای که دنیا و جلالش دیده‌ای خمیازه است

همچو مستی‌گر مآلش دیده‌ای خمیازه است

حسرتی می‌بالد از خاک بهار اعتبار

قدکشیدن کز نهالش دیده‌ای خمیازه است

غنچه نقد راحتش از پیکر افسرده است

گل اگر عرض‌کمالش دیده‌ای خمیازه است

باده‌پیمایی همین درس خموشان تو نیست

ورنه عالم قیل و قالش دیده‌ای خمیازه است

می‌چکد مخموری از آغوش جام کاینات

گر همه چرخ و هلالش دیده‌ای خمیازه است

نعمت فقروغنا هم‌آرزویی بیش نیست

گر ز چینی تا سفالش دیده‌ای خمیازه است

ساغر لب‌تشنگان عشق راکوثرکجاست

هرچه از موج زلالش دیده‌ای خمیازه است

حیرتم در جلوه‌اش آهسته می‌گوید به‌گوش

اینکه آغوش وصالش دیده‌ای خمیازه است

طایر ما را چو مژگان رخصت پرواز نیست

آنجه در آغوش بالش دیده‌ای خمیازه است

بادهٔ‌هستی که‌دردش‌وهم‌و صافش‌نیستی‌ست

چون‌سحرگر اعتدالش دیده‌ای خمیازه است

آخر ای بیدل چه‌کردی حاصل بزم وصال

وقف‌چشمت‌تاجمالش دیده‌ای‌خمیازه است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در جنونم موی سر سامان راحت چیده است

خاک این صحرا لب خش‌که را لیسیده است

تاگل محرومی ازگلزار وصلت چیده است

سایهٔ بیدی سراپای مرا پوشیده است

سخت بیدردی‌ست دست‌از دامنت برداشتن

همچو شمع‌کشته در چشمم نگه خوابیده است

تا مرا عشقت چو شبنم دیدهٔ بی‌خواب داد

خون من رنگی به روی برگ‌گل خوابیده است

عاقبت خواهم به‌آن الفت‌سرا محمل‌کشید

ازگداز دل گلابی بر رخم پاشیده است

بستر داغی چو شمع کشته سامان کرده‌ام

بیخودی از عشق راه خانه‌ات پرسیده است

برق بیرنگ است عشق اما درین صحرای وهم

ی هوس خاموش امشب آهم آرامیده است

صبح وصلت بخت بد شاید فرا‌موشم‌کند

دیدهٔ خلق از سیاهیهای خود ترسیده است

خاک شو، ای دل‌که در ناموسگاه عرض ناز

نیستم نومید این ظالم به خوبم دیده است

کاش چشم‌کس قضا نگشاید ز خواب عدم

حسن را ننگ دویی زآیینه رنجانیده است

با همه عجز از تلاش سوختن عاری نه‌ایم

هرچه خوابیده‌ست اینجا فتنهٔ خوابیده است

بستر آرام دنیاگرم نتوان یافتن

شعله هم بر جرات خاشاک ما لرزیده است

رفته چون رنگ روان بیدل‌تری ازآبله

عمرها شد پهلوی ما زین طرف‌گردیده است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نسبت اشراف با دونان خطاست

سر اگرگردید نتوان‌گفت پاست

آه بی‌تاثیرما راکم مگیر

هرکجا دودی است آتش در قفاست

بی‌جفای چرخ دل را قدر نیست

روسفیدیهای تخم از آسیاست

تیره‌بختی خال روی عاجزیست

بر زمین‌ گر سایه باشد خوش ‌اداست

پیش ما آزادگان دشت فقر

دامگاه مکر نقش بوریاست

عاجزی هم بال شهرت می‌کشد

بو شکست ساغر گل را صداست

بهر عبرت سرمه‌ای درکار نیست

یک قلم اجزای عالم توتیاست

بیخودی دل را عمارت‌گر بس است

خانهٔ آیینه از حیرت بپاست

گر ز خود رستی نه ‌صید است ‌و نه دام

چون شرر از سنگ بر در زد هواست

بی‌تمیزی از مذلت فارغ است

تا ز حاجت نیستی آگه غناست

پیرگشتی از فنا غافل مباش

صورت قد دو تا ترکیب لاست

های و هوی محفل فغفور چند

موی چینی طاق نسیان صداست

بیدل از آیینه عبرت ‌گیر و بس

تا نفس باقی بود دل بی‌صفاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است

باغ تسلیم محبت طرفه رنگین بوده است

عالمی از نرگست ایمان مستی تازه‌ کرد

این‌جنون پیمانه‌کافر صاحب‌دین‌بوده است

خاک گشت و فیض استقبال پابوست نیافت

خواب‌ پای ‌محمل این ‌مقدار سنگین ‌بوده است

ما صفای وقت از فیض خموشی یافتیم

بر رخ آیینهٔ ماگفتگو چین بوده است

از کشاکشهای موج این محیط آسوده‌ایم

آبروی ‌گوهر ما کوه تمکین بوده است

کوهکن در تلخکامی جوی شیر ایجاد کرد

بر زبان تیشه‌ گویی نام شیرین بوده است

از شرر در آتش افتاده‌ست نعل‌ کوهسار

سنگ هم اینجا مقیم‌خانهٔ زین‌بوده است

وصل ‌جستم رفتن از خود شد دلیل مقصدم

این‌دعا رلا در شکست‌رنگ آمین‌بوده است

با همه شوخی خیالش را ز دل پرواز نیست

خانهٔ آیینه هم بسیار سنگین بوده است

بر میان او نچربید از ضعیفی پیکرم

عشق بیدرد اینقدرها ناتوان بین بوده است

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم

سرگرانیهای ما آیینه بالین بوده است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در خیال‌آباد راحت آگهی نامحرم است

جلوه‌ننماید بهشت آنجاکه جنس‌آدم است

در نظرهاگرد حیرت در نفسها شور عجز

سازبزم زندگانی را همین زبر وبم است

پادشاهی در طلسم سیر چشمی بسته‌اند

کاسهٔ چشم‌گداگرپر شود جام جم است

از دو تاگشتن ندارد چاره نخل میوه‌دار

قامت هرکس به زیربار می‌آید خم است

یأس تمهید است این امیدها هشیار باش

هرقدر عرض اهلها بیش‌، فرصتهاکم است

با فروغ جلوه‌ات نظارگی را تاب‌کو

رنک‌چون‌آتش‌افروزد سپندش‌شبنم است

در بنای حیرت ازحسن تو می‌بینم خلل

خانهٔ آیینه هم برپا به دیوار نم است

درس‌عبرتهای ما را نسخه‌ای درکار نیست

چشم‌آهو را سواد خویش‌سرمشق‌رم است

تا نفس باقی‌ست ظالم نیست بی‌فکر فساد

گوشه‌گیر فتنه می‌باشدکمان را تا دم است

شعله هرجا می‌شود سرگرم تعمیرغرور

داغ‌می‌خنددکه همواری‌بنایی‌محکم است

دوستان حاشاکه ربط الفت هم بگسلند

موجها را رفتن‌از خود هم در آغوش‌هم است

نامداریها گرفتاری‌ست در دام بلا

بیدل انگشت شهان را طوق‌گردن خاتم است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرچه از مدت هست و بود است

دیرها پیش خرام زود است

نفیت اثبات حقیقت دارد

خاک گشتن همه جا موجود است

اگر از بندگی اگاه شوی

هر طرف سجده کنی معبود است

چشم شبنم همه اشک است اینجا

بوی این ‌گلشن عبرت دود است

رنگ این باغ شکستی دارد

برگ گل دامن چین‌آلود است

خود فروشی اگرت مطلب نیست

به شکست آینه دادن جود است

بی‌تکلف به هوس باید سوخت

چوب تعلیم محبت‌، عود است

سر خط حسن‌که دازد امروز

لوح آیینه بهاراندود است

آنکه آن سوی جهاتش خوانی

تا تو محو جهتی محدود است

بیدل از ظاهر و مظهر بگذر

جلوه‌، تا آینه‌، نامشهود است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز دستگاه جنون راز همتم فاش است

که جوش آبله‌ام هر قدم‌ گهر پاش است

حصول ‌کار امل نیست غیر خفت عقل

برای دیگ هوس خامی طمع آش است

غبارکلفت ازببن مبیهمانسرا نرود

که طبع خلق فضول و زمانه قلاش است

چو صبح بسخه ‌فروش ظهور آفاقیم

ز چاک سینهٔ ما رازنه فلک فاش است

نگارخانهٔ حیرت به دیدن ارزانی

خیال موی میان تو کلک نقاش است

جهانیان همه مست شکست یکدگرند

هجوم موج درین بحر گرد پرخاش است

ز غارت ضعفا مایه می‌برد ظالم

زپهلوی خس و خاشاک شعله عیاش است

کدام شعله که آخر به خاک ره ننشست

بساط رنگ جهان را شکست فراش است

همین به زندگی اسباب دام آفت نیست

به خاک نیز،‌کفن‌، خضر راه نباش است

حصار جهل بود دستگاه ما بیدل

همان به چنگل خود آشیان خفاش است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در تپش‌آباد دهر حیرت دل لنگر است

مرکز دور محیط آب رخ‌گوهر است

چرخ ز سرگشتگی‌گرد سحر سازکرد

سودن صندل همان شاهد دردسر است

لاف هنر بیهده‌ست تا ننمایی عمل

تیغ نگردد چنارگر همه تن جوهر است

نیست غبار اثر محرم جولان ما

کز عرق شرم عجز راه فضولی تر است

رشتهٔ ساز امید درگره عجز سوخت

شوق چه شوخی‌کند ناله نفس‌پرور است

رهرو تسلیم را، راحله افتادگی

قافلهٔ عجز را خاک شدن رهبر است

تا به قبولی رسی دامن ایثارگیر

شامهٔ آفاق را صیت‌کرم عنبر است

بحث عدو را مده جز به تغافل جواب

زانکه حدیث درشت درخورگوش کر است

دام تپشهای دل حسرت سیر فناست

شعلهٔ بیتاب ما بسمل خاکستر است

روی‌که‌دارد عرق‌، دیده‌سرشک آشناست

زلف‌که در تاب‌رفت نسخهٔ‌دل ابتر است

چاک‌گریبان ما سینه به صحراگشود

تنگی خلق جنون این همه وسعتگراست

بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بس

بزم چو باشد شراب آبله‌اش ساغر است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صفای آب به یاد غبار راه‌ کسی است

حباب دیدهٔ قربانی نگا‌ه کسی است

کنون سفیدی چشم‌ گهر یقینم شد

کز انتظارکف بحر دستگاه کسی است

بهار ناز ز جیب نیاز می‌بالد

شکست موج همان سایهٔ‌ کلا‌ه کسی است

زهی محیط ترحم‌ که موج گفتارش

گهی نوید عطا، گاه عذرخواه ‌کسی است

به این نشاط‌ که جوشید موج و آب به هم

ز فیض مقدم خان طرب پناه‌ کسی است

به روی آب نوشته‌ست کلک رأفت او

درین قلمرو اگر نامه ی سیاه کسی است

به نور طلعت او چشم بیدلان روشن

که را توهّم مهر کسی و ماه‌ کسی است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر خط درس‌کمالت منتخب دانی بس است

ازکتاب ‌ما و من سطر عدم‌خوانی‌ بس است

چند باید چیدن ای غافل بساط اعتبار

از متاع‌کار و بارت آنچه نتوانی بس است

تا درین محفل چراغ عافیت روشن کنی

پردهٔ فانوس‌ رازت چشم‌ قربانی بس است

ناتوان از خجلت اظهار هستی آب شد

از لباس ‌نیستی یک اشک عریانی بس است

رفته‌ای از خود اقامت آرزوییهات چند

نقش‌پایی‌گر درین وبرانه بنشانی بس است

عجز بنیادت گر از انصاف دارد پایه‌ای

از رعونت‌اینکه‌خود راخاک‌می‌دانی‌بس‌است

نیست از خود رفتن ما قابل بازآمدن

گر عناتها برنگردد رنگ‌گردانی بس است

در محیط انقلاب اعتبارات فنا

کشتی‌ درویش ما گر نیست‌ توفانی، ‌بس است

امتیاز محو او برآب وگل موقوف نیست

عنصر کیفیت آیینه حیرانی بس است

ای‌حباب اجزای‌ موجی، سازت‌از خود رفتن است

یک تامل‌وار اگر با خود فرو مانی بس است

بر خط تسلیم رو بیدل‌ که مانند هلال

پای سیر آسمانت نقش پیشانی بس است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر سو نگرم دیده به دیدار حجابست

ای تار نظر پیرهنت این چه نقابست

خمیازهٔ شوق تو به می کم نتوان ‌کرد

ما را به ‌قدح نسبت‌گردب و حبابست

آستان نتوان چشم به پای تو نهادن

این‌گل ثمر دیدهٔ بیخواب رکابست

ای شمع حیا رنگ‌، عتاب آن همه مفروز

هرجا شررآیینه شود جلو‌ه کبابست

غافل ز شکست دل عاشق نتوان بود

معموری امکان به همین خانه خرابست

گیرم نشدم قابل پیمانهٔ رحمت

آیینه یاسم چه‌کم از عالم آبست

پرواز نیاید ز پر افشانی مژگان

ای هیچ به‌کاری‌که نداری چه شتابست

ما هیچکسان‌، بیهود مغرورکمالیم

گر ذره به افلاک پرد در چه حسابست

این میکده کیفیت دیدار که دارد

هرجا مژه آغوش‌ کشد جام شرابست

منعم دلش از بستر مخمل نشکیبد

این سبزه خوابیده سراپا رگ خوابست

صد آبله پیمانه ده ریگ روانم

پای طلبم ساقی مستان شرابست

یارب هوس شانهٔ گیسوی‌که دارد

عمری‌ست ‌که شمشاد به خون خفتهٔ آبست

خاموشی آن لب به حیا داشت سوالی

دادیم دل از دست و نگفتیم جوابست

بیدل ز دثی چاره محال ست در ین بزم

پرداز تو هم آینه چندان‌که نقابست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست

باید همه را زین دونفس دل به هوا بست

درگلشن ما مغتنم شوق هوایی‌ست

ای غنچه در اینجا نتوان بند قبا بست

یک مصرع نظاره به شوخی نرساندیم

یارب عرق شرم که مضمون حیا بست

تحقیق ز ما راست نیاید چه توان‌کرد

پرواز بلندی به تحیر پر ما بست

از وهم تعلق چه خیال است رهایی

در پای من‌ این گرد زمینگیر حنا بست

بی کشمکشی نیست چه دنیا و چه عقبا

آه از دل آزاد که خود را به چها بست

بر خویش مچین گر سرمویی‌ست رعونت

این داعیه چون آبله سرها ته پا بست

گر نیست هوس محرم امید اجابت

انصاف کرم بهر چه دستت به دعا بست

کم نیست دو روزی‌که به خود ساخته باشی

دل قابل آن نیست‌ که باید همه جا بست

فقرم به بساطی ‌که ‌کند منع فضولی

نتوان به تصنع پر تصویر هما بست

دل بر که برد شکوه ز بیداد ضعیفی

بر چینی ما سایهٔ مو راه صدا بست

بیدل نتوان برد نم از خط جبینم

نقاش عرق‌ریز حیا نقش مرا بست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برکمرتا بهله آن‌ترک نزاکت مست بست

نازکی در خدمت موی میانش دست بست

بگذر از امید آگاهی‌که در صحرای وهم

چشم‌ماکردی‌که خواهد تا ابد ننشست بست

خاک بر سرگرد خلقی را غرور بام و در

نقش پا بایست طاق این بنای پست بست

هرزه فکر حرص مضمونهای چندین آبله

تا به دامان قناعت پای ما نشکست بست

شمع خاموشیم دیگر ناز رعنایی‌کراست

عهد ما با نقش پارنگی‌که ازرو جست بست

قطره‌واری تا ازین دریا کشی سر بر برکنار

بایدت چون‌موج‌گوهر دل‌به‌چندین‌شست بست

بی‌زیان از خجلت اظهار مطلب مرده‌ایم

باید از خاکم لب زخمی‌که نتوان بست بست

یاد چشم او خرابات جنون دیگر است

شیشه بشکن‌تا توانی نقش آن بدمست بست

هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد

شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست

عریان تنی لباسیم کو آستین کجا دست

بی‌انفعالی از ما ناموس آبرو برد

تا جبهه بی‌عرق شد شستیم از حیادست

هرجا لب سؤالی شد بر در طمع باز

دیگر به هم نیاید چون‌کاسهٔ‌گد دست

قدر غنا چه داند ذلت‌پرست حاجت

برپشت خود سوار است از وضع التجادست

یاران هزار دعوی از لاف پیش بردند

از اتفاق با لب طرح است در صدا دست

گردون ناپشیمان مغلوب هیچکس نیست

سودن مگر بیازد بر دست آسیا دست

ای صحبت ازدل تنگ تهمت نصیب شبنم

این عقده گرگشودی تا آسمان گشا دست

چاک لباس مجنون خط می‌کشد به صحرا

اینجا هزار دامن خفته‌ست جیب تا دست

تغییر رنگ فطرت بی‌ننگ سیلیی نیست

روز سیاه دارد درکسوت حنا دست

دریوزهٔ طراوت یمنی ندارد اینجا

چون نخل عالمی را شد خشک بر هوا دست

بر قطع زندگانی مشکل توان جدا کرد

از دامن هوسها، این صدهزار پا، دست

رعنایی تجما، مست خراش دلهاست

هرگاه پنجه یازبد، شد ناخن‌آزما دست

حرص‌حصول مطلب‌، بی‌نشئهٔ‌جنون نیست

از لب دو گام پیش است در عرصهٔ دعا دست

از دستگیری غیر در خاک خفتن اولی‌ست

همچون چنار یارب روید ز دست ما دست

حیف است سعی همت خفت‌کش‌ گل و مل

بایدکشید از این باغ‌، یا دامن تو، یا، دست

بیدل درپن بیابان خلقی به عجز فرسود

چون نقش‌پا قستیم ما هم به پرپا دست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیادست

به هر طرف رودم دل تجلی‌آبادست

مکن به آینه تکلیف نامه و پیغام

که در حضور نویسی تحیر استادست

تعلقی به دل ما خیال بشه نکرد

به ناوکت‌ که درین باغ سرو آزادست

مشو ز حسرت دیدار بیش ازین غافل

که دیده‌ها چو جرس بی‌ تو شیون‌آبادست

«‌نه دام دانم و نی دانه اینقد‌ر دانم‌»

که دل به هر چه کشد التفات صیادست

ز پیچ و تاب خط و زلف گلرخان دریاب

که رنگ حسن هم اینجا شکست بنیادست

سپند صرفهٔ شوخی ندید ازین محفل

حذر که جرأت فریاد سرمه ایجادست

جنون بی‌ثمری چاک سینه می‌خواهد

ز نخلهای دگر باب شانه شمشادست

ز بسکه حیرتم از شش جهت غلو دارد

نگه چو آینه‌ام در شکنج فولادست

به عالمی ‌که تظلم وسیلهٔ ضعفاست

اگر به ناله نیرزیم سخت بیدادست

به قدر جانکنی از عمر بهره‌ای داربم

شرار تیشه چراغ امید فرهادست

به درد حسرت دیدار مرده‌ایم و هنوز

نفس در آیه دنباله‌‌ذتر فریادست

حضور لاله وگل بی‌بهار ممکن نیست

به جلوه تو دو عالم فرامشی یادست

جنون رنگ مپیما درین چمن بیدل

شراب شیشهٔ‌نه غنچه یک پریزادست