راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی

مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی

آیینه وتسلیم فضولی‌، چه خیالست

رنگی ننماییم‌که آنرا ننمایی

وقست‌که چون آبله ازپوست برآییم

کز خویش برون می‌کشدم تنگ قبایی

از بسکه به دل ناخن تدبیر شکستم

چون غنچه دمید از نفسم عقده‌ گشایی

خوشباش که کس مانع آزادگیت نیست‌

عالم همه راه است گر از خویش برآیی

ای حسن معیت ز فریبت نگهم سوخت

یک پرده عیانترکه بسی دور نمایی

برگنج همان صورت ویرانه نقابست

پوشد مگرت بندگی آثار خدایی

در بحر چرا قطرهٔ ما بحر نباشد

در بزم کریمان چه خیالست گدایی

از لاف حذرکن که درین عرصه مبادا

پرواز فروشی و فسردن به درآیی

رفع هوس از طینت مردم چه خیالست

زبن قافله بیرون نرود هرزه درآیی

نتوان شدن از وهم وجود و عدم آزاد

با دام و قفس ساز که دور است رهایی

حاصل نکنی صندل درد سر هستی

بیدل به ره عشق اگر جبهه نسایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهار است ای ادب مگذار از شوق تماشایی

به چندین رنگ و بوی خفته مژگانم زند پایی

خوشا شور دماغ شوق و گیرودار سودایی

قیامت پرفشان هویی‌، جهان آتش‌فکن‌هایی

ز هر برگ ‌گل این باغ عبرت در نظر دارم

کف افسوس چندین رنگ و بو بر یکدگر سایی

جهان پر بیحس است از ساز نیرنگی مشو غافل

هوایی می‌دمد وهم نفس بر نقش زیبایی

طرب‌ کن‌ گر پی محمل‌کشان صبح برداری

که این گرد جنون دارد تبسم خیمه لیلایی

به هر مژگان زدن سر می‌دهد در عالم آبم

خمستان در بغل اشک قدح‌کج‌کرده مینایی

به امید گشاد دل نگردی از خطش غافل

پی این مور می‌باشد کلید قفل صحرایی

به هر جا عشق آراید دکان عرض استغنا

سر افلاک اگر باشد نمی‌ارزد به سودایی

خراب جستجوی یکنفس آرام می‌گردم

شکست دل کنم تعمیر اگر پیدا شود جایی

ز جیب عاجزی چون آبله گل کرده‌ام بیدل

سر خوناب مغزی سایه پرورد کف پایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی

به ‌قلب آسمانها می‌زنم از آه هیهایی

ز سامان دو عالم آرزو مستغنی‌ام دارد

شبستان خط جام و حضور شمع و مینایی

دمیدن گو نباشد آبیار ریشهٔ جهدم

نهال داغ حرمان را زمینگیری است بالایی

نیاز خاک راه ناامیدی بایدم کردن

دل خون‌گشته در دستی‌، سر فرسوده در پایی

سراغ خون من از گرد رنگ‌گل چه می‌پرسی

به یاد دامن او می‌کشم آخر سر از جایی

چراغ حیرتم چون لاله در دست است معذورم

رهی ‌گم کرده‌ام در ظلمت آباد سویدایی

درین‌ گلشن میسر نیست ترک احولی‌ کردن

که در هر برگ‌ گل آیینه دارد حسن رعنایی

ز نفی ما و من اثبات وحدت‌ کرد آگاهی

حبابی چند از خود رفت و بیرون ریخت دریایی

نبود امیدی از جام سلامت غنچهٔ ما را

هم از جوش شکست رنگ پرکردیم مینایی

ندامت مایه‌ایم ای یأس آتش زن به عقبا هم

که امروز زیانکاران نمی‌ارزد به فردایی

دل ازکف داده‌ام دیگر زکلفتها چه می‌پرسی

به سامان غبارم دامن افشانده‌ست صحرایی

من بیدل حریف سعی بیجا نیستم زاهد

تویی و قطع منزلها من ویک لغزش پایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی

تعیّن است‌ کمی هم مباد بیش برآیی

ز سیر غنچه و گل زخمی هوس نتوان شد

خوش آنکه غوطه زنی در دل و ز ریش برآیی

به قد شعله ز آتش دمد کلاه شکستن

تو هم بناز به خود هر قدر به خویش برآیی

بهشت عافیتت گوشهٔ دل‌ست مبادا

چو اشک آبله‌ای بر هزار نیش برآیی

بس است جرات نظاره ننگ مشرب الفت

به‌ گرد حسن مگرد آنقدرکه ریش برآیی

سراغ امن ندارد غبار شهرت عنقا

ز خلق آنهمه واپس مرو که پیش برآیی

فریب‌کسوت وهمت ره یقین زده بیدل

ز رنگ خویش برآ تا به رنگ خویش برآیی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلت فسرد جنونی ‌کز آشیانه برآیی

چو ناله دامن صحرا به ‌کف ز خانه برآیی

به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست‌ گزیرت

چو مو زپرده چه لازم به ذوق شانه برآیی

گر التزام جنون نیست سعی‌ گوشهٔ فقری

مگر ز جرگهٔ یاران به این بهانه برآیی

شعار طبع رسا نیست انتظار مواعظ

ز توسنی است‌ که محتاج تازیانه برآیی

چو موج ‌گوهر اگر بگذری ز فکر تردد

برون نرفته ازین بحر برکرانه برآیی

زجا درآمدن آنگه به حرف پوچ حیاکن

نه کودکی که به صورت دهل زخانه برآیی

چو مور نقب قناعت رسان به ‌کنج غنایی

که پر بر آری و از احتیاج دانه برآیی

زگوشهٔ دل جمع آن زمان دهند سراغت

که همچو فرصت آسودن از زمانه برآیی

به خاک نیز پر افشان فتنه‌ای‌ست غبارت

بخواب آنهمه کز عالم فسانه برآیی

به خود ستایی بیهوده شرم دار ز همت

که لاف دل زنی و بیدل از میانه برآیی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی

چون آبله صحرایی و چون ناله هوایی

از پردهٔ ناموسی افلاک کشیدیم

ننگی‌ که‌ کشد لاغری از تنگ قبایی

گامی به ‌رهت نازده در خاک نشستیم

چون اشک به این رنگ دمید آبله پایی

جرأت هوس طاقت دوری نتوان بود

زخم است همه ‌گر مژه واری‌ست جدایی

دل مایل تحریر سجودی‌ست ‌که امروز

نقش قدم او ورقی‌ کرده حنایی

ای آینه‌ گرد نفسی بیش ندارم

زین بیش مرا در نظر من ننمایی

همت نپسندد که به این هستی موهوم

چون عکس در آیینه کنم خانه خدایی

درکشور یأسی ‌که سحر خندهٔ شام است

خفاش شوی به‌ که دهی عرض همایی

زین جوش غباری ‌که‌ گرفته‌ست جهان را

فتح در خیبر کن اگر چشم‌ گشایی

تا چند خراشد اثر لاف ‌گلویت

داوود نخواهی شدن از نغمه سرایی

گر چون مه نو سرکشی از منظر تسلیم

بوسد لب بامت فلک از عجز بنایی

بر همزن‌ کیفیت یکتایی ما نیست

این سجده که بر پیکر مابست دوتایی

بیدل تهی از خویش شدی ما و منت چیست

ای صفر بر اعداد تعین نفزایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر هرگلی دمیده‌ست افسون آرزوبی

بوی شکسته رنگی رنگ پریده بویی

ناموس ناتوانی افتاده بر سر هم

رنگ شکسته دارد بر ششجهت غلویی

سازی که چینی دل ناز ترنمش داشت

روشن شد آخر کار از پرده تار مویی

درکاروان هستی یک جنس نیستی بود

زین چار سو گزیدیم دکان چارسویی

تدبیر خانمانت در عشق خنده دارد

کشتی شکسته آنگه غمخواری سبویی

از هر سری درین بحر ناز حباب ‌گل ‌کرد

مست شناست اینجا بیمغزی کدویی

تا چشم باز کردیم با تو چه ساز کردیم

بر ما چو نی ستم کرد آوازی و گلویی

چون‌گرد باد زین دشت صد نخل بی‌ثمر رست

ما نیزکرده باشیم بی ‌پا و سر نمویی

جوش و خروش عشقیم زیر و بم هوس چیست

هر پشه در طنینش دارد نهنگ هویی

هستی همان عدم بود، نی کیفی و نه کم بود

در هر لب و دهانی من داشته‌ست اویی

در معبدی که پاکان از شرم آب گشتند

ما را نخواست غفلت تر دامن وضویی

چون شمع تا رسیدیم در بزمگاه قسمت

یاران نشاط بردند ما داغ شعله خویی

دل بر چه داغ مالیم سر بر چه سنگ ساییم

ما را نمی‌دهد بار آیینه پیش رویی

بیدل گذشت خلقی ماْیوس تشنه‌کامی

غیر از نفس درین باغ آبی نداشت جویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حبابت ساغر و با بحر توفان پیش می‌آیی

حذر کز یکنفس تنگی برون از خویش می‌آیی

حلاوت آرزوییها گزند آماده است اینجا

همه ‌گر در عسل پا افشری بر نیش می‌آیی

در آن محفل‌ که ناز آدمیت خرس و بز دارد

محاسن می‌فروشی هرقدر با ریش می‌آیی

برو آنجا که سقف سیمکار و قصر زر باشد

تو شیطانی کجا درکلبهٔ درویش می‌آیی

در اهل مزبله‌گند حدث تاثیرها دارد

خباثت پیشه‌کن دنیاست آخر پیش می‌آیی

چه افسون اینقدرها دارد از قرب دلت غافل

که منزل در بغل‌ گم‌کرده دوراندیش می‌آیی

به عریانی سر یک رشته دامانت نمی‌گیرد

جنون‌کن‌ گر برون از عالم تشویش می‌آیی

حباب نقد هستی امتحانی دارد از صفرت

کمی هم زین میان‌ گر رفته باشی بیش می‌آیی

همین آوازم از دلهای درد آلود می‌آید

که مرهم شو اگر بر آستان ریش می‌آیی

بهارت بیدل آخر در چه ‌گلزار آشیان دارد

که عمری شد به چندین رنگ پیش خویش می‌آیی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به ناقوسی دل امشب از جنون خورده‌ست پهلویی

بر این نُه دیر آتش می‌زنم سر می‌دهم هویی

ز فیض وحشتم همسایهٔ جمعیت عنقا

چو دل دارم به پهلو گوشهٔ از عالم آنسویی

به هر بی‌دست و پایی سیر گلزاری دگر دارم

سرشکی رفته‌ام از خویش اما تا سرکویی

بساط خاک عرض دستگاهم برنمی‌دارد

چو ماه نو به‌ گردونم اگر بالم سر مویی

محیط ناز کانجا زورق دلهاست توفانی

حبابش گردش چشم است و موج‌، ایمای ابرویی

خم هر سطر سنبل صد جنون آشفتگی دارد

درین گلشن مگر واکرده‌ای طومار گیسویی

ختن می‌گردد از ناف غزالان‌کاسه‌ها برکف

سزد کز زلف مشکینت‌ کند دریوزهٔ بویی

سری داربم الفت نشئهٔ سودای فرمانت

به جولانگاه تسلیم از تو چوگانها ز ما گویی

نوای عندلیبان نکهت‌گل شد در این صحرا

مگر مینا به قلقل واکشد حرف از لب جویی

زمنزل نیست بیرون هر چه می‌بینی درین صحرا

تو بنما جاده تا من هم دهم عرض تک وپویی

شعور آیینهٔ بیطاقتی ترسم‌ کند روشن

به خاک بیخودی دارد غبارم سر به زانویی

به یک عالم ترشرو کارم افتاده‌ست و ممنونم

شکست رنگ صفرای طمع می‌خواست لیمویی

ز خواب بیخودی مشکل که بردارم سر مژگان

به زیر سایه‌ام دارد نهال ناز خودرویی

به خاک عاجزی چون بوریا سرکرده‌ام بیدل

مگر زین ره نشانم نقش آرامی به پهلویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهار آن دل ‌که خون ‌گردد به سودای ‌گل رویی

ختن فکری‌ که بندد آشیان در حلقهٔ مویی

سحر آهی‌ که جوشد با هوای سیر گلزاری

گهر اشکی‌که غلتد در غبار حسرت‌ کویی

ز پای مور تا بال مگس صد بار سنجیدم

نشد بی اعتباریهای من سنگ ترازویی

چو گل امشب به آن رنگ آبرو برخوبش می‌بالم

که پنداری به خاک پای او مالیده‌ام رویی

به صد الفت فریبم داد اما داغ‌ کرد آخر

گل اندام سمن بویی‌، چمن رنگ شرر خویی

سر سوداپرست‌، آوارگی تا کی کشد یارب

گرفتم بالشی دیگر ندارم‌، کنج زانویی

تلاش دست از ترک تعلق می‌شود ظاهر

ز دنیا نیست دل برداشتن بی‌زور بازویی

ز درد مطلب نایاب بر خود می‌تپد هرکس

جهان‌گردی‌ست توفان بردهٔ جولان آهویی

وداع فرصت دیدار بی‌ماتم نمی‌باشد

ز مژگان چشم قربانی پریشان‌کرده‌ گیسویی

قد خم‌گشته‌ای در رهن صد عقبا امل دارم

به این دنباله داریها کم افتاده‌ست ابرویی

بنای محض قانع بودن‌ست از نقش موهومم

که من چون موی چینی نیستم جزسایهٔ مویی

درین‌ گلشن ز بس تنگست بیدل جای آسودن

نگردانید گل هم بی ‌شکست رنگ پهلویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر جانی وگر جسمی سراب مطلب مایی

به هر جا جلوه‌ گر کردی همان جز دور ننمایی

نه لفظ آیینهٔ انشا، نه‌معنی قابل ایما

به این سازست پنهانی‌، به این رنگست پیدایی

بهار وحدت است اینجا دویی صورت نمی‌بندد

خیال آیینه‌ دارد لیک بر روی تماشایی

به سامان نگاهت جلوه آغوش اثر دارد

دو عالم سر بهم سوده‌ست تا مژگان بهم سایی

دلی خون کردم و در آب دیدم نقش امکان را

گداز قطرهٔ من عالمی را کرد دریایی

هجوم‌گریه برد از جا دل دیوانهٔ ما را

به آب از سنگ سودا محو شد تمکین خارایی

بهارستان شوق بی‌نیازی رنگ ها دارد

گلی مست خود آرایی‌ست یعنی عالم آرایی

به وهم غیر ممکن نیست انداز برون جستن

چوگردون شش جهت آغوش واکرده‌ست یکتایی

قصور و حور گو آنسوی وهم آیینه بردارد

زمان فرصت آگاهان وصلت نیست فردایی

بنازم نشئهٔ یکرنگی جام محبت را

دل از خود رفتنی دارد که پندارم تو می‌آیی

هزار آیینه حیرت در قفس‌کرده‌ست طاووست

جهانی چشم بگشاید تو گر یک بال بگشایی

ز تحریک نفس عمری‌ست بیدل در نظر دارم

پر پروانهٔ چندی جنون پرواز عنقایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو محو عشق شدی رهنما چه می‌جویی

به بحر غوطه زدی ناخدا چه می‌جویی

متاع خانه آیینه حیرت است اینجا

تو دیگر از دل بیمدعا چه می‌جویی

عصا ز دست تو انگشت رهنما دارد

توگرنه‌کوردلی از عصا چه می‌جویی

جز این‌که خرد کند حرص استخوان ترا

دگر ز سایهٔ بال هما چه می‌جویی

به سینه تانفسی هست‌دل پریشان است

رفوی جیب سحر از هوا چه می‌جویی

سر نیاز ضعیفان غرور سامان نیست

به غیر سجده ز مشتی گیا چه می‌جویی

صفای دل نپسندد غبار آرایش

به دست آینه رنگ حنا چه می‌جویی

ز حرص‌، دیدهٔ احباب حلقهٔ دام است

نم مروت ازین چشمها چه می‌جویی

چو شمع خاک شدم در سراغ خویش اما

کسی نگفت‌ که در زیر پا چه می‌جویی

ز آفتاب طلب شبنم هوا شده‌ایم

دل رمیدهٔ ما را زما چه می‌جویی

بجز غبار ندارد تپیدن نفست

ز تار سوخته بیدل صدا چه می‌جویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نشد آیینه‌ کیفیت ما ظاهر آرایی

نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی

به غفلت ساخت دل تا وارهید از غیرت امکان

چه‌ها می‌سوخت این آیینه‌ گر می‌داشت بینایی

مزاج عافیت یکسر شکست آماده است اینجا

همه‌ گر سنگ باشد نیست بی‌اندوه مینایی

بلد عشق است از سر منزل مجنون چه می‌پرسی

که اینجا خانه‌ها چون دیدهٔ آهوست صحرایی

خیال زندگی پختن دماغ هرزه می‌خواهد

همه ‌گر دل شود آیینه‌ات آن به که ننمایی

علف خواری نباید سر کشد از حکم‌ گردونت

که دوش از بار اگر دزدی به زیر چوب می‌آیی

ز ننگ اعتبار پوچ هستی بر نمی‌آید

عدم‌ کرد از ترحم پیکر ما را هیولایی

نوایی از صدف‌ گل می‌کند کای غافل از قسمت

لب خشکی که ما داریم دربایی‌ست دریایی

به خاموشی مباش از نالهٔ بی‌رنگ دل غافل

نفس چندین نیستان ریشه دارد از لب نایی

به خواب ناز هم زان چشم جادو می‌کشد قامت

به انداز بلندیهای مژگان فتنه بالایی

نهان می‌دارد از شرم تکلم لعل خاموشش

چو بند نیشکر در بوس هم ذوق شکرخایی

هلال اوج قدر از وضع تسلیم تو می‌بالد

فلک فرشی‌ گر از خود یک خم ابرو فرود آیی

ندانم با که می‌باید درین ویرانه جوشیدن

به هرمحفل‌که ره بردم چو شمعم سوخت تنهایی

هوای دامن او گر نباشد شهپر همت

که بر می‌دارد از مشت غبارم ناتوانایی

چه سان از سستی طالع ز پا افتاده‌ام بیدل

که تمثال ضعیفم را کند آیینه دیبایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

محو بودم هر چه دیدم دوش دانستم تویی

گر همه مژکان ‌گشود آغوش دانستم تویی

حرف غیرت راه می‌زد از هجوم ما و من

بر در دل تا نهادم ‌گوش دانستم تویی

مشت خاک و اینهمه سامان ناز اعجاز کیست

بیش ازین از من غلط مفروش دانستم تویی

نیست ساز هستی‌ام تنها دلیل جلوه‌ات

با عدم هم ‌گر شدم همدوش دانستم تویی

محرم راز حیا آیینه دار دیگر است

هر چه شد از دیده‌ها روپوش دانستم تویی

غفلت روز وداعم از خجالت آب‌ کرد

اشک می‌رفت و من بیهوش دانستم تویی

بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم

شعله‌ای را یافتم خاموش دانستم تویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نقش ما شد وبال یکتایی

برد طاووس عرض عنقایی

نفس‌ آمد برون جنون ‌به ‌بغل

کرد آشفته‌گرد صحرایی

چیست ما و من تو در عالم

انفعال غرور پیدایی

عمرها شد ز جنس ما گرم است

روز بازار عبرت آرایی

تا ابد باید از خیال گذشت

یک قلم دینه است فرودآیی

ای هوا ناقهٔ هوس محمل

به کجا می‌روی و می‌آیی

برده‌ای سر به آسمان غرور

خاک ناگشته‌ کی فرود آیی

صحبت ادبار بی کسی آورد

عالمی داشته است تنهایی

شش جهت چشم زخم می‌بارد

جهد آن‌ کن‌ که هیچ ننمایی

وصل دیدیم و هجر فهمیدیم

خاک در چشم ناشناسایی

بیدل از آسیای چرخ مخواه

غیر اشغال‌ کف بهم سایی