راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای لعبت تحیر! نور چه آفتابی

تا غافلی جمالی چون بنگری نقابی

هنگامهٔ خموشت چندین کتاب دارد

یک حرف و صد بیانی یک شخص و صد خطابی

آزادی و تعلق فرصت شمار شوقت

بوی سبک عنانی رنگ‌ گران رکابی

آیینهٔ تعین حکم حباب دارد

از یک عرق محیطی وز یک نفس سرابی

دل معنی غریبی است چشمی ‌گشا و دریاب

یک نقطه واری اما صد دفتر انتخابی

حیرت خیال پیماست عبرت قیامت آراست

اینجا پر و تهی چیست پیمانهٔ حبابی

دانش اگر کمال است فهم خودت محال است

دل غرق انفعال است یونان زیر آبی

افتاده است حیرت در عالم خیالات

فرش بساط وهمی‌، نی مخملی و خوابی

خواهی به عجز و تسلیم خواهی به ناز و مستی

بر هر چه خواهی افزود صفر عدم حسابی

تدبیر علم و دانش تمهید نارساییست

سر کو تهی نخواهی این رشته بر نتابی

بیدل‌ که داد اینجا آگاهی از تو ما را

ما عالم جنونیم‌، تو مجلس شرابی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جهدکن تا نروی بر اثر نیک و بدی

که خضر نیز درین بادیه دام است وددی

تاگلستان تو در سبزهٔ خط ‌گشت نهان

دیده‌ای نیست‌ که چون لاله ندارد رمدی

داغها در دل خون گشته مهیا دارم

کرده‌ام نذروفای تو پر ازگل سبدی

جان چه باشدکه توان نذر توام اندیشید

اینقدر تحفه نیرزد به قبولی و ردی

عافیت دوستی و پرورش هوش خطاست

نیست درمحفل تحقیق چو می با خردی

ناصحا از دمت افسرد چراغ دل ما

کاش از توبه کند مرگ کنار لحدی

جوهری لازم تیغست چه پیدا چه نهان

ابروی ظلم تهی نیست ز چین جسدی

رونق جاه‌گر از اطلس و دیبا باشد

صیقل آینهٔ ماست غبار نمدی

همره قافلهٔ اشک تو هم راهی باش

که به از لغزش پا نیست به مقصد بلدی

همه جا داغ‌گدایی نتوان شد بیدل

خجلم بیشتر از هرکه ندارم مددی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی

غباری را فراهم کرده‌ام در دامن بادی

به خاک افتاده‌ام اما غرور شعله خویان را

کفی خاکسترم از آرمیدن می‌دهد یادی

مباش ای مژدهٔ وصل از علاج ‌گریه‌ام غافل

هنوز این شعله خو دیوانه می ارزد به ارشادی

زکوه و دشت عشق آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم

که خاکی خورد مجنونی و کوهی‌ کند فرهادی

طرب رخت شکفتن بسته است از گلشن امکان

مگر زخمی ببالد تا به عرض آید دل شادی

هوس دام خیالی چند در گرد نفس دارد

درین صحرا همه صیدیم و پیدا نیست صیادی

تو هر رنگی‌ که خواهی حیرت دل نقش می‌بندد

ندارد کارگاه وضع چون آیینه بهزادی

نباشد گر حضور جلوهٔ بالا بلندانت

به رنگ سایه واکش ساعتی در پای شمشادی

به یاد جلوهٔ او حیرت ما را غنیمت دان

صفای شیشه هم نقشیست از بال پریزادی

خطا از هرکه سر زد چون جبین‌، من در عرق رفتم

ندارد عالم ناموس چون من خجلت آبادی

توهم چون شمع محمل‌کش به سامان جگر خوردن

درین ره هر کسی از پهلوی خود می‌کشد زادی

نمی‌دانم چه ‌گم‌ کردم درین صحرا من بیدل

دلی می‌گویم و دارم به چندین نوحه فریادی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به ذوق عافیت ای ناله تا کی در جگر پیچی

چه باشد یک نفس خون گردی و بر چشم تر پیچی

به جیب زندگی‌تهمت شمرنقد بقا بستن

مگر درکاغذ آتش زده مشتی شرر پیچی

ندارد صرفه عرض دستگاه رنگ و بو گل را

بساطی را که بر هم چیده‌ای آن به‌ که در پیچی

خیال هرزه‌گردی اینقدر آواره‌ات دارد

به جایی می‌رسی زین ره سر مویی اگر پیچی

گریبان تأمل وسعت آبادی دگر دارد

به خود می‌پیچ اگر می‌خواهی از آفاق سرپیچی

حریف آن میان نتوان شد از باریک‌بینیها

مگر از زلف مشکین تار مویی درکمر پیچی

تغافل چند خون سازد دل حسرت نگاهان را

تبسم زیر لب چون موج تا کی در گهر پیچی

سواد مدعای ‌نسخهٔ هستی ‌شود روشن

اگر بر هم نهی چشمی و طومار نظر پیچی

اگر فقر از تو می‌نالد و گر جاه از تو می‌بالد

نه‌ای آتش چرا بیهوده بر هر خشک و تر پیچی

حجاب جوهر آزاد توست اسباب آزادی

همه پروازی اما گر بساط بال و پر پیچی

نفس در سینه تا دزدیده‌ای اندیشه می‌تازد

عنانها دارد از خود رفتنت مشکل که در پیچی

خیالات جهان آخر ز سر واکردنی دارد

ازین ساز هوس بر هر چه پیچی مختصر پیچی

جنونهای امل غیر از دماغت کیست بردارد

چو موگردد رسا ناچار می‌باید به سر پیچی

گر آزادی به لذتهای دنیا خو مکن بیدل

مبادا همچو طوطی بر پر و بالت شکر پیچی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

که‌ام من شخص نومیدی سرشتی‌ عبرت ایجادی

به صحرا گرد مجنونی به ‌کوه آواز فرهادی

به سر دارم هوای ترک شوخی فتنه بنیادی

که تیغش شاخ‌ گلریزست و تیرش سرو آزادی

زمینگیر سجود حیرتم ای چرح نپسندی

که گیرد بعد مردن هم غبارم دامن بادی

دل صید آب شد در حسرت شوق ‌گرفتاری

رسد یارب به‌ گوش حلقهٔ دام تو فریادی

حریفان‌، جام افسون تغافل چند پیمودن

بهار است از فراموشان رنگ رفته هم یادی

گرفتاری بقدر رنگ بر ما دام می‌چیند

ندارد غیر نقش بال و پر طاووس صیادی

به صد دام آرمیدم دامن از چندین قفس چیدم

ندیدم جز به بال نیستی پرواز آزادی

دماغ شعله از خار و خس افسرده می‌بالد

غرور سرکشان را بی‌ضعیفان نیست امدادی

به یک طرز تغافل هر دو عالم را محرف زن

ندارد قطع الفت احتیاج تیغ جلادی

بنای اعتبار ما به حرفی می‌خورد بر هم

به‌ چندین رنگ می‌گردد بهار از سیلی بادی

ز سعی جان‌کنیهایم مباش ای همنشین غافل

که از هر نالهٔ من تیشه دزدیده‌ست فرهادی

جدا زان بزم نتوان کرد منع ناله‌ام بیدل

چو موج افتد به ساحل می‌کند ناچار فریادی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر درین قحط سرایت نکند نان مددی

نه جسد رنگ نموگیرد و نی جان مددی

سرسری نگذری ای بیخبر از عقدهٔ دل

گر ز ناخن نشود کار به دندان مددی

ای غنی تا اثر انجم و افلاک بجاست

کس نمی‌خواهد از اقبال تو چندان مددی

در قناعت همه اسباب به زیر قدم است

مور این دشت نخواهد ز سلپمان مددی

اینقدر باز نگردد در تشویش سوال

ازکریمان نرسد گر به گدایان مددی

صحبت بیخردان آفت روحانی بود

آه اگر نوح نمی‌دید ز توفان مددی

حیف از آن بیخبری چندکه با قدرت جاه

خاک گشتند و نکردند به یاران مددی

فصل بیحاصلی اشک تریها دارد

سنگ شد ابر اگر کرد به نیسان مددی

اشک بی‌رونقی بخت سیه نپسندید

داشت این شام هم از فیض چراغان مددی

گل این باغ جنون حوصله‌ای می‌خواهد

بیدل از چاک ضرور است به دامان مددی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی ‌تو دل در سینه‌ام دارد جنون افسانه‌ای

ناله‌ام جغدی قیامت کرده در وبرانه‌ای

در سراغ فرصت ‌گم‌کرده می‌سوزم نفس

رفته شمع از بزم و بالی می زند پروانه‌ای

آتشی برخود زنم چشمی زعبرت واکنم

چون چراغ کشته‌ام محبوس ظلمتخانه‌ای

جستجوها خاک شد اما درین صحرا نیافت

آنقدر می‌دان که هویی بالد از دیوانه‌ای

درکلید سعی‌، امید گشاد کار نیست

از شکست دل مگر پیدا کنم دندانه‌ای

چارهٔ دیگر نمی‌یابم گریبان می‌درم

ناتوانیها چو مو می‌خواهد از من شانه‌ای

عالمی دادم به توفان دل بی مدّعا

سوخت خرمنها بهم تا پاک‌کردم دانه‌ای

سبحه تا باقی‌ست زاهد در شمار کام باش

ما و خط ساغری و لغزش مستانه‌ای

میکشان پیش از سواد چرخ و اختر خوانده‌اند

بر بیاض گردن مینا خط پیمانه‌ای

بر دوام صحبت هم چشم نتوان دوختن

آخر ای بی دانشان خویشیم یا بیگانه‌ای

دود دل عمریست بیدل می‌دهم پرواز و بس

بر گسستن بسته‌ام زنار آتشخانه‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه می‌شدگر نمی‌زد اینقدر رنج نفس هستی

مرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی

شرار جسته از سنگ انفعالش چشم می‌پوشد

به این هستی‌که من دارم نمی‌خواهد نفس هستی

گر اقبال هوس را عزتی می‌بود در عالم

قضا از شرم‌ کم می‌بست بر مور و مگس هستی

هوای عافیت صحرای مانوس عدم دارد

نمی‌سازد عزیزان، با مزاج هیچکس هستی

غریب است ازگرفتاران، ‌غم تن پروری خوردن

حذر زبن دانه و آبی‌که دارد در قفس هستی

تو بر جمعیت اسباب مغروری و زبن غافل

که آخر می‌برد در آتشت زین خار و خس هستی

خروش الرحیلی بشنو و از جستجو بگذر

سراغ‌کاروان دارد در آواز جرس هستی

نبودی‌، آمدی و می‌روی جایی که معدومی

زمانی شرم باید داشتن زین پیش و پس هستی

مزاری راکه می‌بینم دل از شوق آب می‌گردد

خوشا جمعیت جاوبد و ذوق بی‌نفس هستی

تظلم در عدم بهر چه می‌برد آدمی بیدل

درین حرمان ‌سرا می‌داشت گر فریادرس هستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عبث ای دشمن تحقیق دل از وسوسه خستی

توهمین آینه بودی به چه امید شکستی

چه خیال است به قید جسد آزاد نشستن

امل آشفت دماغت تو شدی غره‌ که رستی

مثل موج گهر آینه دار است در اینجا

گره دام تو گردید کمندی که گسستی

به تماشاگه فرصت نشوی محو فسردن

نفس آیینه غبار ست درین ‌کوچه‌ که هستی

نگهی صرف تامل ننمودی چه‌ کند کس

قدح ناز تو لبریز وداع است و تو مستی

دل ز انداز تو افسون تغافل نپسندد

به هوس چشمک نازی‌که تو آیینه به دستی

چو نفس مغتنم انگار پر افشانی وحشت

که به‌گرد دو جهان آب زدی‌ گر تو نشستی

ثمر لمعهٔ تحقیق نشاید مژه بستن

حذر از خیرگی چشم به خورشید پرستی

به نگاهی‌ست چو همت اثر اوج و نزولت

همه گر عرش بنایی مژه تا خم زده پستی

من اگر با همه ‌کوشش به ‌کناری نرسیدم

تو هم ای موج د‌رین بحر چه بستی، چه شکستی

نفسی چند غنیمت شمر از دل نگذشتن

چه‌قدر مرحله طی شد که تو این آبله بستی

مژه بیهوده درین بزم‌ گشودم من بیدل

به عدم راند چو شمعم عرق خجلت هستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

داد عجز ما ندهد سعی هیچ مشغله‌ای

دسترنج کس نشود مزد پای آبله‌ای

شب خیال آن نگهم‌ گفت نکته‌ها که‌ کنون

صدفغان ادا نکند شکر سرمه‌سا کله ای

غوطه در محیط زند تا حباب باده‌ کشد

در شکست ساغر دل خفته است حوصله‌ای

محمل ثبات قدم دارد آب و دانه بهم

شمع تا عدم نکند فکر زاد و راحله‌ای

نیست ز انقلاب نفس عافیت مسلم‌ کس

در زمین عبرت ما ریشه‌کرد زلزله‌ای

نیست امتداد نفس بگذر از تامل و بس

بر وجود ما ز عدم خط‌ کشید فاصله‌ای

چرخ تیغ زن بفسان خاک بارکرده دهان

هر طرف نظر فکنی فتنه زاست حامله‌ا‌ی

ناقه بی‌صدای جرس نی سراغ پیش و نه پس

می‌رود به‌دوش نفس باد برده قافله‌ای

بیدل این کلام متین پیش کس مزن به زمین

دارد آن لب شکرین‌گوهر آفرین صله‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کیستم من نفس سوختهٔ منجمدی

دل خون‌ گشته و گل‌ کرده غبار جسدی

نقش تصویر خیالی ز اثر نومیدم

دعوی‌ام شوخی و مستی و ندارم سندی

وصل جستم دو جهان جلوه دچارم‌ کردند

چه صنمها که ندیدم به ‌سراغ صمدی

هر چه موقوف بیان‌ست شماری دارد

از احد هم نتوان یافت بغیر از عددی

جز خموشی‌ که‌ کس انگشت به‌ حرفش ننهد

سخنی ‌کو که ندارد ز زبان دست ردی

غنچهٔ سر گره وهم تعلق تا چند

ای نسیم دم شمشیر شهادت مددی

عرض هستی‌ست‌ گزندی که علاجش عدم‌ست

نیست امروز به خود بینی ما چشم بدی

موج را عقد گهر کرد به خود پیچیدن

می‌شود ضبط نفس رشتهٔ عمر ابدی

مژدهٔ عافیتی یافتم از کلفت دهر

موی چشم آینه را گشت حضور نمدی

هر کجا بیدل از این باغ نهال‌ست بلند

در هوای قد او ناله کشیده‌ست قدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

که‌ کشید دامن فطرتت ‌که به سیر ما و من آمدی

تو بهار عالم دیگری ز کجا به این چمن آمدی

سحر حدیقهٔ آگهی ستم است جیب درون درد

چه هوا بپرورد آتشت ‌که برون پیرهن آمدی

هوس‌ تعلق صورتت ز چه ره فتاده ضرورتت

برمیدی آنهمه از صمد که به ملک برهمن آمدی

ز عدم جدا نفتاده‌ای قدم دگر نگشاده‌ای

نگر آنکه پیش خیال خود به خیال آمدن آمدی

نه سفر بهار طراز شد، نه قدم جنون ‌تک و تاز شد

به خودت همین مژه باز شد که به غربت از وطن آمدی

نه ‌لبت‌ به ‌زمزمه‌ چنگ‌ زد،‌ نه‌ نفس ‌در دل‌ تنگ

عدم آبگینه‌ به سنگ زد که تو قابل سخن آمدی

چقدر تجرد معنی‌ات به در تصنع لفظ زد

که چو تار سبحه ز یک زبان به طواف صد دهن آمدی

چه شد اطلس فلکی قبا که درآید آن ملکی ردا

که ‌تو در زیانکدهٔ فنا پی یک دو گز کفن آمدی

ز خروش عبرت مرد و زن‌، پر یأس می‌زند این سخن

که چو شمع در بر انجمن ز چه بهر سوختن امدی

ز مزاج سایهٔ آفتاب اثر دوِیی نشکافتم

من اگر نه جای تو داشتم تو چه سان به جای من آمدی

به هوس چو بیدل بیخبر در اعتبار جهان مزن

چه بلاست ذوق‌ گهر شدن ‌که چو موج خود شکن آمدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیالت هر کجا تمهید راحت‌پروری کردی

به خواب بیخودی بوی بهارم بستری‌ کردی

نفس چون ناله بر باد تپیدن داد اجزایم

به توفان خیالت ‌گرنه حیرت لنگری‌ کردی

به پاس راز الفت شکر بیدردیست ‌کار من

اگر دل آب می‌گردید مژگان هم تری ‌کردی

به این نازک مزاجی حیرتم آسوده می‌دارد

و گرنه جنبش مژگان به چشمم نشتری‌ کردی

شدی یاقوت اگر آیینه‌دار رنگ اشک من

رگ خونی نمایان از نگاه جوهری‌ کردی

درین گلشن ‌که از افلاس نامی دارد آزادی

چه ‌کردی سرو مسکین ‌گر وداع بی‌بری ‌کردی

به بخت تیره ممنون تغافلهای ‌گردونم

زدی آیینه‌ام بر سنگ اگر روشنگری کردی

نبود از حق شناسیهای الفت آنقدر مشکل

که چون قمری پر پروانه را خاکستری‌ کردی

به تیغ وهم اگر می‌کرد عشق اثبات آگاهی

شکست شیشه هم سر درگریبان پری ‌کردی

جنون چون شمع در رنگ بنای من نزد آتش

که تا نقش قدم‌ گشتن سرا پایم سری ‌کردی

ازین بی‌ ماحصل افسانه‌های دردسر بیدل‌

کسی گوشی اگر می‌داشت بایستی کری کردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی

ای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی

دور است تلاشت ز ره ‌کعبهٔ تحقیق

ترسم‌که به ‌گرد قدم لنگ نگردی

تا راه سلامت سپری ضبط نفس‌ کن

قانون تو سازست گر آهنگ نگردی

چون خاک هواگیر درین عرصه محالست

کز خود روی و صاحب اورنگ نگردی

در آینهٔ شوخی این جلوه شکستی است

بر روی جهان بیهده چون رنگ نگردی

پیداست خراشی که ز نقش است نگین را

از نام جراحتکدهٔ ننگ نگردی

این جلوه نیرزد به غبار مژه بستن

آیینه مشو تا قفس زنگ نگردی

در عالم اضداد چه اندیشهٔ صلحست

با خود نتوان ساخت اگر جنگ نگردی

صیاد کمینگاه امل قامت پیریست

هشدار که چون حلقه شوی چنگ نگردی

بیگانگی وضع جهان حوصله خواه است

از خویش برون آی اگر تنگ نگردی

آیینهٔ نازت همه دم جلوه بهارست

ای رنگ نگردانده تو بیرنگ نگردی

بیدل به ادای مژه ‌کجدار و مریزی

پر شیفتهٔ محفل نیرنگ نگردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه نفس تربیتم ‌کرد و نه دامان مددی

آتشم خاک شد ای سوخته جانان مددی

شوق دیدارم و یک جلوه ندارم طاقت

مگر آیینه‌ کند بر من حیران مددی

آرزو می‌کشدم بر در ابرام طلب

کو حیا تاکند از وضع پشیمان مددی

یاد چشم تو ز آوارگیم غافل نیست

گرد این دشتم و دارم ز غزالان مددی

بسملم‌ گرم طواف چمن عافیتی است

ای تپیدن به تغافل نزنی هان مددی

راحت از قافلهٔ هوش برون تاخته است

ای جنون تا شودم بار دل آسان مددی

کیست بار تپش از دوش هوس بردارد

بی‌عصایی نکند گر به ضعیفان مددی

با همه ظلم رها نیست‌کس ازمنت چرخ

آه از آن روز که می‌کرد به احسان مددی

حیله جوی نم اشکیم درین وادی خشک

کاش از آبله بخشند به مژگان مددی

بیدل از غنچه‌گرفتم سبق زانوی فکر

بود کوتاهی دامن به گریبان مددی