راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر دهد رنگ تماشای تو پرواز نگاه

خیل طاووس توان ریخت ز پرواز نگاه

قید یک حلقهٔ زنجیر خیالی‌است محال

دیده تا چندکند منع‌ جنون‌تاز نگاه

عمرها شد که به آن جلوه مقابل شده‌ام

می رسد بر من حیران چقدر ناز نگاه

حیرت آینه‌ام مهر نبوت دارد

تاب دیدار تو بس شاهد اعجاز نگاه

دور باش عجبی داشت شکوه حیرت

دل هم آگاه نشد از چمن راز نگاه

آشیان می‌شود از وحشت شوقم پ‌رو بال

مژه خمیازه‌کش است از پی پرواز نگاه

در نهانخانهٔ دل مژدهٔ دیداری هست

می‌کشدگوش من از آینه آواز نگاه

شوق بیتاب‌ نسیم چه بهارست امروز

می‌کشم بوی‌گل از شوخی انداز نگاه

راز مخموری دیدار نهان نتوان داشت

صد زبان در مژه دارد لب غماز نگاه

چون شرر چشم به ذوق چه‌ گشایم بیدل

من که انجام نفس دارم و آغاز نگاه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به دست‌ تیغ تو تا خون من حنا بسته

به حیرتم که عجب خویش را بجا بسته

چه سان به روی تو مرغ نظر کند پرواز

که حیرت از مژه‌اش رشته‌ها به پا بسته

به دل ز شوق وصالت صد آرزو دارم

ولی ادب ره تقریر مدعا بسته

فراق بیگنهم‌کشت و نقد داغ خطا

به‌گردن دل خون‌گشته خون‌بها بسته

ز جیب ناز خطش سر برون نمی آرد

که عقد عهد به خلوتگهٔ حیا بسته

چو شمع تا به فنا هیچ جا نیاسایم

مرا سریست‌ که احرام بوریا بسته

تن از بساط حریرم چگونه بندد طرف

که دل به سلسلهٔ نقش بوربا بسته

بهار بوسه به پای تو داد و خون‌ گردید

نگه‌ تصور رنگینی حنا بسته

به وادی طلب نارسایی عجزیم

که هرکه رفته زخود خویش را به ما بسته

کدام نقش که گردون نبست بی‌ستمش

دلی شکسته اگر صورت صدا بسته

مگر ز زلف تو دارد طریق بست و گشاد

که بیدل اینهمه مضمون دلگشا بسته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در محیطی‌کز فلک طرح حباب انداخته

کشتی ما را تحیر در سراب انداخته

با دو عالم شوق بال بسملی آسوده‌ایم

عشق بر چندین تپش از ما نقاب انداخته

بر شکست شیشهٔ دلهای ما رحمی نداشت

آنکه در طاق خم آن زلف تاب انداخته

تاکجاها بایدم صید خموشی زیستن

در غبار سرمه چشمش دام خواب انداخته

نقشی از آیینهٔ‌ کیفیت ما گل نکرد

دفتر ما را خجالت در چه آب انداخته

هستی ما را سراغ از جلوه دلدار پرس

این کتان آیینه پیش ماهتاب انداخته

غیر شور ما و من بر هم زنی دیگر نداشت

عیش این بزمم نمکها در شراب انداخته

گر نباشد حرص عالم بحر مواج غناست

تشنگی ما را به توفان سراب انداخته

رخت همت تا نبیند داغ اندوه تری

سایهٔ ما خویش را در آفتاب انداخته

ای خیال اندیش مژگان اندکی مژگان بمال

می‌فشارد چشم من رخت در آب انداخته

ما و عنقا تا کجا خواهیم بحث شبهه‌کرد

لفظ ما بیحاصلی دور از کتاب انداخته

یک نگه‌کم نیست بیدل فرصت عمرشرار

آسمان طرح درنگم در شتاب انداخته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غبار خط زلعل او به ‌رنگی سر برآورده

که پنداری پر طوطی سر از شکر برآورده

برون آورد چندین نقش دلکش خامهٔ قدرت

به آن رنگی که دارد عارضش‌ کمتر برآورده

به یاد شمع رخسارش نگاه حسرت آلودم

به هر مژگان زدن پروانه‌واری پر بر آورده

چسان در پرده دارم حسرت طفلی‌که نیرنگش

تامل تا نفس دزدد سرشکم سر بر آورده

ندارم بر جهان رنگ دام آرزو چیدن

که پروازم چو بوی‌گل ز بال و پر بر آورده

ز تشویش توانایی برون‌ آ کز هلال اینجا

فلک هم استخوان از پهلوی لاغر برآورده

چه سازد بوی‌ گل گر نشنوی از سازش آهنگی

ضعیفی آه ما را هر نفس بر در برآورده

به وضع فقر قانع بودن اقبال غنا دارد

یتیمی گرد ادبار از دل گوهر برآورده

تو هم از ناتوانی فرش سنجابی مهیا کن

چو آتش‌ کز شکست رنگ خود بستر برآورده

به سامان غنا می‌نازم از اقبال تنهایی

دل جمعم به رنگ خوشه یک لشکر برآورده

به طعن اهل دل معذور باید داشت زاهد را

چه سازد طبع انسانی‌که چرخش خر برآورده

چه جای خسّت مردم‌ که‌ گل هم درگلستانها

به صد چاک جگر از کیسه مشتی زر برآورده

تغافل را ز امداد کسان برگ قناعت‌ کن

مروت عمرها شد رخت ازین کشور برآورده

حباب پوچ هم بیدل تخیل ساغرست اینجا

سر بی مغز ما را صاحب افسر برآورده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نپنداری همین روز و شب از هم سر برآورده

جهانی را خیال از جیب یکدیگر برآورده

هوس آیینهٔ عشق است اگر کوشش رسا افتد

سحاب از دامن آلوده چشم تر برآورده

درین‌گلشن ندارد غنچه تاگل آنقدر فرصت

فلک صد شیشه را در یک نفس ساغر برآورده

حلاوت آرزو داری در مشق خموشی زن

گره گردیدن از آغوش نی‌، شکر برآورده

به دامن پا کشیدی عیش آزادی غنیمت دان

ازین دریا چه کشتی‌ها که بی‌لنگر برآورده

ز رفتارت بساط این چمن رنگینیی دارد

که تا نقش قدم روشن شودگل سربرآورده

صدف در بحر هنگام شکر پردازی لعلت

فراهم‌کرده موج خجلت وگوهر برآورده

فریب موج سیرابی مخور از چشمهٔ احسان

طمع زین آب خلقی را به خشکی تر برآورده

به رنگ خامهٔ تصویر سامان چه نیرنگم

که هر مویم سری از عالم دیگر برآورده

ز اوج عالم عنقا مگر یابی سراغ من

که پروازم از این نه آشیان برتر برآورده

مگر از بیخودی راه امیدی واکنی ورنه

شعور آب و گل بر روی خلقی در برآورده

سپهر مجمری تا گرمی سامان ‌کند بیدل

دلم را کرده داغ حسرت و اخگر برآورده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به رشته‌ات اثر وهم مدعاست گره

تو گر زبند هوس واشوی کجاست گره

طلسم وحشتی ای بیخبر چه خود رایی‌ست

که شبنم تو به بال و پر هواست ‌گره

ز آرمیدگی دل فریب امن مخور

به هر شراری ازین سنگ شعله‌هاست‌گره

ره تردد اقبال‌کیست بگشاید

که از قلمرو ما تا پر هماست‌گره

نکرد سعی نفسها علاج‌ کلفت دل

گداخت تار و ز سختی همان بجاست‌گره

ادب نفس شمر انتظار جلوهٔ‌کیست

چو شمع بر سر مژگان نگاه ماست‌گره

سپند خوبش برآتش زدیم و خاک شدیم

هنوز بر لب ما عرض مدعاست‌گره

چو غنچه‌ای‌که شود خشک بر سر شاخی

در آستین امیدم کف دعاست گره

چو سبحه تفرقهٔ دل ز بس جنون اثرست

به ساز پیکرم از یکدگر جداست‌گره

زکار بسته بلند است قدر راست روان

در آن بساط‌که نی قدکشد عصاست‌گره

نفس مسوز به‌کلفت شماری اوهام

به قدر قطره درین بحر عقده‌هاست‌گره

چسان به عرض رسد حرف مدعا بیدل

که ناله در نفس ناتوان ماست‌گره

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن‌ کو

هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو

از شمع بزم مقصود نی شعله‌ای‌ست نی دود

باید پری به هم سود پروانه سوختن کو

ما را برون آن در پا در هوا خروشی‌ست

آنجاکه خلوت اوست امکان یاد من‌کو

چندی به قید هستی مفت است رقص و مستی

هر گه قفس شکستی اشغال پر زدن کو

افسانه گرم دارد هنگامهٔ توهم

از بوی یوسف امروز جز حرف پیرهن کو

خلقی به وهم هستی نامحرم عدم ماند

هر حرف کز لبش جست نالید کان دهن کو

صورت‌پرستی از خلق برد امتیاز معنی

هر چند کعبه سنگ است تسکین برهمن کو

آیینه‌داری وهم برق افکن شعور است

از شمع اگر بپرسی می‌کند انجمن‌کو

عمر و شرار یکسر محمل‌کش وداعند

ای برقتاز فرصت جز رفتن آمدن کو

سر رشته‌ای ندارد پیچ و خم تعلق

از طره‌ام نشان ده تا گویمت شکن‌ کو

تسکین هر غباری بر دامنی نوشتند

آواره‌گرد یأسم یارب نصیب من‌ کو

بید‌ل لباس هستی تاکی شود حجابت

ای غرهٔ تعین آن خرقهٔ‌کهن‌کو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده

بجز خواباندن مژگان ره پیدای خوابیده

زمینگیر‌ی چه امکانست باشد مانع جهدم

به رنگ سایه‌ام من هم جهان پیمای خوابیده

اگر آسودگی می‌خواهی از طاقت تبرّا کن

طریق عافیت در پیش دارد پای خوابیده

جهان بیخودی یکرنگ دارد جهل و دانش را

تفاوت نیست در بنیاد نابینای خوابیده

عدم تعطیل جوش هستی مطلق نمی‌گردد

نفس چون نبض بیدار است د‌ر اعضای خوابیده

چنان در خود فرو رفتم به یاد چشم مخموری

که جوشد از غبارم ناز مژگانهای خوابیده

ز غفلت چند خو‌اهی زندگی را منفعل ‌کردن

که غیر از مرگ رو‌شن نیست جز سیمای خوابیده

دل آرام چون بر خاک زد بنیاد هستی را

نفس پامال شد زین صورت دیبای خوابیده

نماند از قامت خم‌گشته در ما رنگ امیدی

تنک‌کردیم برگ عیش ازین صحرای خوابیده

زحرف و صوت مردم بوی تحقیقی نمی‌آید

به هذیان‌کن قناعت از لب‌گویای خوابیده

ز شکر عجز بیدل تا قیامت برنمی‌آیم

به رنگ جاده منزل‌ کرده‌ام در پای خوابیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیست خاموشی به ‌کار شمع محفل جزگره

داغ شد آهی‌که نپسندید بر دل جز گره

از جنون بر خویش راه عافیت هموارکن

وانمی‌سازد تپش از بال بسمل جز گره

خامهٔ صدقیم آهنگ صریر ما حق است

بر زبان ما نیابی حرف باطل جز گره

بیقرارانیم حرف عافیت از ما مپرس

موج ما را نیست بر لب نام ساحل جزگره

چون نفس از عاجزی تار نظر هم نارساست

هیچ نتوان یافتن از دیده تا دل جزگره

گر سر ما شد جدا ازتن چه جای شکوه است

وا نکرد از رشتهٔ ما تیغ قاتل جز گره

وحشت ما گر مقام الفتی دارد دلت

ناله را در کوچهٔ نی نیست منزل جز گره

دل به صد دامن تعلق پای ما پیچیده است

رشته‌ایم و در ره ما نیست حایل جز گره

هر چه باشد وضع جمعیت غنیمت گیر و بس

گر شعوری داری از هر رشته نگسل جز گره

فرصتی کو تا به ضبط‌ خود نفس گیرد نفس

رشتهٔ‌ کوتاه ما را نیست مشکل جز گره

ای خوشا نومیدی تدبیر فتح الباب من

تا شدم ناخن ندارم در مقابل جز گره

تا نفس باقیست‌ کلفت بایدم اندوختن

بر ندارد رشتهٔ تسبیح بیدل جز گره

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وهم شهرت بهانه‌ایم همه

همه ماییم و مانه‌ایم همه

من و ما راست ناید از من و ما

ساز او را ترانه‌ایم همه

عشق‌ اینجا محیط بیرنگی‌ست

ششجهت در میانه‌ایم همه

هر دو عالم غریق اوهام است

قلزم بیکرانه‌ایم همه

شیشهٔ ساعت خیال خودیم

خاک بیز زمانه‌ایم همه

جهد داریم تا به خویش رسیم

تیر خود را نشانه‌ایم همه

چون‌نفس می‌پریم و می‌نالیم

بسکه بی‌آشیانه‌ایم همه

برکسی راز ما نشد روشن

آتش بی‌زبانه‌ایم همه

قاصد لنگ نیست غیرت شمع

نامه بر سر روانه‌ایم همه

مفت‌ما هر چه بشنویم از هم

بی‌تکلف فسانه‌ایم همه

سینه‌چاکی‌ست موشکافی‌ نیست

هر چه باشیم شانه‌ایم همه

دل خود می‌خوربم تا نفس است

عالم دام و دانه‌ایم همه

بیدل از دل برون مقامی نیست

دشت و در تاز خانه‌ایم همه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برآرد گَرَم آتش‌ دل زبانه

شودگرد بال سمندر زمانه

گشایم‌گر از بیخودی شست آهی

کنم قبهٔ چرخ زنبور خانه

به صد لاف وارستگی صید خویشم

نبرده‌ست پروازم از آشیانه

چراغ ادبگاه بزم خیالم

نمی‌بالد از آتش من زبانه

درین دشت خلقی زخود رفت اما

ندانست سر منزلی هست یا نه

فلک نقش نام که خواهد نشاندن

به این خ‌اتم صد نگین در میانه

صدف‌وار تا یک گهر اشک داری

ازبن آسیاها مجو آب و دانه

دو روزی‌کزین ما و من مست نازی

به خواب عدم ‌گفته باشی فسانه

کف پوچ مغزی مکن فکردریا

که هر جا تویی نیست غیر از کرانه

قیامت خرو شست بنیاد امکان

ازین ساز نیرنگ انسان ترانه

دمیده‌ست از آب منی مشت خاکی

به صد سخت جانی چو سنگ از مثانه

محال است پروازت از دام زلفش

اگر جمله تن بال‌گردی چو شانه

به پی‌ری‌کشیدیم رنج جوانی

سحر می‌کند گل خمار شبانه

اگر گشت باغ است و گر سیر صحرا

روانیم از خود به چندین بها نه

غبار جسد چشم بند است بیدل

چو دیوارت افتاد صحراست خانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پری می ‌فشان ای تعلق بهانه

به دل چون نفس بسته‌ای آشیانه

درین عرصه زنهار مفراز گردن

که تیر بلا را نگردی نشانه

گر از ساز بسمل اثر برده باشی

تپش نیست در نبض دل بی‌ترانه

دل ما و داغی ز سودای عشقت

سر و سجده‌واری از آن آستانه

درین‌دشت جولان بی ‌مقصد ما

بجز شوق منزل ندارد بهانه

ازین بحر وارستن امکان ندارد

مجوبید بی‌خاک گشتن کرانه

مپرسید از انجام و آغاز زلفش

درازست سر رشتهٔ این فسانه

بهارست ای میکشان نشئه تازی

جنون دارد از بوی گل تازبانه

سرشک نیازم نم عجز سازم

چه سان ‌گردم از خاک کویت روانه

دل خسته آنگاه سودای زلفت

بنالم به ناسوری زخم شانه

به نومیدی‌ام خاک شد عرض جوهر

چو شمشیر در قبضهٔ موریانه

صدایی‌ست پیچیده بر ساز هستی

چه دارد به جز ناله زنجیر خانه

فسردیم و از خویش رفتیم بیدل

چو رنگ آتش ما ندارد ترانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غبارم برنمی‌خیزد ازین صحرای خوابیده

اسیرم همچو جولان در طلسم پای خوابیده

به غیر از نقش پا جایی ندارد جاده پیمایی

تو هم ته جرعه‌ای بردار ازین مینای خوابیده

به یاد شام زلفت هر کجا چشمی به هم سودم

رگ خواب پریشان‌ گشت مژگانهای خوابیده

با این قامت قیامت نیست ممکن‌گردن افرازد

به مژگان تو یعنی فتنه‌ای بر پای خوابیده

هدایت خلق غافل را بلای دیگر است اینجا

بجز تکلیف بیداری مدان ایذای خوابیده

درین وحشتسرا موج گهر هم عبرتی دارد

به پهلو می‌رود عمری زیان فرسای خوابیده

به شمع آگهی یک بار نتوان دامن افشاندن

که غفلت نیز چندی گرم دارد جای خوابیده

غبارم اوج ‌گیرد تا سر از خجالت برون آرم

چو محمل بی‌سبب پامالم از اعضای خوابیده

ز جهل و دانشم فرق دویی صورت نمی‌بندد

به معنی غافل بیدارم و دانای خوابیده

ز سعی نارسا مشق ندامت می‌کنم بیدل

عصای ناله شد آخر چوکوهم پای خوابیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پرتوت هر جا بپردازدکنار آینه

آفتاب آید به‌گلگشت بهار آینه

در هوای شست زلفت خاک بر سرکرده‌اند

ماهیان جوهر اندر چشمه سار آینه

بی‌تو چون جوهر نگه در دیده‌ها مژگان شکست

آخر از ما نیزگل‌کرد انتظار آینه

دام جوهر نسخهٔ طاووس دارد در بغل

اینقدر رنگ ‌که شد یا رب شکار آینه

بیخودی ساغرکش‌کیفیت دیدارکیست

در شکست رنگ می‌بینم بهار آینه

هر چه بر معدوم مطلق بندی احسانست و بس

بایدم تا حشر بودن شرمسار آینه

تا به تمثالی رسد زین جلوه‌های بی‌ثبات

رفت در تشویش صیقل روزگار آینه

زین تماشاها صفای دل به غارت می‌رود

یک تامل آب در چشم از غبار آینه

غافل از تیر حوادث چند خواهی زیستن

عکس ایمن نیست اینجا در حصار آینه

دهر اگر زین رنگ پردازد بساط چشم تنگ

می‌چکد تمثال چون اشک از فشار آینه

بیدل از اندیشهٔ آن جلوهٔ حیرت ‌گداز

می‌رود چون آب از دست اختیار آینه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بوی وصلی هست در رنگ بهار آینه

می‌گدازم دل که گردم آبیار آینه

نیست ممکن حسرت دیدار پنهان داشتن

بر ملا افکند جوهر خار خار آینه

کیست تا فهمد زبان بی‌دماغیهای من

نشئهٔ دیدار می‌خو‌اهد غبار آینه

غفلت دل پردهٔ ساز تغافلهای اوست

جلوه خوابیده‌ست یکسر در غبار آینه

بسکه محو جلوهٔ او گشت سر تا پای من

حیرتم عکس است اگر گردم دچار آینه

نور دل خواهی به فکر ظ‌اهر آرایی مباش

جوش زنگار است و بس نقش و نگار آینه

عرض جوهر نیست غیر از زحمت روشندلان

موی چشم آرد برون خط بر غبار آینه

حسن اگر از شوخی نظاره دارد انفعال

بی‌نگاهی می‌تواند کرد کار آینه

شوخی اوضاع امکان حیرت اندر حیرت است

چند باید بودنت آیینه‌دار آینه

عرصهٔ جولان آگاهی ندارد گرد غیر

هم به روی خویش می‌تازد سوار آینه

در مراد آب و رنگ از ما تحیر می‌خرند

بر کف دست است جنس اعتبار آینه

غیر حیرتخانهٔ دل مرکز آرام نیست

چون نفس غافل مباشید از حصار آینه

انتظاری نیست بیدل دولت جاوید وصل

حسرتم تا چند پردازد کنار آینه