راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیخودی‌ کردم ز حسن بی حجارش سر زدم

از میان برداشتم خود را نقابی بر زدم

وحشتم اسباب امکان را به خاکستر نشاند

چون‌ گل از پرواز رنگ آتش به بال و پر زدم

سینه لبریز خراش زخم ناخن ساختم

همچو بحر آخر به موج این صفحه را مسطر زدم

غافل از معنی جهانی بر عبارت ناز داشت

من هم از نامحرمی بانگی برون در زدم

چون هلال از مستی و مخموری عیشم مپرس

از هوس خمیازه‌ای‌ گل کردم و ساغر زدم

زندگی مخموری رطل‌ گرانی می‌کشد

سنگی از لوح مزار خود کنون بر سر زدم

زین شهادتگاه کز بیتابی بسمل پر است

عافیت می‌خواست غفلت بر دم خنجر زدم

شور این افسانه سازان درد سر بسیار داشت

با تغافل ساختم حرفی به‌ گوش کر زدم

اعتبار هستی‌ام این بس که در چشم تمیز

خیمه‌ای چون سایه از نقش قدم برتر زدم

پن تماشاخانهٔ حیرت رهایی مشکلست

چون مژه بیدل عبث دامان وحشت برزدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر لبی را به هوس ناله‌کمین می‌کردم

صدکمند از نفس سوخته چین می‌کردم

دل اگر غنچه صفت بوی نشاطی می‌داشت

صد تبسم ز لب چین جبین می‌کردم

گر خیال چمنت رخصت شوقم می‌داد

بی نگه سیر پریخانهٔ چین می‌کردم

اینقدر خنده‌ کز افسون هوس رفت به باد

صبح می‌گشت اگر آه جزاین می‌کردم

خانمان پا به رکاب هوس سوختن‌ست

کو شراری‌ که منش خانهٔ زین می کردم

گر به محرومی تمثال نمی‌سوخت نفس

خانهٔ آینه زنگار نشین می‌کردم

با سجود درت امروز سر و کارم نیست

مشت خاکم به عدم نیز همین می‌کردم

شغل نظمم درد از خاک شدن بخیه راز

که من سوخته فکر چه زمین می‌کردم

از دل سوخته خاکستر یأسی ندمید

تا کبابی که ندارم نمکین می‌کردم

عشق نقشی ندمانید ز داغم بیدل

تا جهان را پر طاووس نگین می‌کردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش کز سیر بهار سوختن سر بر زدم

صد گل و سنبل چو شمع از دود دل بر سر زدم

پای تا سر نشئه‌ام از فیض ناکامی مپرس

آرزویم هر قدر خون‌ گشت من ساغر زدم

شبنم من زبن ‌گلستان رنگی و بویی نیافت

از هجوم دود گردابی به چشم تر زدم

آسمان بی بضاعت ساز یک بستر نداشت

تکیه‌ای چون ماه نو بر پهلوی لاغر زدم

بر صف‌آرای تعلق بود اسباب جهان

چشم‌ پوشیدم شبیخونی بر این‌ لشکر زدم

برگ برگ این ‌گلستان پردهٔ ساز منست

هر کجا رنگی شکست آهنگ شد من پر زدم

سینه چاکان چون سحر مشق فنا آماده‌اند

عام شد درسی ‌که من هم صفحه‌ای مسطر زدم

ای حریفان قدر استغنای دل فهمیدنی‌ست

من به این یک آبله پا بر هزار افسر زدم

رهمنای منزل مقصد ندامت بوده است

دامنی دریافتم دستی اگر بر سر زدم

فیض صبحی در طلسم هستی‌ام افسرده بود

دامن این ‌گرد سنگین یک دو چین برتر زدم

شعلهٔ افسرده‌ام اقبال نومیدی بلند

هر کجا از پا نشینم چتر خاکستر زدم

خانهٔ دل را که همچون لاله ‌از سودا پر است

بیدل از داغ محبت حلقه‌ای بر در زدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رفتم از خویش و به بزم جلوه‌اش لنگر زدم

شیشهٔ رنگی شکستم با پری ساغر زدم

صافی دل بی‌نیازم دارد از عرض کمال

حیرتی ‌گشتم ره صد آینه جوهر زدم

خشک ‌طبعان غوطه‌ها در مغز دانش خورده‌اند

بسکه بر اوراق معنی آب نظم تر زدم

تا نبیند طرز رعنایی خرام قامتت

از پر قمری به چشم سرو خاکستر زدم

هرگز از دل شکوهٔ داغ جفایت سر نزد

بی‌صدا بود این دو ساغر تا به یکدیگر زدم

عالمی را بر بساط خاک بود اقرار عجز

من هم از نقش جبین مهری بر این محضر زدم

شبنم اشکی فرو برده‌ست سر تا پای من

از ضعیفی غوطه در یک قطره چون‌ گوهر زدم

بی‌تو یکدم صرفهٔ راحت نبردم چون سپند

بر سر آتش نشستم ناله ‌کردم پر زدم

چون سحر هر چند شوقم سوخت از کم‌فرصتی

اینقدرها شد که از شوخی نفس‌ کمتر زدم

عیش اسباب چراغانی تصور کرده بود

مشت خاشاکی فراهم‌ کردم و آذر زدم

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا

بس که چون ‌گل از شکست رنگ‌ها ساغر زدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امشب ان مست ناز می‌رسدم

رفتن از خویش باز می‌رسدم

عشق را با من امتحانی هست

نقد رشکم گداز می‌رسدم

گریه و ناله عذرخواه منند

دردم افشای راز می‌رسدم

بسته‌ام دل به تار گیسویی

ناز عمر دراز می‌رسدم

مو به مویم تپیدن آهنگست

مگر آن دلنواز می‌رسدم

به حریفان ز موج می نرسید

آنچه از تار ساز می‌رسدم

نی‌ام از چشمت آنقدر محروم

مژه‌واری نیاز می‌رسدم

عمرها رنگ بایدم گرداند

بی‌خودی هم نیاز می‌رسدم

رنگ مینای اعتباراتم

بر شکست امتیاز می‌رسدم

یارب از دست دامنش نرود

هوش اگر رفت باز می‌رسدم

صبح شبنم کمین این چمنم

از نفس هم گداز می‌رسدم

محو دیدارم آنقدر بیدل

که بر آیینه ناز می‌رسدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه تعین نه ناز می‌رسدم

تا جبین یک نیاز می‌رسدم

ناز اقبال نارسایی ها

تا به زلف ایاز می‌رسدم

تا ز خاکسترم اثر پیداست

سوختن بی تو باز می‌رسدم

تا شوم قابل نم اشکی

دیده تا دل گداز می‌رسدم

مژدهٔ وصل و بخت من هیهات

این نوا از چه ساز می‌رسدم

نشئهٔ انتظار یعقوبم

ساغر از چشم باز می‌رسدم

وارث عبرتم علاجی نیست

از جهان احتراز می‌رسدم

سوی دنیا نبرده‌ام دستی

گرکنم پا دراز می‌رسدم

گر همین نفی خویش اثباتست

رنگ نا رفته باز می‌رسدم

سعی اشکم‌ که دیده تا مژگان

صد نشیب و فراز می‌رسدم

گر رموز حقیقتم این است

هرکجایم مجاز می‌رسدم

نرسیدم به هیچ جا بید‌ل

تا کجا امتیاز می‌رسدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آرزویی در گره بستم دُرّی یکتا شدم

حسرتی از دیده بیرون ریختم دربا شدم

نسخهٔ آزادی‌ام خجلت کش شیرازه بود

از تپیدنها ورق ‌گرداندم و اجزا شدم

عیشم از آغاز عرض کلفت انجام دید

باده جز یاد شکستن نیست تا مینا شدم

هر دو عالم خانهٔ نقاش شد تا در خیال

صورتی چون نام عنقا بی‌اثر پیدا شدم

بی‌نقابیهای گل بی‌التفات صبح نیست

آنقدر واگشت آغوشت ‌که من رسوا شدم

عشق را در پردهٔ نیرنگ افسونها بسی است

در خیال خویش مجنون بودم و لیلا شدم

کثرتی بسیار در اثبات وحدت گشت صرف

عالمی را جمع کردم کاینقدر یکتا شدم

وسعت دل تنگ دارد عرصهٔ خودداری‌ام

در نظر یکسر رم آهوست تا صحرا شدم

عافیت در جلوه‌گاه بی‌نشانی بود و بس

رنگ تا گل ‌کرد غارتگاه شوخیها شدم

بی‌تکلف جز خیالات شرار سنگ نیست

اینقدر چشمی ‌که من بر روی هستی واشدم

حیرتم بیدل زمینگیر تأمل ‌کرده است

ورنه تا مژگان پری افشاند من عنقا شدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بالی از آزادی افشاندم قفس پیما شدم

خواستم ناز پری انشاکنم مینا شدم

صحبت بی‌گفتگویی داشتم با خامشی

برق زد جرات لبی واکردم وتنها شدم

صد تعلق در طلسم وهم هستی بسته‌اند

چشم واکردم به خویش آلودهٔ دنیا شدم

آسمان با من صفایی داشت تا بودم خموش

ناله‌ای کردم غبار عالم بالا شدم

از سلامت نوبهار هستیم بویی نداشت

یک نقاب رنگ بر روی شکستن وا شدم

صبح آهنگی ز پیشاپیش خورشید است و بس

گرد جولان توام در هرکجا پیدا شدم

الفت فقرم خجل دارد زکسب اعتبار

خاکساری گر گرفتم صورت دنیا شدم

جام بزم زندگی‌ گر باده دارد در هواست

عیشها مفت هوس من هم نفس پیما شدم

مایهٔ ‌گفتار در هر رنگ دام‌ کاهش است

چون‌قلم‌ آخر به‌خاموشی زبان‌فرسا شدم

در تحیر از زمینگیری نگه را چاره نیست

این بیابان بسکه تنگی ‌کرد نقش پا شدم

بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون

مشت‌خاکی داشتم آشفتم و صحرا شدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حیف سازت‌ که منش پردهٔ آهنگ شدم

چقدر ناز تو خون گشت که من رنگ شدم

بی تو از هستی من‌گر همه تمثال دمید

بر رخ آینه عرض عرق ننگ شدم

سرکشیهای شبابم خم پیری آورد

نوحه مفت است‌که بی‌سوختنم چنگ شدم

وحشتم نسخهٔ اجزای جهان برهم زد

ساز خون‌ گشت ز دردی‌ که من آهنگ شدم

دور جام طلبم جرعهٔ پرواز چشید

گردشی داشتم آیینه اگر رنگ شدم

چون شرر خفتم از قدر ادب نشناسی است

پا ز دامن به در آوردم و بی‌ سنگ شدم

چه یقین‌ها که به افسون توهّم نگداخت

سوخت صد میکده تا قابل این ننگ شدم

جلوه‌ها حیرت من در قفس آینه داشت

مژه بر هم زدم و بر دو جهان رنگ شدم

موجها مفت شما قطره ی این بحر که من

چون‌گهرتا نفسی راست‌کنم سنگ شدم

طایر از بی پر وبالی همه جا در قفس است

من هم از قحط جنون صاحب فرهنگ شدم

غنچه‌گردیدن من حسرت آغوش گلی‌ست

یاد دامان توکردم همه تن چنگ شدم

بحرتسخیری آغوش حبابم بیدل

مزد آن است که برخود نفسی تنگ شدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم

خون‌ گشتم آنقدر که به رنگ آشنا شدم

بوی گلم جنون دو عالم بهار داشت

زبن یک نفس هزار سحر فتنه وا شدم

دل دانه‌ای نبودکه‌گردد به جهد نرم

سودم‌ کف ندامت و دست آسیا شدم

مشتی ز خاک بر سر من ریخت زندگی

آماجگاه ناوک تیر قضا شدم

پیغام بوی‌ گل به دماغم نمی رسد

آیینه‌دار عالم رنگ ازکجا شدم

حرفی به جز کریم ندارد زبان من

سلطان کشور طربم تا گدا شدم

یارب چه دولت است کز اقبال عاجزی

شایستهٔ معاملهٔ کبریا شدم

زین حیرتی‌ که چید نفس فرق و اتحاد

او ساغر غنا زد و من بینوا شدم

نا قدردان عمر چو من هیچکس مباد

بعد از وداع‌ گل به بهار آشنا شدم

بیدل ز ننگ بیخبری بایدم‌گداخت

زیرقدم ندیدم و طاووس پا شدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کام از جهان گرفتم و ناکام هم شدم

آغاز چیست محرم انجام هم شدم

یاد نگاه او به چه‌ کیفیتم بسوخت

عمری چراغ خلوت بادام هم شدم

پاس جدایی‌ام چه کمی داشت ای ‌فلک

کامروز ناامید ز پیغام هم شدم

در عالمی که نقش نگین بال وحشت است

پایم به ننگ آمد اگر نام هم شدم

صد لغزشم ز ضعف به دوش تپش‌ کشید

چون اشک اگر مسافر یک‌ گام هم شدم

جز عبرتم ز دهر چه باید شکار کرد

گیرم به سعی حلقه شدن دام هم شدم

گوش جهان قلمرو اقبال ناله نیست

بیهوده داغ خجلت ابرام هم شدم

چون موی چینی از اثر طالعم مپرس

صبحم نفس‌ گداخت اگر شام هم شدم

آخر در انتظار تو خاکم به باد رفت

یعنی غبار خاطر ایام هم شدم

چون گل مگر به گردش‌ رنگ التجا برم

کز دور بی‌نصیبم اگر جام هم شدم

یک عمر زندگی به توهم خیال پخت

آخر ز شرم سوختم و خام هم شدم

نامحرم حریم فنا چند زیستن

مو شد سفید قابل احرام هم شدم

باید ادا نمود حق زندگی به مرگ

زبن یکنفس به‌گردن خود وام هم شدم

خجلت دلیل شهرت عنقای‌ کس مباد

چیزی نشان ندادم و بدنام هم شدم

بیدل چو سایه محو ز خود رفتنم هنوز

وحشت بجاست ‌گر همه آرام هم شدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در گلستانی که محو آن‌ گل خودرو شدم

چشم تا واکردم از خود چون مژه یک سو شدم

نشئهٔ آزادی من آنقدر ساغر نداشت

گردش رنگی به عرض شوخی آمد بو شدم

هرکه می بینم به وضع من تامل می‌کند

ازقد خم‌گشته خلقی را سر زانو شدم

کاش اوج عزتم با نقش پا می‌شد بدل

آسمان ‌گل‌ کردم و با عالمی یک رو شدم

آسمان ساز سلامت نیست وضع ما و من

عافیت‌ها رقص بسمل شد که‌ گفت‌وگو شدم

ت‌ر‌جمان عبرتم از قامت پیری مپرس

تا فنا رنگ اشارت ریخت من ابرو شدم

وحشتم آخر ز زندانگاه دلتنگی رهاند

خانه صحرا گشت از بس دیدهٔ آهو شدم

یادم آمد در رهت ذوق به سر غلتیدنی

همچو اشک خویش از سر تا قدم پهلو شدم

درس بلبل از سواد نسخهٔ‌ گل روشن است

از لبت حرفی شنیدم‌ کاینقدر خوشگو شدم

در چه فکر افتاده‌ام یارب‌ که مانند هلال

تا سری پیدا کنم اول خم زانو شدم

در دل هر ذره‌ام توفان دیدار است و بس

جوهر آیینه دارم تا غبار او شدم

کاستنهای من بیدل به درد انتظار

هست پیغامی به آن گیسو که من هم مو شدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با صد حضور باز طلبکارت آمدم

دست چمن‌ گرفته به‌ گلزارت آمدم

جمعیتی دلیل جهان امید بود

خوابیدم و به سایهٔ دیوارت آمدم

شغل نیاز و ناز مکرر نمی‌شود

بودم اسیر و باز گرفتارت آمدم

بیع و شرای چار سوی عشق دیگر است

خود را فروختم‌ که خریدارت آمدم

احسان‌ به هرچه می‌ خردم‌ سود مدعاست

از قیمتم مپرس به بازارت آمدم

وصل محیط می‌برد از قطره ننگ عجز

کم نیستم به عالم بسیارت آمدم

قطع نظر ز هر دو جهانم‌ کفیل شد

تا یک نگاه قابل دیدارت آمدم

مستانه می‌روم ز خود و نشئه رهبر است

گویا به یاد نرگس خمارت آمدم

دیگر چه سحر پرورد افسون آرزو

من زان جهان به حسرت رفتارت آمدم

وقف طراوت من بیدل تبسمی

پر تشنه‌ کام لعل شکر بارت آمدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاک بودم آب گشتم‌گل شدم

عالمی گل کردم آخر دل شدم

غیرت حسن اقتضای شرم داشت

لیلی بی‌پردهٔ محمل شدم

تشنه ‌کام امن بودم زین محیط

خاک مالیدم به لب ساحل شدم

جوهر تیغش پر طاووس داشت

رنگها گل ‌کرد تا بسمل شدم

نغمه‌ها دارد مقامات ظهور

او غنا ورزید و من سایل شدم

بس که کردم عقدهٔ اوهام جمع

خوشهٔ این کشت بیحاصل شدم

در من و او غیر حق چیزی نبود

فرقی اندیشیدم و باطل شدم

همچو اشکم لغزشی آمد به پیش

گام اول محرم منزل شدم

ناخن تدبیر پیدا کرد وهم

بیدل اکنون عقدهٔ مشکل شدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دور از آن در چند در هر دشت و در گرداندم

بخت برگردیده برگردد که برگرداندم

طالعی دارم ‌که چرخ بی‌مروت همچو شمع

شام پیش از دیگر آگه از سحر گرداندم

آگهی در کارگاه مخملم خون می‌خورد

خواب پا برجاست صد پهلو اگر گرداندم

زهره‌ام از نام عشق آبست لیک اقبال شوق

می‌تواند کوه یاقوت جگر گرداندم

خاک هم‌ گاهی به رنگ صبح‌ گردی می‌کند

فقر می‌ترسم به استغنا سپر گرداندم

ای قناعت پا به دامن‌ کش‌ که چشم حرص دون

کاسه‌ای دارد مبادا دربه‌در گرداندم

هم به زیر پایم آب و دانه خرمن می‌کند

آنکه بیرون قفس بی‌بال و پر گرداندم

شیشه‌ها کردم تهی اما تنک ظرفی بجاست

بشکند دل تا خراباتی دگر گرداندم

از ضعیفی سوده می‌گردد چو شمع انگشت من

گر ورقهای شکست رنگ تر گرداندم

چیزی از ایثار می‌خواهم نیاز دوستان

تا مبادا این سلام خشک تر گرداندم

چون حنا بیدل ز گلزار عدم آورده‌ام

رنگ امیدی که پایش گرد سر گرداندم