راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون شمع می‌روم ز خود و شعله قامتم

گرد ره خرام که دارم‌، قیامتم

آن ناله‌ام که گر همه خاکم دهی به باد

کهسار می‌خورد قسم استقامتم

تسلیم خوی از غم آفات رستن است

افکنده نیستی به جهان سلامتم

مینا طبیعتم حذر از انفعال من

هرگاه آب می‌شوم آتش علامتم

از قحط امتیاز معانی درین بساط

تحسینم این بس است که ننگ غرامتم

یک دانه‌وار آبلهٔ دل نکرد نرم

دست آسیای سودن دست ندامتم

کو وحشتی که بگذرم از دامگاه وهم

تشویش رفتن است به قدر اقامتم

عمریست نام من به جنون دارد اشتهار

داغ نگین تراشی سنگ ملامتم

بیدل ز حالم اینکه نفس گرد می‌کند

کم نیست در قلمرو هستی‌کرامتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کند هر جا عرق ز آن ماه تابان‌ گلفشان انجم

شکست رنگ سازد جمع چون برگ خزان انجم

جبین و عارضش از دور دیدم در عرق‌ گفتم

که این ماه است و آن خورشید تابان است و آن انجم

تو بر خاک درش یک نقش پا کسب سعادت ‌کن

به اظهار اثرگو داغ شو بر آسمان انجم

در آن وادی که یاد اوست شمع راه امیدم

توان خرمن نمودن از غبار کاروان انجم

عرق جوش است حسن ای شوق چشم حیرتی وا کن

قدح باید گرفت آندم‌ که آمد در میان انجم

به هرجا شکوه‌ای گل کرده است از بخت ناسازم

ز خجلت چون شرر در سنگ می‌باشد نهان انجم

به غیر از سوختن تخمی ندارد مزرع امکان

به این حاصل مگر در خاک‌ کارد آسمان انجم

شراری چند سامان‌ کن اگر در خود زدی آتش

نمی‌تابد به‌ کام بینوایان رایگان انجم

چراغ این شبستان قابل پرتو نمی‌باشد

نتابد کرم شبتابی مگر در آشیان انجم

تو از غفلت به صد امید سودا کرده‌ای ورنه

به غیر از چشمک خشکی ندارد در دکان انجم

درین حسرت‌ که مهر طلعتش‌ کی پرده برگیرد

چو بیدل می‌تپد هر شب به چشم خون فشان انجم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم

تصویر تو گل ‌کرد ز آهی که ‌کشیدم

تا هیچکسم منتظر وصل نداند

گشتم عرق و در سر راه تو چکیدم

عجزم چقدر پایهٔ اقبال رسا داشت

جایی نخمیدم که به پایی نرسیدم

گل ‌کردن ازین باغ‌، جنون هوس ‌کیست

پرواز غبارم سحری داشت دمیدم

در تخم ‌، محالست ‌کند ریشه فضولی

پایم به در افتاد ز دامن که دوبدم

نیرنگ دل‌ از صورت من شبهه تراشید

رفتم‌ که‌ کنم رفع دوبی آینه دیدم

آخر الم زندگی‌ام تیر برآورد

برداشت نفس آن همه زحمت‌که خمیدم

تا خون من از خواب به صد حشر نخیزد

در سایهٔ مژگان تو کردند شهیدم

هستی چمنی داشت ز آرایش عبرت

چون شمع‌ گلی چند به نوک مژه چیدم

حیرت قفس خانهٔ چشمم‌، چه توان ‌کرد

هرگه بهم آرم مژه قفل است‌کلیدم

بیدل چقدر سرمه نوا بود ندامت

کز سودن دست تو صدایی نشنیدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیست در میدان عبرت باکی از نیک و بدم

صاحب خفتان شرمم عیب‌پوشی چلقدم

منفعل نشو و نمای سر به جیبم داده‌اند

رستن مو می‌کشد نقاش تصویر قدم

هرچه پیش ‌آید غنیمت مفت سعی ‌بیکسی است

آدمم اما هلاک صحبت دام و ددم

صد امل گر تازد آنسوی قیامت گرد من

انفعالم نیست‌، بیکار جهان سرمدم

عشرت این انجمن پر انفعال آماده بود

فرصت مستی عرقها کرد تا ساغر زدم

تنگی میدان هوشم‌ کرد محکوم جهات

زندگی در بیخودی‌ گر جمع‌ کردم بیحدم

رنگ و بوها جمع دارد میزبان نوبهار

هر دو عالم را صلا زد عشق تا من آمدم

کعبه و دیری ندیدم غیر الفت‌گاه دل

هرکجا رفتم به پیش آمد همین یک معبدم

خاکسار عشق را پامال نتوان یافتن

پرتو خورشید بر سرهاست در زیر قدم

از بهار من چراغ عبرتی روشن‌ کنید

همچو رنگ خون چمن پرداز چندین مشهدم

بیدل از ترک هوس موج‌گهر افسرده نیست

پشتی بنیاد اقبالیست در دست ردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنین‌کز گردش چشم تو می‌آید به جان انجم

سزد گر شرم ریزد چون عرق با آسمان انجم

تو هر جا می خرامی نازنینان رفته‌اند از خود

بود خورشید را یکسر غبار کاروان انجم

سر زلفت ز دستم رفت و اشکی ریخت از مژگان

چوشب رفت از نظر عاریست در ضبط عنان انجم

شبی با برق دندان ‌گهر تاب‌ات مقابل شد

هنوز از کهکشان دارد همان خس در دهان انجم

بود بر منظر اوج کمالت نردبان گردون

سزد بر قصر دیوان جلالت پاسبان انجم

چه امکانست سعی دل تپیدن نارسا افتد

من و آهی‌که دارد بی‌تو بر نوک سنان انجم

نیاز آهنگ توفان خیال کیست‌؟ حیرانم

که برهم چید اشک من زمین تا آسمان انجم

جفا خیز است دهر اینجا مروت‌ کو محبت‌ کو

سپهرش دست ظلمست و دل نامهربان انجم

زگردون مایهٔ عشرت طمع دارم و زین غافل

که اینجا هم عنان اشک می‌باشد روان انجم

دماغت سر خوش پرواز وهم است آنقدر ورنه

همان از نارسایی می‌تپد در آشیان انجم

تمیز سعد و نحس دهر بی غفلت نمی‌باشد

همین در شب توان دیدن اگر دارد نشان انجم

مخور بیدل فریب تازگی از محفل امکان

که من عمریست می‌بینم همان چرخ و همان انجم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم

چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم

خاک را نفی خود اثبات چمنها کردن است

آنقدر مردم به راه او که جانی یافتم

بی‌نیازی در کمین سجدهٔ تسلیم بود

تا زمین آیینه ‌گردید آسمانی یافتم

کوشش غواص دل صد رنگ ‌گوهر می‌کشد

غوطه در جیب نفس خوردم جهانی یافتم

دستگاه جهد فهمیدم دلیل امن نیست

بال و پر در هم شکستم آشیانی یافتم

جلوه‌ها بی پرده و سعی تماشا نارسا

هر دو عالم را نگاه ناتوانی یافتم

وحشت عمر از کمین قامت خم جوش زد

تیر شد ساز نفس تا من ‌کمانی یافتم

یأس چون امید در راه تو بی‌سامان نبود

آرزوی رفته را هم‌ کاروانی یافتم

چون هما برقسمت منحوس من باید گریست

شد سعادتها ضمان تا استخوانی یافتم

همچو آن آیینه‌ کز تمثال می‌بازد صفا

گم شدم در خویش از هر کس نشانی یافتم

چول سحر زین جنس موهومی‌ که خجلت عرض اوست

گر همه دامن ز خود چیدم دکانی یافتم

زندگانی هرزه تا ز عرصهٔ تشویش بود

بیدل از قطع نفس ضبط عنانی یافتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبر شد و من پا به دل سخت فشردم

خاکم به سر ای وای‌که جان رفت و نمردم

جان سختی صبرم چقدر لنگ بر آورد

کاین یک مژه ره جز به قیامت نسپردم

پایم ته سنگ آمد از افسردس دل

تاب رگ خواب از گره آبله خوردم

برگ طرب من ورق لاله برآمد

آه ازکف خونی که سیه گشت و فسردم

دل نیز ز افسردگیم سرمه نوا ماند

بر شیشه اثرکرد سیه روزی دردم

چون شمع قیامت به سرم می‌کند امروز

داغی‌که چرا سر به خرامش نسپردم

ای هستی مبرم چه ندامت هوسیهاست

گیرم دو سه روزت نفسی بود شمردم

بی شربت مرگ اینقدرم داغ تپیدن

فریاد ز آبی‌که ندادند به خوردم

بیدل مژه از خویش نبستم‌ گنه‌ کیست

راحت عملی داشت ‌که من پیش نبردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه عبادت‌، نه ریاضت کردم

باده‌ها خوردم و عشرت کردم

میهمان‌ کرمی بود خیال

با فضولی دو دم الفت کردم

هر چه زین مایده‌ام پیش آمد

نعمتی بودکه غارت کردم

خلق در دیر و حرم تک زد و من

دل آسوده ن‌بارت‌کردم.

گردم از عرصهٔ تشویش گذشت

آنسوی حشر قیامت‌کردم

خاک را عرش برین نتوان‌کرد

ترک خود رایی همت ‌کردم

عافیت تشنهٔ بیقدری بود

سجده بر خاک مذلت کردم

آگهی رنج پشیمانی داشت

عیبها در خور غفلت‌کردم.

بی ‌دماغ من ما و نتوان زیست

تن زدم‌، خواب فراغت کردم

شوق بی‌مقصد و، دل بی‌پروا

خاک بر فرق ندامت کردم

تا شدم منحرف از علم و عمل

سیرکیفیت رحمت کردم

مغفرت مزد معاصی بوده‌ست

کیست فهمد که چه خدمت‌ کردم

هیچم ازکرده و ناکرده مپرس

یاد آن چشم مروت‌ کردم

هرچه از دست من آمد بید‌ل

همه بی‌رغبت و نفرت‌کردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ازین حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم

که آن ناز آفرین صیاد خوش دارد به فریادم

خرد بیهوده می‌سوزد دماغ فکر تعمیرم

غم‌آباد جنونم خانه ویرانی است بنیادم

به توفان رفتهٔ شوقم ز آرامم چه می‌پرسی

که من گر خاک هم گردم همان در دامن بادم

دماغ نکهت ‌گل از وداع غنچه می‌بالد

محبت همچو آه از رفتن دل کرده ایجادم

ز بس‌گرم است در یادت هوای عالم الفت

عرق آلوده می‌آید ز دل اشک شرر بادم

خبر از خود ندارم لیک در دشت تمنایت

دل‌گمگشته‌ای دارم که از من می‌دهد یادم

غبار ناتوانم بسته نقش دست امیدی

که نتواند ز دامانت کشیدن کلک بهزادم

امید تلخکامان وفا شیرینیی دارد

لب حسرت به جوی شیر تر کرده است فرهادم

ز پرواز دگر چون بلبل تصویر محرومم

پری در رنگ می‌افشانم و حیران صیادم

قفس از ششجهت باز است اما ساز وحشت کو

من و آن بی پروبالی که نتوان کرد آزادم

شکوه فطرتم فرشست هرجا می‌روی بیدل

ز هستی تا ‌عدم یک سایه افکنده است شمشادم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قیامت می‌کند حسرت مپرس از طبع نا شادم

که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم

زمانی در سواد سایهٔ مژگان تأمل کن

مگر از سرمه دریابی شکست رنگ فریادم

حضور نیستی افسون شرکت بر نمی‌دارد

دو عالم با فراموشی بدل‌ کن تا کنی یادم

گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت

امیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم

چو طفل اشک درسم آنقدر کوشش نمی‌خواهد

به علم آرمیدن لغزش پایی‌ست استادم

به سامان دلم آوارهٔ صد دشت بیتابی

ز منزل جاده‌ام دور است یا رب ‌گم شود زادم

طراوت برده‌ام از آب و گرمی از دل آتش

چو یاقوت از فسردن انفعال صلح اضدادم

فلک مشکل حریف منع پروازم تواند شد

چو آواز جرس‌ گیرم قفس سازد ز فولادم

درین صحرای حیرت دانه و دامی نمی‌باشد

همان چون بلبل تصویر نقاش است صیادم

علاج خانهٔ زنبور نتوان ‌کرد بی آتش

رکاب ناله گیرم تا ستاند از فلک دادم

نفس را دام الفت خواند‌ه ام چون صبح و زین غافل

که بیرون می‌برد زین خاکدان آخر همین بادم

غبار جان کنی بر بال وحشت بسته‌ام بیدل

صدای بیستونم قاصد مکتوب فرهادم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می‌رسد گویند باز آن آفتاب صبحدم

صبح‌کی خواهد دمید ای من خراب صبحدم

ناله یکسر نغمهٔ ساز شب اندوه ماست

دیدهٔ‌گریان همان جام شراب صبحدم

تخم اشکی چند در چاک جگر افشانده‌ایم

نیست جنس شبنم ما غیر باب صبحدم

یاد تیغت بست چشم انتظار زخم ما

می‌برد خمیازه از مخمور آب صبحدم

دل به وحشت دادم اما گریه دام حیرتست

شبنم آبی می‌کند در شیر ناب صبحدم

غفلت آگاهی‌ست می‌باید مژه برداشتن

دامن شب می‌درد یکسر نقاب صبحدم

زندگی‌کمفرصت است از مدعای دل مپرس

در نفس خون شد سوال بی‌جواب صبحدم

گر سواد عمر روشن‌کرده‌ای هشیار باش

سطر موهوم نفس دارد کتاب صبحدم

این پارتگاه وحشت قابل آرام نیست

عزم‌ گلزاری دگر دارد شتاب صبحدم

پیرگشتی اعتماد عمرت از بیدانشی‌ست

دل منه بر دولت و پا در رکاب صبحدم

آب و رنگ باغ فیض از عالم افراط نیست

به‌ که جز شبنم نیفشاند سحاب صبحدم

غفلت ایام پیری از سر ماوا نشد

سخت دشوار است بیدل ترک خواب صبحدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زبن باغ همچو شبنم رنج خیال بردم

هرکس طراوتی برد من انفعال بردم

ماه از تمامی اینجا آرایش کلف داشت

من نیز رنج فطرت بهر ملال بردم

در دیر نا امیدی دل آتشی نیفروخت

آخر به دوش حسرت چون شب زگال بردم

داد دل از عزیزان‌کس بیش ازاین چه خواهد

در مجلس‌کری چند فریاد لال بردم

باوضع اهل عالم راضی نگشت همت

هرکلفتی‌که بردم زبن بد خصال بردم

دل را تردد جاه ازفقرکرد غافل

در آرزوی چینی عرض سفال بردم

چون شعله ‌کز ضعیفی خاکسترش پناهست

پرواز منفعل بود سر زیربال بردم

یاد نگاهی امشب بر صفحه‌ام زد آتش

رفتم ز خویش و با خود فوج غزال بردم

تنهایی‌ام بر آورد از تنگنای اوهام

زین ششدر آخرکار بازی به خال بردم

بیدل به این سیاهی کز دور کرده‌ام گل

پیش یقین خود هم صد احتمال بردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه دنیا دیدم و نی سوی عقبا چشم وا کردم

غباری پیش رویم بود نذر پشت پا کردم

شبی سیر خیال آن حنایی نقش پا کردم

گریبانها پر از کیفیت برگ حنا کردم

به استقبال شوقش از غبار وادی امکان

گذشتم آنقدر از خویش هم رو بر قفا کردم

نشان دل نجستم‌ کوشش تحقیق شد باطل

برون زین پرده هر تیری‌ که افکندم خطا کردم

نبودم شمع تا از سوختن حاصل‌ کنم رنگی

درین محفل به‌ امید چه یا رب چشم وا کردم

به ملک بی‌تمیزی داشت عالم ربط امکانی

گشودم چشم و خلقی را ز یکدیگر جدا کردم

گرانی ‌کرد بر طبعم غرور ناز یکتایی

خمی بر دوش فطرت بستم و خود را دوتا کردم

به سعی آبله بینم ز ننگ هرزه جولانی

رفیقان چشمی ایجاد از برای خواب پا کردم

به رنگ انباشتم آیینهٔ سوز محبت را

به ناموس وفا از آب‌ گردیدن حیا کردم

نمی از پیکرم جوشاند شرم ساز یکتایی

عرق غواصیی می‌خواستم باری شنا کردم

غنا می‌باید از فقرم طریق شفقت آموزد

که بر فرق جهانی سایه از دست دعا کردم

به ترک های و هویم بی‌تلافی نیست آسایش

نی بزم غنا گر بینوا شد بوریا کردم

کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدل

دل از بس آب شد ساز نفس را تر صدا کردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگه واری بس است از جیب عبرت سر برآوردم

شرار بی‌دماغ آخر ندارد پر زدن هر دم

گریبان می‌درم چون صبح و برمی‌آیم از مستی

چه سازم نعل در آتش ز افسون دم سردم

چه سودا در سر مجنون دماغم آشیان دارد

که چون ابر آب‌گردیدن ببرد آشفتن‌گردم

غبارم توأم آشفتن آن طره می‌بالد

همه‌گر در عدم باشم نخواهی یافتن فردم

تو سیر زعفران داری و من می‌کاهم از حسرت

زمانی هم بخند ای بی‌مروت بر رخ زردم

ندارم گر تلاش منصب اقبال معذورم

به خاک آسودهٔ بخت سیاهم سایه پروردم

جهانی می‌گذشت آوارهٔ وحشت خرامیها

در مژگان فراهم کردم و در خانه آوردم

جنون بر غفلت بیکاری من رحم‌ کرد آخر

گریبان‌ گر به‌ دست من نمی‌آمد چه می‌کردم

چو شمعم غیرت نامحرمیهاکاش بگدازد

که من هرچند سر در جیب می‌تازم برون‌گردم

من بیدل نی‌ام آیینه لیک از ساده لوحیها‌

به خوبان نسبتی دارم‌ که باید گفت بیدردم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من خاکسار گردن ز کجا بلند کردم

سر آبله‌ دماغی ته پا بلند کردم

در و بام اوج عزت چقدر شکست پستی

که غبار هرزه تاز من و ما بلند کردم

ز فسونگه تعین نفسی ز وهم‌ گل‌ کرد

چو سحر دماغ اقبال به هوا بلند کردم

ز کجا نوای هستی در انفعال وا کرد

که هزار دست حاجت چو گدا بلند کردم

صف غیرت خموشی علمی نداشت در کار

به چه سنگ خورد مینا که صدا بلند کردم

طلب‌ گدا طبیعت نشناخت قدر عزت

خم پایهٔ اجابت به دعا بلند کردم

ره وهم زیر پا بود تک وهم دور فهمید

که به رنگ شمع‌ گردن همه جا بلند کردم

سر و کار خودسری ها ادب امتحانیی داشت

عرق نگون‌کلاهی ز حیا بلند کردم

سحری نظر گشودم به‌ خیال سرو نازی

ز فلک گذشت دوشم مژه تا بلند کردم

به هزار ناز گل‌ کرد چمن نیاز بیدل

که سر ادب به پایش چو حنا بلند کردم