راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر زین رنگ‌، تمکین می‌زند موج از سراپایش

خرام خویش هم مشکل تواند برد از جایش

به غارت رفتهٔ گرد خرام او دلی دارم

که چون‌ گیسوی محبوبان پریشانی‌ست اجزایش

زبان در سرمه می‌غلتد اسیران نگاهش را

صدا را هم رهایی نیست از مژگان‌ گیرایش

نگاه از چشم حیرانم چو دود از داغ می‌جوشد

قیامت ریخت بر آیینه‌ام برق تماشایش

نخواهد دود خود را شعله داغ خجلت پستی

نیفتد سایه بر خاک از غرور نخل بالایش

وفا در هر صفت بی‌رنگ تأثیری نمی‌باشد

هنوز از خاک مشتاقان حنایی می‌شود پایش

وداع هستی عاشق ندارد آن قدر کوشش

همان برگشتن از یاد تو خالی می‌کند جایش

نگردد زایل از اشک ندامت نقش پیشانی

خطوط موج شستن مشکل است از آب دریایش

ندارد طاقت یک جنبش مژگان دل عاشق

ز بس چون اشک لبریز چکیدنهاست مینایش

به این هستی فنا را دستگاه رفع خجلت‌ کن

به کام خس مگر از شعله بالد ناکسیهایش

به این بی‌مطلبی احرام خواهش بسته‌ام بیدل

که آگه نیست سایل هم ز افسون تقاضایش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مپرسید از نگین شاه و اقبال نفس‌ کاهش

به چندین کوچه افکنده‌ست سعی نام در چاهش

خودآرایی به دیهیم زر و یاقوت می‌نازد

ز ماتم ‌کرده غافل خاک رنگین بر سر جاهش

اگر شخص طلب قدر جنون مفلسی داند

گریبان دامن آراید به طوف دست ‌کوتاهش

ره امن از که پرسم در جنون سامان بیابانی

که محشر چشم می‌پوشد به مژگان پر کاهش

چو آن‌ گل ‌کز سر و دستار مستی بر زمین افتد

به لغزیدن من از خود رفتم و دل ماند درراهش

عنان‌گیر غبار سینه چاکان نیست‌گردون هم

سحر هر سو خرامد کوچه‌ها پیداست در راهش

سراپای ‌گهر موج است اگر آغوش بگشاید

گره تاریست کز پیچیدگی کردند کوتاهش

هلال آیینه‌دار است ای ز سامان طلب غافل

که از خمیازهٔ یک ریشه بالد خرمن ماهش

قناعت در مزاج خلق دون فطرت نمی‌باشد

پریشان‌ کرد عالم را زمین آسمان خواهش

چه امکانست رمز پردهٔ این وهم بشکافی

که عنقا غفلتست و سعی دانش نیست آگاهش

زبان درکام دزدد هرکه درس عشق می‌خواند

برون لفظ و خط راهی ندارد در ادبگاهش

گر اسقاط اضافات است منظور یقین بیدل

بس است الله الله از من‌الله و الی‌اللهش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش

در آتش ریختم نامی که آبم می‌کند ننگش

به مضمون جهان اعتبارم خنده می‌آید

چها این کوه درخون غوطه زد تا بسته شد سنگش

به شوخی بر نمی‌آمد دماغ ناز یکتایی

من از حیرت فزودم صفر بر اعداد نیرنگش

اگر شخص تمنا دامن ترک طلب‌گیرد

چو موج آخر گهر بندد به هم آوردن چنگش

به غفلت پاس ناموس تحیر می‌کند دل را

در کیفیت آیینه قفلی دارد از رنگش

جوانی تن زد ای غافل‌،‌کنون صبری‌که پیری هم

به‌گوش نقش پا ریزد نواهای خم چنگش

مزاج عافیت ازگردش حالم تماشاکن -

شکستی داشت این مینا که پوشیدند در رنگش

به تحریری نمی‌شایم‌، به تغییری نمی‌ارزم

ندارم آنقدر رنگی که برگردانم آهنگش

تأمل بر قفای حیرت دیدار می‌لرزد

که می‌ترسم به هم آوردن مژگان‌ کند تنگش

چه تسخیر است یارب جذبهٔ تاثیر الفت را

که رنگم تا پر افشاند حنا می‌جوشد از رنگش

در این باغم به چندین جام تکلیف جنون دارد

پر طاووس یعنی پنبهٔ مینای بی‌رنگش

به حیرت رفتهٔ آیینهٔ وهم خودم بیدل

چه صورتهاکه ننهفته‌ست برگل‌کردن رنگش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خیال آوارهٔ نیرنگ هوش

تا توانی در شکست رنگ ‌کوش

تا نفس باقیست ما و من بجاست

شمع بی‌کشتن نمی‌گردد خموش‌

زندگی در ننگ هستی مردنست

خاک‌گرد و، عیب ما و من بپوش

زبن خمستان گرمی دل برده‌اند

همچو می با خون خود چندی بجوش

از جراحت‌زار دل غافل مباش

رنگها دارد دکان گلفروش

عشق اگر نبود هوس هم عالمی‌ست

نیست خون دل ‌گوارا، می بنوش

خاک من بر باد رفت و خامشم

همچو صبحم در نفس خون شد خروش

تر دماغان از مخالف ایمنند

گاه خشکی باد می‌پیچد به ‌گوش

یارب از مستی نلغزد پای من

اشک مینا خانه‌ای دارد به دوش

زندگانی نشئهٔ وهمش رساست

تا نمی‌میری نمی‌آیی به هوش

گر لباس سایه از دوش افکنی

می‌کند عریانیت خورشید پوش

یأس بر جا ماند و فرصت ها گذشت

امشب ما نیست جز اندوه دوش

تا مگر بیدل دلی آری به دست

در تواضع همچو زلف یار کوش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش

مباد ای دشمن تحقیق از من بشنوی نامش

برهمن‌ گو ببر زنار و زاهد سبحه آتش‌زن

غرور ناز دارد بی‌نیاز از کفر و اسلامش

نگردانده‌ست اوراق تمنا انتظار من

هنوز این چشم قربانی مقشّر نیست بادامش

رهایی نیست مضمونی که ‌گرد خاطرم ‌گردد

ز خود غیر از گرفتاری برون افکندم از دامش

هوای جستجوی وصل برد اندیشهٔ ما را

به آن عالم‌ که می‌باید شنید از خویش پیغامش

ندانم شوق احرام چه گلشن در نظر دارد

بهار از رنگ و بو عمریست ‌گم ‌کرده‌ست آرامش

به زیر چرخ منشین‌ گر تنزه مدعا باشد

عرقها بر چکیدن مایل است از سقف حمامش

ز دور آسمان گر سعد و نحسی در گمان داری

اثر وا می‌کند از کیفیت برجیس و بهرامش

دو عالم عیش و یک دم ‌کلفت مردن نمی‌ارزد

حذر از الفت صبحی ‌که باشد در نظر شامش

سماجت پیشه یکسر منع را ترغیب می‌داند

مگس هنگام راندن بیشتر می‌گردد ابرامش

تلاش جاه بیدل انحراف وضع می‌خواهد

کشد لنگی سر از پایی که پیش آید ره بامش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حیا بی‌پرده نپسندید راز حسن یکتایش

پری تا فال شوخی زد عرق‌کردند مینایش

دلی می‌افشرد هر پر زدن تحریک مژگانت

نمی‌دانم چه صید است این‌که دارد چنگ‌ گیرایش

چراغ عقل در بزم جنون روشن نمی‌گردد

مگر سوزد دماغی در شبستان سویدایش

به جنت طرفی از جمعیت دل نیست زاهد را

چو شمع از خامسوزی سوختن باقیست فردایش

بساط نقش پا گرم است در وحشتگه امکان

ز هر جا شعله‌ای جسته‌ست داغی مانده بر جایش

به نومیدی خمار عشرت این انجمن بشکن

شکستن ختم قلقل می‌کند بر ساز مینایش

دو عالم نیک و بد را شخص تست آیینهٔ تهمت

تو هر اسمی‌ که می‌خواهی برون آر از معمایش

مقیم ‌گوشهٔ دل چون نفس دیوانه‌ای دارم

که‌ گر تنگی‌ کند این خانه افشارد به صحرایش

قناعت کرده‌ام چون عشق از آیینهٔ امکان

به آن مقدار تمثالی‌که نتوان‌کرد پیدایش

ندانم سایه با بخت‌که دارد توامی بیدل

مقیم روز بودن بر نمی‌آرد ز شبهایش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز برق بی‌نیازی خنده‌ها دارد گلستانش

شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش

دل و آیینهٔ رازش معاذالله چه بنماید

کف خاکی‌که درکسب صفاکردند بهتانش

درین صحراگل آسوده رنگی نقد مجنونی

که شد مژگان چشم آبله خار مغیلانش

درین بزم آبرو خواهی زآیین ادب مگذر

که اشک آخرتپیدن می‌کند با خاک یکسانش

گشاد دل که از ما جوهر تدبیر می‌خواهد

گره باقی‌ست در کار گهر تا هست دندانش

جنون آزادیی دارد چه پیراهن چه عریانی

صدا یک دامن افشانده‌ست بر بیداد پنهانش

چه می‌دانند خوبان قیمت دلهای مشتاقان

به‌کف جنسی‌که مفت آمد نباشد قدر چندانش

ندانم واصل بزم یقین‌کی می‌شود زاهد

هنوز از سبحه می‌لغزد به صد جا پای ایمانش

مخور جام فریب از محفل‌کمفرصت هستی

شرار کاغذ است آیینهٔ عرض چراغانش

زخون هرچند رنگی نیست تیغ قاتل ما را

قیامت می‌چکد هرگه بیفشارند دامانش

هجوم خط نشد آخر حجاب شوخی حسنت

که آتش در طلسم دود نتوان‌کرد پنهانش

به رنگ بیضهٔ طاووس چشم بسته‌ای دارم

که یک مژگان گشودن می‌کند صد رنگ حیرانش

تو هم بیدل خیال چند سوداکن به بازاری

که چون آیینه تمثالست یکسر جنس دکانش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرگه روم از خویش به سودای وصالش

توفان ‌کند از گرد رهم بوی خیالش

خواندند به‌کوثر ز لب یار حدیثی

از خجلت اظهار عرق‌کرد زلالش

رنگی‌که دمید از چمن وحشت امکان

بستند همان نامهٔ پرواز به‌بالش

از کلفت آیینهٔ عشاق حذر کن

بر جلوه اثر می‌کند افسون ملالش

عمری‌ که ز جیبش شرر خسته نخندد

بگذار که پا‌مال کند گردش مالش

تحریک زبان صرفهٔ بی‌مغز ندارد

سررشتهٔ‌رسوایی‌کوس است دوالش

درونش همان قانع آهنگ خموشیست

هم‌کاسهٔ چینی نتوان یافت سفالش

کلکی ‌که به سر منزل معنی‌ست عصایم

صد شمع توان ریختن از رشتهٔ نالش

از مکر فلک اینهمه غافل نتوان زیست

چین حسدی هست در ابروی هلالش

بیدل به قفس کرده‌ام از گلشن امکان

رنگی‌که نه پرواز عیانست و نه بالش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رنگ گل تعبیر دمید از کف پایش

تا چشم به خون‌که سیه‌کرده حنایش

عمریست‌که عشاق به آنسوی قیامت

رفتند به برگشتن مژگان رسایش

چون صبح به سیر چمن دهر ندیدیم

جز در نفس سوخته تغییر هوایش

سامان تماشاکدهٔ عبرت امکان

سازیست‌که در سودن دست است صدایش

از ما و من آوارهٔ صد دشت خیالیم

این قافله را برد ز ره بانگ درایش

خالی نشد این انجمن ازکلفت احباب

هرکس زمیان رفت غمی ماند به جایش

از پردهٔ این‌خاک‌همین‌نوحه‌بلند است

کای وای فسردیم و نگشتیم فدایش

ما را چه خیال است بر این مائده سیری

چشمی نگشودیم به کشکول گدایش

تا حشر چو افلاک محالست برآییم

با قد خم از معذرت زلف دوتایش

با هیچکسان قاصد پیغام چه حرفست

از ما به سوی او برسانید دعایش

جز سجده ندیدیم سرو برگ تماشا

چشمی‌ که‌ گشودیم جبین شد ز حیایش

هیهات‌که در انجمن عبرت تحقیق

بر روی‌ کسی باز نشد بند قبایش

راهی اگر از چاک گریبان بگشایید

با دل خبری هست بپرسید سرایش

یک لحظه حباب آیینهٔ ناز محیط است

بر بیدل ما رحم نمایید برایش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آه از این جلوهٔ نقاب فروش

بحر در جیب و ما حباب فروش

تو و صد موج‌ گوهر تمکین

من و یک اشک اضطراب فروش

انفعال است شبنم این باغ

عرقی‌ گل ‌کن و گلاب فروش

چشمی از نقش این و آن بر بند

اعتبار جهان به خواب فروش

دل افسرده سنگ راه وفاست

کاش خون گردد این حجاب فروش

هوش اگر صد قماش پردازد

تو به یک جرعهٔ شراب فروش

آخرکار شعله همواری‌ست

نفسی چند پیچ و تاب فروش

به هوس پایمال نتوان زیست

مخمل ما مباد خواب فروش

باب غم جز دل‌ گداخته نیست

مشتری تشنه است‌، آب فروش

قدر داغ جگر چه می‌دانی

رو به دکانچهٔ ‌کباب فروش

سایه پرورد جلوهٔ یاریم

خاک ماگیر و آفتاب فروش

بیدل ایام غازه کاری رفت

ماند بخت سیه خضاب فروش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش

نهانتر از رگ خواب است موج باده در جامش

رساییها به فکر طرهٔ او خاک می‌بوسد

مپرس از شانهٔ‌ کوتاه دست آغاز و انجامش

خیال او مقیم چشم حیران است‌، می‌ترسم

که آسیبی رساند جنبش مژگان بر اندامش

به ذوق شوخی آن جلوه چون آیینهٔ شبنم

نگاهی نیست در چشمم ‌که حیرانی‌ کند رامش

تبسم ساغر صبح تمنای ‌که می‌گردد

اگر یابی به صد دست دعا بردار دشنامش

گر این باشد غرور شیوهٔ نازی‌که من دیدم

به‌کام خویش هم مشکل‌که باشد لعل خودکامش

چه امکان است دل را در خرامش ضبط خودکردن

همه‌گر سنگ باشد بر شرر می‌بندد آرامش

اگر در خانهٔ آیینه حسنش پرتو اندازد

چو جوهر لعمهٔ خورشید جوشد از در و بامش

نه تنها در دل آیینه رنگ جلوه می‌خندد

در آغوش نگینها هم تبسم می‌کند نامش

طواف خاک‌کویش آنقدر جهد طرب دارد

که رنگ و بوی‌گل در غنچه‌ها می‌بندد احرامش

در آن محفل‌که حسن عالم آرایش بود ساقی

فلک میناست می عیش ابد خورشید ومه جامش

ز نخل آن قد دلجو نزاکت را تماشا کن

که خم‌ گردیده شاخ ابرو از بار دو بادامش

امید از وصل او مشکل که گردد داغ محرومی

نفس تا می‌تپد بر خویش درکار است پیغامش

سر انگشت اشارات خطش با دیده می‌گوید

حذر باید ز صیادی که خورشید است در دامش

مریض شوق بیدل هرگز آسودن نمی‌خواهد

که ‌همچون نبض موج آخر کفن می‌گردد آرامش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عالم از چشم ترم شد میفروش

زین قدح خمخانه‌ها آمد به جوش

آسمان عمری‌ست مینای مرا

می‌زند بر سنگ و می‌گوید: خموش

بس که گرم آهنگ‌ساز وحشتم

نقش پایم چون جرس دارد خروش

طینت دانا و بیباکی خطاست

چشمهٔ آیینه را محو است جوش

جمع نتوان‌ کرد با هم عشق و صبر

راست ناید میکشی با ضبط هوش

عشق زنگ غفلت از ما می‌برد

سایه را خورشید باشد عیب پوش

عقل و حس با هم دوات خامه‌ اند

از زبان است آنچه می‌آید به‌گوش

زین محیط از هرزه‌تازیها چو موج

می‌برد خلقی شکست خود به دوش

همچو شمع از سر بریدن زنده‌ایم

بیش از این فرقی ندارد نیش و نوش

گر نباشد شعله خاکستر بس است

جستجوها خاک شد در صبر کوش

در سخن‌چینی حلاوت مشکل است

فهم کن از تلخکامی‌های ‌گوش

خاک گشتی بیدل از افسردگی

خون منصوری نیاوردی به جوش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش

خون طاقت ریخت دندان بر جگر افشردنش

مزرعی‌ کز اشک دردآلود من آتش دمید

ناله خیزد چون سپند از دانه‌های خرمنش

یک نگه بیش از شرار من هوس نگشود چشم

عالمی را کرد پنهان گرد از خود رفتنش

هر خمی زان زلف مشکین طاق مینای دلست

شانه را دست تصرف دور باد از دامنش

جنبش مژگان‌ گرانی می‌کند بر عارضش

سایهٔ گیسو کبودی می‌رساند بر تنش

نقد عاشق از دو عالم قطع سودا کردن است

چون نگه ربطی ندارد دل به مژگان بستنش

عشق را با خانه پردازان آبادی چه ‌کار؟

کرده‌اند این گنج از دل‌های ویران مسکنش

خط مشکینی ‌که در چشم جهان تاریک‌ کرد

سرمه دارد چشم خورشید از غبار دامنش

برمدار ای جست‌وجو دست از تپیدن‌های دل

این جرس راهی به منزل می‌گشاید شیونش

ناتوانی پردهٔ اسرار مطلب‌ها مباد

ناله‌گاه عجز می‌گردد نگه پیراهنش

بار اندوه فنا را زندگی نامیده‌ایم

شمع جای سر بریدن می‌کشد بر گردنش

قامت خم‌گشته بیدل التفات ناز کیست

همچو ابرو گوشهٔ چشمی‌ست بر حال منش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرغی که پر افشاند به گلزار خیالش

پرواز سپردند به مقراض دو بالش

سرگشتگی ذره ز خورشید عیان است

ای غافل حالم نظری‌ کن به جمالش

در غنچهٔ دل رنگ بهار هوسی هست

ترسم که شکستن ندهد عرض کمالش

چون لاله به حسنی نرسد آینهٔ دل

تا داغ خیالت نشود زینت خالش

زین گونه که هر لحظه جمال تو به رنگیست

آیینهٔ ما چند دهد عرض مثالش

هرذره‌که آید به نظر برق رم ماست

عالم همه دشتی‌ست که ماییم غزالش

از الفت دل نیست نفس را سر پرواز

این موج حبابی‌ست‌گره در پر و بالش

محمل صفت اظهار قماشی که تو داری

خوابی‌ست که تعبیر نمایی به خیالش

هر چند برون جستن از این باغ محالست

دامن به هوا می‌شکند سعی نهالش

از عاجزی بیدل بیچاره چه پرسی

نقش قدمت بس بود آیینهٔ حالش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آب از یاقوت می‌ریزد تکلم کردنش

جیب گوهر می‌درد ذوق تبسم کردنش

زان ستم پیرا نصیب ما به غیر از جور نیست

کیست یارب تا بود باب ترحم کردنش

در عرق زان چهرهٔ خورشید سیما روشن است

برق چندین شعله وقف کشت انجم کردنش

ترک من می‌تازد آشوب قیامت در رکاب

نیست باک از خاک ره در چشم مردم‌ کردنش

بندهٔ پیر خراباتم که از تألیف شوق

یک جهان دل جمع کرد انگور در خم کردنش

در وضو زاهد چو توفان بر سر آب آورد

می‌نشاند خاک را در خون تیمم‌کردنش

دل اگر جمع است ‌گو عالم پریشان جلوه باش

گوهر آسوده‌ست در بحر از تلاطم‌کردنش

درپی روزی تلاش آدمی امروز نیست

از ازل آواره دارد فکرگندم کردنش

کلفت هستی تپشها سوخت درنبض نفس

رشتهٔ این ساز خون شد از ترنم‌کردنش

چون سحر شور نفس‌ گرد خیالی بیش نیست

تا به کی آیینهٔ هستی توهّم کردنش

بر دل آزرده تمهید شکفتن آفت است

جام در خون می‌زند زخم از تبسم‌کردنش

بی‌لب دلدار بیدل غوطه زد در موج اشک

عاقبت افکند در دریا گهر گم کردنش