راسخون

غزلیات بیدل دهلوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به عجز کوش و تک و تاز دیگر آسان‌ گیر

به رنگ آبله چندی زمین به دندان گیر

به سربلندی اقبال اعتبار مناز

چو شمع تا ته پا عالم گریبان گیر

به دست طاقت اگر اختیار گیرا نیست

عصا ز کف مفکن دست ناتوانان گیر

به عالم‌ کرم آداب جود بسیار است

وضوکن از عرق آنگاه نام احسان‌گیر

شکست دل ز بنای امید خلق نرفت

عمارتی که به این رونق است ویران گیر

برون نقش قدم‌،‌ گردی از تسلی نیست

سراغ مقصد تسلیم خاکساران گیر

به عرض شیشهٔ افلاک و نقش پردهٔ خاک

قدت دمی که خم آورد طاق نسیان گیر

کمینگران طلب بوی یار در نظرند

رفیق منتظران باش و راه کنعان گیر

دلیل مقصد اگر رفت و آمد نفس است

ز فرق تا قدم خود کف پشیمان گیر

به دستگاه دل جمع هیچ صحرا نیست

چو جیب غنچه به یک چین هزار دامان گیر

نگاه وارت اگر ذوق عافیت باشد

وطن میانهٔ دیوارهای مژگان گیر

حضور غیبت یاران یقین نشد بیدل

جز اینقدر که لگد افکنند و دندان گیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در چمن تا قامتش انداز شوخی‌کرد سر

سرو خاکستر شد و پرواز قمری‌کرد سر

بی‌نیازی لازم اقبال عشق افتاده است

عجز مجنون آخر استغنا به لیلی‌کرد سر

آسمان‌عمری‌ست در ایجاد دل خول می‌خورد

تاکجا بحر ازگهر خواهد تسلی‌کرد سر

زین محیطش بیش نتوان برد جز رنج پری

از رگ گردن چو موج آنکس‌که دعوی‌کرد سر

در حقیقت هیچکس از هیچکس ممتاز نیست

نور با ظلمت در این محفل مساوی‌کرد سر

شاهد بیباکی‌گردون هجوم انجم است

جوش ساغر داشت ‌کاین طاووس مستی ‌کرد سر

قابل جولان اشکم عرصهٔ دیگر کجاست

هر دو عالم خاک شدکاین طفل بازی‌کرد سر

بسکه فرصت برگذشتن محمل تعجیل داشت

تا دم از فردا زدم افسانهٔ دی‌کرد سر

مقصدکلی به فکرکار خویش افتادنست

بی‌گریبان نیست هر راهی‌که خواهی‌کرد سر

بیدل از وضع ادب مگذر که گوهر در محیط

پای سعی موج را از ترک دعوی کرد سر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه غنچه عافیت افسون‌، نه‌ گل بقا تأثیر

جهان رنگ‌، شکست ‌که می‌کند تعمیر

نشد ز عالم و جاهل جز اینقدر معلوم

که آن به خواب فتاد آن دگر پی تعبیر

گرفتم اوج پر است اعتبار عنقایت

به نارسایی بال مگس‌،‌کلاغ مگیر

نفس مسوز به آرایش بساط جنون

بس است آبله فانوس خانهٔ زنجیر

به تیغ هم نشود باز عقدهٔ‌ گرداب

به موج خون مکن ای بحر ناخن تدبیر

به شرم‌کوش‌که بنیاد حسن خوبان را

گرفته‌اند در آب گهر گل تعمیر

دلیل عبرت ما نیست غیر آ‌گاهی

گشاد دام نگاه است وحشت نخجیر

نیافتیم در این‌ کارگاه فقر و غنا

کم احتیاجی خود جز کفایت تقدیر

چه ممکن است‌ که ما را ز یأس وانخرد

به قحط‌ سال ترحم ذخیرهٔ تقصیر

زمان فرصت دیدار سخت موهوم است

به سایهٔ مژه نظّاره می‌کند شبگیر

ز تیغ حادثه پروا نمی‌کند بیدل

کسی‌که برتن او جوشن است نقش حصیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به ارشاد ادب در دستگاه خودسران مگذر

دهل نابسته بر لب در صف واعظ‌گران مگذر

به تحسین خسیسان هیچ نفرینی نمی‌باشد

به روی تیغ بگذر بر لب بی‌جوهران مگذر

دو عالم ننگ دارد یک قدم لغزش به خود بستن

چو خط امتحان بر جادهٔ‌ کج ‌مسطران مگذر

تهی شو از خود و راحت شمر آفات دنیا را

گر این‌کشتی نداری از محیط بیکران مگذر

مروت نیست ای منعم ز درویشان تبرایت

به شکر فربهی از پهلوی این لاغران مگذر

به خوان نعمت اهل دول ننگ است خو کردن

اگر آدم سرشتی در چراگاه خران مگذر

سراغ عافیت از خلق بیرون ‌تازیی دارد

به هرسو بگذری زین دشت ‌و در جز بر کران مگذر

تامل در طریق عشق دارد محمل خجلت

به‌هر راهی‌که ‌می‌باید گذشت‌ از خودگران‌ مگذر

تجردپیشه را نام تعلق می‌گزد بیدل

مسیحا گر نه‌ای ازکوچهٔ سوزن‌گران مگذر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

سوختن می‌بالد آخر از کف افسوس من

دامنی بر آتش خود می‌زند برگ چنار

تیره‌بختی چون سیاهی ناله‌ام را زیر کرد

سوخت آخر همچو سنگ سرمه در طبعم شرار

آهم از خاکستر دل سرمه‌آلود حیاست

نالهٔ خاموش داغم چون نسیم لاله‌زار

سعی بیتابم‌ کمند جذبهٔ آسودگی‌ست

از تپیدن می‌رسد هر جزو دریا درکنار

آتش رنگی که دارد این چمن بی‌دود نیست

آب می‌گردد به چشم شبنم از بوی بهار

ای که هوشت نغمه از بال و پری وامی‌کشد

بر شکست شیشهٔ ما هم زمانی ‌گوش دار

دیده‌ها در جلوه‌کاهت زخمی خمیازه‌اند

بادهٔ جام تحیر نیست جز رنگ خمار

عمرها شد در خیال آفتاب و آینه

سایه‌وار از الفت زنگار می‌دزدم کنار

با تن‌آسانی ز ما کم فرصتان نتوان گذشت

برق هم دارد حسابی با خس آتش سوار

انتقام از دشمن عاجز کشیدن کار نیست

گر تو مردی این خیال پوچ از خاطر بدار

از نفس چون صبح نتوان بخیه زد در جیب عمر

روزن این خانه بیدل تا کجا بندد غبار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوستان در گوشهٔ چشم تغافل جا کنید

تا به عقبا سیر این دنیا و مافیها کنید

خاک بر فرق خیال پوچ اگر باز است چشم

مفت امروپد این امروز بی‌فرداکنید

غیر آزادی‌ که می‌گردد حریف سوز عشق

بهر ضبط این می آغوش پری میناکنید

ساقی این بزم بی‌پرواست مستان بعد ازین

چشم مخمورش به یاد آرید و مستیها کنید

غیرت آن قامت رعنا بلند افتاده است

یک سر مژگان اگر مردید سر بالا کنید

می‌کند یک دیده ی بیدار کار صد چراغ

روزنی زین خانهٔ تار‌بک بر دل واکنید

زین عمارتها که طاقش سر به‌ گردون می‌کشد

گردبادی به که در دشت جنون برپا کنید

چارسوی اعتبارات از زیانکاری پر است

عاقبت سود است اگر با نیستی سودا کنید

آسمانها در غبار تنگی دل خفته است

بهر این آیینه ظرفی از صفا پیدا کنید

جز فراموشی ز ما بیحاصلان بیحاصلست

گر دماغ انفعالی هست یاد ما کنید

شیوه ادبار زیب جوهر اقبال نیست

هرزه می‌گردد سر بی‌مغز ما را پا کنید

از فضولی منفعل باشید کار این است و بس

خواه اظهار گدایی خواه استغنا کنید

شور و شر بسیار دارد با تعلق زیستن

کم زبیدل نیستند این فتنه از سر واکنید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به‌ کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز

در آب آینه‌، موجیست بی‌نشیب و فراز

به پردهٔ تو ز ساز عدم نوایی هست

که هر نفس زدنت سرمه می‌دهد آواز

در این هوسکده جهدی که بی‌نشان گردی

بس است آینه‌ات را همین قدر پرداز

گذشت فرصت و دل وانشد کسی چه‌کند

گشاد عقدهٔ بی‌رشته‌گسسته است دراز

غبار ما چو سحر سینه‌چاک می‌گذرد

که سر به سجده نبردیم و رفت وقت نماز

چو غنچه پرده‌در رنگ و بو خودآرایی‌ست

اگر تو گل نکنی نیست هیچ کس غماز

ز جیب و دامن خویشت اگر خبر باشد

بلند و پست‌تویی سر به هیچ جا مفراز

به ملک عشق ندارد تفاوت اقبال

کله شکستن محمود و چین زلف ایاز

فضای دشت و در آیینه خانه است ای صبح

تبسمی ‌کن و بر صنعت بهار بناز

نسیم‌ کوی فنا مژدهٔ چه عافیت است

که می‌رود شرر کاغذ این قدر گلباز

اگر دماغ هوس ذوق خودسری دارد

بس است چون پر رنگت شکستگی پرواز

فغان‌ که شمع صفت زین بهار نومیدی

ندید کس‌ گل انجام بر سر آغاز

به هرچه وانگری عالم‌ گرفتاری ا‌ست

ز دام و دانه مگو عمر زلف یار دراز

چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدل

که هرکجا نگهی بود کرد با مژه ساز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جراءت پیریم این بس‌ که به چندین تک وتاز

قدم عجز رساندم به سر عمر دراز

کاش بیفکر سحر قطع شود فرصت شمع

وهم انجام‌گدازی‌ست به طبع آغاز

فرصت ‌از کف‌ ندهی تا نشوی‌ داغ فسوس

قاصد ملک عدم نامه نمی‌آرد باز

رحمت از شوخی ابرام تقاضاست بری

آن در باز که بر روی ‌کسی نیست فراز

نفس‌کافر نشد آگاه ز اقبال سجود

کلهٔ ناز خمی داشت به محراب نماز

بر که نالیم ز محرومی و بیباکی طبع

همه بودیم ز توفیق ادب محرم راز

شور اغراض جهان برد خموشی ز عدم

سرمه در کوه نماند از تک و تاز آواز

حسن و عشق انجمن رونق اسرار همند

بی‌نیاز است‌، نیاز آور و بر خویش بناز

پیش از ایجاد ز تشویش تعین رستیم

در دل بیضه شکستیم دماغ پرواز

نشئهٔ فیض رباضت نتوان سهل شمرد

ای بسا سنگ که مینا شد از اقبال‌ گداز

فکر جمعیت دل کوتهی همّت بود

عقده تا باز نشد رشته نگردید دراز

نشدم محرم انجام رعونت بیدل

شمع هرچند به من‌گفت‌:‌که ‌گردن مفراز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از جیب هزار آینه سر بر زده‌ای باز

ای‌گل ز چه رنگ این همه ساغر زده‌ای باز

تمثال چه خون می‌چکد از آینه امروز

نیش مژه‌ای بر رگ جوهر زده‌ای باز

در خلوت شرمت اثر ضبط تبسم

قفلی‌ست که بر حقهٔ گوهر زده‌ای باز

افروخته‌ای چهره ز تاب عرق شرم

در کلبهٔ ما آتش دیگر زده‌ای باز

مجروح وفا بی‌اثر زخم‌، شهید است

کم بود تغافل‌که تو خنجر زده‌ای باز

ای خط‌، ادبی‌کن‌، مشکن خاطر رنگش

زین شوخ‌ زبانی به چه رو سر زده‌ای باز

با تیره‌دلی‌ کس نشود محرم چشمش

ای سرمه چرا حلقه بر این در زده‌ای باز

احرام گلستان تماشای که داری

ای دیده به حیرت مژه‌ای بر زده‌ای باز

خون‌ کرد دلت سعی فسردن‌، چه جنون است

خاکی و به آرایش بستر زده‌ای باز

بیدل چه خیال است در این راه نلغزی

اشکی و قدم بر مژهٔ تر زده‌ای باز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جامی مگر از بزم حیا در زده‌ای باز

کاتش به دل شیشه و ساغر زده‌ای باز

آن زلف پریشان زده‌ای شانه ندانم

بر دفتر دلها ز چه مسطر زده‌ا‌ی باز

برگوشهٔ دستار تو آن لالهٔ سیراب

لخت جگر کیست‌ که بر سر زده‌ای باز

ای ساغر تبخاله از این تشنه سلامی

خوش خیمه بر آن چشمهٔ ‌کوثر زده‌ای باز

مخموری و مستی همه فرش است به راهت

چون چشم خود امروز چه ساغر زده‌ای باز

ابر چه بهار است‌که بر بسمل نازت

تیغ مژه با برق برابر زده‌ای باز

هشدار که پرواز غرورت نرباید

دل بیضهٔ وهم است و ته پر زده‌ای باز

برهستی موهوم مچین خجلت تحقیق

بر کشتی درویش چه لنگر زده‌ای باز

از خاک دمیدن به قبا صرفه ندارد

ای گل زگریبان که سر برزده‌ای باز

بیدل ز فروغ‌ گهر نظم جهانتاب

دامن به چراغ مه و اختر زده‌ای باز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سودای تک و تاز هوسها ز سر انداز

پرواز به جایی نتوان برد پر انداز

هرجا تویی آشوب همین دود و غبار است

از خویش برآ طرح جهان دگر انداز

شوری‌که ز زیر و بم این پرده شنیدی

حرف لب‌گنگش‌کن و درگوش‌کر انداز

رسوایی عیب و هنر خلق میندیش

ضبط مژه کن پردهٔ ناموس درانداز

صلح و جدل عالم افسرده مساوی‌ست

رو آتش یاقوت در آب‌گهر انداز

این عرصه اشارتگه ابروی هلالی‌ست

اینجا به دم تیغ برون آ سپر انداز

کمفرصتی عمر غبار نفسم را

داده‌ست ردایی که به دوش سحر انداز

گر از تو سراغ من‌ گمگشته بپرسند

بردارکفی خاک و به چشم اثر انداز

شیرینی جان نیست‌ گلوسوز چو شمعم

ای صبح تبسم نمکی در شکر انداز

نامحرم عبرتکدهٔ دل نتوان بود

این خانه بروب از خود و بیرون در انداز

ما خود نرسیدیم به تحقیق میانش

گر دست‌رسا هست تو هم درکمر انداز

پرسیدم از آوارگی دربه‌دری چند

گفتند مپرسید از آن خانه برانداز

بیدل ز تو تا من نتوان فرق نمودن

گر آینه خواهی به مزارم نظر انداز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کی رود از خاطر آشفته‌ام سودای ناز

مو به مویم ریشه دارد از خطش غوغای ناز

عرش پرواز است معنی تا زمینگیرست لفظ

اینقدر از عجز من قد می‌کشد بالای ناز

دل نه ‌تنها از تغافل های سرشارش ‌گداخت

حیرت آیینه هم خون است ز استغنای ناز

نیست ممکن‌گل‌ کند زین پردهٔ عجز و غرور

عشق بی‌عرض نیاز و حسن بی‌ایمای ناز

تا به شوخی می‌زند چشمت عرق‌گل می‌کند

نیست بی‌ایجاد گوهر موج این دریای ناز

بسکه ابرام نیاز از بیخودی بردیم پیش

چین ابرو شد تبسم بر لب ‌گویای ناز

گرچه رنگ شوخ‌چشمی برنمی‌دارد حیا

در عرق یک سر نگه می‌پرورد سیمای ناز

در چمن‌، رعنایی سرو لب جویم ‌کداخت

ازکجا افتاده است این سایهٔ بالای ناز

تا به‌ کی باشی فضول آرزوهای غرور

در نیازآباد هستی نیست خالی جای ناز

شعلهٔ افسرده رعنایی به خاکستر نهفت

موی پیری ‌گشت آخر پنبهٔ مینای ناز

گرتظلم دامنت ‌گیرد به دل خون کن نفس

با تغافل توام است افتاده‌ست سر تا پای ناز

چشم ‌کو تا از قماش حیرت آگاهش کنند

سخت بیرنگ است بیدل صورت دیبای ناز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بسکه از شادابی خطت شد این‌گلزار سبز

خاک می‌گردد چو ابر از سایهٔ دیوار سبز

زبن هوا گر دانهٔ تسبیح‌ گیرد آب و رنگ

می‌شود چون ریشه‌های تاکش آخر تار سبز

می‌نماید بی‌نسیم مقدم جان‌پرورت

سبزهٔ این باغ‌، چون رگ‌، بر تن بیمار سبز

نخل عجزم‌، آبیارم التفاتی بیش نیست

می‌توان‌کردن مرا از نرمی گفتار سبز

خرمی در طینت مردم به قدر غفلتست

دارد این آیینه‌ها را شوخی زنگار سبز

جزوها را تابع‌ کیفیت‌ کل بودنست

سنگ ‌هم در شیشه می‌غلتد چو شدکهسار سبز

صورت خاکیم و دام اعتباری چیده‌ایم

ریشهٔ ما را دمیدن می‌کند ناچار سبز

بهرهٔ تحقیق از تقلید بردن مشکلست

خضر نتوان شد،‌کنی‌ گر جامه و دستار سبز

ساز و برگ عشرت از بار تعلق رستن است

سرو را آزادگیها دارد این مقدار سبز

چون خط پرگار هستی حلقه درگوشم‌کشید

کرد آخر گرد خود گردیدنم زنار سبز

عالمی را دستگاه از مرگ غافل کرده است

بنگ دارد هرچه می‌بینی در این‌ گلزار سبز

عارضش‌از سایهٔ‌گیسو به خط غلتیده است

برگ گل‌کم می‌شود بیدل به زهرمار سبز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کجا آیینهٔ ما گردد از زنگار سبز

گر همه طوطی شوی نتوان شد آن مقدار سبز

این چمن الفت‌پرست سایهٔ ‌گیسوی کیست

سبزه می‌جوشد به ‌گردن رشتهٔ زنٌار سبز

برگ عیش قانعان بی‌گفتگو آماده است

شد زبان بسته از خاموشی اظهار سبز

گر مزاج خام ظالم پخته‌کار افتد بلاست

ورنه دارد طبع‌گل چندان‌ که باشد خار سبز

کسوت ما هرچه باشد ناله خون‌آلوده است

طوطیان را کم شود چون بال و پر منقار سبز

از لب شاداب او چون سنبل اندر چشمه‌سار

موج می‌خواهد شدن در ساغر خمّار سبز

گر سحاب آرد نوید سایهٔ نخل قدش

نالهٔ بلبل دهد چون سرو از این‌ گلزار سبز

برق حسن نو خطی در گل ‌گرفت آیینه را

جلوه‌گر این است‌ کشت تشنهٔ دیدار سبز

ریشهٔ ‌گل بی‌طراوت نیست از ابر بهار

می‌کند تردستی مطرب زبان تار سبز

هیچ زشتی در مقام خویش نامرغوب نیست

خار را دارد همان چون گل سر دیوار سبز

رنگ می‌بندد لب خندان به عزلت خو مکن

آب هم می‌گردد از آسودن بسیار سبز

آبروی مرد بیدل با هنر جوشیدنست

نیست در شمشیرها جز تیغ جوهردار سبز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو شمع غره مشو چشم بر حیا انداز

سریست زحمت دوشت به زبر پا انداز

گدای درگه حاجت چه ‌گردن افرازد

بلندی مژه هم برکف دعا انداز

اشارتی‌ست ز دی کشته‌های فردایت

که هرچه پیش توآرند بر قفا انداز

به فکر خویش فتادی و باختی آرام

تو راکه‌گفت‌که خود را در این بلا انداز؟

جهان به‌کنج فراموشی دل آسوده‌ست

تو نیز شیشه به طاق همین بنا انداز

کم از حباب نه‌ای‌، نازکن به ذوق فنا

سر بریده کلاهی‌ست بر هوا انداز

به نام عزت اگر دعوی ‌کمال‌ کنی

به خانه‌های نگین نقش بوربا انداز

شهیدحسرت آن نقش پای رنگینم

به خاک‌، جای‌گلم‌، برگی از حنا انداز

غبار می‌کند از خاک رفتگان فریاد

که سرمه‌ایم‌، نگاهی به سوی ما انداز

دگر فسانهٔ ما و منت‌ که می‌شنود

بنال وگوش بر آواز آشنا انداز

به روی پردهٔ هستی‌که ننگ رسوایی‌ست

چو بیدل از عرق شرم بخیه‌ها انداز