راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کرا با تو نه پیوندی و پیمانی هست

نتوان گفت که در قالب او جانی هست

باز جستیم و نشد روشن ازین چار کتاب

آیت این نمک و لطف که در شانی هست

دیو را درد تو در کار کشد، زانکه به حسن

تو پری داری، اگر مهر سلیمانی هست

تا جهان پرده برانداخت ز روی تو، بریخت

زنگ هر نقش که بر صفهٔ ایوانی هست

هر طرف باغی و هر گوشه بهشتی باشد

خانه‌ای را که در و مثل تو رضوانی هست

مدعی گر ز رخت معجزه خواهد، بنمای

با که روشن‌تر ازین حجت و برهانی هست؟

هم تو باشی به تناسخ که: دگر باز آیی

دیدن مثل ترا هیچ گر امکانی هست

بی‌خیال تو شبی دیدهٔ ما خواب نکرد

با کسی گرچه نگفتیم که: مهمانی هست

از تنور دل ما دود برآید، بدو چشم

مگر این نوح ندانست که: توفانی هست؟

اگر، ای سایهٔ رحمت، نظری خواهی کرد

نقد را باش، که محتاجم و حرمانی هست

که پسندد که: به درد تو در آییم از پای؟

دست ما گیر، اگرت مکنت درمانی هست

تو به دندان منی، از همه خوبان، گر چه

اوحدی را نتوان گفت که: دندانی هست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبرا چندین عتاب و جنگ و خشم و ناز چیست؟

از من مهجور سرگردان چه دیدی؟ باز چیست؟

ما خود از خواری و مسکینی بخاک افتاده‌ایم

باز دیگر بر سر ما این کلوخ انداز چیست؟

اولم آرام دل بودی و آخر خصم جان

من نمی‌دانم که: این انجام و این آغاز چیست؟

چون کسی هرگز ندید از خوان وصلت جز جگر

بر سر کوی تو این هم کاسه و انباز چیست؟

گرنه دیگر دشمنان ما به دامت می‌کشند

همچو مرغانت چنین از پیش ما پرواز چیست؟

بعد از آن بیداد و جور و سرکشی، یارب، مرا

بر تو چندین دوستی و اشتیاق و آز چیست؟

کار ما سوز دلست و کار تو ساز جمال

خود نمی‌گویی که: چندین سوز و چندان ساز چیست؟

ای که گفتی: ذوق دل پرداز مسکینان خوشست

قصهٔ من با رخش بیرون ز دل‌پرداز چیست؟

اوحدی، گر حال دل پوشیده‌ای از خلق شهر

بر سر هر کوچه این آوازه و آواز چیست؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل، از هجران او زارم همی باید گریست

تر ک خفتن کن، که بیدارم همی باید گریست

در بلا پیوسته یارم بوده‌ای، امروز نیز

یاریی‌ده، کز غم یارم همی باید گریست

بار دیگر بر دل ریش منست از هجر او

آن چنان باری که صد بارم همی باید گریست

خار و خون می‌دارم اندر دل ز چشم مست او

با دل پرخون و پرخارم همی باید گریست

چاره کردم تا: دلش بر من بسوزد ساعتی

چون نمی‌سوزد، به ناچارم همی باید گریست

طالعی دارم، که بر من خار گرداند سمن

بر چینین طالع، که من دارم، همی باید گریست

دوری از دلدار بد کارست و من خود کرده‌ام

لاجرم هم خود بدین کارم همی باید گریست

آخر، ای چشم، این چه توفانست؟ خونم ریختی

اندکی کمتر، که بسیارم همی باید گریست

چند شب چون دیگران نالیدم از هجرش، کنون

چند روزی اوحدی‌وارم همی باید گریست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنکه دل من ببرد، از همه خوبان، یکیست

وآنکه مرا می‌کشد در غم خود، آن یکیست

نیست عدو را مجال، با مدد آن جمال

آیت دردش پرست، نسخهٔ درمان یکیست

عاشق و معشوق و عشق، عاقل و معقول و عقل

عالم و معلوم وعلم، دین و دل و جان یکیست

آنکه خلیل تو بود وین که حبیب منست

دو بدور ار چه گشت، در همه دوران یکیست

سایه جدا می‌کند صورت هامون ز کوه

ورنه بر آفتاب کوه و بیایان یکیست

گر چه بر آمد نقوش، چشم بخود دار و گوش

سایه‌نشینان پرند، سایه سلطان یکیست

گشت کلام و نطق، مختلف اندر ورق

ورنه خدای بحق، در همه ادیان یکیست

هم به کرامت فزود قدر سلیمان ز دیو

گرنه کرامت بود، دیو و سلیمان یکیست

گرچه به حکم صروف، بر ورق این حروف

پیش و پس آمد نقط ، نقطهٔ ایمان یکیست

از سخن اوحدی نامه تفاوت گرفت

چون که به معنی رسی، آخر و عنوان یکیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز ما بودی، جدا بودن روا نیست

یکی گفتی، دویی کردن سزا نیست

وجود خود ز ما خالی مپندار

که نقش از نقشبند خود جدا نیست

سرایی ساختی اندر دماغت

که غیر ار خواجه چیزی در سرا نیست

بنه تن بر هلاک، از خویش بینی

که درد خویش بینی را دوا نیست

چو خودرایان به خود جستی تو، مارا

غلط کردی که: بی ما رهنما نیست

کسی کو از هوای خویش بگذشت

مبر نامش، که مرغ این هوا نیست

اگر زان بی‌نشان جویی نشانی

به جایی بایدت رفتن که جا نیست

درین بستان ز بهر سایهٔ سرو

طلب کن سدره‌ای، کش منتها نیست

مبین، ای اوحدی، غیر از خدا هیچ

که چون واقف شوی غیر از خدا نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای مدعی، دلت گر ازین باده مست نیست

در عیب ما مرو، که ترا حق به دست نیست

بگشای دست و جان و دلت را بیه اد دوست

ایثار کن روان، که درین راه پست نیست

با محتسب بگوی که: از قاضیان شهر

رو، عذر ما بخواه، که او نیز مست نیست

تا صوفیان به بادهٔ صافی رسیده‌اند

در خانقاه جز دو سه دردی پرست نیست

من عاشقم، مرا به ملامت خجل مکن

کز عشق، تا اجل نرسد، بازرست نیست

در مهر او چو ذره هوا گیر شو بلند

کین ره به پای سایه نشینان پست نیست

هر کس که نیست گشت به هستی رسید زود

وآنکس که او گمان برد آنجا که هست نیست

یک ذره نیست در دل مجروح اوحدی

کز ضرب تیر عشق برو صد شکست نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جز نقش تو در خیال ما نیست

جز با غمت اتصال ما نیست

شد روز من از غمت چو سالی

لیکن چه کنم؟ چو سال ما نیست

از زلف تو حلقه‌ای ندیدیم

کو در پی گوشمال ما نیست

از روی تو کام دل چه جوییم؟

گوش تو چو بر سؤال ما نیست

بار چو تو دلبری کشیدن

در قوت احتمال ما نیست

از خیل که‌ای؟ که بر رخ تو

زلفت همه هست و خال ما نیست

حال دل ما ز خویشتن پرس

زیرا که کسی به حال ما نیست

دل مرغ هوای تست، لیکن

راه هوست به بال ما نیست

گر سود کنم مرنج، کآخر

نقصان تو در کمال ما نیست

پیش رخ اوحدی چه نالی؟

کورا سر قیل و قال ما نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه دستها، که ز دست غم تو بر سر نیست؟

چه دیدها؟ که ز نادیدنت به خون تر نیست؟

کدام پشت، که در عهد زلف چون رسنت

ز بس کشیدن بار بلا چو چنبر نیست؟

حکایتی که مرا از غم تو نقش دلست

اگر قیاس کنی در هزار دفتر نیست

هزار جامهٔ پرهیز دوختیم و هنوز

نظر ز روی تو بر دوختن میسر نیست

ز شام تا به سحر، غیر از آن که سجده کنم

بر آستان تو هیچم نماز دیگر نیست

اگر تو روی بپیچی و گر ببندی در

به هیچ روی مرا بازگشت ازین در نیست

ز چهره پرده برافکن، که با رخ تو مرا

به شب چراغ و به روز آفتاب در خور نیست

بهر که بود بگفتم حدیث خویش تمام

هنوز هیچ کسی را تمام باور نیست

ز دست زلف تو دل باز می‌توان آورد

ولی چه فایده؟ چون اوحدی دلاور نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنکه پیشهٔ تو به جز کبر و ناز نیست

چون قامت تو سرو سهی سرفراز نیست

روشن دل کسی که تو باز آیی از درش

تاریک دیده‌ای که بر وی تو باز نیست

راهی که سر به کوی تو دارد حقیقتست

عشقی که مرد را به تو خواند مجاز نیست

هر خسته را که کعبهٔ دل خاک کوی تست

گو: سعی کن، که حاجت راه حجاز نیست

تن در نماز و روی به محرابها چه سود؟

چون روی دل به قبله و دل در نماز نیست

عیبم کنند مردم زاهد ز عشق، لیک

در زاهدان صومعه چندین نیاز نیست

آنکس نریزد این همه اشک چو خون ز چشم

رازش ز چشم خلق مپوشان، که راز نیست

ای اوحدی، مرو ز پی چشم مست او

بنشین، که روز فتنه به از احتزاز نیست

گر بخت یار می‌شود از کس مدد مخواه

بر خوان عشق حاجت دست دراز نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هم خانه‌ایم، روی گرفتن حلال نیست

ناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست

گفتی: بسنده کن به خیالی ز وصل ما

ما را بغیر ازین سخنی در خیال نیست

گر ماه صورت تو ببیند، به صدق دل

خود معترف شود که: درو این کمال نیست

در پرده‌ای و بر همه کس پرده می‌دری

با هر کسی و با تو کسی را وصال نیست

مشکل در آن که: وصل تو ممکن نمیشود

ورنه به ممکنات رسیدن محال نیست

لالند عارفان تو از شرح چند و چون

از معرفت خبر نشد آنرا که لال نیست

پرسیده‌ای که: آنچه طلب میکنی کجاست؟

از من خبر مپرس، که جای سال نیست

ای اوحدی، چو این دگران سر دوستی

با دیگری مگوی، که ما را به فال نیست

گر مدعی سماع حدیثت نمی‌کند

دل مرده را سماع نباشد، که حال نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر سری در سر کار تو شود چندان نیست

با تو سختی به سری کار خردمندان نیست

گردن ما ز بسی دام برون جست و کنون

سر نهادیم به بند تو، که این بند آن نیست

ای دل، از میل به چاه زنخ او داری

به گنه کوش، که زیباتر ازین زندان نیست

شمس را دیدم و مثل قمرش نور نداشت

پسته را دیدم و همچون شکرش خندان نیست

سنگ جانی، که به سیمین تن او دل ندهد

بیش ازینش تو مخوان دل، که کم از سندان نیست

در جهان نوش لبی را نشناسم امروز

که غلام دهن او ز بن دندان نیست

محتسب را اگر آن چهره در آید به نظر

عذرها خواهد و گوید: گنه از رندان نیست

اوحدی شاد شو از دیدن این روی و مخور

غم بی‌فایده چندین، که جهان چندان نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با من از شادی وصل تو اثر چیزی نیست

دل ریشست و تن زار و دگر چیزی نیست

دل من بردی و گویی که: ندانم که کجاست؟

از سر زلف سیاه تو به در چیزی نیست

سینه را ساخته بودم سپر تیر غمت

دل نهادم به جراحت، که سپر چیزی نیست

بدو چشمت که: مرابی‌تو به شبهای دراز

تا دم صبح به جز آه سحر چیزی نیست

گفته‌ای: درد ترا نیست نشانی پیدا

اشک چون سیم ببین، روی چو زر چیزی نیست

آبرویی نبود پیش تو من بعد مرا

که برین چهره به جز خون جگر چیزی نیست

دیگران را همه اسبابی و مالی باشد

اوحدی را بجزین دیدهٔ تر چیزی نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جنبیدن این پرده دل افروز گواهیست

کندر پس این پرده پر از عربده ماهیست

بر صورت این پرده بزرگان شده حیران

وین خرده ندانسته که: در پرده چه شاهیست؟

این پرده به تلبیس کجا دور توان کرد؟

هر موی برین پرده جهانی و سپاهیست

ای آنکه درین پرده شما راست مجالی

زان پرده به در هیچ میابید، که چاهیست

این پرده نشین چیست؟ که ما را غرض امروز

بر صورت بی‌صورت این پرده نگاهیست

ای کوه بلا بر دل عشاق نهاده

آن پرده برانداز، که صد پرده به کاهیست

مطرب، تو بدین پرده که ما را بزدی راه

بنواز دگر باره، که خوش پرده و راهیست

آواز کسی راه در این پرده ندارد

هرگز،مگرآن نغمه که پشتی و پناهیست

زنهار!که تا دست طمع باز نگیری

از دامن این پرده، که پشتی و پناهیست

ای اوحدی، از در طلب خط نجاتی

روی از خط این پرده مپیچان، که گناهیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقان صورت او را ز جان اندیشه نیست

بیدلانش را ز آشوب جهان اندیشه نیست

از قضای آسمانی خلق را بیمست و باز

آفتاب ار باز گشت از آسمان اندیشه نیست

پیش ازین ترسیدمی کز آب دامن‌تر شود

از گریبان چون گذشت آب، این زمان اندیشه نیست

ما ازین دریا، که کشتی در میانش برده‌ایم

گر به ساحل می‌رسیدیم، از میان اندیشه نیست

گر چه از رطل گران کار خرد گردد سبک

چون سبک روحی دهد رطل‌گران، اندیشه نیست

ای که گل چیدی و شفتالو گزیدی، رخنه جو

ما تفرج کرده‌ایم، از باغبان اندیشه نیست

پاسبان را گوش بر دزدست و دل با رخت و ما

چون نمی‌دزدیم رخت، از پاسبان اندیشه نیست

از برای دوست شهری دشمن ماشد، ولی

گر مسخر می‌کنیم، از این و آن اندیشه نیست

اوحدی، گر خلق تا قافت بکلی رد کنند

چون قبول دوست داری هم‌چنان، اندیشه نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشرت خلوت و دیدار عزیزان شاهیست

وین نداند، مگر آن دل که درو آگاهیست

آن شناسد که: چه بر یوسف مسکین آمد

از غم روی زلیخا؟ که چو یوسف چاهیست

دست کوته مکن از باده و باقی مگذار

چیزی از عشق، که در روز بقا کوتاهیست

دلم از هر دو جهان روی تو می‌خواهد و این

چون ببینی تو، هم از غایت نیکو خواهیست

تا تو آهو بره را سر به کمند آوردیم

پیش ما شیر فلک را هوس روباهیست

مطرب، امشب همه آوازهٔ خرگاهی زن

اندرین خیمه، که معشوقهٔ ما خرگاهیست

فتنهٔ روی خود، ای ماه و دل سوختگان

ز اوحدی پرس، که در شست تو همچون ماهیست