راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حسن خوبان عزیز چندانست

که رخ یوسفم به زندانست

باش، تا او به تخت مصر آید

که بخندد لبی که خندانست

بگذارد ز دل زلیخا را

گر چه مانند سنگ و سندانست

گر چه باشد به شهر او راهت

مرو آنجا، که شهر بندانست

آن یکی را، که وصف می‌گویم

گر ببینی هزار چندانست

یاد آن زلف و یاد آن رخسار

داروی جان دردمندانست

طلب او ز ما کنید، که او

بعد ازین همنشین رندانست

مپسند آبروی خویش، که دوست

دشمن خویشتن پسندانست

از لب دیگری حدیث مگوی

کاوحدی را لبش بد ندانست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درد دلم را طبیب چاره ندانست

مرهم این ریش پاره پاره ندانست

راز دلم را به صبر، گفت: بپوشان

حال دل غرقه از کناره ندانست

طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز

هیچ منجم در آن ستاره ندانست

یار به یک بار میل سوی جفا کرد

حق وفای هزار باره ندانست

برد گمانی که: ما به عشق اسیریم

این که چه نامیم یا چه کاره؟ ندانست

خال بنا گوش اوز گوشه نشینان

برد چنان دل، که گوشواره ندانست

قافلهٔ عقل را به ساعد سیمین

راه ز جایی بزد که باره ندانست

دوش به خونی گریستم، که ز موجش

عقل به اندیشها گذاره ندانست

سختی ازان دید، اوحدی، که به اول

قاعدهٔ آن دل چو خاره ندانست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این باغ سراسر همه پر باد وزانست

جنبیدن این شاخ درخشان همه زانست

او را نتوان دید، که صورت نپذیرد

هر چند که صورتگر رخسار رزانست

بس رنگ بر آرد ز سر این خم پر از نیل

آن خواجه، که سر جملهٔ این رنگ رزانست

آن عقل، که بر هر غلط انگشت نهادی

در صنعت آن کار که انگشت گزانست

صد رنگ ببینیم درین باغ به سالی

کین چیست؟ بهار آمد و این چیست؟ خزانست

هر لحظه برون آید ازین صفه نباتی

کندر هوس او شکر انگشت گزانست

ای اوحدی، انگور خود از سایه نگه‌دار

تا غوره نماند، که شب میوه پزانست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی تو، که قبلهٔ جهانست

از دیدهٔ من چرا نهانست؟

جایی به جز از درت ندارم

گر درنگری، بجای آنست

در دل زده‌ای تو آتش عشق

وین آه، که می‌زنم، دخانست

دل یاد تو در ضمیر دارد

آن نیست که بر سر زبانست

این سر، که به عاشقی سبک شد

بی‌روی تو بر تنم گرانست

وصل تو بدین ودل خریدم

گر سود کنیم و گر زیانست

یک بوسه اگر به جان فروشی

منت می‌نه، که رایگانست

با من تن لاغر و دل تنگ

از عشق تو کمترین نشانست

مار را ز غم تو اوحدی وار

جان بر کف و خرقه در میانست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر به دست آوریم دامن دوست

همه او را شویم و خود همه اوست

آنکه او را در آب می‌جویی

همچو آیینه با تو رو در روست

تو تویی خود از میان برگیر

کز تویی تو رشته تو برتوست

گر شود کوزه کوزه گرنه شگفت

که بسی کاسه سوده گشت و سبوست

همه از یک درخت هست این چوب

که گهی صولجان و گاهی گوست

ها، که اسم اشارتست از اصل

الفتش را چو واو کردی هوست

انقلاب ضرورتست این جا

تا تو آن مغز بر کشی از پوست

مدتی توبه داشتیم، اکنون

که خرابات عشق در پهلوست

منشین تشنه، اوحدی، که ترا

پای در آب و جای بر لب جوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق روی تو نه در خورد دل خام منست

کاول حسن تو و آخر ایام منست

از تو دارم هوسی در دل شوریده، ولی

راه عشقت نه به پای دل در دام منست

مگرم عقل شکیبی دهد از عشق، ارنه

بس خرابی کند این جرعه، که در جام منست

من حذر می‌کنم از عشق، ولی فایده نیست

حذر از پیش بلایی، که سرانجام منست

آفت سیل به همسایه رساند روزی

سخت باریدن این ابر که بر بام منست

روزگار از دل محنت کش من کم مکناد!

درد عشق تو، که قوت سحر و شام منست

تا قبای تو بر اندام تو دیدم، ز حسد

خارشد هر سر مویی، که بر اندام منست

نامه سهلست نبشتن به تو، لیکن از کبر

هرگز آن نامه نخوانی، که درو نام منست

گرد عاشق شدن و عشق نگردد دیگر

اوحدی، گر بچشد زهر، که در کام منست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سروی که ازو و حور و پری بار برند اوست

ماهی که ازو خلق دل زار برند اوست

گرد دهن چون شکرش گرد، که امروز

تنگی که ازو قند به خروار برند اوست

آن حور شکر خنده که از حقهٔ لعلش

یک شهر شفای دل بیمار برند اوست

آن ماه که سجاده نشینان در او

سجاده و تسبیح به خمار برند اوست

ترکی که ز چین سر زلف چو کمندش

عشاق دل شیفته دشوار برند اوست

شوخی که ز سر پنجهٔ مستان دو چشمش

خوبان جهان جور به ناچار برند اوست

اندر چمن دلبری، ای اوحدی، امروز

سروی که ز رویش گل بی‌خار برند اوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوست

و آن یار سر کشید که تن خاک پای اوست

گر زانکه عاشقی به مثل خاک دوست شد

ما خاک آن سگیم که پیش سرای اوست

سازی ندیده‌ایم و نوایی ازو، مگر

ساز غمش، که خانهٔ ما پرنوای اوست

در دیده کس نیامد و دل یاد کس نگردد

تا دل مقام او شد و تا دیده جای اوست

در عشق او چگونه توان داشت زر دریغ؟

چون سر که می‌کشیم به دوش از برای اوست

ما را بدان مشاهده میل خطا نرفت

آن کس که این مشاهده کرد این خطای اوست

دل رفته را به تیغ چه ترسانی؟ ای رقیب

دردش پدید کن تو، که این خود دوای اوست

بگذار تا چو شمع بسوزد وجود من

زیرا که روشنایی من در فنای اوست

یارب، مساز منزل او جز کنار من

کان منزلت نه لایق بند قبای اوست

هر کس هوای خوبی و رای کسی کند

ما را نبود رای، و گر بود رای اوست

تا اوحدی مجال سگ کوی دوست یافت

در هر محلتی که رود ماجرای اوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنکه رخ عاشقان خاک کف پای اوست

با رخ او جان ما، در دل ما جای اوست

او همه نورست، از آن شد همه چشمی برو

او همه جانست، از آن در همه دل جای اوست

نیست به جز یاد او در دل ما جای گیر

در سر ما هم مباد هر چه نه سودای اوست

صورت دست از ترنج فرق نکرد آنکه دید

یوسف ما را، که مصر پر ز زلیخای اوست

نیست دلی کو نخورد غوطه به دریای عشق

وین همه دریا که هست غرقهٔ دریای اوست

خواهش ما زان جمال نیست به جز یک نظر

گر بکند بخت ما، ورنکند رای اوست

نیست سر و تن دریغ گو: بزن، آن دست تیغ

کز تن ما دور به سر که نه در پای اوست

جز ورق ذکر او ورد نخواهیم ساخت

چون همه طومار ما اسم و مسمای اوست

شیوهٔ شوخان شنگ، عربدهٔ رنگ رنگ

غمزهٔ چشمان تنگ، جمله تقاضای اوست

با تو ز یکتا شدن عار ندارد، ولی

گیر که یکتا شود، کیست که همتای اوست؟

کام که جست اوحدی از رخ او دور بود

جامهٔ این آرزو چون نه به بالای اوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا سر بلندی ز سودای اوست

سری دوست دارم که در پای اوست

مزاج دلم گرم از آن می‌شود

که بر مهر روی دلارای اوست

مرا زیبد ار لاف شاهی زنم

که در سینه گنج تمنای اوست

نیابی در اجزای من دره‌ای

که آن ذره خالی ز سودای اوست

سرم جای شور و تنم جای شوق

لبم جای ذکر و دلم جای اوست

که نزدیک لیلی خبر می‌برد؟

که: مجنون آشفته شیدای اوست

دل اوحدی کی برآید ز بند؟

که در بند زلف سمن سای اوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل بسته شد به دام دو زلف چو دال دوست

بر بوی دانها که بدیدم ز خال دوست

دل را چه قدر و قیمت و جان چیست؟ کین دو رفت

وندر خجالتیم هنوز از جمال دوست

جانش چگونه تحفه فرستم؟ کزوست جان

کس دوست را چگونه فریبد به مال دوست؟

مالم به دست نیست، که درپای او کنم

زان زیر دست دشمنم و پایمال دوست

نی‌نی، ز دست تنگی و بیچارگی چه شک؟

نقصان ما چه رنگ دهد با کمال دوست؟

ما را مجال بود بروبر، به دوستی

دشمن رها نکرد که باشد مجال دوست

بیگانه را ز راز دل ما چه آگهی؟

با آشنای دوست توان گفت حال دوست

زان سو گذر به جانب من کس نمی‌کند

تا باز پرسمش خبری از مقال دوست

دانم که: از شکست دل من خجل شود

کو میل خویش عرضه کند بر ملال دوست

بختم بخفت و بخت مرا چشم آن نبود

کندر شود به خواب و ببیند خیال دوست

آن دوست را به هستی ما التفات نیست

تا هست و نیست صرف شود بر سؤال دوست

امیدوارم از شب هجران که: عاقبت

شادم کند به دولت صبح وصال دوست

اندر دمی دو عید، که گویند، اشارتیست

بر دیدن دو ابروی همچون هلال دوست

آن ماهرخ به سال مرا وعده می‌دهد

ای من غلام و چاکر آن ماه و سال دوست

ای اوحدی، مکن طلب او به پای فکر

کندر تصور تو نگنجد جلال دوست

وقتی اگر هوای سر کوی او کنی

گر مرغ زیرکی نپری جز به بال دوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟

غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست

حیفت آمد که: دمی بی غم هجران باشم

زانکه امید به وصل تو چه بسیارم هست!

آخر، ای باد، که داری خبر از من تو بگوی:

گر شنیدی که به جز فکرت تو کارم هست؟

گر بغیر از کمر طاعت او می‌بندم

بر میان کفر همی بندم و زنارم هست

در نهان چارهٔ بند غم او می‌سازم

با کسی گر سخنی نیز به ناچارم هست

گفت: بیخت بکنم، گر گل وصلم جویی

بکند بیخ من آن دلبر و اقرارم هست

زر طلب می‌کند آن ماه و ندارم زر، لیک

تن بی‌زور و رخ زرد و دل زارم هست

گرچه از چشم بینداخت مرا یار، هنوز

گوش بر مرحمت و چشم به دیدارم هست

نار آن سینه و سیب زنخ و غنچهٔ لب

به من آور، که دلم خستهٔ بیمارم هست

سر آن نیست مر کز طلبش بنشینم

تا توان قدم و قوت رفتارم هست

اوحدی وار ز دل بار جهان کردم دور

به همین مایه که: پیش در او بارم هست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست

خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست

می‌خواره گنج دارد و مردم بر آن که: نه

زاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست

مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقاد

ترسا محمدی شد و عاشق همان که هست

سود جهان به مردم عاقل بده، که من

از بهر عاشقی بکشم هر زیان که هست

خلقی نشان دوست طلب می‌کنند و باز

از دوست غافلند به چندین نشان که هست

ای محتسب، تو دانی و شرع و اساس آن

قانون عشق را بگذار آن چنان که هست

ای آنکه یاد من نرود بر زبان تو

از بهر یاد تست مرا این زبان که هست

نامرد را مراد بهشتست ازان جهان

ما را مراد روی تو از هر جهان که هست

گر گفته‌اند: نیست مرا با تو دوستی

مشنو ز بهر من سخن دشمنان، که هست

بیچاره آنکه خاک کف پای دوست نیست

ای من غلام خاک کف پای آن که هست

آشفته را گواه نباشد به عاشقی

زنگ رخش ز دور ببین و بدان که هست

گر زانکه اوحدی سگ تست، از درش مران

او را بهر لقب که تو دانی بخوان که هست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ماه کشمیری رخ من، از ستمکاری که هست

می‌پسندد بر من بیچاره هر خواری که هست

چشم گریانم ز هجر عارض گل رنگ او

ابر نیسان را همی ماند، ز خون باری که هست

ای که بر ما می‌پسندی سال و ماه و روز و شب

هر بلا و محنت و درد دل و زاری که هست

نیست خواهد شد وجود دردمند ما ز غم

گر وجود ما ازین ترتیب بگذاری که هست

محنت هجران و درد دوری و اندوه عشق

در دل تنگم نمی‌گنجد، ز بسیاری که هست

بار دیگر در خریداری به شهر انداخت شور

شوق این شیرین دهان از گرم بازاری که هست

ماهرویا، در فراق روی چون خورشید تو

آهم از دل بر نمی‌آید، ز بیماری که هست

بار دیگر هجر با ما دشمنی از سر گرفت

بس نبود این درد و رنج عشق هر باری که هست؟

بی‌لب جان پرور و روی جهان افروز تو

نیست ما را هیچ عیبی، گر تو پنداری که هست

سر عشق و راز مهر و کار حسن آرای تو

هیچ کس را حل نمی‌گردد، ز دشواری که هست

دیگری را کی خلاصی باشد از دستان تو؟

کاوحدی را می‌کشی با این وفاداری که هست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هست

سری چنین نه همانا بر آستانی هست

بیا، که با گل رویت فراغتی دارم

ز هر گلی که به باغی و بوستانی هست

اگر بخوان تو از لاغری نه در خوردیم

هم از برای سگان تو استخوانی هست

بگوی تا: نزند تیر غمزه جز بر ما

چو ابروی تو کسی را اگر کمانی هست

حدیث تلخ بهل، بعد ازین به شمشیرم

بیزمای، اگرت رای امتحانی هست

کسی که وصل ترا می‌کند دو کون بها

خبر نداشت که بالای او دکانی هست

خبر مکن بکس، ای مدعی، ازو، که هنوز

رخش تمام ندیدی، گرت زیانی هست

گر آه و ناله کند اوحدی شگفت مدار

هم آتشی زده باشند کش دخانی هست