راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بخوابم دوش پرسیدی، ببیداری چه میگویی؟

دلت را چیست در خاطر چه سرداری؟ چه میگویی؟

من از مستی نمیدانم حدیث خویشتن گفتن

تو در باب من مسکین که هشیاری، چه میگویی؟

مرا گفتی که: زاری کن، که فریادت رسم روزی

کنون چون زاریم دیدی، ز بیزاری چه میگویی؟

دمی خواهم که سوی من قدم را رنجه گردانی

اجابت میکنی؟ یا عذر می‌آری؟ چه میگویی؟

به شهر اندر دلی چند از هوس خالی همی بینم

ز خوبان اندرین کشور تو عیاری، چه میگویی؟

دلم بردی و میگویی: خبر زان دل نمیدارم

چه گویند: این حکایت خبر داری، چه میگویی؟

منت در راه می‌افتم چو خاک ره ز مسکینی

تو با افتاده‌ای چو من، ز جباری چه میگویی؟

شب تاریک پرسیدی که: بی من چون همی باشی؟

زهی! روز من از هجرت شب تاری، چه میگویی؟

مرا گویی: صبوری ورز و ترکم کن، حکایت بین

به خونم تشنه‌ای یا خود تو پنداری چه میگویی

پس از صد وعده کم دادی ترا امروز می‌بینم

بیاور بوسه، گردن را چه میخاری؟ چه می‌گویی؟

سخن یا گوهرست آن، قند یا شکر، چه می‌خایی؟

حکایت میکنی، یا شهد می‌باری؟ چه میگویی؟

شبی میخواهم و جایی که خلوت با تو بنشینم

میسر میشود؟ یا خود نمی‌یاری؟ چه میگویی؟

گرفتم بر رخ زرد و دم سردم نبخشودی

درین فریاد و آب چشم و بیداری چه میگویی؟

درین شهر اوحدی را میفروشم من به یک بوسه

کسی دیگر ببینم؟ یا خریداری؟ چه میگویی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل سرای خاص داشت از مجلس عامش مگوی

جان چو با جانان نشست از پیک و پیغامش مگوی

مرغ جان ما، که از بار بدن بودش قفس

باز دست شاه گشت از دانه و دامش مگوی

ما از آن یوسف به بادی قانعیم، ای باد صبح

بوی پیراهن چو آوردی ز اندامش مگوی

ای که میگویی: خیال او توان دیدن به خواب

مرد چون شوریده گشت از خواب و آرامش مگوی

آنکه روی دوست دید او را به کفر و دین چه کار؟

وانکه مست عشق گشت از کفر و اسلامش مگوی

چند گویی: پخته‌ای باید که گردد گرد او؟

سینهٔ ما سوختست از پخته و خامش مگوی

دوش میگفتی: ندانستم که خون من که ریخت؟

آنکه می‌دانی همانست، اوحدی، نامش مگوی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی! حسن ترا گل خاک کویی

نسیم عنبر از زلف تو بویی

رخت بر سوسن و گل طعنه‌ها زد

که بود این ده زبانی، آن دو رویی

نیامد در خم چوگان خوبی

به از سیب زنخدان تو گویی

سر زلفت ز بهر غارت دل

پریشانست هر تاری به سویی

شدی جویای بالای تو گر سرو

توانستی که بگذشتی ز جویی

ز زلفت حلقه‌ای جستم، ندادی

چه سختی می‌کنی با من به مویی؟

دل سخت تو چون دید اوحدی گفت:

بدین سنگم بباید زد سبویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رخ و زلفت، ای پریرخ، سمنست و مشک چینی

به دهان و لب بگویم که : نبات و انگبینی

تو اگر در آب روزی نظری کنی بر آن رخ

هوست کجا گذارد که : کسی دگر ببینی؟

به زبان خود نگارا، خبرم بپرس روزی

که دلت زبون مبادا! ز رقیب چون ز بینی

چو ز چهره بر گشایی تو نقاب، عقل گوید:

قلمست و نرگس و گل نه دهان و چشم و بینی

ز دلم خیال رویت نرود به هیچ وجهی

که دلم نگین مهرست و تو مهر آن نگینی

چو شد، اوحدی، دل تو به خیال او پریشان

متحیرم که بی او بچه عذر می‌نشینی؟

برو و ز باغ رویش دو سه گل به چین نهفته

که چو باغبان ببیند نهلد که گل بچینی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای غنچه با لب تو ز دل کرده همدمی

گل وام کرده از رخ خوب تو خرمی

زلف و رخ ترا ز دل و دیده میکنند

مشک و سمن چو عنبر و کافور خادمی

زان خط سبز و چهرهٔ رنگین و قد راست

یک باغ سوسن و گل و شمشاد با همی

بر صورت تو ماه و پری فتنه میشوند

صبر از تو چون کند دل بیچاره آدمی؟

ما همچو موم از آتش این غم گداختیم

سنگین دلا، ترا چه تفاوت؟ که بیغمی

پهلو تهی مکن چو میان از کنار ما

ای کرده چون کمر تن ما را خم از خمی

با ما گرت موافقتی نیست راست شو

باشد که در مخالف ما اوفتد کمی

چندین چو زلف بر سر آشفتگی مباش

از چشم دلنواز بیاموز مردمی

گیرم که اوحدی سگ تست، ای انیس دل

از پیش اوچو آهوی وحشی چه میرمی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نسیم سحر، چه میگویی؟

از بت من خبر چه میگویی؟

به جز آن کم ز غم بخواهد کشت

چه شنیدی؟ دگر چه میگویی؟

میدهم در بهای وصلش جان

میبری، یا مبر، چه میگویی؟

با تو بار سفر دل من بود

چیست بار سفر؟ چه میگویی؟

من از آن لب سخن همی پرسم

تو حدیث شکر چه میگویی؟

گذری میکند بجانب من؟

یا ندارد گذر؟ چه میگویی؟

به جز احوال آن نگار مگوی

اوحدی را ز هر چه میگویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نافهٔ چینی ز سر زلف تو بویی

ماه از هوست هر سرمه چون سر مویی

شوق تو ز بس جامه که بر ما بدرانید

نی کهنه رها کرد که پوشیم و نه نویی

از بادهٔ وصل تو روا نیست که دارد

هر کس قدحی در کف و ما کشتهٔ بویی

من شیشهٔ خود بر سر کوی تو شکستم

کز سنگ تو بیرون نتوان برد سبویی

مجموع تو در خانه و مرد و زن شهری

هر یک ز فراق تو پراگنده به سویی

یک روز برون آی، که هستند بسی خلق

در حسرت دیدار تو بر هر سر کویی

چون اوحدی از هر دو جهان روی بتابیم

آن روز که روی تو ببینم و چه رویی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کاکل آن پسر ز پیشانی

کرد ما را بدین پریشانی

حاصل ما ز زلف و عارض اوست

اشک چون خون و چشم چون خانی

شب اول چو روز دانستم

که کشد کار ما به ویرانی

ای به رخسار آفتاب دوم

وی به دیدار یوسف ثانی

در کمند توییم و می‌بینی

مستمند توییم و می‌دانی

عهد بستیم و نیستی راضی

دل بدادیم و هم پشیمانی

گر نیاییم یاد ما نکنی

ور بیاییم رخ بگردانی

دل به دست تو بود، بشکستی

تن به حکم تو گشت و تو دانی

حالم از قاصدان نمی‌شنوی

نامم از نامه بر نمی‌خوانی

اوحدی را ز درد درمان کن

که بنالد ز درد و درمانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر هزار یکی زان جمال داشتمی

رعایت دل مردم به فال داشتمی

مرا اگر چو تو در حسن حالتی بودی

چرا شکسته‌دلان را به حال داشتمی؟

در آن جهان سوی من گر تو میل میکردی

به دوستی که ز جنت ملال داشتمی

مرا ز دست فراقت به جان رسیدی کار

اگر نه نقش تو اندر خیال داشتمی

اگر به بال قبولت پریدمی ز جهان

چه غم ز و زر و چه باک ازو بال داشتمی؟

به سال وعدهٔ کامم که می‌دهی نیکوست

اگر به عمر خود امید سال داشتمی

گرم حضور جمال تو دست می‌دادی

چو اوحدی چه سر قیل و قال داشتمی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دمشق عشق شد این شهر و مصر زیبایی

ز حسن طلعت این دلبران یغمایی

ز تنگ شکر مصری برون نیاورند

به لطف شکر تنگ تو در شکر خایی

کمر که بسته‌ای، ای ماه، بر میان شب و روز

مگر به کشتن ما بسته‌ای که نگشایی؟

اگر به مصر غلامی عزیز شد چه عجب؟

به هر کجا که تو رفتی عزیز می‌آیی

چو روی باز کنی نیستی کم از یوسف

چو غنج و ناز کنی بهتر از زلیخایی

برو تو شهر بگو: تا دگر نیارایند

کزان جمال تو خود شهرها بیارایی

در سرای توبیت‌المقدسست امروز

رخ تو قبلهٔ شوریدگان شیدایی

به جنگ رفتن سلطان دگر چه محتاجست؟

که چون تو شاه سوارش به صلح می‌آیی

ز چین زلف تو چون اوحدی حدیثی گفت

برو مگیر، که آشفته بود و سودایی

چو هندوانت اگر سر به بندگی ننهد

به دست خود چو فرنگش بزن به رسوایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی! نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلی

اگر روی ترا دیدی چو من مجنون شدی لیلی

ز هجرت چون فرو مانم جزین کاری نمیدانم

که شب روز گردانم بواویلاه و واویلی

اگر چشمم چنین گرید میان خاک کوی تو

ز اشک او همی ترسم که در شهر اوفتد سیلی

به امید تو میباشم من شورید پسر، لیکن

کجا با آن چنان رتبت به درویشان کند میلی؟

به قتلم وعدها دادی و کشتن بیمها، آری

ز قتل چه من اندیشی؟ که چون کشته‌ای خیلی

به لطفم پرسشی میکن، که از جور تو دارم من

شبی تاریک چون مویی، نهاری تیره چون لیلی

گرفتم ز اوحدی یکروز جرمی در وجود آمد

ز احسان تو آن زیبد که بر جورش کشی ذیلی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رخ باز نهادم به سماوات الهی

تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی

رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا

چون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی

از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا

بر مهر تو چون دل نهد این عاشق آهی؟

اینجا نتوان کرد مقام، ار چه دلم را

روزی دو سه مهمان تو کرد این تن ساهی

جز در رسن عشق مزن دست ارادت

تا یوسف مصری شوی، ای یوسف چاهی

اینجا منشین پر، که جزا می‌نتوان یافت

عمر ابد و مملکت نامتناهی

برخیز و بن باغ بهشتی نظری کن

تا پیش نهم هر چه دلت خواهد و خواهی

گه نعره بر آریم ز صحراش چو مرغان

گه غوطه بر آریم ز دریاش چو ماهی

در نامهٔ ترکیب که داری نظری کن

تا سر دو گیتی بشناسی بکماهی

نی نی، که ازین هر دو جهان جز به رخ او

گر باز شود چشم تو در عین گناهی

یکرنگ شو، ای اوحدی و یکدل و یکتا

در کش قلم و خط به سپیدی و سیاهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟

که هر دم به نوعی دلش خون کنی

تو روزی ز دست غم خود مرا

به صحرا دوانی و مجنون کنی

نگویم به کس حال بیداد تو

که ترسم بگویند و افزون کنی

نمی‌دارم از دامنت دست باز

گرم دامن دیده جیحون کنی

برآنی که بر من کنی رحمتی

چه سودم دهد؟ گر نه اکنون کنی

نبود این گمان اوحدی را بتو

که با او دل خود دگرگون کنی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

او شوی چو خود را تو از میانه بر گیری

در بها بیفزایی، تا بهانه بر گیری

سنگ و شانه‌ای باید تا ز پا و سر گویی

پا و سر چو گم گردد سنگ و شانه برگیری

گر مقیم درگاهی خاک شو، که در ساعت

گردنت زند گر سر ز آستانه برگیری

دام شرک را دانه جز تو کس نمی‌بینم

گر ز دام در خوفی دم ز دانه برگیری

در سلوک این منهج گر به صدق می‌کوشی

تا ز راه دربندی دل ز خانه برگیری

گر چوما نه بی‌برگی ساغری بیاشامی

هم چمان برون آیی، هم چمانه برگیری

اوحدی، خطا باشد قول جز درین پرده

گر صواب می‌جویی این ترانه برگیری