راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای در دل من چو جان کجایی؟

وی از نظرم نهان کجایی؟

کردی ز برم کناره چونی؟

رفتی بدر از میان کجایی؟

پیش آمدی از زمین چه چیزی؟

بگذشتی از آسمان کجایی؟

گفتی که: من از جهان برونم

ای از تو پر این جهان، کجایی؟

در هیچ مکان نه‌ای و بی‌تو

نادیده کسی مکان، کجایی؟

آن چیز که گفتم آن نباشی

آن عین تو بد، تو آن کجایی؟

در هر چیزی نشانی از تست

وانگاه تو بی‌نشان کجایی؟

از ما تو اثر نمی‌گذاری

ما بر اثرت دوان، کجایی؟

هستیت یقین شد اوحدی را

ای بی‌تو یقین گمان، کجایی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقم، از عشق من گر به گمانی بگوی

چاره ندانم که چیست؟ آنچه تو دانی بگوی

منتظرم تا مگر پیش من آیی شبی

گر بتوانی بیا ور نتوانی بگوی

من به دلم یار تو، باز تو گر یار من

هم به دلی کو نشان؟ ور به زبانی بگوی

دوش بر آن بوده‌ای تا بخوری خون من

بی‌خبرم خون مخور، هر چه بر آنی بگوی

جان و دلی زین جهان دارم اگر زانکه تو

در پی اینی ببر، بر سر آنی بگوی

چند بگویی: ترا من برسانم به کام؟

آنچه پذیرفته‌ای چون برسانی بگوی

بیش مزن تیغ غم بر جگر اوحدی

ترک نه‌ای، ترک این سخت کمانی بگوی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مشتاق آن نگارم آیا کجاست گویی؟

با ما نمی‌نشیند بی ما چراست گویی؟

ما در هوای رویش چون ذره گشته پیدا

وین قصه خود بر او باد هواست گویی

صد بار کشت ما را نادیده هیچ جرمی

در دین خوبرویان کشتن رواست گویی

نزدیک او شد آن دل کز غم شکسته بودی

این غم هنوز دارم آن دل کجاست گویی؟

از زلف کژرو او گر بشنوی نسیمی

تا زنده‌ای حکایت زان سر و راست گویی

با دیگران بیاری آسان بر آورد سر

این ناز و سر گرانی از بخت ماست گویی

خون دلم بریزد و آنگاه خشم گیرد

آنرا سبب ندانم این خون بهاست گویی

گفتا که: جان شیرین پیش من آر و زین غم

تن خسته شد ولیکن دل را رضاست گویی

از اوحدی دل و دین بردند و عقل و دانش

رخت گزیده گم شد، دزد آشناست گویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر نخواهی که نظر با من درویش کنی

این توانی که به صد غصه دلم ریش کنی

نکنی گوش به جایی که رود قصهٔ من

مگر آن گوش که بر قول بداندیش کنی

با چنان تیر و کمانی که ترا می‌بینم

عزم داری که دلم را سپر خویش کنی

از تو آن روز که امید وفایی دارم

تو در آن روز بکوشی و جفا بیش کنی

خلق بی‌زخم چو قربان غمت می‌گردند

آن همه تیر چه محتاج که در کیش کنی؟

گر ترا دست به جور همه عالم برسد

همه در کار من عاجز درویش کنی

اوحدی چون ز لب لعل تو نوشی طلبد

مویها بر تنش از محنت و غم نیش کنی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم: از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟

گفت: چوگان که زد آخر؟ که تو سر گشته چو گویی

گفتم: آرام دلم نیست ز عشق تو، چه درمان؟

گفت: درمان تو آنست که: آرام نجویی

گفتم: آشفتهٔ آن چشم خوشم، مرحمتی کن

گفت: رحمت هم ازو جوی، که آشفتهٔ اویی

گفتم: از هجر لبت روی به خونابه بشستم

گفت: اگر بشنوی از وصل لبم دست بشویی

گفتم: این تازه تنم کهنه شد از بار ملامت

گفت: روزی دو ملامت بکش، ار عاشق اویی

گفتمش: روی من از فرقت روی تو چو زر شد

گفت، اگر نیستی احول، چه بری نام دو رویی؟

گفتمش: خسته دلم یاوه شد اندر سر زلفت

گفت: شرطیست که با من سخن یاوه نگویی

گفتم: آن عهد تو می‌بینم و بسیار نپاید

گفت: اندر پیم آن به که تو بسیار نپویی

گفتم: آن سیب زنخدان تو خواهم که ببویم

گفت ترسم بگزی سیب زنخدان چو به بویی

گفتمش: مویه کنانم شب تاریک ز هجرت

گفت: می‌بینمت، انصاف، که باریک چو مویی

گفتم: ای سنگدل، از نالهٔ زارم حذری کن

گفت: از سنگ دل من تو حذر کن که سبویی

گفتم: از هندوی زلف تو چه بدها که ندیدم!

گفت : نیکوست رخ من، تو نگه کن به نکویی

گفتمش: اوحدی سوخته یکتاست به مهرت

گفت: یکتا نشود تا نکند ترک دو تویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خرابات گذارم ندهند از خامی

سوی مسجد نتوانم شدن از بدنامی

صوفی رندم و معروف به شاهدبازی

عاشق مستم و مشهور به درد آشامی

سر ز ناچار بر آورده به بی‌سامانی

تن ز ناکام فرو داده به دشمن کامی

حال می خوردنم از روزن و سوراخ به شب

همه همسایه بدیدند ز کوته بامی

آن زبونم که اگر بر سر بازار بری

بیسخن مال مرا خاص شناسد عامی

دشمنم گر نتواند که ببیند نه عجب

دوست نیزم نتواند ز ضعیف اندامی

اوحدی‌وار به صد بند گرفتارم، لیک

تو درین بند ندانی که برون از دامی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟

در وصلی بگشایی ز درم باز آیی؟

از برم صبر و قرار و دل و دانش بردی

نام اینها نبرم گر به برم باز آیی

چون ز هجر تو شوم کشته بیایی، دانم

چه تفاوت کند ار زودترم باز آیی؟

گر بدانم که کجایی؟ به سرت پیش آیم

ور بدانی که چه زارم؟ به سرم بازآیی

قوت آمدنم نیست به نزد تو مگر

هم تو لطفی بکنی و به کرم باز آیی

اوحدی شد چو هلالی ز فراقت، چه شود؟

گر درین هفته چو ماه از سفرم بازآیی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای از گل سوری دهنت غنچه نمایی

وی بر سمن از سنبل تر غالیه سایی

میدان که: سر ما و نشان قدم تست

در کوی تو هر جا که سری بینی و پایی

دوش این دل من خانهٔ عشق تو همی کند

و امروز دگر باره بنا کرد سرایی

بی‌واسطه روزی هوس دیدن ما کن

کندر دل ما جز هوست نیست هوایی

یک روز به زلف تو در آویزم و رفتم

شک نیست که باشد سر این رشته به جایی

دی منکر ما را هوس پرده دری بود

پنداشت که بتوان زدن این پرده به تایی

آن کس که درین واقعه عذرم نپذیرد

بر سینه نخوردست مگر تیر بلایی

من گردن تسلیم به شمشیر سپردم

از دوست کجا روی بپیچم به قفایی؟

زان تخم وفا بهره چه معنی که ندیدیم

نیکی و بدی را چو پدیدست جزایی

برگشتنت، ای اوحدی، از یار خطا بود

دل بر نتوان داشت ز ترکی به خطایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با دشمنان ما شد هم خانه آشنایی

کرد از فراق ما را دیوانه آشنایی

روزی هزار نوبت از شمع عارض خود

ما را بسوخت همچون پروانه آشنایی

از زلف و خال مشکین پیوسته بر رخ و لب

هم دام عشق دارد هم دانه آشنایی

ترس خدا ندارد در سینه شهر سوزی

مویی وفا ندارد در شانه آشنایی

آن روز کاشنا شد با من به دلنوازی

گفتم که: زود گردد بیگانه آشنایی

پیمانهٔ‌پر از می در ده، مگر که با ما

پیمان کند چو بیند پیمانه، آشنایی

ای اوحدی، چه حاجت چندین سخن؟ که حرفی

بس، گر چنانکه باشد در خانه آشنایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خانهٔ تحقیق را ماه شبستان تویی

انفس و آفاق را میوهٔ بستان تویی

از ره صورت ترا آدم خاکیست نام

چونکه به معنی رسی صورت رحمان تویی

مهد سلیمان کشید باد به تاثیر مهر

مهد سلیمان بهل، مهر سلیمان تویی

داروی دردی که هست از در غیری مخواه

درد دل خویش را دارو و درمان تویی

در کرم‌آباد جود بر سر خوان وجود

اول نعمت تراست آخر مهمان تویی

آنکه سخن زاد ازو نی سخن آباد ازو

روی سخن در تو کرد زانکه سخندان تویی

دوش طلب گار دوست گشتم و گفت: اوحدی

کانچه طلب میکنی دور مرو، کان تویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تبم دادی،نمیپرسی که: ای بیمار من چونی؟

دلت چونست در عشق و تو با تیمار من چونی؟

به روز روشن از هجر تو من بس تیره حالم، تو

شب تیره ز دست نالهای زار من چونی؟

بکار دیگران نیکو میان بستی، شنیدم من

ببینم تا: چو کار افتد مرا در کار من چونی؟

ز مهمان خیالت هر شبی صد عذر میخواهم

که: با تقصیرهای دیدهٔ بیدار من چونی؟

بیازردی که من گفتم: بده زان لب یکی بوسه

من این بسیار خواهم گفت، با آزار من چونی

ز دست هندوی زلفت نمییارم که چشمت را

بپرسم یکزمان، کای ترک مردم‌خوار من چونی؟

دلم بردی، نمگویی که: خود چون زنده‌ای بیدل

غمت خوردم، نمیپرسی که: ای غم خوار من، چو نی

گرم در صد بلا بینی مپرس از هیچ، سهلست آن

چو پرسی این بپرس از من که: بی‌دیدار من چونی؟

منت پار آشنا بودم، عجب کامسال خود روزی

نپرسیدی ز من: کای آشنای پار من، چونی؟

سرم بر آستان خویش میبینی، نمیگویی

که: ای بر آستان کم ز خاک خوار من، چونی؟

مرو با هر بدآموزی، بترس از آه دلسوزی

بپرس از اوحدی روزی که ای بیمار من، چونی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم زخم بلا دارد ز چشم تیر بالایی

که دارد چون کمر بستی و همچون زلف لالایی

بدان کان پای من باشد به دام زلف او، گر تو

ز دستی بشنوی روزی که: زنجیریست بر پایی

به اشک چشم بر گریند مردم در بلا، لیکن

نه هراشکی چو جیحونی، نه هر چشمی چو دریایی

نخواهم یافتن یکشب مجال خلوتی با او

که هرگز کوی دلبندان نشد خالی ز سودایی

هلاک من نخواهد بود جز در عشق و می‌دانم

کزین معنی خبر کرده مرا یک روز دانایی

ز هر سویم غمی سر کرد و تشویشی و اندوهی

کجایی آخر ای شادی؟ تو هم بر کن سر از جایی

ز من هر لحظه میپرسی که کارت: چیست؟ این معنی

کسی را پرس کو دارد به کار خویش پروایی

مرا از عشوه هر روزی به فردا می‌دهی وعده

مگر کامروز مردم را نخواهد بود فردایی؟

ز آه اوحدی او را چو آگاهی دهم گوید:

چه گویی پیش من چندین حدیث باد پیمایی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با دل تنگ من از تنگ شکر هیچ مگوی

چون ترا از دل من نیست خبر هیچ مگوی

چند گویی که: حدیث تو به زر نیک شود؟

روی زرین مرا بین وز زر هیچ مگوی

پیش قند دهن پسته مثال تو ز شرم

چون نبات ار بگذارد ز شکر هیچ مگوی

هر دمی قصهٔ ما را چه ز سر میگیری؟

جان چو در پای تو کردیم ز سر هیچ مگوی

از دهان تو به یک بوسه چو خرسند شدیم

زان دهن جز سخن بوسه دگر هیچ مگوی

من بی‌سود چه گرد تو توانم گشتن؟

گر کمر گرد تو گردد ز کمر هیچ مگوی

سینهٔ اوحدی از عشق تو گر ناله کند

ناوکت را سپرست و بس پر هیچ مگوی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرگزت عادت نبود این بی‌وفایی

غیر ازین نوبت که در پیوند مایی

من هم اول روز دانستم که بر من

زود پیوندی، ولی دیری نپایی

میکنم یادت بهر جایی که هستم

گر چه خود هرگز نمیگویی: کجایی؟

رخ نمودن را نشانی نیست پیدا

نقد می‌بینم که رنجی می‌نمایی

گر نپرسی حال من عیبی نباشد

کین شکستن خود نیرزد مومیایی

چشم ما را روشنی از تست و بی‌تو

هرگزش ممکن نباشد روشنایی

اوحدی بیگانه بود از آستانت

ورنه با هر کس که دیدم آشنایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز تو بی‌وفا چه جوییم نشان مهربانی؟

بتو سنگدل چه گوییم حکایت نهانی؟

که چو قاصدی فرستیم به دشمنی برآیی

که چو قصه‌ای نویسیم به دشمنان رسانی

چو بهانه می‌گرفتی و وفا نمی‌نمودی

ز چه خانه می‌نمودی به غریب کاروانی؟

قدمم گرفت، تندی مکن، ای سوار، تندی

غم مستمند می‌خور، چه سمند می‌دوانی

ز ورق برون فگندم همه بار نامهٔ خود

که چو نام من نبینی دگر آن ورق بخوانی

عجب! ار نه قامت تست قیامت زمانه

که در اول غروری و در آخر زمانی

چه محالها شنیدم؟ چه به حالها رسیدم!

که به سالها ندیدم ز لب تو کامرانی

مکن، ای پسر، که وفا کن به روزگار و مدت

من ازین صفت بگردم، تو بدان صفا نمانی

دل اوحدی شکستن، ز میانه دور جستن

نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی