راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دولت ز در باز آمدی ما را پس از بی‌دولتی

گر رخ نمودی ترک ما «بعداللتیا واللتی»

می‌زیبد او را سلطنت، زیرا که پیش درگهش

هر شب خروش عاشقان باشد چو کوس نوبتی

از سرکشی او چون علم در جنگ با ما روز و شب

ما در برش زاری‌کنان مانند کوس نوبتی

دادم به زلفش دوش دل، چشمش به ترکی گفت: هی!

او را چو کردی پیشکش، ما را نیاری خدمتی؟

من می‌توانم بوسها دزدیدن از لعلش ولی

چشمش چو غوغا می‌کند می‌ترسم از بی‌حرمتی

شکر به دامن می‌کشند از لعل او تردامنان

وانگه دل بیمار من می‌میرد از بی‌شربتی

ای اوحدی، چون طاقت جورش نیاوردی دگر

بر یار هر جایی منه خاطر، که صاحب غیرتی

شهر کسانست این، دگر بر نیکوان عاشق مشو

گردن به مسکینی بنه، مادام کندر غربتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگارا، یاد می‌داری که یاد ما نمی‌کردی؟

سگان را در بر خود جای و جای ما نمی‌کردی؟

چو جانت می‌سپرد این تن به جز خونش نمی‌خوردی؟

چو خوانت می‌نهاد این دل به جز یغما نمی‌کردی؟

نشان درد می‌دیدی ولی درمان نمی‌دادی

به کوی وصل می‌بردی ولی در وا نمی‌کردی؟

نخستین روزت ار با من نبودی فتنه اندر سر

چو رخ در پرده پوشیدی دگر پیدا نمی‌کردی

به پس فردا رسید آن کم به فردا وعده می‌دادی

چرا فردا همی گفتی؟ چو پس‌فردا نمی‌کردی

دلم را می‌نهی داغی و گرنه در چنین باغی

رخ از خیری نمی‌بردی دل از خارا نمی‌کردی

دوای اوحدی جستم ز درد سر بنالیدی

گرت سودای ما بودی چنین صفرا نمی‌کردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای از تو مرا هر نفسی بادی و دردی

دورم به فراق تو ز هر خوابی و خوردی

این سرخی من و زردی رخ تست

ورنه من مسکین کیم از سرخی و زردی؟

بدخواه که بر دوری ما رشک چنین برد

گر با تو بدیدی که نشستیم چه کردی؟

گو: جمله جهان تیغ برآرید، که با کس

ما را سر پرخاش نماندست و نبردی

روی از سخن سرد حسودان نتوان تافت

خالی نبود عاشقی از گرمی و سردی

ما را جهان جز سخن دوست مگویید

زنهار! که این باغ بدادیم بوردی

کاری به از اندیشهٔ آن یار ندیدیم

بشنو که: چنین کار برآید ز نوردی

در هیچ قدح بهتر ازین می نتوان یافت

دریاب که: هر قطره ازین باده و مردی

ای اوحدی، اندیشه مکن ز آتش دوزخ

گر می‌رسی از خاک در دوست به گردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چمن پر گهر شد ز باران ژاله

زمین پر کواکب ز یاقوت لاله

ز شبنم فرو هشت نسرین حمایل

ز سنبل بر افگند سوسن کلاله

به جای می‌لعل پر کرده گلها

ز سیماب رخشنده زرین پیاله

صبا را چمن کرده هر بامدادی

به گلزار پردامنی زر حواله

ز زرورق غنچه بر خوان گلبن

همی پیچد از بهر بلبل نواله

به هر گوشه بینی خرامان و خرم

غزلخوان غزالی به رخ چون غزاله

گرم دستگاه گل و لاله بودی

به گنجی گران می‌نبشتم قباله

کنونست وقت، اوحدی، گر جوانی

چو مرغان عاشق در آیی بناله

بهاری چنین باد و شش ساله ماهی

صبوحی کن از بادهٔ پنج ساله

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کدامین نقشبند این نقش بستی؟

همه یک دست و هر نقشی به دستی

به نور جان شدست این نقش ممتاز

و گرنه کی چنین در دل نشستی؟

گر این جان در بت سنگین بدیدی

عجب دارم خلیل ار بت شکستی

ورین معنی بتی را جمع بودی

کدامینمؤمناز بت باز رستی؟

بیا، تا هر دم از دستی بر آییم

مگر نقاش این آید به دستی

که گر پا بستهٔ این نقش گردیم

چه فرق ازمؤمنی تا بت‌پرستی؟

نهاد اندر لب شیرین این قوم

میی روشن، که هر جامی و مستی

پریشان کرد گرد روی ایشان

سر زلفی که هر تاری و شستی

مسلمان، اوحدی، آن روز بودی

که از دام چنین بتها برستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر تو سری میکشی تا نکنی آشتی

ما ز تو سرکش‌تریم،پس تو چه پنداشتی؟

ما دل صد آشنا بهر تو بگذاشتیم

ای که ز بیگانگی هیچ بنگذاشتی

با تو چه سودی نداشت صلح، به جنگ آمدیم

کار چو مشکل شود جنگ به از آشتی

شاخ ستم کشته‌ای، بار جفایی بچین

هم تو توانی درود تخم که خود کاشتی

دوش فرستاده‌ای: کز تو ندارم خبر

خود بنگویی که: تو از که خبر داشتی؟

با دگران مر ترا هر چه میسر نشد

از غم و رنج و جفا بر دلم انباشتی

شغل تو گر خواجگیست، در پی آن روز، که هست

کار من و اوحدی رندی و ناداشتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با این چنین بلایی، بعد از چنان عذابی

راضی شدم که: بینم روی ترا به خوابی

صد نامه مشق کردم در شرح مهربانی

نادیده از تو هرگز یک نامه را جوابی

هر گه که بر در تو من آب روی جویم

خون مرا بریزی بر خاک در چو آبی

اندر غم تو رازم رمزی دو بود و اکنون

هر حرف از آن شکایت فصلی شدست و بابی

جز سر صورت تو چیزی دگر ندارم

مقصود هر حدیثی، مضمون هر کتابی

چندان نمک لبت را در پسته بسته آخر

کی بی‌نمک بماند بر آتشت کبابی؟

در غیرتیم لیکن مقدور نیست کس را

با چشم چون تو شوخی آغاز احتسابی

یک تن کجا تواند؟پوشید از نظرها

روی ترا، که این جا شهریست و آفتابی

در غصه اوحدی را موقوف چند داری؟

یا کشتن خطایی، یا گفتن صوابی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا با جمع رندانی که در دیرند ضم کردی

چو دیر از غیر خالی شد در خلوت بهم کردی

نهادی مجلس بزمی بر آواز رباب و نی

چو لعلت میر مجلس شد به می دادن ستم کردی

به شوخی عقل فرزانه، چو ره برد اندر آن خانه

به جای رطل و پیمانه، سرش زیر قدم کردی

ز بهر فضل و پیشی من، چو کردم با تو خویشی من

دو ساغر بیشتر دادی، مرا از خویش کم کردی

مرا با طاق آن ابرو چو دیدی مهر پیوسته

تنم را از بر او طاق و دل را جفت غم کردی

تو بودی مطرب و ساقی، تو بودی شاهد باقی

گهم درویش خود خواندی و گاهم محتشم کردی

به خیلی کردی از رخ چون سال بوسه‌ای کردم

شکایت چون توان کرد از چنان رویی کرم کردی

به دستم جام‌جم دادی، پس از عمری که دم دادی

چه مستی‌ها کنیم اکنون! که می در جام جم کردی

چو دیدی اوحدی را تو به علم عاشقی دانا

میان عالمی او را به عشق خود علم کردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من که باشم؟ در زیان افتاده‌ای

از هوی اندر هوان افتاده‌ای

بیخودی، رخ در بیابان کرده‌ای

گمرهی، از کاروان افتاده‌ای

ناکسی، از بخت دوری جسته‌ای

مفلسی، از خان و مان افتاده‌ای

گاه گویایی فضیحت گشته‌ای

وقت خاموشی زیان افتاده‌ای

از بهشت اندر جهنم رفته‌ای

بر زمین از آسمان افتاده‌ای

بر سر کوی سبکباران عشق

از گرانی رایگان افتاده‌ای

گوهر خود را ز خس نشناخته

وز خسی در خاکدان افتاده‌ای

دل ز غفلت بسته در جایی چنین

وانگه از جایی چنان افتاده‌ای

روز سربازی عنان پیچیده‌ای

وقت مردی ناتوان افتاده‌ای

همنشینان بر کنار بحر و من

از کنار اندر میان افتاده‌ای

اوحدی‌وار از برای این و آن

در زبان این و آن افتاده‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باغ بهشت بیند بی‌داغ انتظاری

آن کش ز در درآید هر لحظه چون تو یاری

بر صید گاه دولت نگرفته‌اند هرگز

شاهان به باز و شاهین زین خوب‌ترشکاری

چون بلبل ار بنالم واجب کند کزین سان

در دامن دل من نگرفته بود خاری

بر دل گذر نمی‌کرد این روز نامرادی

وقتی که بود ما را روزی و روزگاری

ایمن نمی‌نشینم، کاسان دهد بکشتن

چون ما پیادگان را وانگه چنین سواری

همچون علف برآیند از گورم استخوانها

بعد از من ار کنی تو بر خاک من گذاری

با من مرو، که خصمم عیبت کند، چو بیند

من پیر گشته وانگه در دست ازین نگاری

این راز چون بدارم پنهان؟ که یافت شهرت

ذکرم به هر زبانی، نامم به هر دیاری

با دل چو گفتم: ای دل ، کاری کنیم زین پس

گفت: اوحدی، نیابی بهتر ز عشق کاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر در کف پایت نهم، ای یار یگانه

روزی که درآیی ز درم مست شبانه

در صورت خوبان همه نوریست الهی

از شمع رخت می‌زند آن نور زبانه

با چشم تو یک رنگ چو گشتیم به مستی

جز چشم تو ما را که برد مست به خانه؟

هر چند که جان را بر لعل تو بها نیست

شرطیست که امروز نجوییم بهانه

آنی تو، که جز با تو درین ملک ندیدیم

خوی ملکی با کس و روی ملکانه

جز یاد جمالت همه ذوقست خرافات

جز قصهٔ عشقت همه با دست و فسانه

با غمزهٔ رویت سخن خال نگوییم

زنهار! که ما غره نگشتیم به دانه

آنجا مطلب روزه و تسبیح، که در روی

آواز مغنی بود و جام مغانه

با اوحدی امروز یکی باش، که مردم

از دور نگویند: فلان بود و فلانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز به رسم سرکشان راه جفا گرفته‌ای

تیغ ستم کشیده‌ای، ترک وفا گرفته‌ای

من طلب تو چون کنم؟ چون به تو در رسم؟ که تو

شیر ز دام جسته‌ای، مرغ هوا گرفته‌ای

نیست در اندرون من جای خیال دیگری

جای کسی کجا بود؟ چون همه جا گرفته‌ای

ما سر و مال در غمت باخته سال و ماه و تو

هم غم ما نخورده‌ای، هم کم ما گرفته‌ای

چیست گناه ما؟ که تو بار دگر به رغم ما

یار دگر گزیده‌ای، خانه جدا گرفته ای

جز به دعا نمیرسد دست من از غمت، ولی

راه نفس ببسته‌ای، دست دعا گرفته‌ای

هر گرهی ز زلف او باز کنی تو، اوحدی

کشور چین گشوده‌ای، ملک ختا گرفته‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای برون از بلندی و پستی

جز تو کس را نمی‌رسد هستی

عقل در وادی محبت تو

ره غلط می‌کند ز سرمستی

تا سر جمله‌ها شود نامت

خویشتن را به جمله بر بستی

حلقه‌ای نیست خالی از ذکرت

گر چه در هیچ حلقه ننشستی

بودن ما جدا نبود از تو

با تو بودیم تا تو بودستی

بر سر چار سوی رغبت خویش

نخریدی دلی، که نشکستی

اوحدی، گر وصال او خواهی

ببر از خویشتن، که پیوستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتی

قصد کردم کت ببوسم دست و هم نگذاشتی

بوی خون می‌آید از چاه زنخدانت، بلی

بوی خون آید که چندین دل درو انباشتی

هر زمانم شاخ اندوهی ز دل سر بر زند

خود نمیدانم چه بیخست این که در دل کاشتی

ریش گردانی دلم را وانگهی گویی: منال

درد دل با ناله باشد، پس چه می‌پنداشتی؟

گر پس از جنگ آشتی جویی، نگیری در کنار

تا هم آن دم نیز بی‌جنگی نباشد آشتی

نزد من آبیست، گفتی: خون مجروحان عشق

زان چنین در خاک میریزی که آب انگاشتی

دی طلب کردی که در پای تو ریزم جان خویش

زان طلب کردن سرم بر آسمان افراشتی

دفتر خاطر ز نقش دیگران شستم تمام

تا تو نقش خویش بر لوح دلم بنگاشتی

اوحدی در دوستی با آنکه جانب‌دار تست

جانب او را به قول دشمنان بگذاشتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل جفت درد و غم شد زان دیلمی کلاله

گل را قبول کم شد زان روی همچو لاله

بس غصه داد و رنجم،زان منزل سپنجم

ماه چهارده شب، حور دو هفت ساله

زان زلف همچو زندان، تابنده در دندان

همچون ز شب ثریا، یا خود ز میغ ژاله

ماهی که می‌سرایم در شوقش این غزلها

چشم غزال دارد، رخسارهٔ غزاله

گر حجت غلامی خواهد ز من لب او

جز روی او نیاید شاهد درین قباله

از نامهٔ فراقش عاجز شدم، چو دیدم

زیرا نکرده بودم بحثی در آن رساله

با مهر چرخ دی گفت: این بت‌تر است مانا

گفتا: منش رقیبم وین بت مرا سلاله

ای مدعی، کزان لب خواهی علاج کردن

هر درد را که داری می‌کن به من حواله

خواهی که زین چه هستم دیوانه‌تر نگردم

بر یاد آن پری رخ پر کن یکی پیاله

آن رنگ داده ناخن تا بر رگ دل آمد

چون چنگ نیست یک دم خالی ز آه و ناله

چون بوسه خواهم از وی گیرد لبش به دندان

تا اوحدی نبیند بی‌استخوان نواله