راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر چه امید ندارم که: شوم شاد از تو

نتوانم که زمانی نکنم یاد از تو

گفته بودی که: به فریاد تو روزی برسم

کی به فریاد رسی؟ ای همه فریاد از تو

دانم این قصه به خسرو برسد هم روزی

که: تو شیرینی و شهری شده فرهاد از تو

اگر امشب سر آن زلف به من دادی، نیک

ورنه فردا من و پای علم و داد از تو

گر تو، ای طرفهٔ شیراز، چنین خواهی کرد

برسد فتنه به تبریز و به بغداد از تو

دوش گفتی: به دلت در زنم آتش روزی

چه دل؟ ای خرمن دلها شده بر باد از تو

دل ما را غم هجر تو ز بنیاد بکند

خود ندیدیم چنین کار به بنیاد از تو

اوحدی را مکن از بند خود آزاد، که او

بنده‌ای نیست که داند شدن آزاد از تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درین لشکر، که می‌بینی، سواری نیست غیر از تو

کسی دیگر درین عالم به کاری نیست غیر از تو

هر آن کس را که میدانی شماری برگرفت از خود

ولی زینها کسی خود در شماری نیست غیر از تو

درون پرده‌ای، لیکن چو از ما پرده برگیرد

غم عشق تو ما را، پرده‌داری نیست غیر از تو

اگر غیری نظر بازی کند با صورت دیگر

مرا منظور در آفاق، باری، نیست غیر از تو

به روز خستگی خواهند مردم یاری از یاران

من دلخسته را امروز یاری نیست غیر از تو

چو غم دادی به غم خواران، نیابد کرد تقصیری

که در غم، عاشقان را غم‌گساری نیست غیر از تو

سگ تست اوحدی، جانا، نگاهی کن به حال او

کزین نخجیرگاه او را شکاری نیست غیر از تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنکه، نیست جز بر یار انتعاش تو

بس می‌خروشد آن سخن دل‌خراش تو

زرقی همی فروشی و شهری همی خری

دخل گزاف بنگر و خرج بلاش تو

گویی که: دین پرستم و دنیا پرست نه

وانگه ز بیست خواجه فزون‌تر معاش تو

بر روی راه این دو سه حیوان، به راستی

کمتر ز دام نیست دم دانه‌پاش تو

گه راز خود ز خلق بپوشیده‌ای، ولی

روی زمین پرست ز تشویق فاش تو

فردا کجا خلاص دهی آن مرید را؟

کامروز قرض‌دار شد از بهر آش تو

با اوحدی مباف کرامات خود، که هیچ

کاری نمی‌رود ز بباش و مباش تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نور چشم من ز رخ لاله‌رنگ تو

سوگند سخت من به دل همچو سنگ تو

در دهر سوکوار نباشد به حال من

در شهر غمگسار نباشد بی‌نگ تو

پیش رخت ز شرم بریزند رنگها

صورتگران چین چو ببینند رنگ تو

بر زان دل چو سنگ و بر همچو سیم خام

آنکس خورد، که سیم بریزد به سنگ تو

مپسند کشتن من مسکین، که بعد ازین

مانند من شکار نیفتد به چنگ تو

اکنون سپر چه سود؟ که بر دل گذار کرد

پیکان تیر غمزهٔ همچون خدنگ تو

میدان فراخ یافته‌ای، اوحدی،ولی

در وصل او عجب که رسد دست تنگ تو!

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترا گزید دل من،مرا گزید غم تو

به حال من نظری کن، که مردم از ستم تو

متاب روی و سر از من،مباش بی‌خبر از من

که روز و شب دل و چشمم در آتشست ونم تو

تویی علاج غم ما تویی مسیح دم ما

ز مرگ باک نباشد که می‌خوریم دم تو

ز راه دور و بیابان چه باک و دوزخ تابان؟

کزین دو بیم ندارم به پشتی کرم تو

به صید ما نکند کس هوا و رغبت ازین پس

که داغ دست تو داریم و خانه در حرم تو

مگر تو چارهٔ کارم کنی و زخم که دارم

که مرهمی نشناسم موافق الم تو

کدام جنس که دستم نباخت بر سر کویت؟

کدام نقد که چشمم نریخت در قدم تو؟

گر آن مجال ببینم شبی که: با تو نشینم

کنم شکایت بسیار از التفات کم تو

مکن شکسته و خوارش، به دست کس مسپارش

که اوحدیست درین شهر سکهٔ درم تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو سروی ، بر نشاید چیدن از تو

تو ماهی، مهر نتوان دیدن از تو

من آشفته دل را تا کی آخر

میان خاک و خون غلتیدن از تو؟

به گردان رخصت خونم به عالم

که رخصت نیست برگردیدن از تو

گرم صد آستین بر رخ فشانی

نخواهم دامن اندر چیدن از تو

ترا چون هیچ ترسی از خدا نیست

همی باید مرا ترسیدن از تو

گناهم نیست اندر عشق و گر هست

گناه از بنده و بخشیدن از تو

اگر صد رنج باشد اوحدی را

شفا یابد به یک پرسیدن از تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دلبر سنگین دل، فریاد ز دست تو

دستی، که دل من شد بر باد ز دست تو

کی راست شود کارم؟ زین غصه که من دارم

ای کار مرا ویران بنیاد ز دست تو

عقلم چو دهد یاری، گوید که: درین زاری

آنست که صد نوبت افتاد ز دست تو

دادی ز جفا نوشم، تا گشت فراموشم

چیزی که مرا بودی بر یاد، ز دست تو

از بند رها می‌کن، مملوک و بها می‌کن

کین بنده نخواهد شد آزاد ز دست تو

شادی به غمت دادم و اکنون ز غمت شادم

زیرا که نشاید شد دلشاد ز دست تو

چون اوحدی ار راهم باشد به در شاهم

یا دولت او خواهم یا داد ز دست تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو

اگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو

دل من بوسه‌ای زان لب تمنی می‌کند، لیکن

نمی‌گویم سخن بی‌زر، که می‌دانم زبان تو

چو دست خود نخواهی کردن اندر گردنم روزی

شبی بگذار تا باشد دو دستم در میان تو

مرا گفتی: میان در بند اگر خواهی کنار من

میان بستم، که دربندم به دست خود میان تو

چو از حکم حدیث تو نمی‌دانم گذشتن من

شگفتم زان حدیث آید که بگذشت از زبان تو

چه باشد گر به نام من فرو خواند لبت حرفی؟

ز چندان آیت خوبی که منزل شد بشان تو

بهر جانب ز شوقت چون سگ گم گشته می‌گردم

به بوی آنکه در یابم غبار کاروان تو

خنک یاری که هستی تو به خلوت هم نشین او!

که من باری نمی‌یابم نشانی از نشان تو

به دستان اوحدی را کرد چشمت پیر می‌بینم

سرش را من، که خواهد رفت در پای جوان تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خرمن گل خوشه‌چین پیش تن و اندام تو

بلبل نخواند، وصف گل تا من نگویم نام تو

بر بام رو تا خلق را در تیره شب روشن شود

ماهی ز طاق آسمان،ماهی ز طرف بام تو

یک بوسه در ده زان دهن وانگه بریز این خون من

تا در دمی حاصل شود هم کام من، هم کام تو

مثل دهانت شکری در مصر نتوان یافتن

ای مصر زیبایی نهان در زلف همچون شام تو

دیشب سلامی کرده‌ای، چون قدر آن نشناختم

امروز خود را می‌کشم در حسرت دشنام تو

نشگفت از آه سرد من وز رنگ و روی زرد من

ای جان غم پرورد من پروردهٔ انعام تو

از سیم خالی می‌کنی وز مشک خالی می‌زنی

این دامها چند افگنی؟ ای اوحدی در دام تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ترک، دل ما را خوش‌دار به جان تو

مگذار تن مارا لاغر چو میان تو

چون سرو روان داری قدی به خرامیدن

و آن روی چو گل خندان بر سرو روان تو

ابرو چون کمان سازی، تا تیر غم اندازی

گر زخم خورم، باری، از تیر و کمان تو

هر چند فراخ آمد صحرای جهان بر من

هر لحظه به تنگ آیم زان تنگ دهان تو

دل خواسته‌ای از من، نتوان به تو دل دادن

زیرا که: چو بگریزی کس نیست ضمان تو

مانند رکابت رو بر پای تو می‌مالم

باشد که به دست افتد یک روز عنان تو

لاف از سخن شیرین دیگر نزنم پیشت

کین لفظ نمی‌زیبد الا ز زبان تو

آشفته شوم هر دم بر صورت زیبایی

باشد که نشان یابم روزی ز نشان تو

اکنون که به شیدایی چون اوحدی از غفلت

در دام تو افتادم، جان من و جان تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر چه زان ما گشتی، سر ما چه دانی تو؟

ور چه مات می‌خوانیم، این دعا چه دانی تو؟

چون ز خود نشد خالی هیچ نفس خودبینت

از خدا سفر کردن، در خدا چه دانی تو؟

شب چو خفته می‌باشی تا به روز در خلوت

گر هدر شودخونی، یا هبا چه دانی تو؟

ای که مرد معنی را زیر خرقه می‌جویی

آن کلاه داران را در قبا چه دانی تو؟

«ها» و «هو» که در حالت می‌زنی و او ناید

چون ندیده‌ای او را «هو» و «ها» چه دانی تو؟

هفت عضو سرکش را زیر پای ناکرده

آسمان هفتم را زیر پا چه دانی تو؟

جز رضای خود چیزی چون نجسته‌ای هرگز

از سخط کجا ترسی؟ یا رضا چه دانی تو؟

گفتی: آشنا گشتم با خدای در معنی

ای ز عقل بیگانه، آشنا چه دانی تو؟

اوحدی صفت با او هر چه گفتی آن بشنو

لیکن اندرین گنبد این صدا چه دانی تو؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو

که نام من نفرمایی فراموش از زبان تو

ز سود من، نپندارم، ترا هرگز زیان دارد

که سود تست سود من، زیان من زیان تو

تو و من در میان ما کجا گنجد؟ که اینساعت

تو گردیدی و گردیدم، تو آن من، من آن تو

غلط کردم، نه آن گنجی که در آغوش من گنجی

مرا این بس که در گنجم به کنجی در جهان تو

سر از خاک زمینم بر ندارد آسمان هرگز

اگر ساکن خودم خواند زمین و آسمان تو

لبت می‌پرسد از جانم که: کامت چیست؟ تا دانم

چه باشد کام مشتاقی؟ دهانی بر دهان تو

گمان بردی که برگشتم به جور از آستانت من؟

بلی در حق مسکینان خود این باشد گمان تو

دل از ما خواستی، جانا، دریغی نیست دل، لیکن

چو روی از ما نمی‌پوشی، کسی باید ضمان تو

از آن حشمت که می‌بینم نخواهد هیچ کم گشتن

فقیری گر بیاساید زمانی در زمان تو

تو با آن حس و زیبایی نگردی هم نشین من

که از خواری و گمراهی نمی‌یابم نشان تو

رخت را شد به جان و دل خریدار اوحدی، لیکن

بدین سرمایه چون گردد کسی گرد دکان تو؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رشک گل تازه رخ چون سمن تو

عرعر خجل از قد چو سرو چمن تو

پای نفس اندر جگر نافه شکسته

بوی شکن طرهٔ‌عنبر شکن تو

آنها که به مویی بفروشند بهشتی

مویی به جهانی بخرند از بدن تو

دل تنگ شود غنچه و لب خشک و جگر خون

از رشک شکر خندهٔ تنگ دهن تو

بر عقد گهر طعنه زند گاه تبسم

آن رستهٔ دندان جو در عدن تو

بر پیرهن ار نقش کنی صورت نرگس

بینا کندش بوی خوش پیرهن تو

شد کاسته چون موی تن اوحدی، ارچه

کاهیدن مویی نپسندد ز تن تو

در حلق دل سوختهٔ شیفته خاطر

زنجیر بلا گشته دو مشکین رسن تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گل در قرق عرق کند از شرم روی تو

صافی به کوچها دود از جستجوی تو

در شانه دید موی تو صافی و زان زمان

برسینه سنگ می‌زند از شوق موی تو

بر پای سرو و بید نهد روی هر نفس

صافی ز حسرت و هوس قد و روی تو

مشکین کند کنار و لبش هر به مدتی

آن باد مشک بیز که اید ز سوی تو

صافی به جای آب روانها کند نثار

بر دست آنکه آب زند خاک کوی تو

دستش به جان نمی‌رسد، ار نی به جای آب

می‌کرد جان خویشتن اندر گلوی تو

روزی بنه به خوردن می‌پای در قرق

تا ما به سر کشیم چو صافی کدوی تو

کی کردمی من از لب صافی حدیث؟ اگر

وقتی برو دهان ننهادی سبوی تو

تو در مراغه فارغ و صوفی به نوبهار

در خاک و خون مراغه‌زنان ز آرزوی تو

بر ما تو بسته در چو قرق سال و ماه و ما

سر در جهان نهاده چو صافی به بوی تو

صافی ز سنگ تفرقه فریاد می‌کند

مانند اوحدی، که بنالد ز خوی تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حسن مصرست و رخ چون قمرت میر درو

عشق زندان و حصارش که شدم پیر درو

خم ابروت کمانیست، که دایم باشد

هم کمان مهره و هم ناوک و هم تیر درو

حلقهٔ زلف تو دامیست گره گیر، که هست

حلق و پای دل من بسته به زنجیر درو

جنتست آن رخ خوب و ز دهان و لب تو

می‌رود جوی شراب و عسل و شیر درو

خود که جوید ز کمند سر زلف تو خلاص؟

که به اخلاص رود گردن نحجیر درو

بسم این کار پریشان، که نمی‌بینم جز

جگر ریش و دل سوخته توفیر درو

گر من از عشق تو آشفته شوم نیست عجب

کاوحدی شیفته شد با همه تدبیر درو