راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای مکان تو از مکان بیرون

سر امرت ز کن فکان بیرون

در وجودی و از وجود به در

در جهانی و از جهان بیرون

آسمان و زمین تو داری، تو

از زمین وز آسمان بیرون

فتنه‌ای در میان فگنده ز عشق

خویشتن رفته از میان بیرون

ساعتی نیستی ز دل خالی

نفسی نیستی ز جان بیرون

آن و اینت به فکر چون یابند؟

ای تو از فکر این و آن بیرون

بنشینی و از نشستن خود

بینشانی و از نشان بیرون

آخر و اولی و بودن تو

ز آخر و اول زمان بیرون

چون دل اوحدی زبون تو شد

این سخن رفتش از زبان بیرون

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حلقهٔ زرین بر آن گوش گهربندش ببین

خال مشکین بر لب شیرین چون قندش ببین

بسته بر هم گردن شهری، دل دیوانه را

در میان حلقهای زلف چون بندش ببین

چشم معنی برگشای و چشمهٔ آب حیات

مضمر اندر گوشهٔ لعل شکرخندش ببین

اشک همچون دجلهٔ من در غمش دیدی بسی

بر دل من محنت چون کوه الوندش ببین

دیده‌ای کان عهد یاران قدیمی چون شکست؟

این زمان با دوستان تازه پیوندش ببین

عاشقان از آرزوی روی او جان می‌دهند

آرزوی عاشقان آرزومندش ببین

اوحدی پندم همی گوید که: ترک عشق کن

دیدن رویی چنان و دادن پندش ببین!

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شبت می‌بینم اندر خواب و می‌گویم: وصالست این

به بیداری تو خود هرگز نمی‌پرسی: چه حالست این؟

دهان یا نوش، قد یا سرو، تن یا سیم خامست آن؟

جبین یا زهره، رخ یا ماه، ابرو یا هلالست این؟

به جرم آنکه مرغ دل هوادار تو شد روزی

شکستی بال او، آنگه نمی‌گویی: وبالست این

ز هجران شب زلف تو بنشینم به روز غم

معاذالله! چه روز غم؟ خطا گفتم، محالست این

مرا گویند: مجموعی ز عشق آن صنم یا نه؟

ز همچون من پریشانی چه جای این سؤالست این؟

برای عشق تو گر من ببازم مال و جاه خود

مکن عیبی که: پیش من به از صد جاه و مالست این

حرامست اوحدی را جز درین معنی سخن گفتن

که هر کو بشنود گوید: مگر سحر حلالست این؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از بند زلفش پای ما مشکل گشاید بعد ازین

چشمی که بیند غیر او ما را نشاید بعد ازین

دل را چو با دیدار او پیوند و پیمان تازه شد

در چشم ما جز روی او بازی نماید بعد ازین

خود را چو دادیم آگهی از ذوق حلوای لبش

لذت نیابد کام ما، گر شهد خاید بعد ازین

در دستگاه چرخ اگر اندوه و محنت کم شود

از پیش ما گو: خرج کن چندان که باید بعد ازین

بس فتنه زایید آسمان، در دور چشم مست او

از روزگار بی‌وفا تا خود چه زاید بعد ازین

با زلف آن دلدار چون باد صبا گستاخ شد

یا عنبر افشاند هوا، یا مشک ساید بعد ازین

ای یار نیکوکار، تو تدبیر کار خویش کن

کز ما به جز سودای او کاری نیاید بعد ازین

تا این زمان گر نطق ما تقصیر کرد اندر سخن

بر یاد آن شیرین دهان شیرین سراید بعد ازین

گو: آزمایش را ببر گردی ز خاک اوحدی

گر در جهان آشفته‌ای عشق آزماید بعد ازین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در صدد هلاک من شیوهٔ چشم مست تو

مرد کشی و سرکشی عادت زلف پست تو

غیرت دل نشاندم بر سر آتشی دگر

هر نفسی که بنگرم با دگری نشست او

هر سر مویت، ای پسر، دست گرفته خاطری

در عجبم که: چون بود از همه باز رست تو؟

مست توام، چه می‌دهی باده به دست مست خود؟

بوسه بده، که نشکند باده خمار مست تو

تا به کنون اگر سرم داشت هوای دیگری

دست بیار، تا از آن توبه کنم به دست تو

با همه زیرکی، نگر: صید تو گشت اوحدی

ور تو تویی، در اوفتد پنجه ازو به شست تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دشمن دون گر نگفتی حال من

خود به گفتی چشم مالامال من

هر شبی از چرخ نیلی بگذرد

نالهای این تن چون نال من

حال من چون خال مشکین تیره شد

در فراق یار مشکین خال من

کاشکی! آن روی فرخ می‌نمود

تا ازو فرخنده گشتی فال من

روز عمرم شب شد و پیدا نگشت

روز این شبهای همچون سال من

بر دل ریشم دلیلی روشنست

راستی را پشت همچون سال من

مرغ او بودم، چرا برمی‌تپم؟

گر نزد تیر بلا بر بال من؟

کاشکی!دستم به مالی می‌رسید

کز برای دوست گشتی مال من

وه! که روز اوحدی بی‌روی دوست

شد سیه چون نامهٔ اعمال من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن تیر غمزه را دل خلقی نشانه بین

انگشت رنگ داده و انگشتوانه بین

روی سیاه چرده و زلف سیاه کار

چشم سیاه تنگ خوش جاودانه بین

در باغ عارضش ز برای شکار دل

زلف چو دام بنگر و خال چو دانه بین

با آن غرور و غفلت و خردی و بیخودی

یک بوسه زو طلب کن و پنجه بهانه بین

گرد میان لاغر آن خان نیکوان

پیچیده دایم آن کمر تنگ خانه بین

از دست زلف هندوی او جور می‌برم

بخت مرا نگه کن و حال زمانه بین

مرد اوحدی ز داغ غمم او هزار بار

با آن دو دل حکایت مرد یگانه بین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در فراق روی جانان بر نتابد بیش ازین

سینه داغ هجر آنان بر نتابد بیش ازین

با چنین تلخی، که طبع ما کشید از دست هجر

شور این شیرین زبانان بر نتابد بیش ازین

پیر گشتم، ایدل، از خوبان حذر می‌کن، که پیر

قوت دست جوانان بر نتابد بیش ازین

مهربانا، گر توانی رحم کن بر کار ما

زانکه کار ناتوانان بر نتابد بیش ازین

چند راند چون سگان ما را رقیب از کوی تو؟

گرگ با چوب شبانان بر نتابد بیش ازین

اوحدی، این گریه کمتر کن، که خاک کوی دوست

آب چشم مهربانان برنتابد بیش ازین

طبع یار نازنین در خواب نوشین سحر

نالهٔ فریاد خوانان برنتابد بیش ازین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر سر کویت ای پسر، پی سپرم، دریغ من!

با غم رویت از جهان میگذرم، دریغ من!

با تو نشست دشمنم روی به روی و من چنین

دور نشسته در شما می‌نگرم، دریغ من!

برد گمان که به شود خسته دلم به وصل تو

دیدم و روز وصل خود زارترم، دریغ من!

از در خود برانیم هر دم و من به حکم تو

میروم و نمی‌روی از نظرم، دریغ من!

دل به تو شاد وآنگهی چشم تو در کمین جان

من ز فریب چشم تو بی‌خبرم، دریغ من!

تن به رخ تو زنده بود، از تو برید و مرده شد

بر تن مرده بی‌رخت مویه گرم، دریغ من!

لعل لب تو خون من خورده چنین و آنگهی

من ز درخت قامتت بر نخورم، دریغ من!

رفت برون بسان آب از ره دیده خون دل

آتش دل برون نرفت از جگرم، دریغ من!

از ستمت خلاص دل نیست، که هر کجا روم

هجر تو می‌رود روان بر اثرم،دریغ من!

چشم ترا چنانکه من دیدم و فتنهای او

گر ز تو جان برد کسی، من نبرم، دریغ من!

نیست دریغ کاوحدی برد خطر ز دست تو

من که ز دست خویشتن در خطرم، دریغ من!

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم آنکه گلشن عشق را چمنم، ببین

گذری کن و گل و سوسن و سمنم ببین

تو و او که باشد؟ ازین دویی چه کنی سخن؟

همه اوست این نه تویی، بدان، نه منم، ببین

درو بام خلوت من پرست ز نقش او

به تو شرح واقعه بیش ازین چه کنم؟ ببین

ز درش به روز من ار چه دور همی روم

شب تیره بر سر کوی او وطنم ببین

به دیار ما چو به دوستی گذرت بود

سخنم مپرس ز دشمنان، سخنم ببین

نخورم بر غم تو باده جز بعلانیه

تو به سر من چو نمی‌رسی، علنم ببین

چو پس از منت هوس تفرج دل کند

بر خاک من رو و بازکن کفنم، ببین

ز خدای و نفس خود، ار چنان که تو واقفی

نفس خدای ز جانب یمنم ببین

مکن، اوحدی، طلبم، که غایبم از زمین

بهل این زمین و برون ازین زمنم ببین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من از مادری زادم که پارم پدر بود او

شدم خاک آن پایی کزین پیش سر بود او

ز عالم همی جستم نشان دل آرایش

چو عالم شدم بر وی ز عالم به در بود او

از آن راه بین گشتم که هر جا رخ آوردم

دلم را دلیل ره، مرا راهبر بود او

ز خاطرت نرفت آن نقش و از دل نشد خالی

کجا رفتی از خاطر؟ که نقش حجر بود او

قمروار حالم ار کمابیش بود چندی

شد امسال شمس آن مه، که عمری قمر بود او

ز بس قطره باران که فیضش فراهم زد

چو دریا شد آن آبی، که وقتی شمر بود او

من آن نقد عرضی، کش درین فرش بنهفتم

نه از خاک شد تیره، نه ازنم، که زر بود او

نه عقلم بسی گفتی، مکن یاد او دیگر؟

که اندر طریق ما عجب بی‌خبر بود او!

مجوی اوحدی را تو ز من کندر آن ساعت

که من بار می‌بستم، به جانبی دگر بود او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بنگر بدان دو ابروی همچون کمان او

وآن غمزهٔ چو تیر و رخ مهربان او

انگشت می‌گزد به تحیر کمان چرخ

ز انگشت رنگ داده و انگشتوان او

گر جان من طلب کند، از وی دریغ نیست

بشنو، که این دروغ نگفتم به جان او

گو: بوسه‌ای به جان بفروش، ار زیان کند

دل نیز می‌دهم، که نخواهم زیان او

با دشمنان دوست کنم دوستی مدام

زیرا که غیرت آیدم از دوستان او

از وی بپرس حال من، ای باد صبح دم

باشد که نام من برود بر زبان او

آن کو به حسن فتنهٔ آخر زمان بود

ناچار فتنها بود اندر زمان او

آن موی او به پای رسد، گر فرو کشی

لیکن به لاغری نرسد در میان او

گویی طبیب خفتهٔ ما را خبر نبود:

کامشب نخفت تا به سحر ناتوان او

روزی که جان اوحدی از تن جدا شود

از دوستی جدا نشود استخوان او

از ذوقهای شعر روانش بسی که خلق

گویند: کافرین خدا بر روان او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای عید، بنمودی به من دی صورت ابروی او

امروز قربان می‌شوم، گر می‌نمایی روی او

عید من آن رخسار بس، تا درتنم باشد نفس

چندان که دارم دسترس باشم به جست و جوی او

بر عید گاه ار بگذرد، چوگان به دست، از لاله رخ

جز تن نشاید خاک ره جز سر نزیبد گوی او

صد بار بر زانو نهم سر بی‌رخش هر ساعتی

نادیده خود را در جهان یک بار همزانوی او

از سایه سر گردان ترم، بی‌آفتاب عارضش

تا سایه‌ای بینی ز من، مشنو که آیم: سوی او

در وصل او مشکل رسم، تا زان من دانی مرا

چون از من من بگذرم، آنجا بماند اوی او

فردا که از خاک لحد سر بر کنند این رفتگان

ما را ز خاک انگیختن نتواند، الا بوی او

زان دوست دل برداشتن،صورت مبند، ای اوحدی

اکنون که ما را صرف شد عمری به گفت و گوی او

چون بر توان گشت از رخش؟ و آنگاه خود ناساخته

بالین ز سنگ آستان،بستر ز خاک کوی او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر سوی من چنین نگرد چشم مست تو

سر در جهان نهم به غریبی ز دست تو

آمد بهار و خاطر هر کس کشد به باغ

میلی کی او کند که بود پای بست تو؟

قاضی ترا به دیده ملامت همی کند

بر محتسب، ز دست محبان مست تو

سر بگذرد به چرخ بلندم به گردنی

گر دست من رسد به سر زلف پست تو

صد بار پیش دشمن اگر بشکنی مرا

سهلست پیش من، چو نبینم شکست تو

دردا! که هستیم ز فراق تو نیست شد

کامی ندیده از دهن نیست هست تو

یک ساعت اوحدی به دو چشمت نگاه کرد

پنجاه تیر بر دلش آمد ز شست تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا فاش گشت ذکر دهان چو قند تو

رغبت نمی‌کند به شکر دردمند تو

محتاج قید نیست، که زندانیان عشق

بیرون نمی‌روند به جور از کمند تو

کشتند در کنار چمن سروها بسی

لیکن نمی‌رسند به قد بلند تو

گر صد غبار بر دل من باشد از غمت

مشکل جدا شوم ز عنان سمند تو

ور دیگری ز تیغ جفای تو سر کشد

من سر نمی‌کشم، که شدم پای بند تو

کردم فدای تو دل و دین و توان و جان

تا خود کدام باشد ازین‌ها پسند تو؟

از دردت اوحدی سخنی دارد، ای نگار

بشنو حکایتی که کند دردمند تو