راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیریست تا ز دست غمت جان نمی‌بریم

وقتست کز وصال تو جانی بپروریم

نه‌نه، چه جای وصل؟ که ما را ز روزگار

این مایه بس که: یاد تو در خاطر آوریم

آن چتر سلطنت، که تو در سر کشیده‌ای

در سایهٔ تو هم نگذارد که بنگریم

عیدیست هر به ماهی اگر ابروی ترا

همچون هلال عید ببینیم و بگذریم

روزی به بزم و مجلس ما در نیامدی

تا بنگری که: بی‌تو چه خونابه میخوریم؟

احول ما، کجاست، دبیری که بشنود

تا نامه می‌نویسد و ما جامه می‌دریم

از ما کسی به هیچ مسلمان خبر نکرد:

کامروز مدتیست که در بند کافریم

ناز ترا کجاست خریدار به ز ما؟

کان را بهر بها که تو گویی همی‌خریم

هر روز رنج ما ز فراقت بتر شود

ایدون گمان بری تو که هر روز بهتریم

گوشی بما نداشته‌ای هیچ بار و ما

در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر دریم

ما را، اگر چه صد سخن تلخ گفته‌ای

با یاد گفتهای تو در شهد و شکریم

صد شب گریستیم ز هجرت چو اوحدی

باشد که: با وصال تو روزی به سر بریم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مادر غم هجران تو، گر زانکه بمیریم

بر وصل تو یکروز ببینی که: امیریم

ای سرو، که اسباب جوانی همه داری

با ما به جفا پنجه مینداز، که پیریم

گر تلخ شود کام دل ما چه تفاوت؟

کز یاد لب لعل تو در شکر و شیریم

از بهر فرستان این قصه بر تو

پیوسته دوان در طلب پیک و دبیریم

در شهر طبیبیست که داند همه رنجی

او نیز ندانست که: مجروح چه تیریم؟

با روی تو این سختی پیوند که ما راست

بعد از تو روا باشد، اگر دوست نگیریم

گو: قافله بیرون رو و همراه سفر کن

ما را سفر و عزم نباشد، که اسیریم

هر تلخ، که خواهی تو، بگو، تا بنیوشیم

هر زهر، که داری تو، بده، تا بپذیریم

این نامه پراگنده از آنست که بی‌تو

چون اوحدی امروز پراگنده ضمیریم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم

یا خود از پیش حکیمان توانا پرسیم

چه طلسمست درین گنج و چه رسمست او را

یا چه اسمست؟ کسی نیست کزو وا پرسیم

راه بسیار درین خانه، ولیکن ما را

راه آن نیست که گوییم سخن، یا پرسیم

هر که ما را بشناسد به خدا راه برد

کو شناسنده؟ که از وی سخن ما پرسیم

جان مسیحست و صلیبش تن و این معنی را

زود دانیم اگر پیش مسیحا پرسیم

سر فرزند درین خانه نشد پیدا، لیک

چون به آن خانه در آییم ز بابا پرسیم

روح را پیشتر از آدم و حوا اصلیست

ما نه طفلیم، که از آدم و حوا پرسیم

صد هزار اسم فزونست و مسماش یکی

اسم جوییم کنون؟ یا ز مسما پرسیم؟

حال امروز بپرسیم ز داننده به نقد

حال فردا بگذاریم، که فردا پرسیم

قطره‌ای بیش نباشد دو جهان از دریاش

صفت قطره همان به که ز دریا پرسیم

اوحدی، رو، تو سخن گوی که مقصود سخن

یک حدیثست و هم از مردم یکتا پرسیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عقل صوفی را مهار اندر کشیم

عشق صافی را به کار اندر کشیم

نفس منصب خواه جاه اندوز را

از سمند فخر و عار اندر کشیم

باده رندآسا خوریم اندر صبوح

پیل رند باده خوار اندر کشیم

یار پر دستان دوری دوست را

دست گیریم، از کنار اندر کشیم

گوش چون پر گردد از آواز چنگ

می به یاد لعل یار اندر کشیم

دشمنان از پی فراوانند، لیک

ما حبیب خود به غار اندر کشیم

اوحدی را از برای بندگی

داغ عشق آن نگار اندر کشیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کجاست منزل آن کوچ کرده؟ تا برویم

چو بادش از پی و چون برقش از قفا برویم

چو باز مرغ دل ما هوای او دارد

ضرورتست که: چون مرغ در هوا برویم

ز پی دویدن او جز به سر طریقی نیست

از آنکه ترک ادب باشد، ار به پا برویم

ز ما رقیب چو بیگانه بود روز رحیل

رها نکرد که با یار آشنا برویم

چنین که در پی او ما گریستیم، عجب!

گر آب دیده گذر می‌دهد، که ما برویم

به روز وصل چو امید بود می‌بودم

بسوز هجر چو گشتیم مبتلا برویم

بلاست دوری او، اوحدی، بکوش تو نیز

مگر پگاه‌تر از پیش این بلا برویم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویم

نه با او دیگری مشغول و من با او سخن گویم

سر بیدوست بر زانو چه گویی؟ فرصتی باید

که او بنشیند و من سر بر آن زانو سخن گویم

مرا گویند: دردش را بجوی از دوستان دارو

نه با دردش چنان شادم که از دارو سخن گویم

چو بوی نافه گردد فاش بوی مشک شعر من

چو من در شیوهٔ آن چشم بی‌آهو سخن گویم

بی رغو میتوان رفتن ز دست او، ولی ترسم

وفای او بنگذارد که در یرغو سخن گویم

همیشه حاجت ابرو چو سر در گوش او دارد

به گوش او رسد حالم، چو با ابرو سخن گویم

دل من چون ز موی او پریشانست و آشفته

به وصف موی او باید که همچون مو سخن گویم

گرم چون اوحدی روزی سر زلفش به دست افتد

چو چین زلف تا برتاش تو بر تو سخن گویم

به قول زشت بد گویان نگردد گفتهٔ من بد

جهان نیکو همی داند که: من نیکو سخن گویم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکن

با شیر شد در حلق دل، با جان برون آید ز تن

ترک کله داری، شبی، کرد این،مپرسیدم، که شد

سر سویدای دلم سودای آن ترک ختن

در دل نهادم مهر او و آن دل روان دادم بدو

زیرا که گر در جان نهم، جانم نگنجد در بدن

زان چهره چون یاد آورم،در گور، بعد از سالها

اشکم برویاند علف، آهم بسوزاند کفن

من می‌توانم جان خود در پای او کردن ولی

چون من بکلی او شدم،خود چون توان گفت او و من؟

ما را سپر کردن چه سود؟ اینجا، که دست عشق او

بر سینه زخمی میزند کان را نبیند پیرهن

بر سرو قدش زلف را، دل دید و با وی گفت: هی!

از بوسه دزدی توبه کن، کین جا درختست و رسن

گوید که: «سن سن» ترک من، چون گویمش نامهربان

ور مهربان میخوانمش اینرا نمیگوید که: «سن»

گفتا: بخواهم کشتنت روزی، چو گفتم: خون بها؟

بنمود روی خود که: هان! گفتم: زهی وجه حسن!

هر ساعتی شکر به من ز آن پسته من من می‌دهد

گر نیست ساحر؟ چون دهد از پسته‌ای شکر به من؟

ای باغبان، گر باغ را آرایشی داری هوس

شمشماد را بر کن زبن وین سرو بنشان در چمن

ای باد، اگر در قتل من سعیی کند، با او بگوی:

ما رخ نپیچانیده‌ایم، ار ناوکی داری، بزن

دی عزم دل برداشتن کردم، غمش گفت: اوحدی

نتوان که دل زوبر کنی، تن درده و جانی بکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تخت شاهی دارد آن ترک ختن

کی کند رغبت به درویشی چو من؟

جان من چون پر شد از سودای او

بعد ازین جانم نگنجد در بدن

پای او بودی جهان را سجده‌گاه

گر چنین سروی برستی از چمن

بی‌رخش روزی نمی‌بیند دلم

بی‌لبش کامی نمی‌یابد دهن

گر نبودی چهرهٔ او در نقاب

عذر من روشن شدی بر مرد و زن

جمله او باشم، چو بنشینم به فکر

نام او گویم، چو آیم در سخن

بی‌خیال او نبودم در قبا

بی‌وفای او نباشم در کفن

او به رعنایی چنان بر کرده سر

من به تنهایی چنین در داده تن

در غم او،اوحدی، فریاد کن

اوحدی را عشق او بنیاد کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو آتشست به گرمی هوای تابستان

بده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان

هوای عشق و هوای می و هوای تموز

سه آتشند، که خواری کنند با مستان

بیار شیره و پرکن شراب و نقل بنه

بریز سوسن و گل بر در سرا بستان

ز هر حدیث به آواز مطربی کن گوش

که عندلیب ز مرغول او برد دستان

ز دست لاله جبینی شراب گیر به دست

که عقل سر بنهد، چون برون کند دستان

من و محبت خوبان ز عهد مهد ازل

دو کودکیم که خوردیم شیر یک پستان

در آن زمان که زما دادها ستانی باز

نشاط عشق، خدایا، ز اوحدی مستان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یاران و دوستداران جمعند و جام گردان

مطرب همیشه گویا، ساقی مدام گردان

قومی در انتظاریم، این جا دمی گذر کن

وین قوم را به لطفی از لب غلام گردان

گوینده گشته مطرب وانگه کدام گفتن؟

گردنده گشته ساقی و آن گه کدام گردان؟

ساغر ز سیم ساده با آب لعل دایر

مجمر ز زر پخته با عود خام گردان

غیر از تو هیچ کامی در خورد نیست ما را

بخرام و عیش ما را زان رخ تمام گردان

شام سیاه ما را چون صبح کن ز چهره

صبح سفید دشمن از غصه شام گردان

من باده با تو خوردن کردم حلال بر خود

گو: خویش را همی کش، بر ما حرام گردان

تشریف ده زمانی، ای ماه و اوحدی را

هم سر به چرخ بر کش، هم نیک نام گردان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا،خوش کرده ای منزل به کوی وصل دلداران

دگر با یادم آوردی قدیمی صحبت یاران

ز خاکت بوی عهد یار می‌یابد دماغ من

زهی!بوی وفاداری، زهی!خاک وفاداران

خوشا آن فرصت و آن عیش و آن ایام و آن دولت

که با مطلوب خود بودم علی رغم طلب‌گاران

بمان ،ای ساربان،ما را به درد خویش و خوش بگذر

که بار افتاده همراهی نداند با سبک باران

خود ، ای محمل‌نشین، امشب ترا چون خواب می‌آید

که از دوش شتر بگذشت آب چشم بیداران

ز آه سرد و آب چشم خود دایم به فریادم

که اندر راه سودای تو این بادست و آن باران

نسیم صبح، اگر پیش طبیب من گذریابی

بگو: آخر گذاری کن، که بدحالند بیماران

اگر یاران مجلس را نصیحت سخت می‌آید

من از مستی نمیدانم، چه میگویند هشیاران؟

چنان با آتش عشقت دلم آمیزشی دارد

که آتش در نیامیزد چنان با عود عطاران

حدیثم را، که می‌سود ز شیرینی دل مردم

بخوان، ای عاشق و درده صلای انگبین خواران

مجوی، ای اوحدی، بی‌غم وصال او، که پیش از ما

درین سودا به کوی او فرو رفتند بسیاران

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگارینا، به وصل خود دمی ما را ز ما بستان

دل ما را به آن بالا ز دست این بلا بستان

ز هجران تو رنجوریم، اگر بیمار میپرسی

از آنسر رنجه کن پایی، وزین سر مزد پابستان

ز تشریف وصالم چون کله داری نمی‌بخشی

من از بهر تو پیراهن قبا کردم، قبابستان

فرستادی که: دل به فرست، اگر کامت همی باید

گر این از دل همی گویی، تو اینک دل، بیا، بستان

گر از روی غلط وقتی به راهم پیشباز افتی

دعایی بی‌غرض بشنو، سلامی بی‌ریا بستان

دلم یک بوسه میخواهد ز لعل شکرین تو

اگر بوسی دلی ارزد، ز من جان بی‌بها بستان

ضرورت نامه‌ای امشب فرستادم به نزد تو

تو از مرغ سحر در خواه و از باد صبا بستان

زمین آستانت را به لب چون بوسه بستانم

زمانی آستینت را ز روی دلربا بستان

خدا کرد اوحدی را دل به عشق اندر ازل شیدا

ترا گر سخت می‌آید، برو، جرم از خدا بستان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا مپرس که: چون شرمسارم از یاران؟

ز دست این دم چون برف و اشک چون باران

به خاک پای تو محتاجم و ندارم راه

بر آستان تو از زحمت طلب‌گاران

مرا ز طعنهٔ بیگانه آن جفا نرسید

که از تعنت همسایگان و همکاران

به روز جنگ ز دست غمت به فریادم

چو روز صلح ز غوغای آشتی خواران

ز پهلوی کمرت کیسها توانم دوخت

ولی مجال ندارم ز دست طراران

هزار شربت اگر می‌دهی چنان نبود

که بوی وصل، که واصل شود به بیماران

به اوحدی نرسد نوبت وصال تو هیچ

اگر نه کم شود این غلغل هواداران

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کیست آن مه؟ که می‌رود نازان

عاشقان در پیش سراندازان

پای وصلش ز سوی ما کوتاه

دست هجرش به جان ما یازان

حلقهای دو زلف چون رسنش

چنبر گردن سر افرازان

بر سر چار سوی دل مشهور

کمر او ز کیسه پردازان

در خم زلف او زبون دلها

چون کبوتر به چنگل بازان

می‌دواند میان لشکرگاه

از چپ و راست همچو طنازان

دست در دامنش زنم روزی

بر در بارگه چو سربازان

بوسه‌ای خواهمش، و گر ندهد

بستانم به دولت غازان

اوحدی، دل مده به غمزهٔ او

کشکارا کنند غمازان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلها بربودند و برفتند سواران

ما پای به گل در شده زین اشک چو باران

او رفت، که روزی دو سه را باز پس آید

ما دیده به راه و همه شب روز شماران

بر کشتنم ار شاه سواری بفرستد

با شاه بگویید که: کشتند سواران

اندیشهٔ باران نکند غرقهٔ دریا

ای دیدهٔ خونریز، میندیش و بباران

این حال، که ما را بجزو یار دگر نیست

حالیست که مشکل بتوان گفت به یاران

ما را به بهار و سمن و لاله چه خوانی؟

دریاب کزین لاله چه روید به بهاران؟

آهن که چه دید از غم آن چهره بگویید

تا آینه پیشش نزنند آینه داران

گر دوست دوایی ننهد بر دل مجروح

مرهم ز که جوید جگر سینه‌فگاران؟

صد قصه نبشت اوحدی از دست غم او

وین غصه یکی بود که گفتم ز هزاران