راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمده‌ام که صف این صفهٔ بار بشکنم

صدرنشین صفه را رونق کار بشکنم

روی به سنت آورم، میوهٔ جنت آورم

صورت حور بشکنم، سورهٔ نار بشکنم

غول دلیل راه شد، دیو سر سپاه شد

دیو و طلسم هر دو را از بن و بار بشکنم

شهر خطیب کشته منبر و خطبه نو کنم

دیر بلند گشته را برج و حصار بشکنم

راهب دیر اگر مرا ره به کلیسا دهد

خنب و قدح تهی کنم، دیک و تغار بشکنم

روز مصاف یک تنه، این همه قلب و میمنه

گاه پیاده رد کنم، گاه سوار بشکنم

من ز کنار در کمین، تا چو مخالفی به کین

سر ز میان برآورد، من به کنار بشکنم

با لب لعل یار خود، عیش کنم به غار خود

دشمن کور گشته را، بر در غار بشکنم

گر به دیار خویشتن یار طلب کند مرا

رخت سفر برون برم، عهد دیار بشکنم

آنکه غبار او منم، گرد بر آرد از تنم

از دل نازنین او گرنه غبار بشکنم

گر چه فزودم آن پسر، اینهمه رنج و دردسر

از می وصلش این قدر، بس که خمار بشکنم

سختی روز هجر را سهل کنم بر اوحدی

گر شب وصل بوسه‌ای از لب یار بشکنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فراق روی تو می‌سوزدم جگر، چه کنم؟

ز کوی عافیت افتاده‌ام بدر، چه کنم؟

به دل کنند صبوری چو کار سخت شود

دلم نماند، ز هجر تو صبر بر چه کنم؟

مرا سریست به دست از جهان و آنرا نیز

برای پای تو دارم، وگرنه سر چه کنم؟

دلی که بود، به زلف تو داده‌ام، دیرست

کنون ز هجر تو جان می‌کنم، دگر چه کنم؟

ز چشم خلق، گرفتم، بپوشم آتش دل

مرا بگوی که: با آب چشم تر چه کنم؟

چو گویمت که: غم اوحدی بخور، گویی:

منال گو: ز غم ما و غم مخور، چه کنم؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تیر تدبیر تو در کیش ندارم، چه کنم؟

سپر جور تو با خویش ندارم، چه کنم؟

خلق گویند که: ترکش کن و عهدش بشکن

ای عزیزان، چو من این کیش ندارم چه کنم؟

بزنی ناوک و دل شکر نگوید چه کند؟

بزنی خنجر و سر پیش ندارم چه کنم؟

طبعم اندیشهٔ سودای تو کردست و خطاست

چارهٔ طبع بداندیش ندارم چه کنم؟

طاقت ناوک چشم تو مرا نیست ولیک

چون زدی درد جگر ریش ندارم چه کنم؟

جان فدا کردم و گفتی که: نه اندر خور ماست

در جهان چون من ازین بیش ندارم چه کنم؟

هر کرا دولت وصل تو بود محتشمست

این سعادت من درویش ندارم چه کنم؟

دی غمت گفت که: بیگانه مشو با خویشان

من بیگانه سر خویش ندارم چه کنم؟

گشت قربان غمت اوحدی و می‌گوید:

تیر تدبیر تو در کیش ندارم چه کنم؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زلف مشکینت چو دامست، ای صنم

عارضت ماه تمامست، ای صنم

تا بود بر دیگران وصلت حلال

بر من اسایش حرامست، ای صنم

زان دهان تنگ شیرینم بده

بوسه‌ای، گر خود به وامست، ای صنم

هر زمان گویی که: فردایی دگر

سوختم، فردا کدامست؟ ای صنم

در غمت گر نشکنم خود را، مرنج

آدمی را ننگ و نامست ، ای صنم

عالمی را بندهٔ خود کرده‌ای

اوحدی نیزت غلامست، ای صنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونم

بر من ترحمی کن،بنگر: که بی‌تو چونم؟

غافل شدی ز حالم، با آنکه دور بینی

عاجز شدم ز دستت، با آنکه ذوفنونم

تریاک زهر خوبان سیمست و من ندارم

درمان درد عاشق صبرست و من زبونم

هر کس گرفت با خویش از ظاهرم قیاسی

بگذار تا ندانند احوال اندرونم

گر خون خود بریزم صدبار در غم تو

دانم که: بار دیگر رخصت دهی به خونم

دل خواستی تو از من، تشریف ده زمانی

گر جان دریغ بینی، از عاشقان دونم

از بس فسون که کردم افسانه شد دل من

خود در تو نیست گیرا افسانه و فسونم

میم دهان خود را از من نهان چه کردی؟

باری، نگاه می‌کن در قامت چو نونم

گر اوحدی سکونی دارد، صبور باشد

من چون کنم صبوری آخر؟ که بی‌سکونم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درمان درد دوری آن یار می‌کنم

وقتی که میل سبزه و گلزار میکنم

چون شد شکسته کشتی صبر من در آب عشق

خود را بهرچه هست گرفتار میکنم

گر غنچه را ببویم و گیرم گلی به دست

بی‌او قناعتیست که با خار میکنم

جانا، دوای این دل مسکین به دست تست

زان بر تو روز خویش پدیدار میکنم

گفتم که: چاره‌ای بود این درد عشق را

چون چاره نیست صبر به ناچار میکنم

گفتی که: حجتی به غلامیم باز ده

بر من گواه باش، که اقرار میکنم

ای هم‌نشین آن رخ زیبا،مرا ز دور

بگذار، تا تفرج گلزار میکنم

از من بپرس راز محبت، که روز و شب

این قصه می‌نویسم و تکرار میکنم

غیر از حدیث دوست چو گویم حکایتی

از خود خجل شوم که: چه گفتار میکنم؟

این مایه خواجگی ز جهان بس مرا، که باز

خود را به بندگی تو بر کار میکنم

پیش رقیب او غزل اوحدی بخوان

تا بشنود که: من طلب یار میکنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درد تو برآورد ز دنیا و ز دینم

با مایهٔ عشق تو آن نه باد و نه اینم

چشم همه آفاق به دیدار تو بینند

تا پردهٔ ز رخ برنکنی هیچ نبینم

تحصیل تو مقدور و من آسوده روا نیست

از خرمن اقبال چرا خوشه نچینم؟

اندیشهٔ مستوری و دین داشتنم بود

سودای تو نگذاشت که مستور نشینم

از گنج وصالت به سعادت برسد زود

گر خاتم لعل تو شود ملک نگینم

تا ماه تشبه به رخت کرد ز خوبی

با ماه به پیکارم و با مهر به کینم

گر نور تو در خلق نبینم ز دو گیتی

هم گوش فروبندم و هم گوشه نشینم

پایی به کرم بررخ من نیز همی نه

کندر سر کویت نه کم از خاک زمینم

چون اوحدی از وصل به شاهی برسم زود

گر خاتم لعل توشود ملک یمینم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دشمن از بهر تو گر طعنه زند بر دل و دینم

دل من دوست ندارد که کسی بر تو گزینم

گر چه با من نفسی از سر مهری ننشینی

اگرم بر سر آتش بنشانی بنشینم

من به صدق آمده‌ام پیش تو، بی‌رغبت از آنی

تو نداری خبر از حال من، آشفته ازینم

گر در افتد به کمندم، صنما، چون تو غزالی

کاروانها رود از نافهٔ اشعار به چینم

در گلستان جمال تو گر آیم به تماشا

باغبان گو: مکن اندیشه، که من میوه نچینم

گرم از خاک لحد کلهٔ پوسیده برآری

آیت مهر تو باشد رقم مهر جبینم

شب ز فریاد من شیفته همسایه نخسبد

کاوحدی‌وار ز سودای تو با ناله قرینم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز چشم خلق هوس می‌کند که گوشه گزینم

ولی تعلق خاطر نمی‌هلد که نشینم

سوار گشتم و گفتم: ز دست او ببرم جان

کمند عشق بیفگند و درکشید ز زینم

گناه من همه در دوستی همین که: بر آتش

گرم چو عود بسوزد، گناه دوست نبینم

ز من حکایت مهر و حدیث عشق چه پرسی؟

که رفت عمر درین محنت و هنوز برینم

کمین ز چشم کماندار او، رواست که سازد

مرا که نیست کمان چنان، چه مرد کمینم؟

کدام خواب گرانت ربوده بود؟ نگارا

که هیچ گوش نکردی به ناله‌های حزینم

قدم به پرسش من، دیر شد، که رنجه نکردی

کنون که رنج بتر شد، بپرس بهتر ازینم

مرا به شربت و دارو نیاز و میل نباشد

دوای درد من این مایه بس که: درد تو چینم

به بوستان مبر، ای اوحدی، مرا ز بر او

که با شمایل او فارغ از بهشت برینم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به ذکر تو من شادمانی کنم

به یاد لبت کامرانی کنم

منت عاشق و عاشقت را رقیب

که هم گرگم و هم شبانی کنم

به شمشیر عشقم سبک‌تر بکش

که گرد زنده مانم، گرانی کنم

کسی کت به سالی ببیند دمی

به عمر درازش ضمانی کنم

چو در خانه آیی، شوم خاک تو

چو بیرون روی، پاسبانی کنم

به امید بوسیدنت هر شبی

تبم گیرد و ناتوانی کنم

تو جان منی، چون ز من بگسلی

کجا بی‌تو من زندگانی کنم؟

به پیرانه سر گر ببوسم لبت

دگر نوبت از نوجوانی کنم

ز لعل تو یک بوسه در کار کن

که چون اوحدی درفشانی کنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نظر چو بر لب و دندان یار خویش کنم

طویلهٔ گهر اندر کنار خویش کنم

مرا ز خاک درش شرمسار باید بود

اگر نظر به تن خاکسار خویش کنم

حساب من چه کند یار؟ آن چنان بهتر

که او شمار خود و من شمار خویش کنم

رقیب اگر چه بر آن در ملازمست ولی

سگ استخوان خورد و من شکار خویش کنم

چو نیست جای ملامت، بهل، که مدعیان

فغان کنند و من آهسته کار خویش کنم

گرم نهی چو کله تیغ تیز بر تارک

گمان مبر تو که: من ترک یار خویش کنم

مرا ز دوست خویش اعتماد آنم نیست

که پنجه با سر و دست نگار خویش کنم

چو اوحدی سخن از لعل آن صنم راند

هزار دامن گوهر نثار خویش کنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر شبی چارهٔ این درد جدایی بکنم

از شب طرهٔ او روز نمایی بکنم

ور به دست آورم از شام دو زلفش گرهی

تا سحر بر رخ او غالیه سایی بکنم

سرزنش می‌کندم عقل که: در عشق مپیچ

بروم چارهٔ این عقل ریایی بکنم

از برای سخن عقل خطایی باشد

که به ترک رخ آن ترک ختایی بکنم

گر مسخر شود آن روی چو خورشید مرا

پادشاهی چه؟ که دعوی خدایی بکنم

هر چه باشد، ز دل و دانش و دین، گر خواهد

بدهم و آنچه مرا نیست گدایی بکنم

از جدایی شدم آشفتهٔ و اندر همه شهر

مددی نیست که تدبیر جدایی بکنم

صبر گویند: بکن، صبر به دل شاید کرد

چون مرا نیست دلی، صبر کجایی بکنم؟

اوحدی وار اگر آن زلف دو تا بگذارد

زود یکتا شوم و ترک دوتایی بکنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبا، چو برگذری سوی غمگسار دلم

خبر کنش که: زهی بیخبر ز کار دلم!

شکستهٔ غم عشقت ز روزگار، ای دوست

دل منست، که شادی به روزگار دلم

کنون که در پی آزار من کمر بستی

مباش بی‌خبر از ناله‌های زار دلم

برین صفت که دلم را نگاهبان غم تست

به منجنیق نگیرد کسی حصار دلم

دل مرا ز برت راه باز گشت نماند

ز سیل گریه، که افتاد در گذار دلم

بیا و سر دل من ز اوحدی بشنو

که اوست درهمه گیتی خزینه‌دار دلم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز چشم خلق هوس می‌کند که گوشه گزینم

ولی تعلق خاطر نمی‌هلد که نشینم

سوار گشتم و گفتم: ز دست او ببرم جان

کمند عشق بیفگند و درکشید ز زینم

گناه من همه در دوستی همین که: بر آتش

گرم چو عود بسوزد، گناه دوست نبینم

ز من حکایت مهر و حدیث عشق چه پرسی؟

که رفت عمر درین محنت و هنوز برینم

کمین ز چشم کماندار او، رواست که سازد

مرا که نیست کمان چنان، چه مرد کمینم؟

کدام خواب گرانت ربوده بود؟ نگارا

که هیچ گوش نکردی به ناله‌های حزینم

قدم به پرسش من، دیر شد، که رنجه نکردی

کنون که رنج بتر شد، بپرس بهتر ازینم

مرا به شربت و دارو نیاز و میل نباشد

دوای درد من این مایه بس که: درد تو چینم

به بوستان مبر، ای اوحدی، مرا ز بر او

که با شمایل او فارغ از بهشت برینم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه مانند تو زیبایی ببینم

نه مثلث سرو بالایی ببینم

عجب دارم که: در فردوس فردا

بدین صورت تماشایی ببینم

دل از من خواستی،دل نیست، حالی

بهل، باشد که: از جایی ببینم

مرا از آستانت غیرت آید

اگر بر خاک او پایی ببینم

توان برد از دهانت بوسه ای چند

اگر یک روز یغمایی ببینم

چو دادی وعدهٔ وصلم به فردا

امانم ده، که فردایی ببینم

بگویم با تو حال اوحدی زود

گر از هجرت محابایی ببینم