راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود

از پی کشتن فرهاد به غار آمده بود

باده نوشیده شب و خفته سحرگاه به خواب

روز برخاسته از خواب و خمار آمده بود

زلف بگشود،بر آشفته،کله کج کرده

تیغ در دست،کمر بسته،سوار آمده بود

بوسه‌ای خواستمش، کرد کنار ارچه چنان

پای تا سر ز در بوس و کنار آمده بود

بی‌رقیبان ز در وصل درآمد، یعنی

گل نو خاسته، بی‌زحمت خار آمده بود

شاد بنشست و بپرسید و شمردم بروی

غصهایی که ز هجرش به شمار آمده بود

عارض نازک او را ز لطافت گفتی

گل خودروست، که آن لحظه به بار آمده بود

کار خود، گر چه بپوشیده به شوخی از من

باز دانست دلم کو به چه کار آمده بود؟

پرسش زاری من هیچ نفرمود، ولی

هم به پرسیدن این عاشق زار آمده بود

خلق گویند: برفت اوحدی از دست، آری

او همان دم بشد از دست، که یار آمده بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فتنه از چرخ و قیامت ز زمین برخیزد

اگر آن چشم کمان کش به کمین برخیزد

ای بسا خانه! که بر اسب شود تنگ و سوار

تا سواری چو تو از خانهٔ زین برخیزد

چشم و رخسار پریوش، که تو داری امروز

روز فردا مگر از خلد برین برخیزد

باغبان قد ترا دید و همی گفت به خود:

سرو دیگر چه نشانیم؟ گر این این برخیزد

بهر بوسیدن پای تو سر و روی مرا

سر آن نیست که از روی زمین برخیزد

تخت ضحاک تو داری، که دو گیسوی دراز

چون دو مارت ز یسار و ز یمین برخیزد

آنکه سرمست شبی پیش تو بتواند خفت

نیست هشیار که تا روز پسین برخیزد

قد و بالای چنان راست مخالف ز چه شد؟

با دل من که چو گویم: بنشین برخیزد

ماه تا روی ترا دید و برو دل بنهاد

بیم آنست که با مهر به کین برخیزد

در سر زلف تو هر چینی شهری هندوست

که شنید این همه هندو؟ که ز چین برخیزد

اوحدی را به رخت دل نه شگفت ار برخاست

که به روی تو عجب نیست که دین برخیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خود

روزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود

من آشنای روی تو بودم، مرا ز چه

بیگانه می‌کنی دگر، ای آشنا، ز خود؟

هر گه که پر شود ز خیالت ضمیر من

پر بینم این محله و شهر و سرا ز خود

وقتی به حال خود نظرم بود و این زمان

گشتم چنان، که یاد نیاید مرا ز خود

چون عاشق توام، چه برم نام خویشتن؟

چون درد من ز تست، چه جویم دوا ز خود؟

ای اوحدی، اگر نه جدایی ز سر کار

او را بکوش تا نشناسی جدا ز خود

غیر از تو هیچ کس نشناسم بلای تو

سعیی بکن، که دور کنی این بلا ز خود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز هجران آن نگار این بود

منتهای وصال یار این بود

روی او لالهٔ بهارم بود

عمر آن لالهٔ بهار این بود

هست از اندیشه در کنارم خون

بحر اندیشه را کنار این بود

کرده بودم ز وصل جامی نوش

می‌آن جام را خمار این بود

جان سفر کرد و بر قرار خودی

ای دل بی‌وفا، قرار این بود؟

بار غم بر دلم همی بینی

آخر، ای چشم اشکبار، این بود؟

منم، ای چرخ، زینهاری تو

آن همه عهد و زینهار این بود؟

اختیاری دگر نشاید کرد

چرخ را چون که اختیار این بود

خار و گل با همند، می‌دیدم

گل ز دستم برفت و خار این بود

مرگ ازین دیدها نهان آید

پیش من مرگ آشکار این بود

دل ما از فراق می‌ترسید

چون بدیدیم، ختم کار این بود

اوحدی، بر تو گر جفایی رفت

چه کنی؟ حکم کردگار این بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند

صید را گر چه بگیرند رها نیز کنند

نظری کن به من، ای دوست، که ارباب کرم

به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند

بوسه‌ای زان دهن تنگ بده، یا بفروش

کین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند

عاشقان را زبر خویش مران، تا بر تو

زر و سر هر دو ببازند و دعا نیز کنند

گر کند میل به خوبان دل من، عیب مکن

کین گناهیست که در شهر شما نیز کنند

بر زبان گر برود یاد منت باکی نیست

پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند

توختایی بچه‌ای، در تو خطا نیست عجب

کانچه بر راه صوابند خطا نیز کنند

اوحدی، گر نکند یار ز ما یاد، مرنج

ما که باشیم که اندیشهٔ ما نیز کنند؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آید

ولی امید می‌دارم که روزی گل به بار آید

رفیقان هر زمان گویند: عاقل باش و کاری کن

خود از آشفته‌ای چون من نمیدانم چه کار آید؟

ز تیر خسروان مجروح گردند آهوان، لیکن

بدین قوت نپندارم که زخمی بر شکار آید

ز سودای کنار او کنارم شد چو دریایی

نه دریایی که رخت من ز موجش با کنار آید

گر او صدبار بر خاطر پسندد، راضیم لیکن

بدان خاطر نمیباید پسندیدن که بار آید

همه شب ز انتظار او دو چشمم باز و می‌ترسم

که خوابم گیرد آن ساعت که دولت در گذار آید

بکوش ای اوحدی یک چند، اگر مقصود میجویی

کسی کش پای رفتن هست ننشیند که یار آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آید

به سرش سایهٔ اقبال و ظفر باز آید

کور اگر خاک سر کوی تو درد دیده کشد

هیچ شک نیست که نورش به بصر باز آید

کافر، از بهر چنین بت که تویی؛ نیست عجب

کز پرستیدن خورشید و قمر باز آید

هر که دیدار ترا دید و سفر کرد از شهر

هیچ سودش نکند تا ز سفر باز آید

آفتاب از سر هر کوچه که بیند رویت

شرمش آید که بدان کوچه دگر بازآید

عاشقی را که برانند ز پیشت به قفا

راستی بی‌قدمست ار نه به سر باز آید

نه هوای لب و چشم تو مرا صید تو کرد

طفل باشد که به بادام و شکر باز آید

بیدلی را که ز پیوند رخت منع کنند

در چه بندد دل خویش؟ از تو اگر باز آید

زین جهان اوحدی ار رخت بقا دربندد

زان جهانش، چو بپرسی تو خبر، باز آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود

راه ترا هزار و دو منزل یکی شود

زین آب و گل گذر کن و مشنو که: در وجود

آن کو گل آفریند با گل یکی شود

یک اصل حاصل آید و آن اصل نام او

روزی که اصل و فرع مسایل یکی شود

جز در طریق عشق ندیدم که: هیچ وقت

مقتول با ارادت قاتل یکی شود

آنکش گشاده شد نظری بر جمال حق

مشنو که: با مزخرف باطل یکی شود

گر صد هزار نقش بداری مقابلش

با او مگر حقیقت قابل یکی شود

راه ار برد به حلقهٔ ابداعیان دلت

پست و بلند و خارج و داخل یکی شود

بسیار شد عجایب این بحر و چون ز موج

کشتی بر آوریم به ساحل یکی شود

زین لا و لم به عالم توحید راه تو

وقتی بری، که سامع و قایل یکی شود

تا در میان حدیث من و اوحدی بود

این داوری دو باشد و مشکل یکی شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش بی‌روی تو باغ عیش را آبی نبود

مرغ و ماهی خواب کردند و مرا خوابی نبود

در کتاب طالع شوریده می‌کردم نظر

بهتر از خاک درت روی مرا آبی نبود

با خیال پرتو رخسار چون خورشید تو

چشم دل را حاجب شمعی و مهتابی نبود

چشم من توفان همی بارید در پای غمت

گر چه از گرمی دلم را در جگر آبی نبود

در نماز از دل بهر جانب که می‌کردم نگاه

عقل را جز طاق ابروی تو محرابی نبود

جز لب خوشیده و چشم تر اندر هجر تو

از تر و خشک جهانم برگ و اسبابی نبود

اوحدی را دامن اندر دوستی شد غرق خون

زانکه بحر دوستی را هیچ پایابی نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که مشغول تو گشت از دگران باز آید

وانکه در پای تو افتاد سرافراز آید

هر کبوتر که ز دام سر زلفت بجهد

به سر دانهٔ خال تو سبک باز آید

وقت جان دادن اگر بر رخت افتد نظرم

چشم من تا به لب گور نظر باز آید

ور سگ کوی تو در گور من آواز دهد

استخوانم ز نشاط تو به آواز آید

مفلسی را که خیال تو در افتد به دماغ

گر صدش غم بود اندر طرب و ناز آید

آنکه با واقعهٔ عشق تو پرداخت چو من

چه عجب! اگر به سخن واقعه پرداز آید

خود گرفتم ز غم خویش بسوزی تو مرا

چون من امروز که داری که سخن ساز آید؟

قصهٔ اوحدی از راه سپاهان بشنو

همچو آوازهٔ سعدی که ز شیراز آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جماعتی که مرا توبه کار می‌خوانند

ز عشق توبه بکردم، بگوی: تا دانند

به بند عشق چو شد پای تا سرم بسته

به پند عقلم ازین کار منع نتوانند

ولایتیست دل و عشق آن صنم سلطان

در آن ولایت باقی گدای سلطانند

مکونات جهان را تو قطرها پندار

که آب خویش به دریای عشق می‌رانند

مجاهدان طلب را چو کاروان سلوک

به کوی عشق درآید، شتر بخوابانند

اگر نه سلسله جنبانشان بود شوقی

ستارگان سپهر از روش فرو مانند

خبر ز عشق ندارد وجود مدعیان

همیشه در پی انکار اوحدی زانند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غیر ازو هر چه هست بازی بود

ما و من قصهٔ مجازی بود

زود بگذر، که اصل ذات یکیست

وین صفت‌ها بهانه‌سازی بود

تو ز دستش بداده‌ای، ورنه

دوست در عین دلنوازی بود

نفس کافر ترا ازو ببرید

هر که او نفس کشت غازی بود

عشق خود با تو فاش می‌گوید

که: بما اول او نیازی بود

حدث از تست ورنه پیش از تو

همه روی زمین نمازی بود

اوحدی، گر شناختی خاموش!

کین حدیث از زبان‌درازی بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که با عارض زیبای تو خو کرده بود

گر دمی با تو برآرد نه نکو کرده بود

گر به مشک ختنی میل کند عین خطاست

هر که او چین سر زلف تو بو کرده بود

پیش چو گان سر زلف تو آن یارد گشت

که بر زخم جفا صبر چو گو کرده بود

بارها زلف تو، دانم، که بر روی تو خود

شرح سودای مرا موی به مو کرده بود

کاسهٔ سر ز تمنای تو خالی نکنم

و گرم کوزه‌گر از خاک سبو کرده بود

هر دلی کان نشود نرم بسوز غم تو

نه دلست آن، مگر از آهن و رو کرده بود

اوحدی گر ز فراق تو ننالد چه کند؟

در همه عمر چو با وصل تو خو کرده بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همیشه تا تن من برقرار خواهد بود

به کوی عشق دلم را گذار خواهد بود

سرم به خاک بپوسید و آتش غم دوست

در استخوان تن من به کار خواهد بود

بتا، بدور غم خویش کشته گیر مرا

جنایت تو اگر زین شمار خواهد بود

ز بهر کشتن من چرخ تیز می‌بینم

که باستیزهٔ چشم تو یار خواهد بود

بلای عشق تو خوش کرده‌ایم با دل خود

به بوی آنکه خزان را بهار خواهد بود

دلم ز هجر تو اندر حساب داشت غمی

گمان که برد که چندین هزار خواهد بود؟

بیا، که تا نبود پیشت اوحدی را باز

همیشه دیدهٔ او اشکبار خواهد بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر نقش روی خوب تو بر منظری کنند

او را چو قبله کعبهٔ هر کشوری کنند

از حیرت جمال تو در چشم عاشقان

چندان نظر نماند، که بر دیگری کنند

بی‌زیوری چو فتنهٔ شهرست روی تو

خود رستخیز باشد ارش زیوری کنند

برگشتن از حضور تو ممکن نمی‌شود

بگذار تا بکشتن من محضری کنند

من دور ازین طرف نتوانم شدن به قصد

بر قصد من به هر طرف ار لشگری کنند

گر نقش چینیان بدو پیکر رسد ز چین

مشکل گمان برم که چنین پیکری کنند

خاک در تو بر سر من کن، که عار نیست

هم خاک کوی دوست اگر بر سری کنند

این جورها، اگر تو مسلمانی، ای پسر

هرگز روا مدار که: بر کافری کنند

از من مپیچ روی، که عیبی نداشتند

شاهان، گر التفات سوی چاکری کنند

ای اوحدی، گرت هوس دلبران کند

دل برجفا بنه، که وفا کمتری کنند