راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نازنینا، حسن و خوبی با وفا بهتر بود

گر وفا ورزی بهر حالی ترا بهتر بود

گر نباشد لطف طبع و حسن خلق و عز نفس

نقش دیواری ز صد ترک ختا بهتر بود

تکیه بر خوبی نشاید کرد کان ده روزه‌ایست

وندران ده روز اگر باشد وفا بهتر بود

گر بهای خون ما خاک تو باشد عیب نیست

زانکه خاک چون تویی از خون ما بهتر بود

پارسایان را نظر کردن به خوبان باک نیست

وان نظر بر روی یار پارسا بهتر بود

من دعا گویم تو دشنامی که خواهی میفرست

پیش ما دشنام یاران از دعا بهتر بود

گر هلاک اوحدی خواهی، بکش،تاخیر چیست؟

در بلا افتادن از بیم بلا بهتر بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که او بیدق این عرصه شود شاه شود

وانکه دور افتد ازین دایره گمراه شود

راز خود با دل هر ذره همی گوید دوست

تا ازین واقعه خود جان که آگاه شود؟

به حقیقت همه پروانهٔ‌شمع رخ اوست

روی خوبان جهان، گر به مثل ماه شود

گر چه بر راه دلم دام نهد از سر زلف

زان رسنها، دلم آن نیست، که در چاه شود

لبش از کام دلی دور نباشد، لیکن

نادر آید به کف آن دولت و ناگاه شود

حیرتش هر نفس آهیم بر آرد ز جگر

ترسم آیینهٔ دل در سر این آه شود

با مراد دل معشوق همی باید ساخت

کار عاشق، به نوا، خواه نشد، خواه شود

کاه باید که بنازد که خریداری یافت

کهربا را چه تفاخر که پی کاه شود

هر که دانست حکایت نتوانست از وی

عارفان را سخن اینجاست که کوتاه شود

اوحدی، بر درش افتادگی از دست مده

زانکه افتادگی اینجا مدد جاه شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای کون و مکان از تو، اندر چه مکانی خود؟

مثل تو نمی‌یابم، آخر به چه مانی خود؟

هر کس که تو می‌بینی حالی بتو می‌گوید:

من هیچ نمی‌گویم، دانم که تو دانی خود

چون ز آتش آن شادی رنگیم نیفزودی

زین دود که بر کردی رنگی برسانی خود

من فاش همی دیدم روی تو ز هر رویی

اکنون چو نظر کردم از دیده نهانی خود

کس را چو نمی‌خواهی کاگه شود از حالت

خواهی که نماند کس، تا شاد بمانی خود

همراه شوی با ما و آنگاه چو کار افتاد

در غم بهلی مار را، تنها بدوانی خود

چون اوحدی از بیشی عذر تو همی خواهد

دانم که بهر جرمش از پیش نرانی خود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل به کسی سپرده‌ام کو همه قصد جان کند

کام کسی روا نکرد، اشک بسی روان کند

هر که بدید کار ما وین رخ زرد زار ما

گفت که: در دیار ما جور چنین فلان کند

حجت بندگی بدو، دارم از اعتراف خود

بی‌خبرست مدعی، هر چه جزین بیان کند

گفت:وفا کنم، دلا، هر چه بگوید آن پری

بر همه گوش کن ولی این مشنو که آن کند

زلف دراز دست را بند نهاد چند پی

ور بخودش فرو هلد بار دگر چنان کند

من سخن جفای او با همه گفته‌ام، ولی

پند نگیرد اوحدی، تا دل و دین در آن کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق همان به که به زاری بود

عزت عشق از در خواری بود

دست بگیرد دل درویش را

دوست که در مهد و عماری بود

هم نکند صید چنان آهویی

گر سگ ما شیر شکاری بود

از گل و باغش نبود چاره‌ای

دیده که چون ابر بهاری بود

یار مرا می‌کشد از عشق خود

کشتن عشاق چه یاری بود؟

روز که بی‌وصل بر آید ز کوه

در نظر من شب تاری بود

هم بکند چارهٔ او اوحدی

چون شب رندی و سواری بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به سر زلف سیه دوش گره برزده بود

خلق را آتش سوزنده به دل در زده بود

مرد را مردمک دیده به خون تر می‌کرد

عنبرین خال که بر برگ گل تر زده بود

حسن بالای چو سروش ز خرامیدن و خواب

طعنه بر قامت شمشاد و صنوبر زده بود

سرو را پای فروشد به زمین همچون میخ

پیش بالاش، ز بس دست که بر سر زده بود

بر گذشت از من و سر چون به سوی من نگریست

خونم از دل بچکانید، که نشتر زده بود

ناوک غمزه، که چشمش به من انداخت ز دور

بر دل آمد سر پیکان، که برابر زده بود

چون کبوتر بتپیدم، که مرا غمزهٔ او

به گمان مهرهٔ ابرو چو کبوتر زده بود

هر شکاری که بینداخت، به نرمی برداشت

مگر این صید سراسیمه، که لاغر زده بود

ما خود آن زخم که بر سینهٔ مجروح آمد

به مسلمان ننمودیم، که کافر زده بود

نه شگفت از سر مجنون که فرو ریخت به خاک

پیش ازاین بر دل لیلی که همین در زده بود؟

اشک سرخم مددی داد به هر وجه، ارنی

غم او چهرهٔ زردم همه وا زر زده بود

طوطی عقل مرا بال به یک بار بریخت

بس که اندر هوس شکر او پر زده بود

گر بهم بر زده بینی سخنم، عیب مکن

کاوحدی را غم دوشینه بهم برزده بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز وداع گریه نه در حد دیده بود

توفان اشک تا به گریبان رسیده بود

نزدیک بود کز غم من ناله برکشد

از دور هر که نالهٔ زارم شنیده بود

دیدی که: چون به خون دلم تیغ برکشید؟

آن کس که جان بخوش دلش پروریده بود

آن سست عهد سرکش بدمهر سنگدل

ما را به هیچ داد، که ارزان خریده بود

چون مرغ وحشی از قفس تن رمیده شد

آن دل، که در پناه رخش آرمیده بود

زان دردمند شد تن مسکین، که مدتی

دل درد آن دو نرگس بیمار چیده بود

روز وداع دل بشد از دست و حیف نیست

کان روز اوحدی طمع از جان بریده بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا کی از هجر تو بی‌خواب و خورم باید بود؟

به تو مشغول وز خود بی‌خبرم باید بود؟

چاره کردم که مگر درد تو بهتر گردد

چو بتر شد، به ازین چاره گرم باید بود

در میان بندم ازان زلف سیه زناری

اگر از دایره دین بدرم باید بود

دوستی کم نکنم، با تو پسر، ور به مثل

دشمن مادر و خصم پدرم باید بود

نگذارم که به خورشید کنندت مانند

ور به جان منکر شمس و قمرم باید بود

نه به مهری که بریدی تو، ز دستت بدهم

که گرم سر ببری سر به سرم باید بود

من که جز قصهٔ عشق تو ندانم سمری

اوحدی وار به عالم سمرم باید بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشود

شکرست آن لعل و دلها زان شکارش میشود

گنج حسن و دلبری زیر نگین لعل اوست

لا جرم دل در سر زلف چو مارش میشود

بارها از بند او آزاد کردم خویش را

باز دل در بند زلف تابدارش میشود

بیدلی را عیب کردم در غم او، عقل گفت:

چون کند مسکین؟ که از دست اختیارش میشود

طالب گل مدعی باشد که رخ درهم کشد

ورنه وقت چیدن اندر دیده خارش میشود

عاشق بیچاره راز خویش میپوشد، ولی

راز دل پیدا ز چشم اشکبارش میشود

اوحدی آشفته شد تا آن نگار از دست رفت

رخ به خون دل ز بهر آن نگارش میشود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمود

چو وقت آمدنم دیر شد بهانه نمود

به خشم رفت و درین گردش زمانم بست

چه رنجها که به من گردش زمانه نمود

گهی ز چشمهٔ جنت مرا شرابی داد

گهی ز آتش دوزخ به من زبانه نمود

چو مرغ خانه گرفتم درین دیار وطن

که این دیار به چشمم چو آشیانه نمود

اگر چه این همه فانیست کور گشت دلم

چنانکه این همه فانیم جاودانه نمود

شبی به مجلس رندان شدم به می خوردن

چه حالها که مرا آن می شبانه نمود!

در آن میانه نشانی ز دوست پرسیدم

مرا معاینه پیری از آن میانه نمود

چو روز شد همه شکر مغان همی گفتم

که این فتوحم از آن بادهٔ مغانه نمود

گناه داشتم، اما چو پیش دوست شدم

به کوی خویشتنم برد وآشیانه نمود

به استانش چو گفتم که: در میان آرم

کرانه کرد و رخ خویشم از کرانه نمود

رخش ز دیدهٔ معنی به صورتی دیدم

که صورت دگران بازی و بهانه نمود

چو پیش رفتم و گفتم که: من یگانه شدم

به طنز گفت: مرا اوحدی یگانه نمود

از آن غزال شنیدم به راستی غزلی

که بر دلم غزل هر کسی ترانه نمود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در بند غم عشق تو بسیار کسانند

تنها نه منم خود، که درین غصه بسانند

در خاک به امید تو خلقیست نشسته

یک روز برون آی و ببین تا به چه سانند؟

عشاق تو در پیش گرفتند بیابان

کان طایفه ده را پس ازین هیچ کسانند

کو محرم رازی؟ که اسیران محبت

حالی بنویسند و سلامی برسانند

با محتسب شهر بگویید که: امشب

دستار نگه‌دار، که بیرون عسسانند

ای دانهٔ در، عشق تو دریاست ولیکن

افسوس ! که نزدیک کنار تو خسانند

شاید که ز مصرت به هوس مرد بیاید

خود مردم این شهر مگر بی‌هوسانند

با جور رقیبان ز لبت کام که یابد؟

من ترک بگفتم که عسل را مگسانند

ای اوحدی، از لاشهٔ لنگ تو چه خیزد؟

کندر طلب او همه تازی فرسانند

افسوس! که در پای تو این تندسواران

بسیار دویدند و همان باز پسانند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتی: ز عشق بازی کاری نمی‌گشاید

تدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید

از بند اگر کسی را کاری گشاد روزی

باری ز بند خوبان ما را نمی‌گشاید

او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟

گر مهر ما نورزد، یا عهد ما نپاید

زان لب طمع نباید کردن به جز سلامی

ما را که جز دعایی از دست برنیاید

او گر سلام ما را زان لب جواب گوید

اینست کامرانی، دیگر مرا چه باید؟

بر آسمان بساید فرقش کلاه دولت

آن کس که فرق خود را در پای او بساید

ور غیر ازو دل من یاری به دست گیرد

من دست ازو بشویم، کان دل مرا نشاید

دردی اگر فرستد هر ساعتی دلم را

درمان چو نیست گویی: دردم چه میفزاید؟

گفتم به فال‌گیری: فالی ببین از آن رخ

زلفش بدید و گفتا: تشویق می‌نماید

گویند: چون بگفتی ترک دل خود آخر

ما ترک دل نگفتیم آن ترک می‌رباید

در عشقش اوحدی را کار دو گونه باید

یا لعل او ببوسد، یا دست خود بخاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بود

میلش به دیدن گل و سوسن چرا بود؟

سرو و سمن به قد تو مانند و روی تو

گر سرو با کلاه و سمن در قبا بود

در پای خود کشی به ستم هر دمی مرا

بیچاره عاشقی که به دست شما بود

با این کمان و دست که ما راست، پیش تو

گر تیر بر نشانه زنیم از قضا بود

باری روا کن از دهن خویش کام من

زان پس گرم به جور بسوزی روا بود

یا زلف را مهل که کند قصد خون من

یا بوسه‌ای بده که مرا خون بها بود

یک دم دلم ز درد تو خالی نمی‌شود

من دل ندیده‌ام که چنین مبتلا بود

گویی: به صبر چاره کن این روز عشق را

آخر به روز عشق صبوری کجا بود؟

نام دوا مبر بر عاشق، که مرگ به

رنجور عشق را که نظر بر دوا بود

گفتی: شنیده‌ام سخن اوحدی، عجب!

کس چشم آن نداشت که گوشت به ما بود

گر زانکه خون من بخوری از تو طرفه نیست

کان کو غم شما خورد اینش سزا بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید

دل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید

تو ازآن سخن که گویی و از آن میان که داری

به میان خوب رویان سخن از عدم برآید

چو جهانیان به زلف توسپرده‌اند خاطر

سر زلف خود مشوران، که جهان بهم برآید

ز غم تو در لحد من به مثابتی بگریم

که ز خاک من بروید گل سرخ و نم برآید

چو حدیث بوسه گویم نبود یکی به سالی

چو سخن ز غصه رانم دو به یک شکم برآید

به مخالفم خبر کن که: مقیم این درم، تا

نکند شکار صیدی که ازین حرم برآید

مکن، اوحدی، شکایت، که نمیرسی به کامی

تو مرید درد او شو، که مراد کم برآید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رخت دل بدزدد نهان شود

دلم بر تو زین بد گمان شود

چو زلف تو جستم کمند شد

گر ابروت جویم کمان شود

به وصل تو تعجیل کرد نیست

مبادا کزین پس گران شود

دلت می‌دهم، بوسه‌ای بده

کزان بوسه دل جفت جان شود

وگر نیستت بر من ایمنی

بیارم کسی، تا ضمان شود

نتانم که وصف لبت کنم

گرم موی بر تن زبان شود

سرم پیر شد ور رسم بتو

ز سر بار دیگر جوان شود

نگوید به ترک تو اوحدی

گرش دین و دنیا زیان شود

ازو به نیابی معاملی

که گویی چنین کس چنان شود