راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند

این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند

چشم آن فتنهٔ پیدا به دلم پوشیده

نظری کرد، که پوشیده و پیدا بنماند

سخن عشق، که عقلم به معما می‌خواند

بر دلم کشف چنان شد که معما بنماند

حیلت ما همه حالت شد و حیلتها سوخت

حالت ما همه معنی شد و اسما بنماند

تا دو می‌دید دلم در کف یغما بودم

چون برستم ز دویی زحمت یغما بنماند

دل من دردی آن درد به دریا نوشید

به طریقی که نم در همه دریا بنماند

ای تمنای دل من ز دو گیتی نظرت

نظری کن، که دگر هیچ تمنا بنماند

گر چه از هر جهتم سری و سودایی بود

جهت سر تو بگرفتم و سودا بنماند

دوش با درد تو گقتم که: محابا کن، گفت:

اوحدی، تن به قضاده، که محابا بنماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا دل مجروح من عاشق زار تو شد

هیچ ندیدیم و عمر در سر کار تو شد

لعل تو روزی مرا وعدهٔ وصلی بداد

فکرم ازان روز باز روز شمار تو شد

زنده بود عاشقی، کز هوس روی تو

بر سر کوی تو مرد، خاک دیار تو شد

صبح چو حسن تو کرد روی به باغ آفتاب

مشغله از ره براند، مشعله‌دار تو شد

از سر خاک درت دوش غباری بخاست

باد بهشت آن بدید، خاک غبار تو شد

طعنه زند سرمه را، چشم چو خاک تو دید

شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد

زمرهٔ عشاق را در شب دیدار قرب

هر دل و جانی که بود، جمله نثار توشد

شاکرم از دل، که او گشت شکارت، بلی

شکر کند زخم را، دل که شکار تو شد

از همه گنجی سعید وز همه رنجی بعید

گر تو ندانی که کیست؟ اوست که یار تو شد

زندهٔ جاوید ماند، سکهٔ اقبال یافت

سر که فدای تو گشت، زر که نثار تو شد

سر ز خط اوحدی بر نگرفت آفتاب

تا قلم فکر او وصف نگار تو شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جرعه مده، که وقت شد اشتر من که عف کند

نقل منه، که او دگر کم سخن علف کند

اشتر من به ناخوشی سر ننهد گرش کشی

ای که مهار می‌کشی، عفو کنش چو عف کند

شور سرست و خیره سر، خار گرست و شیره خور

محو شوند شور و شر، آتش او چو تف کند

گر به گزش در افگنی، سنگ و گزت بهم زند

ور به رزش در آوری، غوره و رز تلف کند

کار دلم ز دست شد، می‌خور و می‌پرست شد

ناخردی که مست شد، کی خردش خلف کند؟

بر شترست رخت من، ای دل نیک بخت من

ایست مکن، چو قافله روی در آنطرف کند

آن عربی سوار ما، گر طلبد شکار ما

تن بر تیر و شست او دیده و جان هدف کند

تا ز پی این پیادگان، باز جهند و مادگان

بانگ زن آن دلیل را، تا صفت نجف کند

آن صنم قریش کو؟ مایهٔ کام و عیش کو؟

تا من خوف دیده را،دعوت « لاتخف» کند

بر عرفات حضرتش، من چو وقوف یافتم

کیست که در حضور من دعوی« من عرف» کند؟

مطرب اوحدی، بخوان این غزل از زبان او

تا دل و جان خویش را بر سر نای و دف کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرند

کز آستان تو چون سایه در نمی‌گذرند

چو تیر غمزه زنی بر برابرند آماج

چو تیغ فتنه کشی در مقابلش سپرند

غم تو قوت دل خویش ساختند چنان

که گردمی نبود خون خویشتن بخورند

هزار قافله سر گشته شد ز هر جانب

بدان امید که راهی به جانب تو برند

به بوی آنکه ببینند سایهٔ تو ز دور

چو سایه کوی به کوی و چو باد در بدرند

چو دامن تو نیاید به دست درمان چیست

به غیر از آنکه گریبان خویشتن بدرند

اگر تو قصد دل اوحدی کنی دل چیست؟

سزد که جان بفروشند و چون تویی بخرند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر زمان آشفته‌دل نامم کند

با دل آشفته در دامم کند

چون شود راز دل من آشکار

بعد ازان پوشیده پیغامم کند

گر به بزم عشق بنشاند مرا

پاسبان خویش بر بامم کند

تا نبیند دیدهٔ من روی غیر

بادهٔ توحید در کامم کند

تا نبینم نیز روی او به خواب

سالها بی‌خواب و آرامم کند

از برای وصف روی خویشتن

شهرهٔ آفاق و ایامم کند

گاه بهتر دارد از خاصان مرا

گاه سرگردان‌تر از عامم کند

گر بخواهد تا: بگردد رای من

روی در لوح الف لامم کند

تا که ننشیند زمانی آتشم

هم نشین بادهٔ خامم کند

چون شود کم عشق من، عشقی دگر

با شراب لعل در جامم کند

از برای آنکه بفریبد مرا

پیش خلق اعزاز و اکرامم کند

چون بخواهد سوختن در دوستی

آزمایشها به دشنامم کند

چشم را گر حیرتی آرد به روی

گوش بر آواز الهامم کند

چون نماند قوتم در پای و گام

دست گیرد زود و در گامم کند

تا نباشم بی‌حدیث آن غزال

در غرلها اوحدی نامم کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دشمنان گویی دگر در کار ما کوشیده‌اند

کان پری رخ را چنین از چشم ما پوشیده‌اند

زاهدان از چشم تو ما را ملامت می‌کنند

جرعه‌ای در کار ایشان کن، که بس خوشیده‌اند

نیک خواها، عاشقان را وصف مستوری مکن

کین حریفان پند نیکوه خواه ننیوشیده‌اند

نیست ما را هیچ عیب از عشق بازی، کندرین

ما همی کوشیم و پیش از ما همی کوشیده‌اند

رند را با زاهد خشک ار نمی‌آید چه شد؟

این جماعت خود نگویی: کی به هم جوشیده‌اند؟

اهل تقوی را زدرد ما نخواهد شد خبر

کین چنین دردی که ما داریم کم نوشیده‌اند

اوحدی، از جور آن مهربانت ناله چیست؟

مهربانان زخمها خوردند و نخروشیده‌اند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یوسف ما را به چاه انداختند

گرگ او را در گناه انداختند

و آنگه از بهر برون آوردنش

کاروانی را به راه انداختند

از فراق روی او یعقوب را

سالها در آه آه انداختند

چون خریداران بدیدندش ز جهل

در بها سیم سیاه انداختند

شد به مصر و از زلیخا دیدنش

باز در زندان شاه انداختند

خواب زندان را چو معنی باز یافت

تختش اندر بارگاه انداختند

شد پس از خواری عزیز و در برش

خلعت« ثم اجتباه» انداختند

تا نبیند هر کسی آن ماه را

برقعی بر روی ماه انداختند

چون گواه انگشت بر حرفش نهاد

زخم بر دست گواه انداختند

حال سلطانیش چون مشهور شد

جست و جویی در سپاه انداختند

دشمنش را از هوای سرزنش

صاع در آب و گیاه انداختند

قرعهٔ خط بشارت بردنش

بر بشیر نیک خواه انداختند

باز با قوم خودش کردند جمع

جمله را در عزو جاه انداختند

این حکایت سر گذشت روح تست

کش درین زندان و چاه انداختند

اوحدی چون باز دید این سرو گفت

سر او را با اله انداختند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مطرب، مهل که محنت و غم قصد جان کند

راهی سبک بیار، که رطلم گران کند

گیر و گرفت چیست؟ چو با عشق ساختیم

بر ما گرفته گیر که وصلی زیان کند

گر مهر و ماه را به در او برم شفیع

بر من به جهد اگر دل او مهربان کند

جز دیده و دلم نپسندد نشانه‌ای

تیری که چشم و ابرویش اندر کمان کند

دیدیم سروها که نشانند در چمن

لیکن کسی ندید که سروی روان کند

صورت کشند و نقش بر ایوان، نه این چنین

کش نوش در لب و گهر اندر دهان کند

شاید که اوحدی: بنویسد حدیث خویش

با دوستان حکایت ازین داستان کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار آن کسی بود که به کارت نگه کند

باری نگه کنی، دوسه بارت نگه کند

گاه دعا به نالهٔ زیرت چو گوش کرد

روز بلا به گریهٔ زارت نگه کند

روزی اگر ترا به میان در کشد غمی

دستی بگیرد و ز کنارت نگه کند

بار کسی بکش، که ز پای ار بیوفتی

باری به اوفتادن بارت نگه کند

چون مست شد ز بادهٔ اندوه او سرت

جامی دو کم دهد، به خمارت نگه کند

از مهر دوستی چه کنی فخر؟ کو ز کبر

هر ساعتی به دیدهٔ عارت نگه کند

اغیارات ار نگه نکند هیچ باک نیست

چون اوحدی بکوش، که یارت نگه کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کرا بر تو فرستم که شرح حال کند؟

به نام من ز لبت بوسه‌ای سؤال کند؟

دلم قرین غم و درد و رنج و غصه شود

چو یاد آن لب و رخسار و زلف و خال کند

نه محرمی که لبم نامهٔ بلا خواند

نه همدمی که دلم قصهٔ وصال کند

نیامدست مرا در خیال جز رخ تو

اگر چه نرگس مستت جزین خیال کند

مرا دلیست سراسیمه در ارادت تو

که از سماع حدیث تو وجد و حال کند

به گرد روی چو ماهت ز زلف می‌بینم

شبی دراز، که روز مرا چو سال کند

اگر چه بار غم خود تو سهل پنداری

نه هم‌دلیش بیاید که احتمال کند؟

ز سیم اشک مرا دامنیست مالامال

ولی رخ تو کجا التفات مال کند؟

به دیدنی ز تو راضی شدیم و غمزهٔ تو

امید نیست که آن نیز را حلال کند

ز بار هجر تو گشت اوحدی شکسته، مگر

دوای خویش به دیدار آن جمال کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگار من به یکی لحظه صد بهانه کند

وگر به جان طلبم بوسه‌ای رهانه کند

به سنگ خویش بریزد ز طره عنبر و مشک

هر آنگهی که سر زلف را به شانه کند

ز چشم من پس ازین گر چنین رود سیلاب

درین دیار کسی را مهل که خانه کند

به وقت مرگ وصیت کنم رفیقی را

که گور من هم از آن خاک آستانه کند

به زلف او دلم از بهر خال شد بسته

که مرغ میل به دام از برای دانه کند

زمانه مایهٔ بیداد بود و طرهٔ او

بدان رسید که بیداد بر زمانه کند

به شیوه گوشهٔ چشمش چو ناوک اندازد

ز گوشهٔ جگر اوحدی نشانه کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اند

زلف و رخت ز نسترن و لاله رسته‌اند

چشمان ناتوان تو، از بس خمار و خواب

گویی که از شکار رسیده‌اند و خسته‌اند

دل چون بدید موی میان تو در کمر

گفت: این دروغ بین که بر آن راست بسته‌اند

سر در نیاورند ز اغلال در سعیر

آنها که از سلاسل زلف تو جسته‌اند

در حلقه‌ای که عشق رخت نیست فارغند

در رسته‌ای که راه غمت نیست رسته‌اند

روزی به پای خویش بیا و نگاه کن

دلهای ما، که چون سر زلفت شکسته‌اند

چون اوحدی به بوی وصال تو عالمی

در خاک و خون ز خفت و خواری نشسته‌اند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر نفسی عشق او بی‌دل و دینم کند

آتش سودای او خاک زمینم کند

نور بپاشد ز روی، باز بپوشد به موی

بیدل از آن می‌شوم، عاشق ازینم کند

تا بگشایم به دم، بند طلسم قدم

نام بزرگین خود نقش نگینم کند

گر بگزیند مرا از پی کشتن بود

زان نشود شادمان دل که گزینم کند

گر بگشایم ز لب مهر خموشی دمی

روی چو مهرش سبک میل به کینم کند

رخ چو به کار آورم، طاق دو ابروی او

با غم و با درد خود جفت و قرینم کند

هر غم و رنجی که هست بر دل من مینهد

این همه دانی که چه؟ تا همه بینم کند

هم شب اول که دل طرهٔ او دید ، گفت:

زلف کمند افگنش قصد کمینم کند

چون به کمان غمش دست کشیدن برم

آخر کار، اوحدی، در پی اینم کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبری کنیم تا ستم او چه می‌کند؟

با این دل شکسته غم او چه می‌کند؟

هر کس علاج درد دلی می‌کنند و ما

دم در کشیده تا الم او چه می‌کند؟

در دست ما چو نیست عنان ارادتی

بگذاشتیم تا کرم او چه می‌کند؟

ای بخت من، به دست من انداز دامنش

وین سر ببین که: در قدم او چه می‌کند؟

عیسی دمست یار، مرا پیش او بکش

وآنگه نگاه کن که: دم او چه می‌کند؟

یک ره به پیش دیدهٔ من نام او ببر

وز گریه بین که اشک و نم او چه میکند

در حیرتم ز مدعی نادرست مهر

تا مهر عشق بر درم او چه می‌کند؟

خورشید را چو نیست در آن آستانه بار

گویی نسیم در حرم او چه می‌کند؟

این دوستان نگر که: نگفتند:اوحدی

با هجر بیش و وصل کم او چه می‌کند؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به من از دولت وصل تو مقرر می‌شد

کارم از لعل گهربار تو چون زر می‌شد

دوش گفتم: بتوان دید به خوابت، لیکن

با فراق تو کرا خواب میسر می‌شد؟

بارها شمع بکشتم که نشینم تاریک

خانه دیگر ز خیال تو منور می‌شد

عقل دل را ز تمنای تو سعیی می‌کرد

عشق می‌آمد و او نیز مسخر می‌شد

گر چه بسیار بگفتیم نیامد در گوش

خوشتر از نام تو، با آنکه مکرر می‌شد

شرح هجران تو گفتم: بنویسم، لیکن

ننوشتم ، که همه عمر در آن سر می‌شد

اوحدی را غزل امروز روانست، که شب

صفت خط تو می‌کرد و سخن تر می‌شد