راسخون

غزلیات اوحدی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد

دلش هم‌خوابهٔ اندوه و جانش جفت غم باشد

حرامست ار کند روزی دلش میلی به بستانی

همایون دولتی کش چون تو باغی در حرم باشد

ز چشم لطف بر احوال مسکینان نظر میکن

که سلطان دولتی گردد، چو میلش بر حشم باشد

به غیر از نم نمیبیند ز دست گریه چشم من

بصر مشکل ببیند چونکه غرق آب و نم باشد

مکن دعوت به شیرینی مرا ز آن لب که در جنت

خسیسی گوید از حلوا، که در بند شکم باشد

چو بر جانم زدی زخمی، به لطفش مرهمی می‌نه

ز بهر این دل خسته نکو بنگر که هم باشد

چنین معشوقه‌ای در شهر و آنگه دیدنش مشکل

کسی کز پای بنشیند به غایت بی‌قدم باشد

بساز، ای اوحدی، چون زر نداری، در جفای او

که اندر کشور خوبان جفا بر بی‌درم باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن کس که دلیش بوده باشد

و آن دل صنمی ربوده باشد

آن ساده چه داند این حکایت؟

کو را ستمی نسوده باشد

دود دل ما کسی ببیند

کش آینهٔ زدوده باشد

ای مدعی، از نکوهش ما

بگذر تو، که ناستوده باشد

آن روز بیا و دیده دربند

کو پرده ز رخ گشوده باشد

آن یار که در وفاش تا روز

بیدارم و او غنوده باشد

گفتی: سرفتنه‌ایش بودست

جز کشتن ما چه بوده باشد؟

قاصد، که ببرد نامهٔ من

چون نامه بدو نموده باشد؟

دانم که: به وصف من رقیبش

عیبی دو سه در ربوده باشد

گو: قصهٔ دوستان خود دوست

از بدگویان شنوده باشد

تا گندم اوحدی رسیدن

دشمن چو خورد دروده باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گل ز روی او شرمسار شد

دل چو موی او بی‌قرار شد

ماه بر زمینش نهاده رخ

چون بر اسب خوبی سوار شد

وانکه دید روی نگار من

ز اشک دیده رویش نگار شد

سر به خاک پایش در افکنم

چون که دست عقلم ز کار شد

می که نوشیدم، آتشی بر زد

غم که پوشیدم، آشکار شد

همرهان من، گو: سفر کنید

کاوحدی به دامی شکار شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزد

با غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد

من غلام رندی، کو، چون به باده بنشیند

از خود و تو و من او جمله بی‌خبر خیزد

مرد راهبر باید پیر راهت، ای برنا

ورنه گم شوی با او، گرنه راهبر خیزد

نقش طاعت خود را محو کن، که آن ساعت

خویش بین طاعت بر پرگناه برخیزد

آن چنان که می‌بینی زاهد ریایی را

گر کسی به دست افتد هم به گوشه درخیزد

با عصای ایمان رو راه وادی ایمن

کندر آن چنان وادی نور ازین شجر خیزد

هر که او درین منزل، شد به خواب و خور قانع

تا که هست و تا باشد خر بمرد و خر خیزد

اوحدی، حکایاتش تازه گوی و پرورده

کز حدیث پوشیده زود دردسر خیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

معشوقه پی وفا نباشد

ور بود، به عهد ما نباشد

هرگز سر کوی خوبرویان

بی‌فتنه و ماجرا نباشد

هر چند که یار ما ختاییست

ما را نظر خطا نباشد

ای با همه طلعت تو نیکو

با طالع ما چرا نباشد؟

دعوی چه کنی بر وی پوشی؟

پوشیدن مه روا نباشد

خوبی که ندید روی او کس

امروز به جز خدا نباشد

عشق تو قضای آسمانیست

کس را گذر از قضا نباشد

من عاشقم و لبت ببوسم

عاشق همه پارسا نباشد

گفتی که: ترا دوا صبوریست

این درد بود، دوا نباشد

آن غم که تو ریختی درین دل

جایی برسد، که جا نباشد

زیر قدمت ببوسم ایرا

بالای تو بی‌بلا نباشد

زر میخواهی ز من، ترا خود

یک بوسهٔ بی‌بها نباشد

زر پر مطلب، که اوحدی را

در دست به جز دعا نباشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با عارض و زلفت قمر و قیر چه باشد؟

پیش لب و رویت شکر و شیر چه باشد؟

در خواب سر زلف تو می‌بینم و این را

جز رنج دل شیفته تعبیر چه باشد؟

گویند که: آشفته و زنجیر ولی ما

آشفته چنانیم که زنجیر چه باشد؟

صوفی اگر آن روی نبیند بگذارش

کان مرغ ندانست که: انجیر چه باشد؟

گفتی: دل خود را سپر تیر غمم کن

شمشیر بیاور، سپر و تیر چه باشد؟

ما را غم هجران تو بد واقعه‌ای بود

این واقعه را چاره و تدبیر چه باشد

گویی که: به تقصیر ز ما کام نیابی

جان می‌دهم از عشق تو، تقصیر چه باشد؟

ای اوحدی، از خوان غم عشق دلت را

غیر از جگر سوخته توفیر چه باشد؟

معشوقه به زر نرم شود، گر تو نداری

خاموش نشین، این همه تقریر چه باشد؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار ز پیمان ما گر چه سری می‌کشد

بار غمش را دلم بی‌جگری می‌کشد

آن بر و آن دوش را هم به کنار آورم

گر چه به ناز از برم دوش و بری می‌کشد

گر چه دلیلیم نیست در شب تاریک هجر

می‌روم این راه، کو هم به دری می‌کشد

سینه سپر کرده خلق تیر غمش را و او

دم بدم آن تیر هم بر سپری می‌کشد

گرچه نداریم هیچ دل به سر کوی او

از لب و از چشم مات خشک و تری می‌کشد

تن چو خیالی شدست، زانکه به روزی چنین

دل به خیال رخش دردسری می‌کشد

بر دلم اندیشهاست ساکن و سنگین چو کوه

کو به میانی چو موی چون کمری می‌کشد

از خبر وصل او تا دل ما خوش کند

باد ز هر گوشه‌ای هم خبری می‌کشد

جز غمش، ای اوحدی، بر دل و برجان منه

محنت گیتی بهل، تا دگری می‌کشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر عشق از خرد برون باشد

عشق را پیشرو جنون باشد

چند گویی که: عشق بدبختیست؟

پس تو پنداشتی که چون باشد؟

گر تو بر خوان عشق خواهی بود

خورشت خاک و باده خون باشد

رقت چشم آرزومندان

اثر حرقت درون باشد

به نصیحت قرار کی گیرد؟

دل ، که از عشق بی‌سکون باشد

کی به شاخ غمش رسد دستی؟

که نه در زیر این ستون باشد

اوحدی، گر تو صد زبان داری

عاشق بی‌درم زبون باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زلف را تاب دام و خم برزد

همه کار مرا بهم برزد

دفتر دوستان خود می‌خواند

به سر نام من قلم برزد

صورت ماه را رقم بستر

آنکه این چهره را رقم برزد

آتشی کندرین دل از غم اوست

به سر شعلهای غم برزد

گلبن وصل او به طالع من

سر به سر غنچهٔ ستم برزد

شد ز چشم ترم به خشم، چو دید

لب خشک مرا، که نم برزد

آه کردم ز درد عشقش و گفت:

اوحدی را ببین، که دم برزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشد

چراغ مجلس ما پرتو روی تو بس باشد

برای نزهت ار وقتی بیارایند جنت را

مرا از هر که در جنت نظر سوی تو بس باشد

به خون خوردن میموزان دل ما را به خوان غم

که ما را خود جگر خوردن ز پهلوی تو بس باشد

اگر خواهی که: جفت غم کنی خلق جهانی را

اشارت گونه‌ای از طاق ابروی تو بس باشد

گرت سودای آن دارد که: که ملک چین به دست آری

سوادی از سر آن زلف هندوی تو بس باشد

ز شوق کعبه گو: حاجی، بیابان گیر و زحمت کش

طواف عاشقان گرد سر کوی تو بس باشد

به خون اوحدی دست نگارین را چه رنجانی؟

که او را شیوه‌ای از چشم جادوی تو بس باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون قد تو در چمن نباشد

چون روی تو یاسمن نباشد

اندر همه تنگهای شکر

شیرین تر از آن دهن نباشد

ای باغ، مشو غلط ز رویش

کین لاله در آن چمن نباشد

ای باد، مده به زلف او دل

کان قاعده بی‌شکن نباشد

جانا، ستمی که می‌کنی تو

گر فاش کنم، ز من نباشد

فردا سر گورم ار بکاوی

جز داغ تو بر کفن نباشد

پیوند که با تو کرد جانم

وقتی بینی، که تن نباشد

پیراهن وصل چون تو جانی

بر قامت هر بدن نباشد

دوری مگزین، که اوحدی را

جز خاک درت وطن نباشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صفات قلندر نشان برنگیرد

صفات تجرد بیان برنگیرد

عدم خانهٔ نیستی راست گنجی

که وصلش وجود جهان برنگیرد

گشاد از دل تنگ درویش یابد

خدنگی که هیچش کمان برنگیرد

من آن خاکسارم، که گر برگذاری

بیفتم، کسم رایگان برنگیرد

به بالای من بر کشیدند دلقی

که پهنای هفت آسمان برنگیرد

دل دین طلب تنگ تن برنتابد

تن راهرو بار جان برنگیرد

مکن یاد دنیا، که اندیشهٔ ما

هماییست کین استخوان برنگیرد

به ما گوهری داد دست عنایت

که اندازهٔ بحر و کان برنگیرد

تو سرمایه بسیار گردان، که دل را

چو سرمایه پر شد زیان برنگیرد

زبان درکش،ای اوحدی، زین حکایت

که ناگه سرت با زبان برنگیرد

ازان یار بیگانگی دارد آن کس

که پندار خویش از میان برنگیرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشد

عشق ترا مشکل کاری به نوا باشد

شمشماد همی لرزد چون بید ز بالایت

بالای چنین، رعنا در شهر بلا باشد

زین‌سان که گریبانم بگرفت غم عشقت

این خرقه که می‌بینی یک روز قبا باشد

من میکنم آن طاعت کز بنده سزد، لیکن

شرطست که نگریزی، گر روز جزا باشد

خلقی ز پیت پویان، مهر تو به جان جویان

زین جمله دعا گویان تا بخت کرا باشد؟

آب غم عشق تو بگذشت ز سر ما را

وآنگه تو ز بی‌رحمی بگذاشته تا: باشد

لعلت نکند سعیی در چارهٔ کار من

بیچاره کسی کو را کاری به شما باشد

غم را که بها نبود در شهر کسان هرگز

آن روز که من جویم شهریش بها باشد

گر خوب شود کاری، از طلعت خود گیری

ور زشت شود، تاوان بر طالع ما باشد

گفتی که: روا گردد از من همه حاجت‌ها

مرد اوحدی از عشقت، آخر چه روا باشد؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جهان از باد نوروزی جوان شد

زمین در سایهٔ سنبل نهان شد

قیامت می‌کند بلبل سحرگاه

مگر گل فتنهٔ آخر زمان شد؟

ز رنگ سبزه و شکل ریاحین

زمین گویی به صورت آسمان شد

صبا در طرهٔ شمشاد پیچید

بنفشه خاک پای ارغوان شد

بهار آمد، بیا و توبه بشکن

که در وقتی دگر صوفی توان شد

ز رنگ و بوی گل اطراف بستان

تو پنداری بهشت جاودان شد

ولیکن اوحدی را برگ گل نیست

که او آشفتهٔ روی فلان شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی که چشمهٔ چشمش چنین ز گریه بجوشد

چگونه راز دل خود ز چشم خلق بپوشد؟

دلی که این همه آتش درو زنند بنالد

تنی که این همه گرمی درو کنند بخوشد

حدیث ماه رخش آن چنان که هست نگویم

مرا مجال نماند، ز مشتری، که بجوشد

به کوشش از متصور شود وصال رخ تو

به دوستی، که پشیمان شود کسی که نکوشد

ستمگرا، ز غمت گر دلم خروش برآرد

عجب مدار، که سنگ از چنین غمی بخروشد

ترا به دل ز که جویم؟ گرت به ترک بگویم

بدان درم چه ستاند؟ کسی که جان بفروشد

مرا نصیحت بسیار می‌کنند، ولیکن

چه سود پند رفیقان؟ چو اوحدی ننیوشد