ملك زاده‌اى ز اسب ادهم فتاد
به گردن درش مُهره بر هم فتاد
چو پيلش، فرو رفت گردن به تن
نگشتى سرش، تا نگشتى بدن!
پزشكان بماندند حيران درين
مگر فيلسوفـى ز يونان زمين
سرش باز پيچيد و رگ راست شد
و گر وى نبودى زَمن خواست شد
شنيدم كه سعيش فراموش كرد
زبان از مراعـات خموش كرد
دگر نوبت مد به نزديك شاه
نكرد آن فرومايه در وى نگاه
خردمند را سر فرو شد به شرم
شنيدم كه مى‌رفت و مى‌گفت نرم
گر دى نپيچيدمى گردنش
نپيچيدى مروز روى از منش!
فرستاد تخمى به دست رهى
كه بايد كه بر عـود سوزش نهى
ملك را يكى عطسه مد ز دود
سروگردنش همچنان شد كه بود!
به عـذر از پِـىِ مرد بشتافتند
بجستند بسيار و، كم يافتند!
تو هم گردن از شكر منعم مپيچ
كه روز پسين سر برآرى به هيچ