راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنچنان افزون ز روی مرتبت ز ابنای عصر

کافتاب از ماه و چرخ از خاک و کعبه از کنشت

دست قدرت صورت آدم همی کردی نگار

ذکر اقبال تو بر اوراق گردون می‌نبشت

نه که خود آدم به ذکر تو تقرب می‌نمود

چون صور بخش هیولی خاک آدم می‌سرشت

سرورا وقت ضرورت خاصه چون من بنده را

بردن حاجت به نزدش چون کریمان نیست زشت

چون ندارم آنچه با قارون فروشد در زمین

در دلم آنست کانرا قبله کردن زرد هشت

در چنین وقتی مرا چون بندهٔ امر توام

از کف رادت که او جز تخم آزادی نکشت

گر نباشد آنچه اسمعیل را زو بد خلاص

زان بنگریزم که آدم را برون کرد از بهشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چاشتگه در شهر مرو آن نامور فخر زمان

خسرو روی زمین سنجر ز عالم درگذشت

رفته از تاریخ هجرت پانصد و پنجاه و دو

روز شنبه از ربیع‌الاول از بعد سه هشت

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من به الماس طبع تا بزیم

گوهر مدحت تو خواهم سفت

تو عطا گر دهی و گر ندهی

بالله ار جز ثنات خواهم گفت

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دی چو خورشید در حجاب غروب

روی از شرم رای تو بنهفت

بیتی از گفته باز می‌گفتم

رای عالی بر امتحان آشفت

گردی ار عقل داشت صحن دماغ

جان به جاروب هیبت تو برفت

نطقم اندر حجاب شرم بماند

خرم اندر خلاف عجز بخفت

حیرتم بر بدیهه خار نهاد

تا به باغ بدیهه گل نشکفت

عذر مستی مگیر و بی‌خردی

آشکارست این سخن نه نهفت

خود تو انصاف من بده چو منی

چون تویی را ثنا تواند گفت؟

عقل الحق از آن شریفترست

که شود با دماغ مستان جفت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیز مدح و غزل نخواهم گفت

گرچه طبعم به شعر موی شکافت

کانک معشوق بود پیر شدست

وانک ممدوح بود فرمان یافت

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ز جانم عزیزتر خاکی

گر زمین عطف دامن تو برفت

از تو باز آمدن که یارد خواست

عذر این آمدن که داند گفت

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صفی‌الدین موفق را چو بینی

بگویش کانوری خدمت همی گفت

همی گفت ای به وقت کودکی راد

همی گفت ای به گاه خواجگی زفت

اگر از من بپرسد کو چه می‌کرد

بگو در وصف تو دری همی سفت

به وصف حجرهٔ پیروزه در بود

که آمد گنبد پیروزه را جفت

به شب گفت اندرو بودم ز نورش

سواد شب ز چشمم ذره ننهفت

غلو می‌کرد کز حسنش زمین را

بهاری تا به روز حشر نشکفت

سحاب از آب چشمش صحن می‌شست

صبا از تاب زلفش فرش می‌رفت

درین بود انوری کامد غلامش

که هیزم نیست چون آتش برآشفت

مرا گفت از چهار انگشت مردم

که بر چارم فلک طنزش زند سفت

به استدعای خرواری دو هیزم

زمستانی چو خر در گل همی خفت

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خواجه رسیدست بلندیت به جایی

کز اهل سموات به گوشت برسد صوت

گر عمر تو چون قد تو باشد به درازی

تو زنده بمانی و بمیرد ملک‌الموت

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم آن تو نیست خواجه صلاح

گفت چه گفتم آن دو خلقانت

گفت چون نیست گفتم از پی آنک

گر بدو نافذست فرمانت

چون گذاری که بر زند هر روز

قلتبانی سر از گریبانت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای به تو مخصوص اعجاز سخن

چون به وترای وتر در معنی قنوت

سمت درگاهت سعود چرخ را

گشته در دوران کل خیرالسموت

روزگاری در کمال ناقصان

روزگار اطلس کند ز برگ توت

ما چو قرص ارزن و حوت غدیر

تو چو قرص آفتا و برج حوت

صعوهٔ ما مرد سیمرغ تو نیست

تو قوی بازو به فضلی ما به قوت

پیش نظم چون نسیج الوحد تو

چیست نظم ما نسیج النعکبوت

گرچه در تالیف این ابیات نیست

بی‌سمین غثی و قسبی بی‌کروت

رای عالی در جواب این مبند

لایق اینجا السکوتست السکوت

ای به حق بخت تو حی لاینام

بادی اندر حفظ حی لایموت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صاحبا رای رفیعت که به معیار خرد

هست پیوسته چو میزان فلک حادثه‌سنج

پیش شطرنجی تدبیر چو بر نطع امور

از پی نظم جهان کرد بساط شطرنج

چرخ را اسب و رخی طرح کند در تدبیر

فتنه را بر در شه مات نشاند بی‌رنج

باز چون دست به شطرنج تفرج یازی

ای ز دست تو طمع رقص‌کنان بر سر گنج

شاه شطرنج که در وقت ضرورت ستده است

بارها خانهٔ فرزین و پیاده به سپنج

چون ببیند که ترا دست بود بر سر او

هم در آن معرکه با پیل کند نوبت پنج

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خسروا روزی ز عمرم گر سپهر افزون کند

یا نگیرد بسته مرگم چون مگس را عنکبوت

گر توانم سجده‌گاه شکر سازم ساحتت

چون مسیح مریم از صفر حمل تا پای حوت

پس چه گویی صرف یارم کرد بر درگاه تو

هریکی این روزها را از پی یک‌روزه قوت

بخت را دانی که یارد کرد حی لاینام

اعتکاف سدهٔ درگاه حی لایموت

طالب مقصود را یک سمت باید مستوی

مرد را سرگشته دارد اختلافات سموت

من چو کرم پیله‌ام قانع به یک نوع از غذا

توامان با صبر چون وتر حنیفی با قنوت

فضلهٔ طبعم نسیج‌الوحد از این معنی شدست

فضلهٔ کرمک نسیج‌الالف شد با برگ توت

انوری لاف سخن تا کی زنی خاموش باش

بو که چون مردان مسلم گرددت ملک سکوت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندرین عصر هرکه شعر برد

به امید صلت بر ممدوح

چار آلت بیایدش ورنه

گردد از رنج غم دلش مجروح

دانش خضر و نعمت قارون

صبر ایوب و زندگانی نوح

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هزار مدح شکر طعم وصف تو گفتم

کزو نگشت مرا تازه یک صبوح فتوح

برادرم که دو تن تاک را نهد نیرو

همی گسسته نگردد غبوق او ز صبوح

درست شد که دو تن تاک به ز صد ممدوح

یقین شدم که دو ممدوح به ز صد ممدوح

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خداوندی که هر کز خدمتت گردن کشید

از ره جنبش فلک در گردنش افکند فخ

هم نکو خواهانت را دایم به روی تو نشاط

هم بداندیشانت را دایم به ... من زنخ

ساحت آفاق را اکنون که فراش سپهر

از حزیران صدره گسترد و تموز و آب یخ

بر سپهر اول از تاثیر نور آفتاب

حدت خوی از عذار مه فرو شوید وسخ

میوها سر درکشند از شدت گرما به شاخ

ماهیان بیرون فتند از جوشش دریا به شخ

وحش را گردد زبان در کام چون پشت کشف

طیر را گردد نفس در حلق چون پای ملخ

در چنین گرما ز بختم هیچ سردی نی که نیست

جز یکی کان نسبتی دارد به من یعنی که یخ