راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیامدست مرا خویشتن دگر مردم

از آن زمان که بدانسته‌ام که مردم چیست

گرم نشان دهی از روی مردمی چه شود

چو بخت نیک نشانت دهم که مردم کیست

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کیمیایی ترا کنم تعلیم

که در اکسیر و در صناعت نیست

رو قناعت گزین که در عالم

کیمیایی به از قناعت نیست

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو مرا گر پیاده‌ام منکوه

که مرا از پیادگی گله نیست

جنبش آسمان به نفس خودست

پای‌بند طویله و گله نیست

در سواری تو لاف فخر مزن

که ترا جای لاف و مشغله نیست

تو چو کوهی و در مفاصل کوه

حرکت جز به سعی زلزله نیست

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نیست یک تن در همه روی زمین

کو به نوعی از جهان فرسوده نیست

نیست بی‌غصه به گیتی هیچ کار

در زمانه هیچ شخص آسوده نیست

رنده می‌باید چنانک آید ز پیش

کار گیتی بر کسی پیموده نیست

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوست

دور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست

مودودشه موئید دین پهلوان شرق

کامروز شرق و غرب جهان در پناه اوست

گردون غبار پایهٔ تخت بلند اوست

خورشید عکس گوهر پر کلاه اوست

سیر ستارگان فلک نیست در بروج

بر گوشهای کنگرهٔ بارگاه اوست

چشم مسافران ظفر نیست بر قدر

بر سمت ظل رایت و گرد سپاه اوست

ای بس همای بخت که پرواز می‌کند

در سایه‌ای که بر عقب نیکخواه اوست

هم سبز خنگ چرخ کمین بارگیر اوست

هم دستگاه بحر بهین دستگاه اوست

بر آستان چرخ به منت قدم نهد

گردی که مایه و مددش خاک راه اوست

انصاف اگر گواه دوام است لاجرم

انصاف او به دولت دایم گواه اوست

روزش چنین که هست همیشه به گاه باد

کین ایمنی نتیجهٔ روز به گاه اوست

منصور باد رایت نصرت‌فزای او

کین عافیت ز نصرت تشویش کاه اوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهاء الدین علی کز چرخ جودش

دمی دریا و کان را خوشدلی نیست

دلش با بحر اخضر توامانست

ولیکن او بدین بی‌ساحلی نیست

به نادر معدهٔ آزی بیابی

که از انعام عامش ممتلی نیست

برو در سایهٔ اقبال او رو

کز آن به کیمیای مقبلی نیست

حسودش گفت کز امثال این مرد

جهان آخر بدین بی‌حاصلی نیست

کرم گفتا بلی لیک از هزاران

یکی همچون بهاء الدین علی نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از کفایت آنچه دارد طبع تو

خاطر لقمان و اسکندر نداشت

دوستی دارم که در روی زمین

کس ازو در حسن نیکوتر نداشت

بارها می‌گفت کایم نزد تو

این سخن از وی دلم باور نداشت

این زمان آمد ولیکن کمترین

در همه کیسه طسویی زر نداشت

گوشتی و نقل و نان ترتیب کرد

لیک وجه بادهٔ احمر نداشت

بادهٔ نابم فرست ای آنکه دهر

در سخاوت چون تویی دیگر نداشت

ور نداری از کس دیگر بخر

وین مثل برخوان که جحی خر نداشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جهان ز رفتن مودود شه موئید دین

به ما نمود مزاج و به ما نمود سرشت

جریده‌ایست نهاد سیه سپید جهان

که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

چه سود از آنکه از این پیش خسروان کردند

زرزمگاه قیامت به بزمگاه بهشت

چو عاقبت همه را تا به سنجر اندر مرو

شدست بستر خاک و شدست بالین خشت

کدام جان که قضاش از ورای چرخ نبرد

کدام تن که فناش از فرود خاک نهشت

بگو که خوشه آسانی از کجا چینم

که گاو چرخ از این تخم و بیخ هیچ نکشت

بگو که جامهٔ آسایش از کجا پوشم

چو دوک زهره از این تاروپود هیچ نرشت

مسافران بقا را چو نیست روی مقام

دوروزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت

خدای ناصر دین را بزرگ اجرای داد

که دهر خرد بساطی ز ملک در ننوشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شکلی نهاده‌اند حکیمان روزگار

اعداد آن به رمز بخواهم همی نوشت

جشن عرب به سال درو اختران چرخ

نقش مهین کعب ببین این نکو سرشت

میعاد وضع حمل و نماز و خدای عرش

یاران مصطفی و طلاق و در بهشت

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جریده‌ایست نهاد سیه سپید جهان

که روزگار درو جز قضای بد ننوشت

جهان نثار گل تیره کرد آب سیاه

وزان زمانه نهفت آنکه سالها بسرشت

زمانه روزی چند از طریق عشوه گری

دهد بهار بقای ترا جمال بهشت

ولیک باد خزانش چو شاخ عمر شکست

به موت بستر و بالین کند ز خاک و ز خشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کرا ریدنی بگیرد سخت

رید بایدش و کارها بگذاشت

زانکه ما تجربت بسی کردیم

تا نریدیم هیچ سود نداشت

تیز دادیم و گندها کردیم

عقلها نیز هم برین بگماشت

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که از صنایع او

روی هر بوستان منقش گشت

که مرا در فراق خدمت تو

زندگانی چو مرگ ناخوش گشت

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ای بزرگی کز آب و خاک چو تو

دست دوران آسمان نسرشت

تخمی از لطف در زمین کمال

چو تو حراث روزگار نکشت

یاد کردی ز انوری به کرم

باز بر پشت روزگار نبشت

غرض او تویی و خدمت تو

نه ملاقات چوب و صحبت خشت

در سرایی که تو نخواهی بود

در و دیوار او چه خوب و چه زشت

به خدایی که کعبه خانهٔ اوست

که بود کعبه بی‌توام چو کنشت

میزبان اول آنگهی خانه

روئیة الله نخست باز بهشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در حدود ری یکی دیوانه بود

سال و مه کردی به سوی دشت گشت

در تموز و دی به سالی یک دو بار

آمدی در قلب شهر از طرف دشت

گفتی ای آنان کتان آماده بود

زیر قرب و بعد ازین زرینه طشت

قاقم و سنجاب در سرما سه چار

توزی و کتان به گرما هفت و هشت

گر شما را با نوایی بد چه شد

ورچه ما را بود بی‌برگی چه گشت

راحت هستی و رنج نیستی

بر شما بگذشت و بر ما هم گذشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حدیث فخری منحول اندرو کرده

که دست و طبعش جز دوک آن حدیث نرشت

غرض چه یعنی دزدیست بی‌حیا آخر

من این ندانم کز ماده گاو ناید کشت

به کعبهٔ سخن اندر چه ذکر او رانی

که ذکر او نکند هیچ کافری به کنشت

گواهیش که گواهی خود در این محضر

ز ننگ او به همه شهر خود دو کس ننوشت