راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

که مرا در وفای خدمت تو

نه به شب خواب و نه به‌روز خورست

خاک سم ستور تو بر من

بهتر از توتیای چشم سرست

زانکه دانم که پیش همت تو

آفرینش به جمله بی‌خطرست

شعرم اندر جهان سمر زان شد

که شعار تو در جهان سمرست

زاتش عشق سیم نیست مرا

خاطرم لاجرم چو آب زرست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش خوابی دیده‌ام گو نیک دیدی نیک باد

خواب نه بل حالتی کان از عجایب برترست

خویشتن را دیدمی بر تیغ کوهی گفتیی

سنگ او لعل و نباتش عود و خاکش عنبرست

ناگهان چشمم سوی گردون فتادی دیدمی

منبری گفتی که ترکیبش ز زر و گوهرست

صورتی روحانی از بالای منبر می‌نمود

گفتیی او آفتابست و سپهرش منبرست

با دل خود گفتم آیا کیست این شخص شریف

هاتفی در گوش جانم گفت کان پیغمبرست

در دو زانو آمدم سر پیش و بر هم دستها

راستی باید هنوزم آن تصور در سرست

چون برآمد یک زمان آهسته آمد در سخن

بر جهان گفتی که از نطقش نثار شکرست

بعد تحمید خدا این گفت کای صاحب‌قران

شکر کن کاندر همه جایی خدایت یاورست

بار دیگر گفت کای صاحب‌قران راضی مباش

تا ترا گویند کاندر ملک چون اسکندرست

بازانها کرد کای صاحب‌قران بر خور ز ملک

زآنکه ملکت همچو جان شخص جهان را در خورست

گر سکندر زنده گردد از تواضع هر زمان

با تو این گوید که جاهت را سکندر چاکرست

حق تعالی با سکندر هرگز این احسان نکرد

خسروا تو دیگری کار تو کار دیگرست

لشکرت را آیت نصر من الله رایت است

رایتت را از ملوک و از ملایک لشکرست

بیخ جور از باس تو چون بیخ مرجان آمدست

شاخ دین بی‌عدل تو چون شاخ آهو بی‌برست

صیت تو هفتاد کشور زانسوی عالم گرفت

تو بدان منگر که عالم هفت یا شش کشورست

هرکه او در نعمتت کفران کند خونش بریز

زانکه فتوی داده‌ام کو نیز در من کافرست

بر سر شمشیر تو جز حق نمی‌راند قضا

حکم شمشیر تو حکم ذوالفقار حیدرست

دینم از غرقاب بدعت سر ز رایت برکشید

خسروا رای تو خورشید است و دین نیلوفرست

بر من و تو ختم شد پیغمبری و خسروی

این سخن نزدیک هرکو عقل دارد باورست

چون سخن اینجا رسید الحق مرا در دل گذشت

کین کدامین پادشاه عادل دین‌پرورست

زیور این خطبه هر باری که ای صاحب‌قران

بر که می‌بندد که او شایستهٔ این زیورست

گفت بر سلطان دین سنجر که از روی حساب

عقد ای صاحب‌قران چون عقد سلطان سنجرست

شاد باش ای پادشا کز حفظ یزدان تا ابد

بر سر تو سایهٔ چترست و نور افسرست

تا موالید جهان را سیزده رکن است اصل

زانکه نه علوی پدر وان چار سفلی مادرست

بادی اندر خسروی در شش جهت فرمان‌روا

تا بر اوج آسمان لشکرگه هفت اخترست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قطعهٔ صدر اجل قاضی قضاة شرق و غرب

آنکه بر عالم نفاذ او قضای دیگرست

خواجهٔ ملت حمیدالدین که از روی قوام

دین و ملت را مکانش چون عرض را جوهرست

آنکه قاضی فلک یعنی که جرم مشتری

روز بارش از عداد پرده‌داران درست

چاکران حضرتش نزد من آوردند دی

چاکران حضرتی کو را چو من صد چاکرست

چون نهادم بر سر و بر دیده آن تشریف را

کز عزیزی راست همچون دیدگانم در سرست

دیده از حیرت همی گفت این چه کحل و توتیاست

تارک از دهشت همی گفت این چه تاج و افسرست

بر زبانم رفت کین درج سراسر نکته‌بین

عقل گفت ای هرزه‌گو این درج تا سر گوهرست

زان سخن پروردنم یکبارگی معلوم شد

کانچه عالی رای ملک‌آرای معنی پرورست

خاطر وقادش اندر نسبت آب سخن

آتشی آمد که دودش جمله آب کوثرست

عالم معنیش خواندم عالمم خاموش کرد

گفت عامل چون بود آن کو ز عالم برترست

مهر و کینش موجب بدبختی و نیک‌اختریست

چون از این بدبخت شد انصاف از آن نیک‌اخترست

از خط شیرینش اندر فکرتم کایا مگر

آهوان چین و ماچین را چراگه عسکرست

با خرد گفتم توانی گفت این اعجوبه چیست

گفت پندارم که بحری پر ز مشک و شکرست

عشق ازو به گفت گفتا نیک دور افتاده‌اند

یادگاری از لب معشوق و زلف دلبرست

دیر زی ای آنکه بعد از پانصد و پنجاه سال

نظم و خطت بر نبوت حجت پیغامبرست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رگ زند هرکه او بود محرور

عذر عذرت مخواه معذورست

خیری خانه گر خراب شدست

غم مخور تابحانه معمورست

من ز خیری به تابخانه شوم

که نه من لنگم و نه ره دورست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از آن سپس که به تعریض یک دوبارم رفت

که مردمی کن و بخشیده بی‌جگر بفرست

صفی موفق سبعی چو بارها می‌گفت

که گرت هیزم هر روزه نیست خر بفرست

شبی به آخر مستی به طیبتش گفتم

که آنچه گفتی ار خشک نیست تر بفرست

غلام را بفرستاد بامداد پگاه

نه زان قبل که ستوری پگاه تر بفرست

بگویم از چه جهت گفت خواجه می‌گوید

که آن حدیث به دست آمدست زر بفرست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون چنان شد که به هر گام دوره بنشیند

گر به خدمت نرسد در دو جهان معذورست

همه جور من از این کهنه دو صندوق تهیست

که به پریش گمان همه کس مغرورست

خانه چون خانهٔ بوبکر ربابیست ولیک

اندرو هیچ طرب نیست که بی‌طنبورست

ای دریغا که برون رفت بدر عمر و هنوز

در و دیوار تمنی همه نامعمورست

حال او دور مشو با کرم خویش بگو

تات گوید که چنین‌ها ز مروت دورست

صلت و بخشش و مرسوم و مواجب بگذار

آخر ار مزد نباشد کم اگر مزدورست

عید بگذشت و عروسی شد و سور آمده گیر

زانکه کابین شود آن را خلفی مقدورست

دانم این قطعه چو برخواند خواهد گفتن

تا چنین عید و عروسی است چه جای سورست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خداوندی کز غایت احسان و سخا

ابر در جنب کفت باطل و دریا زورست

جود و بخل از کف تو هر دو مخنث شده‌اند

مگرش طبع سقنقور و دم کافورست

بنده را خدمت پیوستهٔ ده ساله مگیر

کز قرابات نفور و ز وطن مهجورست

ده قصیده است و چهل قطعه همه مدحت تو

که به اطراف جهان منتشر و مشهورست

با چنین سابقه کس را به چنین روز که دید

کز غم راتبه روزش چو شب دیجورست

سعی کن سعی که در باب چنین خدمتگار

سعی تو اندک و بسیار همه مشکورست

بر سرش سایه فکن هین که در افواه افتاد

که ز تقصیر فلان کار فلان بی‌نورست

اندرین شدت گرما که ز تاثیر تموز

بانگ جزد از تف خورشید چو نفخ صورست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اعتقادی درست دار چنانک

اعتمادت بدان نباشد سست

بنده را بی‌شک از عذاب خدای

نرهاند جز اعتقاد درست

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زمانه نی در مردی در کرم بشکست

سپهر نی دم شخصی دم هنر دربست

دلم حریق وفاتت چو کرد خاکستر

یتیم‌وار برو جان به ماتمت بنشست

فغان ز عادت این رنج ساز راحت سوز

فغان ز گردش این جان شکار جورپرست

که صورتی که به عمری نگاشت خود بسترد

که گوهری که به سی سال سفت خود بشکست

زمانه عقد کمالی گسست و ای دریغ

که آسمان نتواند نظیر آن پیوست

ز دامگاه عناصر چه فایده‌ست بگو

وزین کشنده دو دام سیه سپید که هست

که روزگار پس از انتظار نیک دراز

بدین دو دام همین مرغ صید کرد و بجست

اگرچه در غم هجرت به نوک ناخن اشک

نماند مردمک دیده‌ای که دیده نخست

وگرچه هیچ شبی نیست تا ز دست دماغ

هزار دیده نگردد ز اشک میگون مست

زبان حال همی گوید اینت مقبل مرد

که از چه عید و عروسی کرانه کرد و برست

تو پروریدهٔ کابوک آسمان بودی

از آن قرار نکردی در آشیانهٔ پست

زمانه دل به تو زان درنبست می‌دانست

که ماهی فلکی را فرو نگیرد شست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای کریمی که در زمین امید

هرچه رست از سحاب جود تو رست

لغزی گفته‌ام که تشبیهش

هست زاحوال بدسگال تو چست

آنچه از پارسی و تازی او

چون مرکب کنی دو حرف نخست

در مزان هرکه بیندش گوید

نامی از نامهای دشمن تست

باز چون با ز پارسیش افتاد

در ... مادرش چه سخت و چه سست

وانچه باقی بماند از تازیش

هست همچون شمایلش به درست

مر مرا در شبی که خدمت تو

روی بختم به آب لطف بشست

داده‌ای آن عدد که بر کف راست

پشت ابهام از رکوع آن جست

بده ار پخته شد و گر نی نی

نه تو در بصره‌ای نه من در بست

در دو هستیت نیستی مرساد

تا که مرفوع هست باشد هست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بزرگی که جود بحر محیط

در کف چون سحاب تو بستست

مشکل و حل آسمان و زمین

در سؤال و جواب تو بستست

خبرت هست کز جماعی چند

در منی ده شراب تو بستست

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو کس خواجه‌ای و هرکه چو تو

کس دیگر کسست همچو خسست

من کس کس نیم به نفس خودم

لاجرم هرکه چون منست کسست

نسبت ما دو تن به عیب و هنر

گر همین هر دو بیش نیست بسست

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بوالحسن ای کسی که در احسان

وعده از رغبت تو مایوسست

دل و دستت که شاد باد و قوی

بحر معقول کان محسوسست

نکبتت عام نکبتی است کزو

شرع منکوب و ملک منکوسست

داغ آسیب دور تو دارد

هر اساس ستم که مدروسست

دوش آز از نیاز می‌پرسید

که کنون دور دهر معکوسست

گفت نی گفتش آخر از چه سبب

طالع مکرمات منحوسست

مکرمت بانگ برگرفت از حبس

که کریم زمانه محبوسست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رای تو در نظام ممالک براستی

تیری که جیب گنبد گردونش ترکشست

اکنون که از گشاد فلک بر مسام ابر

پیکان باد را گذر تیر آرشست

وز برف ریزه گوشهٔ هر ابر پاره‌ای

تیغست گوییا که به گوهر منقشست

برحسب حال مطلع شعری گزیده‌ام

واورده‌ام به صورت تضمین و بس خوشست

گویم کسی که چهرهٔ روزی چنین بدید

خاصه چنین که طرهٔ شبها مشوشست

بر خاطرش هر آینه این شعر بگذرد

کامروز وقت باده و خرگاه و آتشست

چندان بقات باد ز تاثیر نه سپهر

کاندر زمانه طبع چهار و جهت ششست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای به همت بر آفتابت دست

آسمان با علو قدر تو پست

بهتر از گوهر تو دست قضا

هیچ پیرایه بر زمانه نبست

هیچ دل با تو بد نشد که فلک

آرزوهاش در جگر نشکست

هیچ سر آستان تو بنسود

که کله گوشه بر سپهر نخست

باز در طاعت تو کبک نواز

دیو در دولت تو حرزپرست

آن شهابست کلک مسرع تو

که ازو هیچ دیو فتنه نجست

ابر عدل تو نایژه بگشاد

گرد تشویش از جهان بنشست

همتت دامن کرم بفشاند

آز هم در زمان ز فاقه برست

ای به جایی که از علو بفکند

بیم دست تو چرخ را از دست