راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قدر و رای تو از ورای سپهر

آفتابی و آسمانی نو

دل و دست تو گاه فیض و سخا

برده از ابر و آفتاب گرو

بنده را صاحب استری دادست

استری ماه نعل و گردون دو

خلقت آسیاء کی دارد

صفت آسیای او بشنو

سنگ زیرین او همیشه روان

گو در او آب و باد هیچ مرو

ناو او از درون و او معکوس

دلو او از برون و او در گو

آسیابی چنین و باری نه

بی‌شبانروز آسیابان رو

انوری این همه مزیح ز چیست

چند ازین ترهات شو هاشو

خود به یک ره بگو که بی‌کارست

آس دندانش ز آس کردن جو

تا ترا جود صدر دولت و دین

برهاند ز انتظار درو

او تواند که کشت همت او

هیچ بی‌ارتفاع نیست برو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم امروز و شاهدی زیبا

مونس ما کتاب و افزون نه

خورده‌ایم از برای قوت نفس

یک منی از کباب و افزون نه

هیچت افتد کریم دین که دهی

یک منی‌مان شراب و افزون نه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ای انوری تویی که به فضل و هنر سزند

احرار روزگار و افاضل ترا رهی

بودند در قدیم امیران و شاعران

واکنون شدت مسلم بر شاعران شهی

هستت خبر که هستم دور از تو ناتوان

اشکم چو ناردانه و رخسار چون بهی

مشغول بوده‌ای که نکردی عیادتم

یا خود مرا محل عیادت نمی‌نهی

نی‌نی ز ابلهی است مرا از تو این طمع

خیزد چنین طمع به حقیقت ز ابلهی

با رنج ناتوانی ای دوستان مرا

دل گشت پر ز انده و از صبر شد تهی

گوید طبیب بهتری امروز غم مخور

اینک برفت علت و آغاز شد بهی

غم این غمست و بس که ز من فوت می‌شود

در بزم صدر عالم رسم سه‌شنبهی

آن جنت نعیم اگر در جهان بود

ممکن ظهور جنت ماوی، فتلک هی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

شجاعی ای خط و شعر تو دام و دانهٔ عقل

هزار مرغ چو من صید دام و دانهٔ تو

ز من زمین خداوند من ببوس و بگوی

که ای زمانهٔ فضل و هنر زمانهٔ تو

نزاد مادر گیتی به صد هزار قران

نه چون تو یا چو جگرگوشهٔ یگانهٔ تو

چو گردکی که رساند زمین به دامن تو

چو مویکی که ستاند هوا ز شانهٔ تو

اگر ز روی ضرورت کرانه کردم دوش

ز خدمت تو و بیرون شدم ز خانهٔ تو

تو بر زمانه نه آن پر گشاده سیمرغی

که خوابگاه مگس شاید آشیانهٔ تو

ز جاه تو چه عجب کاختران کرانه کنند

بر آسمان ز موازات آسمانهٔ تو

مرا ز خدمت تو جاه تست مانع و بس

که حایلست مرا جاه بی‌کرانهٔ تو

وگرنه مردمک چشم من چه خواهد آن

که معتکف بنشیند بر آستانهٔ تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این همایون در فرخنده‌سرای

تا ابد باد در اقبال به پای

چوبش ایمن شده از فرسودن

زیر این گنبد گیتی‌فرسای

اندرو خاصیت مغناطیس

کاهن از طبع درو گیرد جای

نتوانند ز رفعت پیمود

آستانش انجم گیتی‌پیمای

لفظ و معنی صریرش همه این

مرحبا خواجه درآ خواجه درآی

مجد دین بوالحسن عمرانی

که زاحسانش سرشته است خدای

آسمانی نه به تدبیر به قدر

آفتابی نه به تحویل به رای

کان چو قدرت نبود روزافزون

وین چو رایت نبود نورافزای

ای تصاویر سخا را قلمت

گشته ز انگشت کرم چهره‌گشای

دشمنانت همه انگشت‌گزای

دوستانت همه انگشت‌نمای

دست تو گلبن باغ کرمست

بلبل کلک برو وحی‌سرای

تا فلک در پی تحصیل کمال

دایم از شوق بود ناپروای

کار از روی بزرگی و شرف

کارفرمای فلک را فرمای

طبل بدخواه تو در زیر گلیم

وز غم حادثه نالنده چو نای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

مرحبا مرحبا درآی درآی

اثر خیر اثیر دین خدای

ای زمام قضا گرفته به دست

وی محیط فلک سپرده به پای

نه به از خدمت تو آلت جاه

نه به از همت تو مکنت جای

از نهیبت ستاره بی‌آرام

وز رکابت زمانه ناپروای

ای بر افلاک دست کرده به قدر

وی ز خورشید گوی برده به رای

به سر کوی بوده‌ای که همی

به سجود اندر آمدست سرای

کای فلک با تو پست ره بگذار

وی جهان با تو خرد رخ بنمای

به کرم بر زمین من بخرام

به قدم در نهاد من بفزای

منزل ار در خور قدوم تو نیست

چه شود ساعتی به فضل به پای

تو همایی به فر و پر فکند

بر تر و خشک سایه پر همای

ای کمر بسته پیشت اختر سعد

اختر من تویی کمر بگشای

کردی آراسته سرای مرا

همچنین سال و مه همی آرای

چون رسم زحمتی همی آرم

چو رسی خدمتی همی فرمای

تا بود آسمان زمانه‌نورد

تا بود اختران فلک‌پیمای

باد عمر تو با زمانه قرین

باد قدر تو با فلک همتای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنکه جویبار جهان از نهال جود

خالیست تا تو سرو سعادت برسته‌ای

الا نظیر خویش که آن را وجود نیست

از روزگار یافته‌ای هرچه جسته‌ای

دست از سرم به علت تقصیر برمگیر

تو کار خویش کن که نه شیران مسته‌ای

پارم سه دسته کاغذ نیکو بداده‌ای

امسال از آن حدیث ورق چون بشسته‌ای

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنان زندگانی کن ای نیک‌رای

به وقتی که اقبال دادت خدای

که خایند از بهرت انگشت دست

گرت بر زمین آمد انگشت پای

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر آفتاب حوادث بسوزم اولیتر

که به هر سایه بود بر سرم سپاس همای

از این سپس من و کنجی و خانهٔ تاریک

که سرد شد دلم بر هوای باغ و سرای

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یارب بده مرا به دل نعمتی که بود

خرسندی حقیقت و پاکیزه توشه‌ای

امنی و صحتی و پسندیده طاعتی

نانی و حرفه‌ای و نشستن به گوشه‌ای

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سرخس از جور بی‌آبی و آبی

دریغا روی دارد در خرابی

ز بی‌آبی خلاصش دادی اما

خداوندا خلاصش ده ز آبی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن چیست کز آن طبق همی تابد

چون عاج به زیر شعر عنابی

ساقش به مثل چو ساعد حورا

دستش به مثال پای مرغابی

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نکنم خواجه را به شعر هجا

لیک برخوانم آیتی ز نبی

ان قارون کان من موسی

خواجه آنست کاید از پی فی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنکه سایه‌اش کس ندید از غایت ستر و صلاح

باصلاح صالحی شد آفتاب از واضحی

گرچه رای هوشیارت ناصح احوال تست

یک نصیحت گوش دار از بنده قاضی ناصحی

هرکه بر درگاه و اندر مجلس تست از خدم

در صلاح کار تست الا صلاح صالحی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شها چون پیل و فرزین شه پرستم

نه چون اسبست کارم رخ‌پرستی

رهی آمد چو رخ پیشت پیاده

چو فرزین می‌رود اکنون ز مستی