مقطعات انوری
دست صنعتش ز اقتدار نهد
بر سر آفتاب و ماه کلاه
زر فشاند ز صبح هر روزی
در خم این زمردین خرگاه
به رسولی که بد سبابهٔ او
سبب جامه خرقه کردن ماه
به امینی که آورید بدو
ز اسمان امر و نهی بیاکراه
به کتابی که تا بدو داریم
از گناهان به روز حشر گواه
به کلامی که مهر ایمانست
چیست آن لا اله الا الله
که اگر هست یا بخواهد بود
ملک و دین را نظیر همچو تو شاه
تا جهان باشد از تو نازان باد
رایت و چتر و تخت و تاج و کلاه
ز ابتدا کاندر آمدی به عمل
بیش از این بود بارنامه و جاه
کار با آب و گل نبودت بیش
باز خواهی شدن بر آن ناگاه
نه آب و گلی که سلطان راست
به گل تیره و به آب سیاه
پارگکی کاه و نبیذم فرست
رنج دل شاعر سلطان بکاه
شکر چو شکر کنم از بهر می
منت چون کوه بدارم ز کاه
هست در دیدهٔ من خوبتر از روی سپید
روی حرفی که به نوک قلمت گشته سیاه
عزم من بنده چنانست که تا آخر عمر
دارم از بهر شرف خط شریف تو نگاه
ای به دریای عقل کرده شناه
وز بد و نیک این جهان آگاه
چون کنی طبع پاک خویش پلید
چه کنی روی سرخ خویش سیاه
نان فرو زن به خون دیدهٔ خویش
وز در هیچ سفله سرکه مخواه
شعر دور از تو حیض مردانست
بعد پنجاه اگر نبندد به
مرد عاقل به ناخن هذیان
جگر خویش اگر نرندد به
بر سپیدی که جای گریه بود
آن ندانم چه گر نخندد به
ای جهان را عدل تو آراسته
باغ ملک از خنجرت پیراسته
حلقهٔ شب رنگ زلف پرچمت
روزها رخسار فتح آراسته
در دو دم بنشانده از باران تیر
هر کجا گرد خلافی خاسته
خسروان نقش نگین خسروی
نام را جز نام تو ناخواسته
گنجها خواهان ز دستت زان شدند
کز پی خواهنده داری خواسته
در بلاد ملک تو با خاک بیز
راستی ناید ز خاک آراسته
ای به قدر و رای چرخ و آفتاب
باد ماه دولتت ناکاسته
ای بر در بامداد پندار
فارغ چو همه خران نشسته
نامت به میان مردمان در
چون آتشی از چنار جسته
ما را فلک گزاف پیشه
بر آخر شرکت تو بسته
نارسته ز جهل و برده هر روز
نوباوهٔ احمقی برسته
با شومی جهل هرکه در ساخت
فالش نکند فلک خجسته
طفلند ممیزان و زینند
احرار چو دایه سینه خسته
باری چو درخت سست بیخی
کم ده به تبر ز شاخ دسته
در مجلس روزگارت این بس
کز درزه رسیدهای به دسته
طوفان منازعت مینگیز
ای ساکن کشتی شکسته
اف از خور و خواب اگر نبودیم
در سلک تناسب از تو رسته
یک دو منک می سه تن به چار جوانب
پنج قدح شش زمان بخورده و خفته
هفت فلک شد گوا که هشت تن از دل
نه ره ده بار در مدح تو سفته
مفخر دهری بده زبان و بنه روی
هشت جنان هفت چرخ مدح تو گفته
می شش و نان پنج من چهار منی گوشت
زین سه دو دارم یکی فرست نهفته
وفا در طبع تو تسکین گزیده
سخا در دست تو ماوی گرفته
جهان در آفتاب دولت تو
وطن در سایهٔ طوبی گرفته
ز دارالملک اقبال تو ترمد
جلال گنبد اعلی گرفته
ز اقبال تو درج گوهر کون
فروغ گوهر معنی گرفته
فلک در پیش عالی درگه تو
ز حیرتها کم دعوی گرفته
حسام فتح تو دنیی گشاده
کمند خیر تو عقبی گرفته
ای زمین را ز بهر خدمت تو
آسمان بارها ثنا گفته
وی به الماس خاطر وقاد
در اسرار اختران سفته
ز اعتدال بهار خاطر تو
بوستان کمال بشکفته
دامن همت تو گرد فساد
از محیط فلک فرو رفته
من ز بیداری قضا و قدر
روزها همچو بخت خود خفته
تو نپرسی که آخرت چون زد
بر زمین آسمان آشفته
زان می آسوده کز پیاله بتابد
چون ز بلور سپید بسد ساده
زانکه بدو تند کره رام توان کرد
زانکه ازو گردد ایستاده فتاده
زانکه مرا کرهایست تند و زنخ سخت
سرکش و بدخو میانهٔ گلهزاده
بنده بدو جز به می سوار نگردد
ور نبود می بماند بنده پیاده
چاکر ز روی عجز سؤالی همی کند
از روی مهتری سخنم را جواب ده
مهمان رسیده باده ندارم ز مکرمت
با چون خودی نمای مرا یا شراب ده
شب تاریک و باد سرد و ابر تند و بارنده
غلاما خیز و آتش کن که هیزم داری افکنده
اگر از دود و آن آتش ترا مهمان فراز آید
تو از مال من آزادی که مهمان بهتر از بنده
هیچ میدانی که در گیتی ز مرگ بوالحسن
چرخ جز قحط کرم دیگر چه دارد فائده
ای دریغا آنکه چون یادش کند گوید جهان
ای دریغا حاتم طایی و معن وائده
روزهٔ روزی درآمد خواجه بیروزی مباش
یاد میکن ربنا انزل علینا مائده