راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مویه‌گر گشته زهرهٔ مطرب

بر جهان و جهانیان مویان

عمر خوش خوی روترش کرده

بی‌تو بر زندگان چو بدخویان

کرده اجرام ماتمت بر وی

چرخ رایان مشتری رویان

من ز حج زیارتت عاجز

وانگه آن کعبه را به جان جویان

روزم از دود آتش تقدیر

تیره چون طرهٔ سیه مویان

خوانم از نعمت تو بود و نهاد

در کمی روی و داردش روی آن

زانکه پیوسته مردم چشمم

هست روی از غمت به خون شویان

ای که مستور عدت کف تست

قطره در ابر همچو بی‌شویان

نور و ظلمت ز پویهٔ قدمت

خاک کیوت چو عاشقان بویان

نفس تو تازیان و در منزل

تازه گلهای ارجعی رویان

تو و سکان سده در نسبت

همه همشهریان و هم کویان

عرش رخ در جنابت آورده

قدس الله روحه گویان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من نه سهرابم و ولی با من

رستمی می‌کند مه بهمن

خرد زال را بپرسیدم

حالتم را چه حیلتست و چه فن

گفت افراسیاب وقت شوی

گر به دست آوری از آن دو سه من

باده‌ای چون دم سیاووشان

سرخ نه تیره چون چه بیژن

گر فرستی تویی فریدونم

ورنه روزی نعوذبالله من

همچو ضحاک ناگهان پیچم

مارهای هجات بر گردن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا خورشید و مه در پیش رایت تیره و تاری

به روز و شب گهی خورشید و ماهم ثقبهٔ روزن

پس ای سردی و تاریکی که در من هست بازم خر

ازین سردی و تاریکی به اندک پنبه و روغن

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سگ خشم و خر شهوت که زبون‌گیری نیست

تیز دندان‌تر از این هر دو در این خاک کهن

نفس من کو ملک مملکت شخص منست

هر دو را سخرهٔ خود کرده به تادیب سخن

ترک و تازیک شما جمله سگانند و خران

که به جز خوردن و کردن نشناسند ز بن

تو چه گویی که کند نفس ملک همت من

گر تو گوییش بیا خدمت این طایفه کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای پایهٔ دانش از دلت عالی

وی دیدهٔ بخشش از کفت روشن

آمال و نسیم و بوی خلق تو

یعقوب و نسیم و بوی پیراهن

پیراهن مدت تو دوران را

تا حشر فرو گرفته پیرامن

همچون زه و جیب قدر و رایت را

دست مه و آفتاب در گردن

ایام گریز پای سرگردان

بر پای تو سر نهاده چون دامن

آیا به چه فن توانمت دیدن

ای در همه فن چو مردم یک فن

از جیب کتان سنبلیی تو

سر برزده قلتبانی یعنی من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روبهی می‌دوید از غم جان

روبه دیگرش بدید چنان

گفت خیرست بازگوی خبر

گفت خر گیر می‌کند سلطان

گفت تو خر نیی چه می‌ترسی

گفت آری ولیک آدمیان

می‌ندانند و فرق می‌نکنند

خر و روباهشان بود یکسان

زان همی ترسم ای برادر من

که چو خر برنهندمان پالان

خر ز روباه می‌بنشناسند

اینت کون خران و بی‌خبران

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چهل سال نام و کنیت تو

بوده نقش نگین دولت و دین

چیست دانی محمد یوسف

علم آستین دولت و دین

خاتم و خامهٔ تواند هنوز

در یسار و یمین دولت و دین

تخم ذکر جمیل کاشته‌ای

سالها در زمین دولت و دین

داغ نام نکو نهادستی

عمرها بر سرین دولت و دین

دیده در عزم تو قضا پیدا

هم شک و هم یقین دولت و دین

کرده در حزم تو قدر پنهان

همه غث و سمین دولت و دین

نظر صائب ترا گوید

آسمان پیش‌بین دولت و دین

قلم منصف ترا خواند

چرخ حبل متین دولت و دین

چشم زخم قران کجا بیند

تا تو باشی قرین دولت و دین

راستی به ترا توان گفتن

خواجهٔ راستن دولت و دین

از تو معمور بود چندین گاه

حصنهای حصین دولت و دین

بی‌تو دیدی که از پی یک سهو

چون قفا شد جبین دولت و دین

تا قیامت چو باز دوخته چشم

مانده شیر عرین و دولت و دین

دیر مان ای به گونه گونه شرف

اختیار و گزین دولت و دین

تا کس از آفرین سخن گوید

بر تو باد آفرین دولت و دین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من از تاثیر این گردنده گردون

بر این ساکن نیم یک لحظه ساکن

مرا گویی جهان اینست خوش باش

همی کوشم که خوش باشم ولیکن

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حسام دولت و دین ای خدای داده ترا

جمال احمد و جود علی و نام حسین

نهاد آدم لفظ و تو چون مراد از لفظ

سواد عالم عین و تو چون سواد از عین

عنایت ازلی صورت تو چون بنگاشت

نوشت نسخهٔ روشن ز حاصل کونین

سعادت فلکی طینت تو چون بسرشت

نمود از دل و دست تو مجمع‌البحرین

رخ تو آب حیاتست و تشنه‌تر هر روز

به دیدن تو خداوند صد چو ذوالقرنین

چو ذکر جاه تو کردند آسمان من هو

چو عرض قدر تو دادند اختران من این

ز حسب حال در این قطعه رمزکی بشنو

چنان که بینک رفتست دی پریر، وبین

مرا که طوطی نظمم در این چنین وحلی

چو چوژه پای به گل درنباشد آخر شین

اگرچه بط و همایم کند کرامت تو

بچه به زیور مسحی و زینت رانین

شوم چو هیات کبک دری سراسر زیب

شوم چو پیکر طاوس نر سراسر زین

کنم چو فاخته در گردن از سپاس تو طوق

از آنکه هست درین گردن آفرین تو دین

سرایمت همه جایی به شکر بلبل‌وار

وگرنه نایبه‌کش بادم از غراب‌البین

بقات باد بخوبی و خرمی چندان

که ابجدش ننهد بار جز به منزل غین

حسود جاه ترا آن الم که در همه عمر

حنین او نکند کم علاجهای حنین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چهار چیز ز ارکان بارگاه تو باد

مخالف تو کزو هست عیش تو شیرین

دو نیمه تن چو ستون و دریده دل چو شرج

چو میخ کوفته سر چون طناب راه‌نشین

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هست یسر خادمان از خاتم تو در یسار

هست یمن چاکران از خامهٔ تو در یمین

مادحت را تا بدان رخ برفروزاند چو شمع

آن زهر کامی جدا چونان که موم از انگبین

آن نمی‌باید که آدم را برون کرد از بهشت

آن همی باید که با قارون فروشد در زمین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نشاید بهر آداب ندیمی

دگر بر جان و دل محنت نهادن

زبان کردن به نظم و نثر جاری

ز خاطر نکتهای بکر زادن

که باز آید همه کار ندیمان

به سیلی خوردن و دشنام دادن

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بزرگی که از شمایل و قدر

ملک را زینتی و دین را زین

نور رای تو فالق الاصباح

کف و کلک تو مجمع‌البحرین

روزی خلق تو به یوم‌الدین

گشته در ذمت سخای تو دین

زاسمان تا به پایهٔ شرفت

از زمین تا به آسمان مابین

سقطهٔ تو سواد مسکون را

ای ز سکانش چون سواد از عین

به من از کربت و بلا آورد

که نیاورد کربلا به حسین

نبود شین اگر بود عاجز

ای ز گیتی نه عجز دیده نه شین

قطره‌ای از تحمل کشتی

اشتری از تحمل کونین

ای سلامت به صحبتت عطشان

چون به آب حیات ذوالقرنین

ز ارزوی علاجت از دل پاک

در حنین آمده عظام حنین

گفته بودم به خدمتت برسم

خردم گفت اننا من این

نزد سیمرغ تب از آن خوشتر

کش عیادت کند غراب البین

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شادباش ای خسرو عادل عماد دین و داد

دیر زی ای ناصر جاه امیرالموئمنین

ای ملکشاه معظم ای خداوند جهان

ای تو دارای زمان و ای هم تو دارای زمین

خسروانت زیر فرمان پهلوانان زیر حکم

آفتابت زیر رایت آسمان زیر نگین

روز بخشش آفتابی جام زرین بر یسار

وقت کوشش آسمانی تیغ هندی بر یمین

ای ترا تا مرغ و ماهی مهر بیعت بر زبان

وی ترا تا آب و آتش داغ طاعت بر سرین

ای نظام آفرینش بسته در انصاف تو

هر زمان از آفرینش بر تو بادا آفرین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای پسر تا به فلک ظن سخاوت نبری

کانچه بدهد به یسارت بستاند به یمین

آفتابش که در این دعوی رایت بفراشت

اگر انصاف دهی آیت بخلیست مبین

از بخیلی نبود آنکه کسی دادهٔ خویش

برکشد از سر آن تا فکند در بر این

پارهٔ ابر سیه را ندهد بهرهٔ نور

تا به اندازهٔ آن باز نخواهد ز زمین