راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بجز تو در دو گیتی کس ندیدست

کریم ابن‌الکریمی تا به آدم

زمین تاب عتاب تو ندارد

چه جای این حدیث است آسمان هم

غرض ذات تو بود ارنه نگشتی

بنی آدم به کرمنا مکرم

سخن کوتاه شد گر راست خواهی

تویی آنکس دگر والله اعلم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خداوندا به فر دولت تو

اگر کبک ضعیفم بازگردم

به دیدار تو هستم آرزومند

درآیم یا هم از در بازگردم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز روزگار به یک نامهٔ تو خرسندم

که در دعا همه آن خواهم از خداوندم

شنیده‌ام که به خرسند کم گراید غم

غمم چراست که از تو به نامه خرسندم

ز هرچه باشد خرسند را بسنده بود

چرا که بی‌تو همی عمر و عیش نپسندم

مرا و حال مرا بی‌جمال طلعت تو

صفت ندیدم از این به چو دل برافکندم

چنان‌که تشنه به آب حیات و مرده به جان

به جان تو که به دیدارت آرزومندم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زاندیشهٔ ضعف و وهم پیری

در آینه نیز ننگریدم

امروز به شانه‌ای از آن موی

دیدم دو سه تار و برطپیدم

شاید که خورم غم جوانی

کز پیری خود چو بررسیدم

زایینهٔ معاینه بدیدم

وز شانه به صد زبان شنیدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نرسد گرد سر فراز همی

خواجه در خدمت تو دستارم

از گریبان من نداری دست

تا دگر دامنی به دست آرم

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امید و بیم دهد خلق را مسخر خویش

بدین دو خویشتن از خلق بازپس دارم

مرا چو در دل از این هر دو هیچ نیست ازو

هزار ناکس پیشم گرش به کس دارم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر بیایی و من بنده را دهی تشریف

نه درخور تو ولیکن خرابه‌ای دارم

وگر هوای شراب مروقت باشد

چو اعتقاد تو صافی قرابه‌ای دارم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همی نیاید نقشی به خیره چه خروشم

همی نگردد کارم نفیر چون دارم

نه ماه دولتم از چرخ می‌دهد نورم

نه شاخ شادیم از باد می‌دهد بارم

نه پای آنکه ز دست زمانه بگریزم

نه دست آنکه در این رنج پای بفشارم

نه پشت آنکه ز اقبال روی برتابم

نه روی آنکه دگر پشت بر جهان آرم

نه حرفتی که بدان نعمتی به دست آرم

نه غمخوری که خورد پیش تخت تیمارم

گهی به باخته‌ای این سپهر منحوسم

گهی گداخته‌ای این جهان غدارم

گهی به کنجی اندر بمانده چون مورم

گهی به غاری اندر خزیده چون مارم

گهی چو باد به هر جایگاه پویانم

گهی چو خاک به هر بارگاه در خوارم

گهی ز آب دو دیده مدام در بحرم

گهی ز آتش سینه مقیم در نارم

گهی به اجرت خانه گرو بود کفشم

گهی به نان شبانه به رهن دستارم

گهی نهند گرانجان و ژاژخا نامم

گهی دهند لقب احمق و سبکبارم

به حد و وصف نیاید که من ز غم چونم

به وهم خلق نگنجد که من چه‌سان زارم

خدای داند زین‌گونه زندگی که مراست

به جان و دیده و دل مرگ را خریدارم

از آنچه گفتم اگر هیچ بیش و کم گفتم

ز دین ایزد و شرع رسول بیزارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفا

چرا چنین ز نسیم صبات بی‌خبرم

به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی نداد

خرد به باغ سخن بی‌شکوفهٔ هنرم

به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دی

که چون بنفشه ز سستی فروشدست سرم

گر اندکی عرق نسترن به دست آری

به من فرست وگرنه بگوی تا بخرم

زبان چو لاله به گرد دهان درافگندی

که گر نیارمت از سبزهٔ دمن بترم

فروخت روی نشاطم چو بوستان افروز

بدان امید کزین ورطه بو که جان ببرم

برون شدی و فرو برد سر چو نیلوفر

به آب غفلت ودانسته کاب می‌نخورم

دو روز رفت که چون شنبلید پژمرده

ز تشنگی به غایت نه خشکم و نه ترم

ز تف چو ظاهر تفاح زرد گشت رخم

ز غم چو باطن او پاره‌پاره شد جگرم

چو گوش این سخنت همچو پیل گوش نمود

که چیست عارضه یا من به معرض چه درم

نه بی‌وفات چو ایام یاسمن خوانم

نه زین سپس همه رنگت چو ارغوان شمرم

تو آنچه بینی این بین که با فراغت تو

هنوز دیده چو نرگس نهاده می‌نگرم

چو دستهای چنارست هر دو دستم سست

وگرنه پیرهن از جور تو چو گل بدرم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرچه دربستم در مدح و غزل یکبارگی

ظن مبر کز نظم الفاظ و معانی قاصرم

بلکه در هر نوع کز اقران من داند کسی

خواه جزوی گیر آن را خواه کلی قادرم

منطق و موسیقی و هیات بدانم اندکی

راستی باید بگویم با نصیب وافرم

وز الهی آنچه تصدیقش کند عقل صریح

گر تو تصدیقش کنی بر شرح و بسطش ماهرم

وز ریاضی مشکلی چندم به خلوت حل شده است

واندر آن جز واهب از توفیق کس نه یاورم

وز طبیعی رمز چند ار چند بی‌تشویر نیست

کشف دانم کرد اگر حاسد نباشد ناظرم

نیستم بیگانه از اعمال و احکام نجوم

در بیان او به غایت اوستاد و ماهرم

چون ز لقمان و فلاطون نیستم کم در حکم

ور همی باور نداری رنجه شو من حاضرم

با بزرگان مستفیدم با فرودستان مفید

عالم تحصیل را هم وارد و هم صادرم

غصه ها دارم ز نقصان از همه نوعی ولیک

زین یکی آوخ که نزدیک تو مردی شاعرم

این همه بگذار با شعر مجرد آمدم

چون سنایی هستم آخر گرنه همچون صابرم

هریکی آخر از ایشان بی‌کفافی نیستند

این منم کز مفلسی چون روز روشن ظاهرم

خود هنر در عهد ما عیب است اگرنه این سخن

می‌کند برهان که من شاعر نیم بل ساحرم

خاطرم در ستر دیوان دختران دارد چو حور

زهره‌شان پرورده در آغوش طبع زاهرم

گر ز یک خاطب یکی را روز تزویج و قبول

برتر از احسنت کابین یافتستم کافرم

در چنین قحط مروت با چنین آزادگان

وای من گر نان خورندی دختران خاطرم

اینکه می‌گویم شکایت نیست شرح حالتست

شکر یزدان را که اندر هرچه هستم شاکرم

در غرض از آفرینش غایتم بس اولم

گرچه در سلک وجود از روی صورت آخرم

قدر من صاحب قوام‌الدین حسن داند از آنک

صدر او را یادگار از ناصرالدین طاهرم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عقل صد مسهل به طبعم بیش دارد

تا چنین در نظم و نثرش کرد نرم

چون بدانستم که بی اسهال او

مجلس سردان نخواهد گشت گرم

کافرم گر قطره‌ای زین پس ریم

در دهانشان جز به آزرم و به شرم

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ای کمال زمان بیا و ببین

که ز عشقت چگونه می‌سوزم

با بهار رخت تواند گفت

شب یلداکه روز نوروزم

در فراق رخ چو خورشیدت

روشنایی نمی‌دهد روزم

کیسه‌ای دادیم در این شبها

که همی وام صحبت اندوزم

روزها رفت و من نمی‌دانم

که بر آن کیسه کیسه‌ای دوزم

یارب از کاردی بود با آن

که بدان کین دشمنان توزم

سر چو سرو از نشاط بفرازم

رخ ز شادی چو گل برافروزم

وگر این کار هست بیهوده

تن زن آنگاه کاسهٔ یوزم

سایه بر کار این سخن مفکن

زانکه چون سایه بر تو آموزم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بزرگوارا دانی کز آفت نقرس

ز هرچه ترشی من بنده می‌بپرهیزم

شراب خواستم و سرکه‌ای کهن دادی

که گر خورم به قیامت مصوص برخیزم

شراب دار ندانم کجاست تا قدحی

به گوش و بینی آن قلتبان فروریزم

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جایی که من نشینم بیکار کی نشینم

یا خطکی نویسم یا بیتکی تراشم

خطی نه سخت نیکو زیبا خطی به لابه

زین شعرکی نه نیکو بل شعرکی بهاشم

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در روی هرکه خندم از آنکس قفا خورم

کس را گناه نیست چنین است طالعم

نزد خواص حشو وجودم چو واو عمرو

پیش عوام چون الف بسم ضایعم

اینست عیب من که نه دورو نه مفسدم

وینست جرم من که نه خائن نه طامعم

در شغل شاکرم به گه عزل صابرم

گر هست راضیم پس اگر نیست قانعم

در حل مشکلات چو خورشید روشنم

در قطع معضلات چو شمشیر قاطعم

بر عقل و پاک دلی فضل من گواست

یار موافقم نه کی خصم منازعم