راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا نشست خواجه در گلشن بود

شاید ار ایمن نباشد از اجل

او جعل را ماند از صورت مدام

وانگهی حال جعل بین در مثل

کز نسیم گل بمیرد در زمان

چون به گلبرگ اندرون افتد جعل

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خاطری چون آتشم هست و زبانی همچو آب

فکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بی‌خلل

ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح

وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بوده در وقت فطرت عالم

گوهرت را وجود جمله طفیل

شرر شعلهٔ سیاست تست

از سهاء سپهر تا به سهیل

سدهٔ ساحت تو منبع امن

خانهٔ دشمن تو معدن ویل

خرمن جود تو نپیماید

گر قضا از سپهر سازد کیل

بنده گستاخیی نخواهد کرد

گر ترا سوی عفو باشد میل

هیچ دانی که یاد هست امروز

رای عالیت را کلام اللیل

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تکلف میان دو آزاده مرد

بود ناپسندیده و سخت خام

بیا تا تکلف به یک سو نهیم

نه از تو رکوع و نه از من قیام

به سنت کنیم اقتدا زین سپس

سلام علیکم علیک‌السلام

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هیچ دانی ارشدالدین کز کف و طبع تو دوش

من چه شربتهای آب زندگانی خورده‌ام

آن ندانم تا تو چون پرورده‌ای آن قطعه را

این همی دانم که من زان قطعه جان پرورده‌ام

گرچه ایمانم بدان خاطر قوی بوده است و هست

راستی به دوش ایمانی دگر آورده‌ام

تا تو تعیین کرده‌ای یعنی که شعر تست شعر

پاره‌ای بر گفتهٔ خود اعتمادی کرده‌ام

نام من گسترده شد یکبارگی از نظم تو

ای مزید آورده بر نامی که من گسترده‌ام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

شاها بدیده‌ای که دلم را خدای داد

در دیدهٔ تو معنی نیکو بدیده‌ام

چون کردگار ذات شریفت بیافرید

گفت ای کسی که بر دو جهانت گزیده‌ام

راضی بدان نیم که به غیری نگه کنی

زیرا که از برای خودت پروریده‌ام

چشم جهانیان ز پی دیدن جهان

وان تو بهر دیدن خویش آفریده‌ام

تکحیل آن ز هیچ‌کس اندر جهان مدان

کان کحل غیرتست که من درکشیده‌ام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زندگانی مجلس سامی در اقبال تمام

چون ابد بی‌منتها باد و چو دوران بر دوام

آرزومندی به خدمت بیش از آن دارد دلم

کاندرین خدمت توان کردن به شرح آن قیام

هست اومیدم به صنع و لطف حق عز اسمه

کاتصالی باشدم با مجلس عالی به کام

باد معلومش که من خادم به شعر بلفرج

تا بدیدستم ولوعی داشتستم بس تمام

شعر چند الحق به دست آورده‌ام فیما مضی

قطعه‌ای از عمرو و زید و نکته‌ای از خاص و عام

چون بدان راضی نبودستم طلب می‌کرده‌ام

در سفرگاه مسیر و در حضرگاه مقام

دی همین معنی مگر بر لفظ من خادم برفت

با کریم‌الدین که هست اندر کرم فخر کرام

گفت من دارم یکی از انتخاب شعر او

نسخه‌ای بس بی‌نظیر و شیوه‌ای بس بانظام

عزم دارم کان به روزی چند بنویسم که نیست

شعر او مرغی که آسان اندرون افتد به دام

لیکن از بی‌کاغذی بیتی نکردستم سواد

هست اومیدم که این خدمت چو بگزارد تمام

حالی ار دارد به تایی چند به یا ناسره

دستگیر آید مرا اما عطا اما به وام

از سر گستاخی رفت این سخن با آن بزرگ

تا بدین بی‌خردگی معذور دارد والسلام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

به نظم مرثیه‌ای در که چون ز موجب آن

یتیم‌وار تفکر کنم برآشوبم

امیر عادل در یک دو بیت نقدی کرد

هنوزش از سر انصاف خاک می‌روبم

وزان نشاط که آن نظم ازو منقح شد

چو سرو نو ز صبا پای حال می‌کوبم

زهی مفید که تنبیه کرد بی زجرم

زهی ادیب که تعلیم داد بی‌چوبم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

اوحدالدین انوری ای من مرید طبع تو

وی هوای عشق و مهر تو مراد طبع من

هم ببینم دولت وصل تو اندر ربع خویش

گر محل دولت و اقبال گردد ربع من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

به حمد و ثنا چون کنم رای نظمی

نه دشوار گویم نه آسان فرستم

ولیکن به حامی جناب حمیدی

اگر وحی باشد هراسان فرستم

ز فضل و هنر چیست کان نیست او را

بگو تا مرا گر بود آن فرستم

همی شرم دارم که پای ملخ را

سوی بارگاه سلیمان فرستم

همی ترسم از ریشخند ریاحین

که خار مغیلان به بستان فرستم

من و قطره‌ای چند سوئر سباعم

چه گویی که بر آب حیوان فرستم

من و ذره‌ای چند خاک زمینم

چه گویی که بر چرخ کیوان فرستم

به آبان گر از نکهت میوه بادی

نسیمی بدزدم به نیسان فرستم

چه فرمایی از صدمت سنگ و آهن

درخشی به خورشید رخشان فرستم

همهٔ روضهٔ من حشیش است یکسر

شوم دسته بندم به رضوان فرستم

همه لقمه‌ای نیست بر خوان طبعم

کز آن زله‌ای پیش لقمان فرستم

کرا گرد دامن سزد گوی گردون

برش تحفه‌گوی گریبان فرستم

کسی را که نوباوهٔ وحی دارد

بقایای وسواس شیطان فرستم

سخن هست فرزند جانم ولیکن

خلف می‌نیاید مگر جان فرستم

نه شعرست سحرست از آن می‌نیارم

که نزدیک موسی عمران فرستم

غرض زین سخن چیست تا چند گویم

فلان را همی پیش بهمان فرستم

به معبود طیان و ممدوح حسان

اگر ژاژ طیان به حسان فرستم

بهانه است این چند بیت ارنه حاشا

که من زیره هرگز به کرمان فرستم

فرستاده شد گرچه نیکو نباشد

که زنگار آهن سوی کان فرستم

ز کم دانشی گاو گردون چوبین

بر شیر گردون گردان فرستم

وگرنه چرا با چو رستم سواری

چنین خر سواری به میدان فرستم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امیر زنگی چون بامداد باز آید

نبشته عرض کنم وان کلاه بفرستم

نبشته بودی کان جزو بیتها بفرست

سپاس دارم فردا پگاه بفرستم

حسین گفت که جو خواستست حق داند

که جو به زیر نماندست کاه بفرستم

وگر به عیب نخواهی شمرد با دو سه مرغ

منی دو آردت از بهر راه بفرستم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش در خواب دیو شهوت را

زیور دختری گسستستم

بی‌شک امروز شحنهٔ احداث

خواهد انصاف و من تهی‌دستم

جز به سعی تو دفع می‌ناید

این جنایت که دوش کردستم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من بدعهد را چه می‌گویی

هرچه گویی سزای آن هستم

حاکم ار جرم من بود مردم

داور ار لطف تو بود جستم

لطف باری بریده باد از من

تا به خدمت چرا نپیوستم

می‌ندانم ز پای سر زین غم

تا برفت آن سعادت از دستم

خواستم تا بیایم و گویم

کز حریفان دینه چون رستم

به سر تو که ذات هشیاریست

که هنوز این زمان چنان مستم

که گشادن نمی‌توانم چشم

وین قوافی به حیله بربستم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که عقل کلی را

بر درش سر بر آستان دیدم

از پی وصف حضرت عزش

دهن نطق بی‌زبان دیدم

که من از دوری تو دور از تو

بی‌تکلف هلاک جان دیدم

بی‌تو تاریک شد جهان بر من

که به روئیت همه جهان دیدم

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شعری بسان دیبهٔ زربفت بافتم

وانگه به سوی صدر مجیری شتافتم

عیب من اینکه نیستم از شعری سپهر

ورنه به فضل موی معانی شکافتم

گر پرسدم کسی که ز جودش چه یافتی

ای آفتاب جود بگویم چه یافتم؟