راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا کان مروت صدر والا

مکان مردی و گنج لطائف

نظیرت در سخا و مردمی نیست

نه در مرو و نه بغداد و نه طائف

بدان معنی که فردا تا به محشر

سفیدت باشد اندر کف صحائف

بفرمایی برای انوری را

ز جود مکرمت یک شب وظائف

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مار نون نکاح چو بزدت

ای به حری و رادمری طاق

هان و هان تا ز کس طلب نکنی

هیچ تریاق به ز طای طلاق

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جامهٔ ازرق همی پوشی و نزدیک تو نه

از حلال کسب تا نان گدایی هیچ فرق

چون الف کم کردی از ازرق تو یعنی راستی

حاصلی نامد از آن ازرق ترا الا که زرق

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بزرگی که شد دل و رایت

حارس ملک دودهٔ سلجوق

متعجب بمانده بر گردون

در کمال علو تو عیوق

بوده در بذل و جود چون حاتم

گشته در عدل و داد چون فاروق

روز و شب در عبادت خالق

سال و ماه در رعایت مخلوق

نزهت‌افزای چون می صافی

مجلس‌آرای چون رخ معشوق

عز دین مر ترا لقب داده

سعد دین خواجهٔ اجل مرزوق

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه مخلوق را کند خدمت

چون بود حر و فاضل و مرزوق

عمر باید که بگذراند خوش

پیش مخلوق با می و معشوق

پس از این در تهی نیاید نیز

از زر و جامه کیسه و صندوق

چون ز خدمت به کف نیاید این

... خر در ... زن مخلوق

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غذای روح بود بادهٔ رحیق‌الحق

که لون او کند از لون دور گل راوق

به طعم تلخ چو پند پدر ولیک مفید

به نزد مبطل باطل به نزد دانا حق

حلال گشته به احکام عقل بر دانا

حرام گشته به فتوی شرع بر احمق

به رنگ زنگ زداید ز جان اندهگین

همای گردد اگر جرعه‌ای بیابد بق

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خواجهٔ مبارک بر بندگان شفیق

فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق

لختی ز خون بچهٔ تاکم فرست از آنک

هم بوی مشک دارد و هم گونهٔ عقیق

تا ما به یاد خواجه دگربار پر کنیم

از باده خون اکحل و قیفال و باسلیق

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

واینکه در خاک فتادست کنون هم زان نیست

که گزافیست ز دوران و بدی از افلاک

فلک از دور همی دیدش کی دانست او

که نه با صورت خوبست و نه با سیرت پاک

برکشیدش ز جهان تا به مقامی که ازوی

هرکه برتر شود ایمن بود از بیم هلاک

چون بدیدش که کسی نیست رها کردش باز

تا دگرباره نگونسار درافتاد به خاک

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا رادی که اندر ناف آهو

ز بوی خلق تو خون می‌شود مشک

ترا دستیست چون دریا گشاده

چرا بر من فروبستی چنین خشک

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میل دورش چون به گردش می‌درآید دیده‌ای

یک طرف سوی زمین دیگر طرف سوی فلک

قصد و میل نیکخواه و بدسگالت همچنوست

در ترقی زی درج و اندر تراجع زی درک

این کنار از کام دل برمی‌شود سوی سماک

وان دماغ از مغز خالی می‌شود سوی سمک

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منعمی بر پیر دهقانی گذشت اندر دهی

نان جو می‌خورد و پیشش پاره‌ای بز موی و دوک

گفتش ای مسکین نگر با آنچنان روزی و عیش

پیر دهقان گفت من لذاتنا این الملوک

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نمودار ارتفاع فلک

ساکنانت مقدسان چو ملک

اوج سقف تو رازدار سماک

بیخ صحن تو همنشین سمک

در تمیز میان جنت و تو

رای رضوان دراوفتاده به شک

پختکی داشت دیگ دهر و نداشت

راستی بی‌حلاوت تو نمک

فلکی کوکبت عزیزالدین

او نه کوکب و رای او نه فلک

آن در ابداع و امتحان علوم

رای عالیش کیمیا و محک

آنکه در حفظ خدمت میمونش

با حصول درج خلاص درک

آنکه تعیین پایهٔ قدرش

زافرینش بود فراز ترک

کرده تاریخ رسم او منسوخ

سمر رسم دودهٔ برمک

عدد سالهای عمرش باد

همچو تاریخ پانصد و چل و یک

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

حبذا کارنامهٔ ارژنگ

ای بهار از تو رشک برده به رنگ

صحنت از صحن خلد دارد عار

سقفت از سقف چرخ دارد ننگ

داده رنگ ترا قضا ترکیب

کرده نقش ترا قدر بی‌رنگ

صورت قندهار پیش تو زشت

عرصهٔ روزگار نزد تو تنگ

وحش و طیرت به صورت و به صفت

همه همواره در شتاب و درنگ

تیر ترکانت فارغست از تاب

تیغ گردانت ایمنست از زنگ

داعی زایر صریر درت

هم ز یک خطوه هم ز یک فرسنگ

حاکی مطربان خمت به صدا

هم در آن پرده هم بر آن آهنگ

لب نائیت می‌سراید نای

دست چنگیت می‌نوازد چنگ

بوده بر یاد خواجه بی‌گه و گاه

جام ساقیت پر شراب چو زنگ

مجد دین بوالحسن که فرهنگش

خاک را فر دهد هوا را هنگ

آنکه عدلش در انتظام امور

شکل پروین دهد به هفتو رنگ

وانکه سهمش در انتقام حسود

ناف آهو کند چو کام نهنگ

تا بود پشت و روی کار جهان

گه شکر در مذاق و گاه شرنگ

باد پیوسته از سرشک حسد

روی بدخواه تو چو پشت پلنگ

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرگ از آن به که مرا از تو خجل باید بود

نه کتابی و نه حرفی و نه قیلی و نه قال

سخن بنده همینست و بر این نفزاید

که نیفزاید از این بیهده الا که ملال

تا که امید کمالست پس از هر نقصان

بیم نقصانت مباد از فلک ای کل کمال

به چنین جرم و تجنی که مرا افکندند

ای خداوند خدایت مفکن در اقوال

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گویند که در طوس گه شدت گرما

از خانه به بازار همی شد زنکی لال

بگذشت به دکان یکی پیر حصیری

بر دل بگذشتش که اگر نیست مرا مال

تا چون دگران نطع خرم بهر تنعم

آخر نبود کم ز حصیری به همه حال

بنشست و یکی کاغذکی چکسه برون کرد

حاصل شده از کدیه به جوجو نه به مثقال

گفتا ده ده ده گز حصصیری سره را چند

نه از لللخ و از ککنب وزنه نه نال

شاگرد حصیری چو اداء سخنش دید

گفتش برو ای قحبهٔ چونین به سخن زال

تدبیر نمد کن به نمد گر شو ازیراک

تا نرخ بپرسی تو به دی ماه رسد سال

جان من و آن وعدهٔ نطع تو همین است

از بس که زنی قرعه و گیری به ادا فال

هان بر طبق عرض نهم حاصل این ذکر

هین در ورق هجو کشم صورت این حال