راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بودن اندر عذاب چون جرجیس

یات شدن در جحیم چون ابلیس

بهترست از سؤال کردن و طمع

وایستادن به پیش مرد خسیس

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شب سیاه به تاریکی ار نشینم به

که از چراغ لئیمان به من رسد تابش

جگر بر آتش حرمان کباب اولیتر

که از سقایهٔ دونان کنند سیر آبش

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

آن خواجه کز آستین رغبت

دست کرم بزرگوارش

برداشت زخاک عالمی را

در خاک نهاد روزگارش

ننشست نظیر او ولیکن

بنشاند عزای پایدارش

صدگونه چو من یتیم احسان

برخاک دریغ یادگارش

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شعرم به همه جهان رسیدست

مانند کبوتران مرعش

شوخ آن باشد که وقت پاسخ

ما را بدهد جواب ناخوش

شکر ز لبش چو خواستم گفت

بگذر ز سر حدیث زرکش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای کریمی که از سخاوت تو

روید از سنگ خاره مرزنگوش

تا جهان اسب دولتت زین کرد

چرخ را هست غاشیه بر دوش

آنکه او تای خدمتت نزند

چون ربابش فلک بمالد گوش

چنگ مدح تو ساختم چه شود

که چو بربط شوم عتابی‌پوش

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش دور از تو ای مدبر عقل

نه به تدبیر عقل دوراندیش

پیشت از گونه گونه بی‌نفسی

که نگون باد نفس کافرکیش

کرده‌ام آنکه یاد آن امروز

می‌کند جانم از خجالت ریش

هیچ دانی چگونه خواهم گفت

عذر می خوردگی و مستی خویش

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که کرد گردون را

کلبهٔ قدرت الهی خویش

که ندیدم ز کارداری خویش

هیچ سودی مگر تباهی خویش

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر به رنج ندارد اجل نجیب‌الدین

که هیچ رنج مبادش ز عالم بدکیش

به پاره‌ای سیهی بر سرم نهد منت

به شرط آنکه دگر دردسر نیارم بیش

به وقت خواندن این قطعه دانم این معنی

به گوشهٔ دل او بگذرد که ای درویش

دل من از سیهی دادن تو سیر آمد

دل تو سیر نگشت از سپیدکاری خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر بلایی کز آسمان آید

گرچه بر دیگری قضا باشد

بر زمین نارسیده می‌گوید

خانهٔ انوری کجا باشد

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شجاعی کز تو بددل‌تر ندیدم در جهان

تیرت از ترکش برون ناید مگر از بیم خویش

گر به اقلیمی دگر تیری ز ترکش برکشند

خفته گردی چون کمان از بیم در اقلیم خویش

آن برد زر ترا کو از تو زر بیرون کند

وان خورد سیم تراکو در تو ریزد سیم خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عادت طرح شعر آوردند

قومی از حرص و بخل گندهٔ خویش

نام حکمت همی نهند آنگاه

بر خرافات ژاژ ژندهٔ خویش

گرگ و خراز این لئیمان‌اند

همه دوزنده و درندهٔ خویش

انوری پس تو نیز یاد آور

طیرگیهای زهرخندهٔ خویش

پیش همچون خودی ز سیلی آز

سرک پیش درفکندهٔ خویش

شکر کن کین زمانش می‌بینی

خواجهٔ دیگران و بندهٔ خویش

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای فلک با کمال تو ناقص

وی جهان بی‌نوال تو درویش

گم کند راه مصلحت تقدیر

گرنه تدبیر تو بود در پیش

همچو معنی که در بیان باشد

در جهانی و از جهانی بیش

دوش دور از تو ای مدبر عقل

نه به تدبیر عقل دوراندیش

جمع ضدین کرده در زنبور

لطفت از نوش انتقام از نیش

پیشت از گونه گونه بی‌نفسی

که نگون باد نفس کافرکیش

کرده‌ام آنکه یاد آن امروز

می‌کند جانم از خجالت ریش

هیچ دانی که روی عذری هست

تا بخواهم زنابکاری خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای فلک پیش قدر تو ناقص

وی جهان پیش دست تو درویش

دولتت را زوال بیگانه

مدتت را خلود آمده خویش

در بزرگی ز روی نسبت و قدر

ذاتت از کل آفرینش بیش

حلم تو زود عفو دیر عتاب

حزم تو پیش بین دوراندیش

دوش در پیش خدمت تو که باد

آسمانش به خدمت آمده پیش

آن تجاوز نکرده‌ام که توان

داشت جایز به هیچ مذهب و کیش

هیچ دانی چگونه خواهم خواست

عذر بی‌خردگی و مستی خویش

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای به طالع چو نام خود مسعود

وی به همت چو رای خویش رفیع

آسمان آن مطاع عالم کون

امر و نهی ترا به طوع مطیع

تیره ماه امید را داده

به صبای وفا مزاج ربیع

دو طلایه است حزم و عزم ترا

سیرشان جاودان بطیء و سریع

مدتی شد که در مصالح من

بوده‌ای هم تو خصم و هم تو شفیع

عاطفتهای خاص تو دادست

صد رهم بی‌نیازی از توزیع

بدعتی تو منه در این مدت

که بود از خصایص تو بدیع

به خدایی که جز بدو سوگند

هست شرک خفی و فحش شنیع

که به ترویج این خطم هرگز

این توقع نبود از آن توقیع

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دراز گشت حدیث درازدستی ما

سپید گشت به یک ره سپیدکاری برف

زمین و آب دو فعلند پر منافع سخت

هوا و آب دو بحرند پر عفونت ژرف

فغان من همه زین عیش تلخ و روی ترش

چنانکه قلیه افعی خوری بریق ترف

فغان من ز خداوند من حمیدالدین

که از وجود من او را فراغتیست شگرف

در این چنین مه و موسم که درع ماهی را

ز زور لرزهٔ دریا نه قبه ماند و نه ظرف

به صد هزار تکلف به خدمتش بردم

قصیده‌ای که نه نقدش عیار یافت نه صرف

ز عرض کردن و ناکردنش چنان که کنند

خبر نکرد مرا بعد هفته‌ای به دو حرف