راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

مفتی شرع کرم عاقلهٔ ملت جود

آنکه از مادر احرار چنو کم زاید

فتوی بنده چو از روی کرم برخواند

حکم فتوی بکند مشکل آن بگشاید

خواجه‌ای بندهٔ خود را نه به تکلیف سؤال

به مراد دل خود مکرمتی فرماید

مدتی بنده نیابد خبری زان انعام

هم در آن بی‌خبری عمر همی فرساید

چون خبر یافت هم از خواجه بپرسد کانکیست

که مراآنچه تو فرمودی ازو می‌باید

خواجه گوید که فلانست برو زو بطلب

بنده دم در کشد و هیچ بدان نفزاید

چون دگر روز بپرسد که فلان خواجه کجاست

تا بدو بگرود و پس به ادا بگراید

مردکی بیند از این بیهده گو چاکرکی

مشت کلپتره و بیهوده به هم درخاید

گویدش خواجهٔ ما رفت کنون ده روزست

تا رسیدست برو دایه و زن می‌گاید

بنده چون از پس آن رفته نخواهد رفتن

عوض آن اگر از خواجه بخواهد شاید

ور نشاید که عوض خواهد ازو آیدش آن

که حوالت نپذیرد پس از آن تا ناید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چندان که بگفتم مهل کاخر روزی

آن سیم سیه گردد و آن حلقه بساید

پندم نپذیرفتی و خوکی شدی آخر

وامروز در این شهر کسی خوک نگاید

هم با دل پر دردی و هم با رخ پر موی

ای سرو لقا محنت از این بیش نیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم که تشبهی کنم نیز

باشد که تسلیی فزاید

لیکن پس از آن جهان معنی

خود طبع سخن همی نزاید

با این همه شرح حال شرطست

شرطی نه که طبع هرزه لاید

در جوف سپهر تنگدل بود

عنقا به قفس درون نیاید

می‌گفت کجاست باد فضلی

کم زین سر خاک در رباید

یزدان که گره‌گشای فضلش

بند قدر و قضا گشاید

بشنید به استماع لایق

چونان که جز آنچنان نشاید

لطفش به رسالت اجل گفت

کاین زبدهٔ صنع می چه باید

بر شاخ مزاج بلبل جانت

تا چند نوای غم سراید

گر مختصرست عالم کون

رای تو بدو نمی‌گراید

بخرام که سکنهٔ دگر هست

تا آن دگرت چگونه آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کین برادر ندید یک لحظه

بی‌شما راحت و نخواهد دید

بی‌شما هیچ بر گل دل او

باد شبگیری صبا نوزید

هیچ یک از دریچهٔ جانش

مرغ لذات و عیش خوش نپرید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش این واقعه چو حادث شد

منهیی زاسمان به بنده دوید

ماجرایی از آن حکایت کرد

بنده برگویدت چنان که شنید

گفت دی خواجهٔ جهان زچمن

ناگهانی چو سوی قصر چمید

مگر اندر میان آن حرکت

چین دامن زخاک ره برچید

خاک در پایش اوفتاد وبه درد

روی در کفش او همی مالید

یعنی از بنده در مکش دامن

آسمان انبساط خاک بدید

غیرت غیر برد بر پایش

قوت غیرتش چو درجنبید

رخ ترش کرد و آستین بر زد

سیلی خصم‌وار باز کشید

خاک مسکین زبیم سیلی او

مضطرب گشت و جرم در دزدید

پای میمونش از تزلزل خاک

مگر از جای خویشتن بخزید

هم از این بود آنکه وقت سحر

دوش گیسوی شب زبن ببرید

هم از این بود آنکه زاول روز

صبح برخویشتن قبا بدرید

یا ربش هیچ تلخییی مچشان

که از این سهل شربتی که چشید

نور بر جرم آفتاب فسرد

خوی ز اندام آسمان بچکید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا وجود ترا فیض جود واهب کل

به عمر ملک سلیمان و نوح داده نوید

تویی که سایه عدلت چنان بسیط شده

که رخنه کردن آن مشکل است برخورشید

نهیب رزم تو بگسست جوشن بهرام

شکوه بزم تو بشکست بربط ناهید

شود چو غنچهٔ گل چاک ترک دشمن تو

گرش به نام تو بر سر زنند خنجر بید

برد یمین ترا سجده خامهٔ تقدیر

دهد یسار ترا بوسه خاتم جمشید

بدان خدای که خورشید آسمان را داد

جوار سکنهٔ بهرام و حجرهٔ ناهید

بدان خدای که در کارگاه صنعت کرد

رخ سیاه مه از نور آفتاب سفید

که در مفارقت بازگاه چون فلکت

مرا ز سایه به خورشید عمر نیست امید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزی پسری با پدر خویش چنین گفت

کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید

گفتا چه تفحص کنی احوال گروهی

کز گند طمعشان سگ صیاد نبوید

عاقل به چنان طایفهٔ دون نگراید

مردم به سوی مزبله و جیفه نپوید

بازار یکی مزرعهٔ تخم فسادست

زان تخم در آن خاک چه پاشی که چه روید

امید مکن راستی از پشت بنفشه

تا روی تو چون لاله به خونابه نشوید

قولی نبود راست‌تر از قول شهادت

زان در همه بازار یکی راست نگوید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر انوری خواهد از روزگار

که یک لحظه بی‌زاء زحمت زید

مگس را پدید آورد روزگار

که تا بر سر راء رحمت رید

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خاک درت سرمه شده چشم ولی را

از بسکه کف پای تو بر خاک در آید

بر درگه تو بند به پایست به خدمت

دستوری او چیست رود یا که درآید

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بنده گر درهنر عطارد نیست

ای به رامش قوی تر از ناهید

هر زمان از کدام زهره و دل

بار خواهد به مجلس خورشید

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بزرگی که رای روشن تو

همه کار صواب فرماید

هر سؤالی که در زمانه کنند

جودت آنرا جواب فرماید

کهتران را چو مهتران به کرم

یک صراحی شراب فرماید

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ای بدیع‌الزمان بیا و ببین

که ز بدعت جهان چه می‌زاید

دوستان را به رنج بگذاری

تا فلکشان به غم بفرساید

من بدین دوستی شدم راضی

که ترا این چنین همی باید

گرچه در محنتی فتادستم

که دل از دیده می‌بپالاید

به سر تو که هیچ لحظه دلم

از تقاضای تو نیاساید

به درم هر که دست باز نهد

گویم این بار او همی آید

تو ز من فارغ و دلم شب و روز

چشم بر در ترا همی پاید

خود به از عقل هیچ مفتی نیست

زانکه او جز به عدل نگراید

قصه با او بگوی تات برین

بنکوهد اگرت نستاید

این ندانم چه گویمت چو فلک

پایم از بند باز نگشاید

با سر و روی و ریش تو چه کنم

رحمت تو کنون همی باید

کاهنم پشت پای می‌دوزد

وافتم پشت دست می‌خاید

این دو بیتک اگرچه طیبت رفت

تا دگر صورتیت ننماید

گر بدین خوشدلی و آزادی

خود دلم عذرهات فرماید

ورنه باز اندر آستینم نه

گر همی دامنت بیالاید

جد بی‌هزل زیرکان گویند

جان بکاهد ملامت افزاید

طعنهٔ دشمنان گزاینده است

طیبت دوستان بنگزاید

پوستینم مکن که از غم و درد

فلکم پوست می‌بپیراید

آسیای سپهر دور از تو

هر شبم استخوان همی ساید

عکس اشک و رخم چو صبح و شفق

سقف گردون همی بیاراید

نالهایی کنم چنانکه به مهر

سنگ بر حال من ببخشاید

دستم اکنون جز آن ندارد کار

کز رخم رنگ اشک بزداید

کیل غم شد دلم که چرخ بدو

عمرها شادیی نپیماید

در عمرم فلک به دست اجل

می‌بترسم که گل برانداید

چه کنم تا بلا کرانه کند

یا مرا از میانه برباید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خسرو از اصطبل معمورت که آن معمور باد

کام‌ور اعمار اسبان شیخ ابوعامر رسید

مرکب میمون ادام الله توفیقه که هست

یادگار نوح پیغمبر که در کشتی کشید

گفتم ای پیر مبارک خیر مقدم مرحبا

قصهٔ آن کو که گوش و چشم تو دید وشنید

از خبرهای صریر آسمان گوشت چه یافت

وز خطرهای سپهری دیدهٔ سرت چه دید

اندر آن وقتی که عالم جمله اسبان داشتند

مجلس شیخ‌الشیوخی سبزها چون می‌چرید

حال آدم گوی و نوح و قصهٔ ذبح خلیل

ناقهٔ صالح چه بود و رخش رستم چون دوید

شهسوار سر اسری در شبی هفت آسمان

بر براق تیز تک ره چون بپیمود و برید

بیعت بوبکر و آن فضل اقیلونی چه بود

مصلحت دید علی وان فتنها چون خوابنید

حیدر کرار حرب عمرو عنتر چون شکست

رستم دستان صف گردان لشکر چون درید

اسب اندر خشم شد الحق ندانی تا چه گفت

پشت دست از غبن من آنجا به دندان می‌گزید

گفت ای استغفرالله این سؤال از چون منی

وه وه این اشکال بین کاین بر سر من آورید

گفتمش اسبا قدیما خرنه‌ای آخر بگوی

تا مبارک مقدمت در دور عالم کی رسید

گفت تو بسیار ماندی هیچ می‌دانی کدام

آن نخستین جانور کایزد تعالی آفرید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جاییست نشسته چاکر تو

جایی که درو طرب افزاید

با مطربه‌ای چو ماه تابان

چنگی تر و خوش همی سراید

اسباب نشاط جمله داریم

جز طلعت تو که می‌بباید

درخواست همی کنیم هر دو

تشریف دهد سبک بیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرد باش و ترک زن کن کاندرین ایام ما

زن نخواهد هیچ مرد باتمیز و هوشیار

باشد اندر اصل خود خر پس شود تصحیف حر

آنکه خواهد اصل هر اندوه مر تیماردار

ور اسیر شهوتی باری کنیزک خر به زر

سروقدی ماه رویی سیم ساقی گلعذار

این قدردانی که چون خیزی به وقت بامداد

روی مال خویش بینی نه روی وام دار

ور به کس رغبت نداری برگذر زو برحقی

کاندرو یک نفع بینی و کدورت صد هزار

شیوهٔ اهل زمانه پیش کن بگزین غلام

در حضر بی‌بی و خاتون در سفر اسفندیار

بر زند از بهر تو دامن به وقت کاه زیر

بر زند خود را به صف کین به گاه کارزار

روز و شب دوزندهٔ خصم و عدو باشد به تیر

سال ومه باشد جماع و بوسه را پیشت چو پار

هم حریف و هم قرین و هم ندیم و هم رفیق

هم غلام و هم کنیزک هم پیاده هم سوار

تا بود بر طبع تو باری بزی با سنگ و سیم

ور ز دل گردد مزاجت هست او زر عیار