راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خسروا آب آسمان نشود

که کمال تو نور خور ندهد

لقمهٔ بی جگر نمی‌یابم

شد چنین عمر او نظر ندهد

گرده‌گاه جهان شکافته باد

که یکی گرده بی‌جگر ندهد

ملک‌الموت را ملامت نیست

که به بیمار گل شکر ندهد

تو جهان نیستی جهانداری

این اشارت به تو ضرر ندهد

تو بکن زیبد ار قضا نکند

توبده شاید از قدر ندهد

کمر عمر تو مبادا سست

تافلک را قبا کمر ندهد

نقش نام زمانه افروزت

سکه از دوستی به زر ندهد

کافران را چه باک باشد اگر

خشم تو مایهٔ سقر ندهد

داد بنده نمی‌دهد در تو

حبذا گر دهد وگر ندهد

جود تو حق از آن فراوانست

کار او بود اگر وگر ندهد

دست میمون تو از آن دستست

که به کشت طمع مطر ندهد

وای آن رزمگه که حملهٔ تو

دهد و نصرت وظفر ندهد

جز تو کس را نشاید آدم گفت

عقل مشاطگی به خر ندهد

گرچه بسیار درد دل دارد

جز به اندازه درد سر ندهد

حرمت تو نه آن درخت بود

که به سالی هزار برندهد

خاک در گاه تو نه آن سرمه است

که به چشم هنر بصر ندهد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دست در دامن جاه تو زند هرکه ورا

دامن دولتش از دست فلک چاک بود

زهر آسیب زمانه نکند هیچ خلل

هر کرا خدمت درگاه تو تریاک بود

زاستین کرم تست اگر درهمه عمر

دامنی بینی کزگرد فلک پاک بود

پس پسندی ز پسندیده خصالت که سه روز

پای من چون سر بد خواه تو بر خاک بود

چه خبر باشد از لشکر جاهت که درو

به حسب مشرف و عارض دهد باک بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه خیر باشد در خیل و لشکری که درو

نجیب مشرف و عارض فرید لنگ بود

شکست پای یکی زود تا نه دیر رسد

خبر که دست دگر نیز زیر سنگ بود

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی را که بد مست باشد، قفا

چنان کن به سیلی که نیلی بود

که پیران هشیار دل گفته‌اند

که درمان بدمست سیلی بود

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شاه ز نقدها که باشد

در کیسهٔ صبح و شام موجود

در کیسهٔ عمر انوری نیست

الا نفسی سه چار معدود

وان نیز به بند و مهر او نیست

تا خرج کند چو نقد معهود

گیرم که یکی دو زان بدزدد

تا رای فلک رسد به مقصود

نی دست تصرفش ببرند

وین عاقبتی بود نه محمود

آنگه چه زند چو دست نبود

در دامن جست و جوی معبود

دانی که چو حال بنده این است

ای عنصر عدل و رحمت و جود

شب خوش بادیش کن به کلی

نه شاعر و شعر هست مفقود

ای تا به ابد شب تمنیت

آبستن روزهای مسعود

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک چند روزگار نه از راه مکرمت

بر ما دری ز نعمت گیتی گشاده بود

چون چیز اندکی به هم افتاد باز برد

گفتی که نزد ما به امانت نهاده بود

وامروز هرکه گویدم آن نیم ثروتی

کز مادر زمانه به تدریج زاده بود

چون با تو نیست گویمش آن بازخواست زود

گویی دهنده از سر جودی نداده بود

گردون چو سگ به فضلهٔ خود بازگشت کرد

بیچاره او که کارش با این فتاده بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که زی خویشتن گران آید

به بر دیگران گران نبود

وانکه گوید که من سبک‌روحم

زو گرانتر درین جهان نبود

از سبک روح راحت افزاید

وز گران جز فساد جان نبود

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم ترا مدیح دریغا مدیح من

خود کرده‌ام ندارد باکرد خویش سود

چون احتلام بود مرا مدح گفتنت

بیدار گشتم آب نه درجای خویش بود

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی صاحب ملک پرور که گیتی

سخای ترا چرخ یک روزه آید

زلعل نگین تو درحکم مطلق

همی لرزه در چرخ پیروزه آید

چو وهم تو در سیر برهان نماید

ازو باد را سنگ در موزه آید

اگر آز من نعمت تو بداند

در ایام تو نوبت روزه آید

زدهر سیه کاسه الحق چنانم

که از پشت من دستهٔ کوزه آید

هوا ماه دیگر چنان گرم گردد

که دوزخ به دنیا به دریوزه آید

اگر آن نخواهم که از پیله باشد

بباید مرا آنچه از قوزه آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خداوندی که از ایام اگر خواهی بیابی

جز نظیر خویش دیگر هرچت از خاطر برآید

تاد اگر خاک سم اسبت به دوزخ برفشاند

تا ابد از آتش او فعل آب کوثر آید

کمترین بندگانت انوری بر در به پایست

چون حوادث باز گردد یا چو اقبال اندر آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا دلم تل سیم او بیند

یک جهان زر ناب می‌باید

نشود راست تا بود هشیار

گند مستی خراب می‌باید

تا ستونم رسد به خیمهٔ او

سه قدح می طناب می‌باید

نقل و اسباب و لوت حاصل شد

یک صراحی شراب می‌باید

تو بده تا ترا ثواب بود

گر دلت را ثواب می‌باید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کرد عالی بنای این مجدود

اختر سعد و طالع مسعود

از برای نزول میر عمید

صدر دنیا ضیاء دین مودود

آنکه حکمش دهد ز روی نفاذ

آتش و آب را نزول وصعود

به تفکر رسد به سر فلک

به تجسس رسد به وهم حسود

دل او برده بارنامهٔ بحر

کف او کرده کارنامهٔ جود

هست فرمانش رهنمای قضا

هست احسانش نقش بند وجود

نیست بر رای او غلط ممکن

نیست از عقل کل خطا معهود

ای ز حزم تو در حوالی ملک

دولت و فتنه در قیام و قعود

وی ز عدل تو در نواحی دهر

جور و انصاف در صدور و ورود

پیش ذهن تو غیب برده رکوع

پیش کلک تو کرده وحی سجود

به کمال خدای گر به جز اوی

هست کاملتر از تو یک موجود

تا که افلاک را در این حرکت

نیست کون و فساد کس مقصود

باد عمر تو درحصول مراد

همچو دوران چرخ نامعدود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ای به جود و به قدر بر ز فلک

گر سجودت برد فلک شاید

دست جودت جهان همی بخشد

پای قدرت فلک همی ساید

فلکت پشت پای از آن بوسد

حاسدت پشت دست از این خاید

همتت از سر علو و سمو

به جهان دست می‌نیالاید

اخترت از پی سعود و شرف

به فلک بر همی نیاساید

شبه تو چرخ هم ترا آرد

مثل تو دهر هم ترا زاید

هرکه را در دل از هوای تو مهر

با دلش چرخ راز بگشاید

هرکرا برتن از قبول تو حرز

المش چون شفا بنگراید

دشمنت دشمن خودست چنان

که برو ذات او نبخشاید

خنجر کین او چه پیرایی

خود زیانش سرش بپیراید

ای نیاز از می سخای تو مست

با توام کی به کس نیاز آید

مشربی دادیم که شربت آن

غم بکاهد طرب بیفزاید

از لطافت چنانکه جز به عرض

جوهرش سوی سفل نگراید

ظل او بر زمین نبیند کس

زانکه او چون هوا بننماید

با منش چون خرد بدید چه گفت

گفت چون تو ترا که بستاید

چون به شکلت نگه کنم گویم

کس به گل آفتاب انداید

گر به جرمت نگه کنم گویم

کس به گز ماهتاب پیماید

تا درآن مشرب آن بود شربت

که زدل رنگ رنج بزداید

باد بر دست تو میی که به عکس

رنگ رخسار لاله برباید

صرف و پالوده‌ای چنانکه به لطف

زابگینه چو ضو بپالاید

رای و فرمانت بر زمانه روان

تا خرد رای بد نفرماید

جامهٔ عمر تو بفرسوده

تا قضا آسمان نفرساید

سخن آرای مدح تو چو خرد

تا سخن را خر بیاراید

ای به جاه تو جان ما خرم

روح را راح تو همی باید

جام از بهر می همی بایست

جسم از بهر جان همی باید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طبع مهتاب را دو خاصیت است

که ببندد بدان و بگشاید

به یکی جان چو جور بخراشد

به دگر دل چو عدل بزداید

ماهتابیست این علی مهتاب

که اخس الخواص می‌زاید

سیب انصاف را ببندد رنگ

قصب عهد را بفرساید

گل آزادگی نکرده فزون

در زکام جفا بیفزاید

مد دریای مکرمت نکند

تا به جوی ثنا برون ناید

باز در جزر می‌کند تاثیر

تا چو آب و گلشن بیالاید

این چنین ماهتاب دانی چه

گازر حادثات را شاید

تا گرش در حساب کون و فساد

کز شش و هفت جام درباید

به ذراع فجی به دست قضا

ناگهان بر فناش پیماید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وگر به طبع شود زود نزد همچو خودی

ز بهر چیزی خوار و نژند باز آید

چو اعتقاد کند کز کسش نباید چیز

خدای قدرت والای خویش بنماید

به دست بنده ز حل و ز عقد چیزی نیست

خدای بندد کار و خدای بگشاید