راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طاعت پادشاه وقت به وقت

هرکه در بندگی بجای آرد

رحمت سایهٔ خدای برو

سایهٔ رحمت خدای آرد

خاصه آن پادشا که چترش را

بخت با سایهٔ همای آرد

ستراعلی جلال دولت و دین

که اگر سوی سد ره رای آرد

جبرئیل از پی رکاب رویش

نوبتی بر در سرای آرد

آنکه در حل مشکلات امور

کلک او صد گره‌گشای آرد

کاه با اصطناع انصافش

خدمتیهای کهربای آرد

روز حکمش قضای ملزم را

هر زمان زیر دست رای آرد

رشک دستش سحاب نیسان را

گریهای به های های آرد

آنکه چون عصمتش تتق بندد

دور بینندگی به پای آرد

مردم دیده را ز خاصیتش

آسمان از رمد قبای آرد

باد را سوی حضرتش تقدیر

بسته دست و شکسته پای آرد

نفس نامی ز حرص مدحت او

برگ سوسن سخن‌سرای آرد

ای سلیمان عهد را بلقیس

کس به داود لحن نای آرد

بنده گرچه به دستبرد سخن

با همه روزگار پای آرد

طبع حسان مصطفایی کو

تا ثناهای غمزده‌ای آرد

زانکه مقبول مصطفی نشود

هرچه طیان ژاژخای آرد

از سلیمان و مور و پای ملخ

یاد کن هرچه این گدای آرد

تا بود زادهٔ بنات زمان

هرچه خاک نبات‌زای آرد

باد را جوز دی چو عدل بهار

رنگ‌فرسای مشکسای آرد

لالهٔ ناشکفته بی‌رزمی

رمحهای سنان‌گزای آرد

نرگس نوشکفته بی‌بزمی

جامهای جهان‌نمای آرد

جاهت اندر ترقیی بادا

که مددهای جانفزای آرد

خصمت اندر تراجعی بادا

که خللهای جانگزای آرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هنوز ماه ز تایید تو همی تابد

هنوز ابر ز انعام تو همی بارد

ز خشکسال حوادث چگونه خشک شود

نهال ملک که اقبال جاودان کارد

لگام حکم تو خواهد سر زمانه و بس

که کامش از قبل طاعت تو می‌خارد

اگرچه همت اعلام تو درین درجه است

که جود او به سؤالی جهان کم انگارد

ز بند حکم تو بیرون شدن به هیچ طریق

زمانه می‌نتواند جهان نمی‌یارد

نه دیر زود ببینی که بار دیگر ملک

زمام حکم به دستت چگونه بسپارد

ز روزگار مکن عذر کردهاش قبول

که وام عذر تو جز کردگار نگزارد

ترا خدای چو بر عالم از قضا نگماشت

بجای تو دگری واثقم که نگمارد

مباد روزی جز ملک تو جهان که جهان

به روز روشن از آن پس ستاره بشمارد

در این که هستی مردانه‌وار پای‌افشار

که بر سر تو فلک موی هم نیازارد

در فرج به همه حال زود بگشاید

چو مرد حادثه بر صبر پای بفشارد

ترا هنوز مقامات ملک باز پس است

خطاست آنکه همی حاسد تو پندارد

تو آفتاب ملوکی و سایهٔ یزدان

تویی که مثل تو خورشید سایه بنگارد

چو آفتاب فلک را غروب نیست هنوز

خدای سایهٔ خود را چنین بنگذارد

ز خواب بندهٔ خسرو معبران فالی

گرفته‌اند که غمهای ملک بگسارد

به خواب دید که در پیش تخت شعری خواند

وزان قصیده همین قطعه یاد می‌آرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وز بزرگی که نفس حادثه راست

می‌شناسم که فاعلیست نه خرد

وز طریق دگر شناخته‌ام

که ره جور جابران بسپرد

ماند یک چیز اینکه او چو بکرد

تختهٔ دیگران چرا بسترد

نه همه مغز به که لختی پوست

نه همه صاف به که بعضی درد

ور تو بر اتفاق و بخت نهی

چون کلاهی ببایدش زد و برد

عقل آغاز کار کم نکند

نه در این ماجرا کم است از کرد

وانکه قسمی به خویشتن بربست

خویشتن را شریک ملک شمرد

وانکه دست از چرا و چون بکشید

وقت تسلیم هم قدم نفشرد

خواجه دانی که چیست حاصل کار

تا نباید عنان به دیو سپرد

متفکر همی بباید زیست

متحیر همی بباید مرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زتو بنهاده کلاه منی

هر که نیاید کلهش از دو برد

نام تو اوراق سعادت نبشت

جاه تو الواح نحوست سترد

ازخلفات ذات دویم چون برفت

نام مبارک پدرت را سپرد

جز تو کرا در صف عرض جهان

عارض تقدیر جهانی شمرد

باد صبای کرمت چون بجست

آتش آز بنی‌آدم بمرد

قدر فلک باتو چه گر سخت باخت

نرد تقدم نتواتنست برد

رو که دراین عهد ز می تلخ‌تر

صاف تویی باقی خم جمله درد

در شکم خاک کسی نیست کو

پشت زمین چون تو به واجب سپرد

بار بزرگیت زمین کی کشد

کیک و عماری نه محالیست خرد

ای که ز تو آز شود پایمال

وی که ز تو حرص برد دستبرد

من که ره از حادثه گم کرده‌ام

پی سپری می‌شوم اکنون چو کرد

عزم بر آنست که عهدی رود

پای بر آن عهد بخواهم فشرد

خرقه بپوشم به همین قافیت

قافیت اول یعنی که برد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

درخت دولت شاه عجم سر بر فلک دارد

بلی سر بر فلک یازد چو بیخ اندر سمک دارد

سرافرازی و غواصی سزد شاخی و بیخی را

که آب چشمهٔ شمشیر تیز خاصبک دارد

سپهداری که در قهر بداندیشان شه طوطی

سپاهش را ظفر منهی و از نصرت یزک دارد

مخالف کی تواند دیدعز عز دین هرگز

چو اندر دیده از پیکان او دایم خسک دارد

خیال تیغ فتح‌انگیز او دشمن گداز آمد

مگر این دستبرد آب و آن طبع نمک دارد

ز بهر بخششی کان هر زمان حشر دگر سازد

مگر کان آنچ دارد با کف او مشترک دارد

بقا باداش اندر عز و دولت با فلک همبر

که اندر خدمت خسرو هنر بیش از فلک دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر در خدمتت تقصیر کردم

مگر لطفت مرا معذور دارد

که بهتر آن کسی باشد که هردم

ز مخدومان گرانی دور دارد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میر طغرل بمرد و من گفتم

ملک‌الموت کار مردان کرد

برهانید مردمان را زو

مردمی کرد و سخت نیک آورد

قلتبانی که شصت سال بزیست

یک درم سنگ نان خویش نخورد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای برادر نسل آدم را خدی از روی لطف

نامها دادست پیش ازتر و خشک و گرم و سرد

هر کسی را کنیت و نام و لقب در خورد اوست

پس در آوردست‌شان اندر جهان خواب و خورد

حاسدا مودود شاه ناصرالدین را لقب

گرموئید شد تو زین معنی چرا باشی به درد

دان که او را نعمت دیگر نو نیامد زاسمان

زانکه از روز ولادت خود موئید بود مرد

بیش از این چیزی دگر حادث نشد در نام او

آن به نیکونامی اندر جملهٔ آفاق فرد

چون پدر مودود نامش کرد تایید خدای

از سیم حرف و چهارم حرف او یک حرف کرد

باد نامش درجان باقی وذاتش همچو نام

ملک گیتی دستگاه و حفظ مردان پایمرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شمس بی نور و خواجهٔ بی‌اصل

چند از این دفع گرم و وعدهٔ سرد

از سر جوی عشوهٔ آب ببند

بیش از این گرد پای حوض مگرد

تا مرا در میان تابستان

مر ترا پوستین نباید کرد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شادمانی گزین و نیک خویی

که زمانه وفا نخواهد کرد

از سر روزگار گرد برآر

پیش از آن کز سرت برآرد گرد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تابش رای سایهٔ یزدان

منت آفتاب باطل کرد

آنچه بامن زلطف کرد امروز

دربهار آفتاب با گل کرد

کرمش پایمرد گشت و مرا

منت دستبوس حاصل کرد

خدمت خاک درگهش همه عمر

جان من بنده در همه دل کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

به کلاهی بزرگ کرد مرا

آنکه گیتی به چشمشس آمد خرد

آنکه آب کلاهداری چرخ

آب دستار خواجگیش ببرد

هر که پیشش کمر به خدمت بست

بر کله گوشهٔ زمانه سپرد

... در زهرهٔ سپهر نمود

تا کلاهه بخورد و لب بسترد

پس چو از قلهٔ‌المبالاتش

پس از آن کس مرا به کس نشمرد

دست از صحبتم چنان بکشید

پای بر فرق من چنان بفشرد

که نه محرم شدم به شادی و غم

نه حریف آمدم به صافی و درد

گفتم آن را کله چگونم نهم

که کلاهی ببایدش زد و برد

خیز پیرا که راه ما غلط است

به سر راه باز گرد چو کرد

آن جوان بخت را بپرس و بگوی

که سفینه بده کلاه بمرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که کوه و دریا را

خازن در و لعل رخشان کرد

که من از درد فرقت لب تو

آن کشید م که شرح نتوان کرد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بنده را با پیادگان سپاه

درچنین جایگاه همره کرد

اندر آمد ز بی جوی از پای

رویم از غم به گونهٔ که کرد

سالها گفت باز نتوانم

آنچه با من فلک درین مه کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مذلت از طمع خیزد همیشه

وجودش در جهان نامنتفع باد

طمع آرد به روی مرد زردی

که لعنتهای رکنی بر طمع باد