راسخون

غزلیات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جان وصال تو تقاضا می‌کند

کز جهانش بی‌تو سودا می‌کند

بالله ار در کافری باشد روا

آنچه هجران تو با ما می‌کند

در بهای بوسه‌ای از من لبت

دل ببرد و دین تقاضا می‌کند

بارها گفتم که جان هم می‌دهم

همچنان امروز و فردا می‌کند

غارت جان می‌کند چشم خوشت

هیچ تاوان نیست زیبا می‌کند

زلف را گو یاری چشمت مکن

کانچه بتوان کرد تنها می‌کند

چند گویی راز پیدا می‌کنی

راز من ناز نو پیدا می‌کند

آتش دل گرچه پنهان می‌کنم

آب چشمم آشکارا می‌کند

آنچنان شوخی که گر گویند کیست

کانوری را عشق رسوا می‌کند

گرچه می‌دانم ولیکن رغم را

گویی ای مرد آن به عمدا می‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دست در روزگار می‌نشود

پای عمر استوارمی‌نشود

شاهد خوب صورتست امل

در دل و دیده خوار می‌نشود

روز شادی چو راز گردونست

لاجرم آشکار می‌نشود

هیچ غم را کران نمی‌بینم

تا دو چشمم چهار می‌نشود

پای برجای نیست حاصل دهر

عشق از آن پایدار می‌نشود

هیچ امسال دیده‌ای هرگز

که دگر سال پار می‌نشود

پر شد از خون دل کنار زمین

واسمان دل‌فکار می‌نشود

شاد می‌زی که در عروسی دهر

رنگ چندین به کار می‌نشود

یک تسلیست وان تسلی آنک

مرگ در اختیار می‌نشود

خرم آن‌کس که نیست بر سر خاک

تا چنین خاکسار می‌نشود

انوری در میان این احوال

هیچکس بر کنار می‌نشود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبر با عشق بس نمی‌آید

یار فریادرس نمی‌آید

دل ز کاری که پیش می‌نرود

قدمی باز پس نمی‌آید

عشق با عافیت نیامیزد

نفسی هم‌نفس نمی‌آید

بی‌غمی خوش ولایتست ولیک

زیر فرمان کس نمی‌آید

داد در کاروان خرسندیست

زان خروش جرس نمی‌آید

چه کنم عسکری که نی‌شکرش

بی‌خروش مگس نمی‌آید

گویی از جانت می‌برآید پای

چه حدیثست بس نمی‌آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود

بالله ار با موئمن اندر کافرستان می‌رود

دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد

گفت نقدی ده که این با خاک یکسان می‌رود

آنچنان بی‌معنیی کارم به جان آورد و رفت

این سخن در یار بی‌معنی نه در جان می‌رود

گفتم از بی‌آبی چشم زمانه‌ست این مگر

پیشت آب من کنون تیره به دستان می‌رود

دل کدامی سگ بود جایی که صد جان عزیز

در رکاب کمترین شاگرد سگبان می‌رود

در تماشاگاه زلفش از پی ترتیب حسن

باد با فرمان روایی هم به فرمان می‌رود

باد باری زلف او را چون به فرمان شد چنین

دیو زلفش گرنه با مهر سلیمان می‌رود

عید بودست آنچه در کشمیر می‌رفتست ازو

کار این دارد که اکنون در خراسان می‌رود

در میان آتش دل گرچه هر شب تا به روز

جانم از یاد لبش در آب حیوان می‌رود

هر زمان گوید چه خارج می‌رود اکنون ز من

دم نمی‌یارم زدن ورنه فراوان می‌رود

آب لطف از جانب او می‌رود با انوری

بلکه از انصاف و عدل و داد سلطان می‌رود

خسرو آفاق ذوالقرنین ثانی سنجر آنک

قیصرش در تحت فرمان همچو خاقان می‌رود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن روزگار کو که مرا یار یار بود

من بر کنار از غم و او در کنار بود

روزم به آخر آمد و روزی نزاد نیز

زان گونه روزگار که آن روزگار بود

امروز نیست هیچ امیدم به کار خویش

بدرود دی که کار من امیدوار بود

دایم شمار وصل همی برگرفت دل

این هجر بی‌شمار کجا در شمار بود

با روی چون نگار نگارم هزار شب

کارم ز خرمی و خوشی چون نگار بود

واکنون هزاربار شبی با دریغ و درد

گویم که یارب آن چه نشاط و چه کار بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یا وصل ترا عنایتی باید

یا هجر ترا نهایتی باید

صد سورهٔ هجر می‌فرو خوانی

در شان وصال آیتی باید

دل عمر به عشق می‌دهد رشوت

آخر ز تو در حمایتی باید

بوسی ندهی وگر طمع دارم

گویی به بها ولایتی باید

الحق به از این بها به نتوان جست

در هر کاری کفایتی باید

آخر ز تو در جهان پس از عمری

جز جور و جفا حکایتی باید

وانگه ز منت چه عیب می‌جویی

جز مهر و وفا شکایتی باید

در خون منی چرا نیندیشی

کین دل شده را جنایتی باید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو کاری ز یارم همی برنیاید

چو نوری به کارم همی درنیاید

چه باشد که من در غم او سرآیم

چو بر من غم او همی سرنیاید

ولیکن همین غم به آخر که با این

همی هیچ شادی برابر نیاید

مرا کز در دل درآید غم او

ز صد شادی دیگر آن در نیاید

به پیغامش از حال خود بازگویم

کش از من نیاید که باور نیاید

جوابم فرستد کزین می چه جویی

اگر باورم آید و گر نیاید

ترا با غم خویشتن کار باشد

که از تو جز این کار دیگر نیاید

تو ای انوری گر نباشی چه باشد

ازین هیچ طوفان همی برنیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درد سر دل به سر نمی‌آید

پای از گل عشق برنمی‌آید

آوخ عمرم به رخنه بیرون شد

وین بخت ز رخنه درنمی‌آید

گفتم شب عیش را بود روزی

این رفت و زان خبر نمی‌آید

دل خانه فروش نام و ننگم زد

دلبر ز تتق به در نمی‌آید

از هرچه کند خجل نمی‌گردد

وز هرچه کنی بتر نمی‌آید

هم‌دست زمانه شد که در دستان

رنگش دو چو یکدگر نمی‌آید

پر کنده شدم وز آشیان او

یک مرغ وفا به پر نمی‌آید

بر هجر نویس انوری کارت

چون کارت به جهد برنمی‌آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز عهد تو بوی وفا می‌نیاید

که از خوی تو جز جفا می‌نیاید

جهانیست حسنت که جز تخم فتنه

بر آن آب و خاک و هوا می‌نیاید

مگر بر کجا آمد آسیب هجرت

نشان ده بگو بر کجا می‌نیاید

چنان دست بر خون روان کرد چشمت

که یک تیر غمزه‌اش خطا می‌نیاید

بنامیزد از دوستان زمانه

یکی با یکی آشنا می‌نیاید

از این پس وفا رسم هرگز میا گو

چو در نوبت عشق ما می‌نیاید

خوش آن کم تو گویی برو از پی تو

کسی می‌نیاید چرا می‌نیاید

غم تو کس تست و هرگز نبینی

که پی در پیم در قفا می‌نیاید

بساز انوری با بلا کز حوادث

بر آزادگان جز بلا می‌نیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل در هوست ز جان برآید

جان در غمت از جهان برآید

گو جان و جهان مباش اندیک

مقصود تو از میان برآید

سودیست تمام اگر دلی را

یک غم ز تو رایگان برآید

همخانهٔ هرکه شد غم تو

زودا که ز خان و مان برآید

وانکس که فرو شود به کویت

دیرا که از او نشان برآید

گویی که اگرچه هست کامم

تا کام دل فلان برآید

لیکن ز زبان این و آنست

هر طعنه که از زبان برآید

نشنیدستی چنان توان مرد

ای جان جهان که جان برآید

دل طعنهٔ تو بدید بخرید

تا دیدهٔ این و آن برآید

ارزان مفروش انوری را

گر باز خری گران برآید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساقیا بادهٔ صبوح بیار

دانهٔ دام هر فتوح بیار

قبلهٔ ملت مسیح بده

آفت توبهٔ نصوح بیار

هین که طوفان غم جهان بگرفت

می همزاد عمر نوح بیار

وز پی نفی عقل و راحت روح

راح صافی چو عقل و روح بیار

دلم از شعر انوری بگرفت

ای پسر قول بوالفتوح بیار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سلام علیک ای جفا پیشه یار

کجایی و چون داری احوال کار

اگر بخت با من مخالف شدست

تو با وی موافق مشو زینهار

چه گویم مرا با غم تو خوشست

که جز غم ندارم ز تو یادگار

خطایی که کردم به من برمگیر

جفایی که کردم ز من درگذار

جواب سلام رهی باز ده

سلام علیک ای جفاپیشه یار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جهان را به حضرت تو نیاز

در جاه تو تا قیامت باز

درگهت قبله‌ای که در که و مه

خدمت او فریضه شد چو نماز

گره ابروی سیاست تو

آشتی داده کبک را با باز

نظر رحمت و رعایت تو

ایمنی داده آز را ز نیاز

در زوایای سایهٔ عدلت

فتنه در خواب کرده پای دراز

گر جهان را بود ز حزم تو سد

مرگ حیران ز دهر گردد باز

ور فلک را بود ز رای تو مهر

در شب تا ابد کنند فراز

آن حقیقت کمال تست که نیست

آسمان را درو محال مجاز

وان سعادت وجود تست که نیست

حدثان را برو امید جواز

ای ز جاهت شب ستم در سنگ

خرمت باد روز سنگ‌انداز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون نیستی آنچنان که می‌باید

تن در دادم چنانکه می‌آید

گفتی که از این بتر کنم خواهی

الحق نه که هیچ درنمی‌باید

با این همه غم که از تو می‌بینم

گر خواب دگر نبینیم شاید

با فتنهٔ روزگار تو عیدست

هر فتنه که روزگار می‌زاید

گفتم که دلم به بوسه خرسندست

گفتی ندهم وگرچه می‌باید

زین طرفه ترت حکایتی دارم

دل بین که همی چه باد پیماید

بوسی نه بدید و هر زمان گوید

باشد که کناری اندر افزاید

دستی برنه که انوری ای دل

از دست تو پشت دست می‌خاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز هجران تو جانم می‌برآید

بکن رحمی مکن کاخر نشاید

فروشد روزم از غم چند گویی

که می‌کن حیله‌ای تا شب چه زاید

سیه‌رویی من چون آفتابست

به روز آخر چراغی می‌بباید

به یک برف آب هجرت غم چنان شد

که از خونم فقعها می‌گشاید

گرفتم در غمت عمری بپایم

چه حاصل چون زمانه می‌نپاید

درین شبها دلم با عشق می‌گفت

که از وصلت چه گویم هیچم آید

هنوز این بر زبانش ناگذشته

فراقت گفت آری می‌نماید