راسخون

غزلیات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جان نقش رخ تو بر نگین دارد

دل داغ غم تو بر سرین دارد

تا دامن دل به دست عشق تست

صد گونه هنر در آستین دارد

چشم تو دلم ببرد و می‌بینم

کاکنون پی جان و قصد دین دارد

وافکنده کمان غمزه در بازو

تا باز چه فتنه در کمین دارد

گویی که سخن مگوی و دم درکش

انصاف بده که برگ این دارد

تا چند که پوستین به گازر ده

خرم دل آنکه پوستین دارد

در باغ جهان مرا چه می‌بینی

جز عشق تویی که در زمین دارد

در خشک و تر انوری به صد حیلت

در فرقت تو دلی حزین دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جان ز رازت خبر نمی‌یابد

عقل خوی تو درنمی‌یابد

چون تو بازارگان ترکستان

می‌نیارد مگر نمی‌یابد

وصل چون دارم از تو چشم که چشم

بر خیالت ظفر نمی‌یابد

گشت قانع به پاسخ تو دلم

وز لبت این قدر نمی‌یابد

غم عشق تو با دلم خو کرد

گویی از من گذر نمی‌یابد

آری این جور و ظلم با که کند

چون ز من سخره‌تر نمی‌یابد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبر هنوز ما را از خود نمی‌شمارد

با او چه کرد شاید با او که گفت یارد

جانم فدای زلفش تا خون او بریزد

عمرم هلاک چشمش تا گرد از او برآرد

جان را چه قیمت آرد گر در غمش نسوزد

دل را محل چه باشد گر درد او ندارد

گیتی بسی نماند گر چهره باز گیرد

زنده کسی نماند گر غمزه برگمارد

آوازهٔ جمالش دلها همی نوازد

لیکن بر وصالش کس را نمی‌گذارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با قد تو قد سرو خم دارد

چون قد تو باغ، سرو کم دارد

وصلت ز همه وجود به لیکن

تا هجر تو روی در عدم دارد

شادم به تو و یقین همی دانم

کین یک شادی هزار غم دارد

در کار تو نیست عقل بر کاری

کار آن دارد که یک درم دارد

دایم چو قلم به تارکم پویان

زان قامت و قد که چون قلم دارد

در راه تو انوری تو خود دانی

عمریست که تا ز سر قدم دارد

گر سرزنش همه جهان خواهی

آن نیز به دولت تو هم دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به بیل عشق تو دل گل ندارد

که راه عشق تو منزل ندارد

قدم بر جان همی باید نهادن

در این راه و دلم آن دل ندارد

چو دل در راه تو بستم ضمان کیست

که هجرت کار من مشکل ندارد

بهین سرمایه صبر و روزگارست

دلم این هر دو هم حاصل ندارد

کرا پایاب پیوند تو باشد

که دریای غمت ساحل ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا تا کی فلک رنجور دارد

ز روی دلبرم مهجور دارد

به یک باده که با معشوق خوردم

همه عمرم در آن مخمور دارد

ندانم تا فلک را زین غرض چیست

که بی‌جرمی مرا رنجور دارد

دو دست خود به خون دل گشادست

مگر بر خون من منشور دارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بتی دارم که یک ساعت مرا بی‌غم بنگذارد

غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد

نصیحت‌گو مرا گوید که برکن دل ز عشق او

نمی‌داند که عشق او رگی با جان من دارد

دلم چون آبله دارد دگر عشق فدا بر کف

مگر از جان به سیر آمد دلم کش باز می‌خارد

مرا گوید بیازارم اگر جان در غمم ندهی

چگویی جان بدان ارزد که او از من بیازارد

نتابم روی از او هرگز اگرچه در غم رویش

مرا چرخ کهن هردم بلایی نو به روی آرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشقم این بار جهان بخواهد برد

برد نامم نشان بخواهد برد

در غمت با گران رکابی صبر

دل ز دستم عنان بخواهد برد

موج طوفان فتنهٔ تو نه دیر

عافیت از جهان بخواهد برد

نرگس چشم و سرو قامت تو

زینت بوستان بخواهد برد

رخ و دندان چو مه و پروینت

رونق آسمان بخواهد برد

با همه دل بگفته‌ام که مرا

غم عشق تو جان بخواهد برد

من خود اندر میانه می‌بینم

که زمان تا زمان بخواهد برد

چه کنم گو ببر گر او نبرد

روزگار از میان بخواهد برد

در بهار زمانه برگی نیست

که نه باد خزان بخواهد برد

انوری گر حریف نرد این است

ندبت رایگان بخواهد برد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد

جز با غم هجر تو دلم کار ندارد

بی‌رونقی کار من اندر غم عشقت

کاریست که جز هجر تو بر بار ندارد

دارد سر خون ریختنم هجر تو دانی

هجر تو چنین کار به بیگار ندارد

گویی که ندارد به تو قصدی تو چه دانی

این هست غم هجر تو نهمار ندارد

با هجر تو گفتم که چه خیزد ز کسی کو

از گلبن ایام نه گل خار ندارد

گفتی که چو دل جان بده انکار نداری

جانا تو نگوییش که انکار ندارد

چون می‌ننیوشد سخن انوری آخر

یک ره تو بگو گفت ترا خوار ندارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق ترا خرد نباید شمرد

عشق بزرگان نبود کار خرد

بار تو هرکس نتواند کشید

خار تو هر پای نیارد سپرد

جز به غنیمت نشمارم غمت

وز تو توان غم به غنیمت شمرد

چون ز پی تست چه شادی چه غم

چون ز می تست چه صافی چه درد

باری از آن پای شوم پایمال

باری از آن دست برم دستبرد

با توکله بنهم و سر بر سری

گرچه نیاید کلهم از دو برد

چیست ترا آن نه سزاوار عشق

گیر که خوبی و بزرگی بمرد

حسن تو همچون سخن انوری

رونق بازار جهانی ببرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه دل کم عشق یار می‌گیرد

نه با دگری قرار می‌گیرد

از دست تو آن سرشک می‌بارم

کانگشت ازو نگار می‌گیرد

سرمایهٔ صدهزار غم بیش است

آنرا که به غمگسار می‌گیرد

صبری نه که سازگار دل باشد

با غم به چه کار کار می‌گیرد

هر غم که نه از میان دل خیزد

پنداری ازو کنار می‌گیرد

عمری به بهانهٔ وداع او را

می‌بوسد و در کنار می‌گیرد

آری غم عشق اگر به حق گویی

دل را نه به اختیار می‌گیرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار با هرکسی سری دارد

سر به پیوند من فرو نارد

این چنین شرط دوستی باشد

که بخواند به لطف و بگذارد

دل و جانم به لابه بستاند

پس به دست فراق بسپارد

ناز بسیار می‌کند لیکن

نیک بنگر که جای آن دارد

جان همی خواهد و کرا نکند

که به جانی ز من بیازارد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حسنش از رخ چو پرده برگیرد

ماه واخجلتاه درگیرد

چون غم او درآید از در دل

صبر بیچاره راه برگیرد

شاهد جانم و دلم غم اوست

کین به پا آرد آن ز سر گیرد

عشق عمرم ببرد و عشوه بداد

تا ببینی که سر به سر گیرد

دل همی گویدم به باقی عمر

بوسه‌ای خواه بو که درگیرد

صد غم از عشق او فزون دارد

انوری گر شمار برگیرد

گر دهد بوسه‌ای وگر ندهد

اندر آن صد غم دگر گیرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد

راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد

خویشتن در بند نیک و بد مکن از بهر آنک

زشت و خوب و وصل و هجران درد و درمان بگذرد

روزگاری می‌گذار امروز از آن نوعی که هست

کانچه مردم بر خود آسان کرد آسان بگذرد

تا در این دوری ز داروی و ز درمان چاره چیست

صبر کن چندان که این دوران دونان بگذرد

گرچه مهجورم تن اندر درد هجران کی دهم

روزی آخر یاد ما بر یاد جانان بگذرد

گرچه در پیمان تست این دم چنان غافل مباش

کین جهان مختصرآباد ویران بگذرد

ماه‌رویا تکیه بر عشق من و خوبی خویش

بس مکن زیرا که هم این و هم آن بگذرد

شرم دار آخر که هردم الغیاث انوری

تازه بر سمع بزرگان خراسان بگذرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا صوت نمی‌بندد که دل یاری دگر گیرد

مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد

دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد

که بگذارد هوای او هواداری دگر گیرد

ازو دوری نیارم جست ترسم زانکه ناگاهی

خورد زنهار با جانم وفاداری دگر گیرد

اگر زان لعل شکربار بفروشد به جان مویی

رضای او بجوید جان خریداری دگر گیرد

گل باغ وصالش را رها کردم به نادانی

به جای گل ز هجر او همی خاری دگر گیرد