راسخون

غزلیات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق تو بی‌روی تو درد دلیست

مشکل عشق تو مشکل مشکلیست

بی‌تو در هر خانه دستی بر سریست

وز تو در هر کوی پایی در گلیست

بر در بتخانهٔ حسنت کنون

دست صبرم زیر سنگ باطلیست

شادی وصلت به هر دل کی رسد

تا ترا شکرانه بر هر غم دلیست

حاصلم در عشق تو بی‌حاصلیست

هیچ نتوان گفت نیکو حاصلیست

از تحیر هر زمانی در رهت

روی امیدم به دیگر منزلیست

کشتیی بر خشک می‌ران انوری

کاخر این دریای غم را ساحلیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست

مشک چون زلف گل‌آرای تو نیست

کس ندیدست رخ خوب ترا

که چو من بنده و مولای تو نیست

کردم از دیده و دل جای ترا

گرچه از دیده و جان جای تو نیست

چه دهی وعدهٔ فردا که مرا

دل این وعدهٔ فردای تو نیست

سینهٔ کس نشناسم به جهان

که در آن سینه تقاضای تو نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز کی گیرم اندر آغوشت

کی بیارم به دست چون دوشت

هرگز آیا به خواب خواهم دید

یک شبی دیگر اندر آغوشت

تا بدیدم به زیر حلقهٔ زلف

حلقهٔ گوش بر بناگوشت

گشت یکبارگی دل ریشم

حلقهٔ گوش حلقه در گوشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی برگشتنم از روی تو نیست

که جهانم به یکی موی تو نیست

زان ز روی تو نگردانم روی

که به جز روی تو چون روی تو نیست

هیچ شب نیست که اندر طلبت

بسترم خاک سر کوی تو نیست

هیچ دم نیست که بر جان و دلم

داغی از طعنهٔ بدگوی تو نیست

نیست با این همه آزرم ازو

زانکه بی تعبیهٔ بوی تو نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رایت حسن تو از مه برگذشت

با من این جور تو از حد درگذشت

آتش هجر توام خوش خوش بسوخت

آب اندوه توام از سر گذشت

نگذرد بر هیچ کس از عاشقان

آنچ دوش از عشق بر چاکر گذشت

گریهٔ من شور در عالم فکند

نالهٔ من از فلک برتر گذشت

دوش باز آمد خیالت پیش من

حال من چون دید از من درگذشت

دیده‌ام در پای او گوهر فشاند

تا چو می‌بگذشت بر گوهر گذشت

درگذشت اشک من از یاقوت سرخ

گرچه در زردی رخم از زر گذشت

پایهٔ حسنت به هر شهری رسید

لشکر عشقت به هر کشور گذشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یارب چه بلا که عشق یارست

زو عقل به درد و جان فکارست

دل برد و جمال کرد پنهان

فریاد که ظلم آشکارست

گر جان منست ازو به جانم

من هیچ ندانم این چکارست

ناید بر من خیال او هیچ

وین هم ز خلاف روزگارست

کارم چو نگار نیست با او

زان بر رخ من ز خون نگارست

زو هیچ شمار برنگیرم

زیرا که جفاش بی‌شمارست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق تو از ملک جهان خوشترست

رنج تو از راحت جان خوشترست

خوشترم آن نیست که دل برده‌ای

دل در جان می‌زند آن خوشترست

من به کرانی شدم از دست هجر

پای ملامت به میان خوشترست

دل به بدی تن زده تا به شود

خوردن زهری به گمان خوشترست

وصل تو روزی نشد و روز شد

سود نه و مایه زیان خوشترست

عمر شد و عشوه به دستم بماند

دخل نه و خرج روان خوشترست

از پی دل جان به تو انداختیم

بر اثر تیر کمان خوشترست

کیسهٔ عمرم ز غمت شد تهی

بی‌رمه مرسوم شبان خوشترست

این همه هست و تو نه با انوری

وین همه در کار جهان خوشترست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی‌مهر جمال تو دلی نیست

بی‌مهر هوای تو گلی نیست

بگذشت زمانه وز تو کس را

جز عمر گذشته حاصلی نیست

تا از چه گلی که از تو خالی

در عالم آب و گل دلی نیست

در دائرهٔ جهان محدث

چون حادثهٔ تو مشکلی نیست

در تو که رسد که در ره تو

جز منزل عجز منزلی نیست

در بحر تحیر تو پایاب

کی سود کند که ساحلی نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل بی‌تو به صدهزار زاریست

جان در کف صدهزار خواریست

در عشق تو ز اشک دیده دل را

الحق ز هزار گونه یاریست

در راه تو خوارتر ز حاکم

ای بخت بد این چه خاکساریست

کردیم به کام دشمن ای دوست

دانم که نه این ز دوستاریست

هجران سیه‌گر توام کشت

این نیز هم از سپیدکاریست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از بس که کشیدم از تو بیداد

از دست تو آمدم به فریاد

فریاد از آن کنم که آمد

بر من ز تو ای نگار بیداد

داد از دل پر طمع چه دارم

بر خیر چرا کنم سر از داد

مردی چه طلب کنم ز آتش

نرمی چه طلب کنم ز پولاد

شادی ز دل منست غمگین

در عشق تو ای بت پری‌زاد

هرگز دل من مباد بی‌غم

گر تو به غم دل منی شاد

من جان و جهان به باد دادم

ای جان جهان ترا بقا باد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جانا دلم از خال سیاه تو به حالیست

کامروز بر آنم که نه دل نقطهٔ خالیست

در آرزوی خواب شب از بهر خیالت

حقا که تنم راست چو در خواب خیالیست

بی‌روز رخ خوب تو دانم خبرت نیست

کاندر غم هجران تو روزیم چو سالیست

هردم به غمی تازه دلم خوی فرا کرد

تا هر نفسی روی ترا تازه جمالیست

وامروز غم من چو جمالت به کمالست

یارب چه کنم گر پس ازین نیز کمالیست

آن کیست که او را چو کف پای تو روییست

وان کیست که او را به کف از دست تو مالیست

پیغام دهی هر نفسم کانوری از ماست

من بندهٔ این مخرقه هر چند محالیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در همه مملکت مرا جانیست

هر زمان پای‌بند جانانیست

در کنارم به جای دمسازی

تا سحرگه ز دیده طوفانیست

در کجا می‌خورد مرا غم عشق

در همه خانه‌ام یکی تا نیست

یک دم از درد عشق ناساید

دادم انصاف رنج‌کش جانیست

گفتم او را که صبر کن که به صبر

هر غمی را که هست پایانیست

این همه هست کاشکی باری

کار او را سری و سامانیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه چون من به کفرش ایمانست

از همه خلق او مسلمانست

روی ایمان ندیده‌ای به خدا

گر به ایمان خویشت ایمانست

ای پسر مذهب قلندر گیر

که درو دین و کفر یکسانست

خویشتن بر طریق ایشان بند

که طریقت طریق ایشانست

دست ازین توبه و صلاح بدار

کاندرین راه کافری آنست

راه تسلیم رو که عالم حکم

دام مرغان و مرغ بریانست

ملک تسلیم چون مسلم گشت

بهتر از ملک سلیمانست

مردم صومعه مسلمان نیست

گر همه بوذرست و سلمانست

ساقیا در ده آن میی که ازو

آفت عقل و راحت جانست

حاکی رنگ روی معشوقست

راوی بوی زلف جانانست

مجلس از بوی او سمن‌زارست

خانه با رنگ او گلستانست

از لطافت هوای رنگینست

وز صفا آفتاب تابانست

در قدح همچو عقل و جان در تن

آشکارست اگرچه پنهانست

توبهٔ خویش و آن من بشکن

کین نه توبه است زور و بهتانست

یک زمانم ز خویشتن برهان

کز وجودم ز خود پشیمانست

چند گویی که می نخواهم خورد

که ز دشمن دلم هراسانست

می خور و مست خسب و ایمن باش

مجلس خاص خاص سلطانست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مکن ای دل که عشق کار تو نیست

بار خود را ببر که بار تو نیست

مردی از عشق و در غم دگری

گرچه این هم به اختیار تو نیست

دیده راز تو فاش کرد ازآنک

دیده در عشق رازدار تو نیست

نوبهار آمد و جهان بشکفت

زان ترا چه چو نوبهار تو نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از تو بریدن صنما روی نیست

زانکه چو رویت به جهان روی نیست

تا تو ز کوی تو برون رفته‌ای

کوی تو گویی که همان کوی نیست

گرچه غمت کرد چو مویی مرا

فارغم از عشق تو یک موی نیست

روی ترا ماه نگویم از آنک

ماه چو آن عارض دلجوی نیست

زلف ترا مشک نخوانم از آنک

مشک بدان رنگ و بدان بوی نیست

چون لب تو بادهٔ خوش رنگ نه

چون رخ تو لالهٔ خود روی نیست

زلف تو چوگان و دلم گوی اوست

کیست که چوگان ترا گوی نیست

طعنهٔ بدگوی نباشد زیانش

هرکه ورا دلبر بدخوی نیست

انوری از خوی بد تست خوار

از سخن دشمن بدگوی نیست