راسخون

غزلیات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یا بدان رخ نظری بایستی

یا از آن لب شکری بایستی

یا مرا در غم و اندیشهٔ او

چون دل او دگری بایستی

نیست از دل خبرم در غم او

از دل او خبری بایستی

مدتی تخم وفا کاشته شد

بجز امید بری بایستی

آخر این تیره شب عیش مرا

سالها شد سحری بایستی

یارب این یارب بی‌فایده چیست

آخر این را اثری بایستی

رشتهٔ صحبت ما را پس از این

به از این پا و سری بایستی

همه بگذاشتم آخر به دلش

انروی را گذری بایستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی چون ماه آسمان داری

قد چون سرو بوستان داری

دل تو داری غلط همی گویم

نه به جان و سرت که جان داری

در میان دلی و خواهی بود

خویش را چند بر کران داری

راز من در غمت چو پیدا شد

روی تا کی ز من نهان داری

گر نهانی و بی‌وفا چه عجب

جانی و عادت جهان داری

از غمت روی بر زمین دارم

وز جفا سر بر آسمان داری

چند ازین گرچه برگ این دارم

چند از آن گرچه جای آن داری

چون گرانی همی بخواهی برد

سر چه بر انوری گران داری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر ترا روزی ز ما یاد آمدی

دل کجا از غم به فریاد آمدی

خرمن اندوه کی ماندی به جای

گر ز سوی وصل تو باد آمدی

کاشکی بر دست کار چاپکی

بخت ما با چشمت استاد آمدی

نام بیداد از جهان برخاستی

گر ز زلفت گه گهی داد آمدی

ور به جانی وصل تو ممکن شدی

عاشقت پیوسته دلشاد آمدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم بردی نگارا وارمیدی

جزاک‌الله خیرا رنج دیدی

به جان چاکرت ار قصد کردی

بحمدالله بدان نهمت رسیدی

خطا گفتم من از عشقت به حکمت

معاذالله که از من این شنیدی

نیابد بیش از این دانم غرامت

که خط در دفتر جانم کشیدی

کنون باری به وصلت درپذیرم

چون با این جمله عیبم درخریدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر مه از عنبر عذار آورده‌ای

بر پرند از مشک مار آورده‌ای

بر حریر از قیر نقش افکنده‌ای

بر گل از سنبل نگار آورده‌ای

هرچه خوبان را به کار آید ز حسن

در خط مشکین به کار آورده‌ای

بیش رخ منمای کاندر کار تن

روح را چون زیر و زار آورده‌ای

دوش می‌کردی حساب عاشقان

انوری ار در شمار آورده‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دامن اندر پای صبر آورده‌ای

پس به بیداد آستین برکرده‌ای

هر زمان گویی چه خوردم زان تو

بیش از این چبود که خونم خورده‌ای

یک به دستم کم کن از آهنگ جور

گرنه با ایام در یک پرده‌ای

خون همی ریزی و فارغ می‌روی

بازیی نیکو به کو آورده‌ای

باری از خون منت گر چاره نیست

هم تو کش چون هم توام پرورده‌ای

انوری خود کرده را تدبیر چیست

زهرخند و خون‌گری خود کرده‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما را تو به هر صفت که داری

دل گم نکند ز دوستداری

هردم به وفا یکی هزارم

گرچه به جفا یکی هزاری

هیچت غم هیچ‌کس ندارد

فرخ تو که هیچ غم نداری

عمر از تو زیان و عشوه سودست

معشوقه نیی که روزگاری

پیراهن صبر عاشقان را

شاید که ز غم قبا نداری

گویم که ز دوری تو هستم

دور از تو به صد هزار زاری

گویی که مرا چه کار با آن

احسنت و زهی سپیدکاری

در پای غم تو خرد گشتم

هم سرکشی و بزرگواری

در سر داری مگر که هرگز

دستی به سرم فرو نیاری

خود از تو ندارد انوری چشم

کاین قصه به گوش درگذاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بس دل‌افروز و دلارام آمدی

خه به نام ایزد به هنگام آمدی

بسکه بودم در پی صید چو تو

آخرم امروز در دام آمدی

کار آن عشرت ز تو اندام یافت

زانکه تو چست و به اندام آمدی

خام خوانندم که توبه بشکنم

چون تو با من با می و جام آمدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک دم به مراعات دلم گرم نداری

یک ذره مرا حرمت و آزرم نداری

من دوست ندارم که ترا دوست ندارم

تو شرم نداری که ز من شرم نداری

این مرکب بیداد تو توسن چو دل تست

وانرا چو بر خویش چرا نرم نداری

در دفتر تندی و درشتی که همانا

یک سوره برآید که تو آن برم نداری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بدخوی‌تری مگر خبر داری

کامروز طراوتی دگر داری

یا می‌دانی که با دل و چشمم

پیوند و جمال بیشتر داری

روزی که به دست ناز برخیزی

دانم ز نیاز من خبر داری

در پردهٔ دل چو هم تویی آخر

از راز دلم چه پرده برداری

گویی که از این پست وفادارم

گویم به وفا و عهد اگر داری

بر پای جهی که قصه کوته کن

امشب سرما و دردسر داری

ای آیت حسن جمله در شانت

زین سورت عشوه صد ز بر داری

دشنام دهی که انوری یارب

چون طبع لطیف و شعر تر داری

چتوان گفتن نه اولین داغست

کز طعنه مرا تو در جگر داری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای کار غم تو غمگساری

اندوه غم تو شادخواری

از کبر نگاه کرد رویت

در چشمهٔ خور به چشم خواری

از تابش روی و تاب زلفت

شب روشن گشت و روز تاری

فقر غم تو ز باغ دلها

برکند نهال کامگاری

ای شربت بوسهٔ تو شافی

وی ضربت غمزهٔ تو کاری

داری سر آنکه بیش از اینم

در بند فراق خود بداری

گویی بی‌من دل تو چونست

چونست به صد هزار زاری

روزی که غم نوم نمایی

آنرا به غنیمتی شماری

با یاران این کنند احسنت

چشم بد دور نیک یاری

امروز بر اسب جور با من

هر گوشه همی کنی سواری

ترسم فردا گه مظالم

تاب ثقةالملوک ناری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با من اندر گرفته‌ای کاری

کان به عمری کند ستمکاری

راستی زشت می‌کنی با من

روی نیکو چنین کند آری

بعد از این هم بکش روا دارم

هیچ ممکن شود که یکباری

روزگارم گلی شکفت از تو

که به عمری چنان نهد خاری

گویمت بوسه‌ای مرا گویی

گفته‌اند این حدیث بسیاری

لیکن ار عشوه بایدت بدهم

نبود یاد کرد خرواری

بوسه در کار تو کنم چه شود

گر برآری به خنده‌ای کاری

چون رخانم سیاه خواهی کرد

سر دندان سپید کن باری

جان به دلال وصل تو دادم

گفتم این را بود خریداری

گفتم ار رایگانکم ندهی

بخرندت به تیز بازاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرفتم کز غم من غم نداری

عفاک‌الله دروغی هم نداری

به بند عشوه پایم بسته می‌دار

کز این سرمایه باری کم نداری

به دشنامی که دشمن را بگویند

دلم در دوستی خرم نداری

برو کاندر ستمکاری چو عالم

نظیری در همه عالم نداری

مرا گویی چو زین دستی که هستی

چرا پای دلت محکم نداری

جواب راست چون دانی که تلخ است

لب شیرین چرا بر هم نداری

دلم در دست تست آخر مرا نیز

در این یک ماجرا محرم نداری

بدیدم گرچه درد انوری را

تویی مرهم تو هم مرهم نداری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا وقتی خوشست امروز و حالی

قدحها پر کنید و حجره خالی

که داند تا چه خواهد بود فردا

بزن رود و بیاور باده حالی

رهی دلسوزتر از روز هجران

میی خوشتر ز شبهای وصالی

ز طبع خود نخواهد گشت گردون

اگر زو شکر گویی یا بنالی

قدح بر دست من نه تا بنوشم

به یاد مجد دین زین‌المعالی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الحق نه دروغ محتشم یاری

نازت بکشم که جان آن داری

ناز چو تویی توان کشید ای جان

با این همه چابکی و عیاری

با روی تو در تفکرم کایزد

از رحمتت آفرید پنداری

در عشق تو گردنان گردون را

گردن ننهم همی ز جباری

گر سر به فلک برم روا باشد

چون سر به کسی چو من فرود آری

چون عاشق زار تو شدم باری

از من مستان به خیره بیزاری

مفروش مرا چو کردم ای دلبر

غمهای ترا به جان خریداری

نگذارمت ار به جان رسد کارم

تا بی‌سببی مرا تو نگذاری

گر برگردم نه انوری باشم

از تو بدو صد ملامت و خواری